کوه ها و آدم ها

کوه ها و آدم ها

باز انتشار: در حمایت از باشگاه دماوند و سعید صبور

حادثه‌ی ریزش بهمن در جاده‌ی شمشک- دیزین (بهمن ماه 1388) یکی از غم‌انگیزترین و مرگبارترین حادثه‌هایی بود که جامعه‌ی کوه‌نوردی ایران به خود دیده است. گذشته از خانواده‌های هشت جان‌باخته‌ی آن حادثه که بی‌تردید اندوه این خسران را هیچ‌گاه از یاد نخواهند برد، شمار زیادی از دوستان و هم‌باشگاهی‌های آن عزیزان نیز همچنان جای خالی ایشان را حس می‌کنند.

با گرامی‌داشت یاد مربی برجسته و از خودگذشته  فرشاد خلیلی خوشه‌مهر، سعید طاهری کوه‌نورد و اسکی‌باز فداکاری که به یاری دوستان بهمن‌زده‌ی خود شتافت، و شاگردان فرشاد: محمد مهدی خراسانی، علی اکبر ابراهیم‌پور، اکبر کشاورز هدایتی، حمید کاظم‌زاده، مجید شهپری، و نادیا آنجفی، با توجه به حکم دادگاه درباره‌ی مسوولیت باشگاه دماوند و مدیر عامل وقت آن سعید صبور، به نظر می‌رسد ضروری است که دست اندر کاران باشگاه‌ها و گروه‌های کوه‌نوردی نظر خود را در مورد حکم دو سال حبس برای سعید صبور اعلام کنند.

همه‌ی ما، کوه‌نوردی را به میل خود و با پذیرش خطرهای احتمالی آن انتخاب کرده‌ایم؛ از قضا، یکی از انگیزه‌های قوی در انتخاب ورزش کوه‌نوردی، جنبه‌ی ماجراجویانه‌ی این فعالیت است. این وجه از کوه‌نوردی است که انسان‌های هیجان‌خواه را به خود جذب می‌کند، و البته انسان‌های "منطقی" هم که با انگیزه‌هایی مانند انجام فعالیت بدنی، طبیعت‌دوستی، جهان‌گردی، شهرت‌طلبی، و به دست آوردن درآمد... به این کار روی می‌آورند و ماجراجویی هدف نخست‌شان نیست، نیز معمولا لذت خطر کردن‌های ملایم تا بالا را می‌پسندند.

کوه‌نوردان، به کم و زیاد، همیشه شاهد پیش‌آمد حادثه‌های ملایم تا سخت برای خود یا دوستان‌شان هستند و باز هم به کوه می‌روند. حتی برنامه‌های بزرگداشت درگذشتگان در کوهستان را معمولا با پیمایش همان مسیرهایی که هم‌نوردان‌شان در آن جان باخته اند، برگزار می‌کنند. در واقع، کوه‌نوردان عاقل و بالغ به خوبی می‌دانند که دارند چه می‌کنند و همین آگاهی حکم می‌کند که مسوولیت عواقب فعالیت خویش را کلا خودشان برعهده بگیرند. احترام به عقیده و انتخاب فرزند یا دیگر عضو خانواده، یا دوست‌مان هم ایجاب می‌کند که در صورت رخ دادن حادثه (هر اندازه که بزرگ باشد) از طرح دعوا خودداری کنیم، مگر آن که واقعا عمدی در ایجاد حادثه در کار بوده باشد (فرضی که در کوه‌نوردی تقریبا محال است) یا یک سهل‌انگاری آشکار در محیط قابل کنترل رخ داده باشد که در این مورد هم حداکثر خواسته‌ی شخص آسیب‌دیده یا بستگان فرد جان‌باخته باید درخواست جبران مالی باشد.

نظام بیمه‌ای پُر ایراد که غرامت مناسبی را در حادثه‌ها ارایه نمی‌دهد، و موضوع دیه که آن هم به راحتی و به طور کامل توسط بیمه‌ها پرداخت نمی‌شود، بر پیچیدگی قضیه می‌افزاید که در مورد این امر نیز باید از سوی کوه‌نوردان فعالیت‌های زیادی صورت گیرد تا بیمه‌گران با واقعیت‌های کوه‌نوردی آشنا شوند و خلأهای موجود پر شود. انجمن کوه‌نوردان ایران، از حدود ده سال پیش در تماس با چند شرکت بیمه توانست امکان خرید بیمه‌ی مسوولیت مدنی برای برنامه‌های کوه‌نوردی را فراهم سازد، اما هنوز جای کار بسیار برای تکمیل این گونه بیمه‌ها هست.

در مورد محکومیت سعید صبور به دو سال زندان، انجمن کوه‌نوردان متنی را به عنوان "فتح‌الباب" در چند موضوع راجع به مسوولیت در کوه‌نوردی تهیه کرده است؛ هدف اصلی این است که موضوع "برائت از مسوولیت" در حادثه‌های کوه‌نوردی، مطرح گردد و از لحاظ قانونی هم به رسمیت شناخته شود. منظور از برائت این است که دست اندر کاران یک برنامه‌ی کوه‌نوردی، به‌ویژه مدیران باشگاه یا گروه کوه‌نوردی، مسوولیتی در حادثه‌های کوه‌نوردی که نوعا "قهری" است، ندارند. این متن که می‌توانید آن را روی تارنمای انجمن بخوانید، در حال بررسی و تکمیل است تا شاید به عنوان نقطه نظر جمع بزرگی از کوه‌نوردان و سازمان‌های کوه‌نوردی به افکار عمومی و مقام‌های قضایی و دیگر مسوولان ارایه شود. جا دارد که دوستداران ورزش کوه‌نوردی، موضوع را جدی بگیرند و با بیان نقطه نظرهای خود، به طرح بهینه‌ی موضوع کمک کنند.

منبع: http://www.alpineclub.ir/node/1824

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط Ali Parsai  | 

Gravity Glue

Gravity Glue

+ نوشته شده در  هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط Ali Parsai  | 

Metanoia

is a film about one man's journey from the top of the world to the end of the line. Jeff helped make climbing what it is today, through technical innovation and more than a thousand first ascents, including "Metanoia" on the north face of the Eiger, where he experienced a spiritual transformation that continues to this day. Jeff's story inspires us all, as he brings the creativity and strength that characterized his climbing career to the challenge that he faces today: his own mortality.

 

http://jeffloweclimber.com

+ نوشته شده در  هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط Ali Parsai  | 

نقطه قرمز

نقطه قرمز


عاشق تر از پدرم به كوه كسي رو نديدم الان چندين ساله كه ديگه نمي تونه بره كوه ولي براش فرق نمي كنه روي صندليش مي شينه

چشمهاشو مي بنده و

خنده برلب غرقه در رويا

مي ره به سمت قله هاي بلند. هر وقت دلم خيلي براش تنگ مي شه ياد يك نقطه قرمز مي افتم. شايد خنده دار باشه و لي واضح ترين تصويري كه از اون در ذهنم دارم يك نماي بسيار دوره بقدري دور و شبيه يك نقطه قرمز

منتهي نقطه اي كه در يك قاب بزرگ قرار داره. قابي به بزرگي و وسعت منطقه علم چال و در پاي ديواره علم كوه.

اون سال گفته بود وقتي شما براي صعود مي رويد من هم مي خوام بيام اونجا. و گفته بود كه مزاحمتون هم نمي شم . خودم تنها مي آم و تنها برمي گردم فقط مي خوام صعود شما را ببينم.

من هم خوشحال بودم از اينكه مي خواد با ما باشه هم ناراحت. نگاه كردن به صعود يك تيم روي ديواره يكي از سخت ترين كارهاي دنياست. تمام مدتي كه نفرات مشغول صعود هستن و گيره به گيره بالا مي رن اون كسي كه پايين نشسته توي ذهنش مي گه نكنه چيزي بشه نكنه اتفاقي بيفته و اين اضطراب تا پايان صعود هميشه وجود داره.

صعود از ديواره ها هميشه با يك ابهام همراه حتي اگه بدوني مسير هيچ مشگلي نداره باز ممكنه هزار اتفاق بيفته يك نوع عدم قطعيت يك نوع چه خواهد شد بزرگ ...

و وقتي ما براي صعود رفتيم و من ازش خداحافظی کردم منو بغل کرد - سال ها بود که منو این جوری بغل نکرده بود - مثل وقتی کوچیک بودم  ....

پشت سرما از پناهگاه بیرون اومد رفت روبه روي ديواره روي تخته سنگها ايستاد و ما را نگاه كرد.

من نفر اول گروه اول بودم و دو تيم ديگه هم پشت سر ما. اون سال خيلي سرحال بودم و شش طولي را تا تاقچه تراورس صعود كردم سريعترين زماني بود كه تا اون موقع رفته بودم . چيزي در حدود دو ساعت. بقدري گرم صعود بودم كه اصلا به پشت سرم توجه نداشتم . وقتي رسيديم به تاقچه تراورس ديدم كه بقيه دو تا سه طول طناب با ما فاصله دارن . يادش بخير با مجيد نشستيم تو آفتاب و منتظر بچه ها شديم.

مجيد مي گفت وقتي برگرده يه كلاس آموزش dos براي بچه هاي راهنمايي داره و من داشتم اونجا براش مي گفتم جلسه اول چي درس بده . وقت اضافي گير آورده بوديم ديگه .

تاقچه تراورس يك سكو سه متر در نيم متره روي ديواره است كه اگه ازش سنگي به پايين بياندازيم صاف 250 متر مي ره پايين تا اول يخچال از اونجا بود كه اون نقطه قرمز رو ديدم .كه ايستاده و داره ما رو نگاه مي كنه.انگار ضربان قلبش رو حس مي كردم. انگار صداي نفس هاشو مي شنيدم و صداي ذهنش

مجيد كه از سكوت من متعجب شده بود پرسيد چي شده و من فقط با دست اون نقطه رو بهش نشون دادم كه ايستاده بود و ما رو نگاه مي كرد. مجيد گفت چيزي نيست كه اون خوشحاله تو دل واپسي !!

مسير را ادامه داديم به سمت بالا . يك تيم از بچه هاي مشهد شب قبل روي ديواره خوابيده بودن و كم كم داشتند به بالا مي رسيدند. مي دونستم اگه بيدقتي كنند باران سنگه كه بريزن روي سر ما توي قسمت گربه رو دوم بودم كه بارون سنگ شروع شد.

كلي خوشحال شدم جايي كه من بودم توي قسمت فرو رفته ديواره بود و سنگها از دو متري من رد مي شدن بدون اينكه هيچ خطري داشته باشند. همون موقع باز اون نقطه قرمز را ديدم كه داره منو نگاه مي كنه.

اون كه نمي دونست من جام خوبه...

اون كه فقط ريزش را مي ديد و مي فهميدم دلش داره هزار جا مي ره

توي ذهنم مي گفتم بابا من راحتم جام خوبه نترس آروم باش آروم

و بالاخره ريزش تموم شد و باز ادامه داديم. مجبور بودم صبر كنم تا بچه هاي پشت سرم به من برسند . بنابراين توقف هام خيلي طولاني شده بود ولي چاره نبود فقط مدام بهشون مي گفتم بجنبين زود باشين. شب شد

ياد خودم در اولين صعودم از اين مسير افتاده بودم . يادش بخير . و الان چقدر راحت بودم.

وقتي رفتيم توي قيف مي دونستم ديگه بابا ما رو نمي بينه داخل قيف جاييه كه قله كم كم پيدا مي شه و دلنواز ترين چشم انداز هاي ديواره توي سايه روشن خودشون رو نشون مي دن اين قسمت ديواره را خيلي دوست دارم ولي اينبار عجله داشتم زود تر ازش صعود كنم تا به بالا برسم به جايي كه باز ما رو ببينه و دلش كمي آروم بگيره.

سه طول طناب صعود كرديم داشتيم مي رسيدم به جايي كه مي خواستم كه يهو بچه ها از پايين داد زدن نرو بالا صبر كن ما هم برسيم . اونا تازه اول قسمت ركاب خور مسير بودن. چاره نبود . روي روتا تاقچه كوچك با مجيد ايستاديم و براي اينكه از فكر بابا بيرون بيام شروع كرديم به گپ زدن .

از كتاب فيلم تئاتر از همه چيز ولي اين دل بيقرار من فقط مي خواست بره بالا و داد بزنه ما رسيديم.

دم دماي آفتاب غروب بود . هر چند راهي تا بالا نبود ولي مي خواستم توي روشني به قله برسم. به مجيد مي گفتم تقريبا بيشتر از مدتي كه صرف صعود كرديم منتظر بچه ها بوديم . اگه خودمون بوديم شش ساعته از مسير در مي اومديم ولي الان ساعت 6 غروبه هنوز اينجائيم .

ولي لذت همراهي به اين همه توقف مي ارزيد. سر و كله محمد كه پيدا شد و رسيد پيش ما به مجيد گفتم تو طناب محمد را بگير و حميد رو حمايت كن . من و محمد اين دو طول را طناب ثابت مي كشيم شما با يومار بيائيد بالا .

آفتاب فقط روي قله رو روشن كرده بود . انگار نوك قله برنگ قرمز در اومده بعد تغيير رنگ داد به طلايي و بعد شرابي .بازي رنگ آفتاب دم آفتاب غروب زيباترين بازي دنياست.

صعود كرديم . يك طول و طول بعد پامون كه رسيد اون سمت ديگه هوا تاريك شد . هوا هميشه بالاي كوه ها يهو تاريك مي شه.

عجله داشتم خودمو برسونم به قله . مي دونستم به خاطر تاريكي ديگه نمي تونه ما رو ببينه .

داشتم با  تاریکی مسابقه می دادم

روي قله چراغ قوه رو روشن كردم و تكون دادم

آهاي هي

آهاي هي

آهاي آدما ما رسيديم

 و يهو اطراف پناهگاه اون هفتصد متر پايين تر چراغوني شد. نور هاي كوچكي را مي ديدم كه تكون مي خوردن و صداهايي از تو دل تاريكي داد مي زدن

خسته نباشيد

دلم مي خواست بدونم كدوم نور اون نقطه قرمز منه همون نقطه اي كه دوستش دارم

كدوم نور اون چشمهاي مهربونه

ولي انگار همه نور ها تبديل به نقطه هاي قرمز مي شدن و همه صدا ها صداي اون بود

و همه چشم ها اون چشم

آروم شده بودم چون مي دونستم اون چشمها اون شب آروم گرفتن

 --------------------------------------------

بیست سال از اون روزها گذشته.  یادته ؟ یه خواهش ازت دارم بابا

 خوب شو لطفا - خواهش می کنم خوب شو . می دونم هر راهی آخری داره می دونم همه یه روز می رن خودت یادم دادی ولی من می خوام یکبار دیگه ببینمت. خوب شو. لطفا

... 

همین

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت   توسط Ali Parsai  | 

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش ...

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش.

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک باد


صعود زمستانی دیواره علم کوه از مسیر "لهستان 48" ' 'گواهی بر شایستگی و بالندگی نسل نو و جوان و متفکر دیواره نوردی ایران است.

برایشان صعود هایی ایمن و موفقیت آمیز در آینده آرزو دارم.

بخصوص برای دوستان نا دیده ام امین معین و مهدی فرهادی.




+ نوشته شده در  یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت   توسط Ali Parsai  | 

برای رامین شجاعی و با آروزی صبر برایش

When I go home, people ask me, "Hey Hoot, why do you do it, man? Why? You some kind of war junkie?" I won't say a goddamn word. Why? They won't understand. They won't understand why we do it. They won't understand it's about the men next to you... and that's it. That's all it is.

Black Hawk down 

برای رامین  شجاعی و با آروزی صبر برایش

+ نوشته شده در  هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت   توسط Ali Parsai  | 

قوانین نا نوشته اخلاقیات در کوهنوردی

در کتاب کوهنوردی نوشته تونی لارنس جمله جالبی وجود دارد:

"رفتار و عملکرد ما در کوهنوردی بر مبنای مجموعه قوانین نانوشته است. "

قوانینی که جایی بصورت نوشته شده وجود ندارد, الزامی بر انجام و رعایت آن ها وجود ندارد و گاه می توانند تفسیر به رای شوند و گاه بسیار نسبی هستند , اما بصورت یک میراث در فرهنگ کوهنوردی پا گرفته و منتقل شده است.

بحث هایی نظیر اخلاقی بودن یک صعود از نظر تکنیک به کار گرفته شده در آن - درست یا غلط بودن رول کوبی - اینکه چه کسی اولین بار یک مسیر را صعود کرده و روش های  صعود در مناطق مختلف.

به عنوان مثال کوهنوردان انگلیسی به هیچ عنوان میانه ای با رول کوبی ندارند و رول کوبی را تنها در محل های تمرینی خاصی مجاز می دانند ( معادن متروکه سنگ یا Quarry) , و سبک اخلاقی در صعود مسیر های طبیعی در انگلستان ابزار گذاری است و حتی میخ کوبی را جز در موارد صعود های زمستانی و آن هم در اسکاتلند مجاز نمی دانند.

در مقابل فرانسویها پایه گذار رول کوبی مسیر ها هستند و بنا به روایتی بیشترین مسیر های رول کوبی شده دنیا در آن قرار دارند. بعنوان مثال در محدوده 150 کیلومتری اطراف شامونی که به پایتخت کوهنوردی دنیا شهرت دارد 462 منطقه (Crag) سنگنوردی Sport  است که در بعضی از آنها بیشتر از 250 مسیر وجود دارد.

از سوی دیگر در منطقه ای در مرز آلمان و بلژیک جایی وجود دارد که در آن نه تنها استفاده از پودر در صعود مسیر های طبیعی مجاز نیست بلکه استفاده از هر گونه ابزار فلزی به هر نحوی ممنوع است و تنها وسیله حمایت قرار دادن طناب هایی با یک سر گره خورد و لاخ کردن آن ها در شکاف بعنوان حمایت میانی است. درجه سختی بعضی از این مسیر ها به 7 تا 8 ( فرانسوی) می رسد!!

مسایلی همچون  درست بودن هر یک از این روش ها - چگونگی احترام گذاشتن به قوانین محلی - نحوه رفتار کوهنوردان در برخورد با افرادمحلی نحوه دست یابی به مسیرها در طی سال ها کوهنوردی به حیطه آزمون گذاشته شده مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

هر چند هیچکدام از این بحث ها هیچگاه به صورت قانون مدون درنیامده که نمی تواند در آید, اما جزئیات و روند تکامل آن  آن ثبت شده و برای استناد و بررسی در دست رس همه می باشد.

در کوهنوردی اروپا به دلیل  وجود سابقه مستند - مکتوب و دنباله دار  و انتقال درست تجربیات, این قوانین نانوشته به گونه ای شفاف در جامعه کوهنوردی مورد اجماع است . ( هر چند همواره استثناهایی وجود دارند و به یاد داشته باشیم که همیشه تضاد عاملی برای پیشرفت است)

فرهنگ کوهنوردی اروپا این امکان را به علاقه مندان می دهد که با بررسی و موشکافی در سیر  کوهنوردی با روند تکامل آن آشنا شوند و به طبع آن به مدد همین سابقه جواب بسیاری از باید و ها و نباید را بگیرند.

در پی هر حادثه در کوهنوردی از اولین صعود موفق ماتر هورن گرفته که در آن ادوارد وایمپر از فراز قله سنگ به سمت جبهه ایتالیایی که کوهنوردان ایتالیایی مشغول صعود بودند ریخت و  حادثه مرگ همراهانش بر اثر سقوط گرفته تا هر حادثه ای دیگر اتفاقات رخ داده ثبت , بررسی و منتشر می شد. 

 انجمن های کوهنوردی در میان نقش بزرگی در گرد آوری این مجموعه بی نظیر دارند. آرشیو انجمن کوهنوردی بریتانیا دارای 30 هزار جلد کتاب و گزارش و دست نوشته است و کتاب سال آن از سال 1863 هر ساله منتشر می شود.

این امر کم و بیش در بین تمامی کشورهای صاحب سبک در کوهنوردی دیده می شود - آرشیو سالنامه انجمن کوهنوردان لهستان - فرانسه و .....

این میراث غنی بعنوان پشتوانه راهنمای بسیاری از بحث ها و نتیجه گیری ها در کوهنوردی است. هر چند همانگونه که ما در کوهنوردی آزاد به انتخاب راه و انتخاب همطناب و انتخاب شیوه صعود هستیم و این انتخاب به آشنایی و قضات و  دانش ما بر می گردد, نانوشته بودن بسیاری از بایدها و نباید ها در کوهنوردی هم این حسن را دارد که افراد آزاد به انتخاب باشند اما نه در تاریکی.

در اواخر سال 2011 (پاییز 1390) کتاب بسیار جالبی در باره کوهنوردی و فلسفه در امریکا به چاپ رسیده که شهرت آن به اروپا نیز کشیده شود. این کتاب در حقیقت گرد آوری چندین مقاله در باره موضوعات کوهنوردی و فلسفه و اخلاقیات آن است.

نویسندگان هر مقاله هر یک جنبه هایی از موارد چالش بر انگیر حیطه اخلاقیات در کوهنوردی را مورد بحث قرار داده اند و به بسط آن پرداخته اند. به شخصه بر این باورم که ترجمه و انتشار چنین کتاب هایی در شرایط فعلی کوهنوردی ما از هر کتاب فنی و تخصصی می تواند مفید تر باشد.

< برای دانلود کتاب به صورت فایل فشرده بر روی همین نوشته کلیک کنید >

http://climbingandphilosophy.com 

ترجمه فارسی این کتاب توسط خانم پریسا حسین زاده انجام شده و از شماره بهار 93 در فصلنامه کوه بصورت پاورقی منتشر می شود.

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت   توسط Ali Parsai  | 

برای استاد عیوضی

فراگیری کوهنوردی فنی را مدیون چند نفر هستم. یکی از آن ها استاد محمد باقر عیوضی است. استادی که هیچگاه افتخار حضور در محضرش را نداشتم اما نوشته های او در نشریه "مانگ هلات" شرر عشق به کوهنوردی فنی را در جانم روشن کرد.

خود را همیشه وامدار ایشان می دانم و به شاگردی ایشان افتخار می کنم. شعر سلامت روایتی از زندگی ما است. روایتی تلخ اما راست , روایتی که استاد در خشت خام دید و ما در آینه ندیدیم.

برای ایشان همواره سلامتی و موفقیت آرزو دارم.

اینجا را ببنید!

........................... 

در ،

 

        بسته بودم

 

و به کنجی نشسته

 

           تا غم یک شکست،در خلوت،فرو دهم

 

                                                و به بازارش نکشانم

 

                                                               و پیراهن عثمانش نکنم

 

که رفیقی از راه رسید

 

و در کوبید

 

خلوت خویش شکستم

 

به صحبتش دل بستم،

 

و به شنیدن نشستم

 

که ننشسته گفت:

 

           "دوش با بزرگان ،مجلسی داشتم

 

                     و بزرگی به خنده می گفت:دیدید که چگونه بر ابراهیم تاختم

 

                     و به یک اشاره به آتشش انداختم

 

                     و به ذلتش کشاندم

 

                     و به خفتش راندم؟!"

 

گفتم:"ای رفیق غم از دلم بردی

 

             و غبار کدورت از درونم ستردی

 

اگر بار دیگر،حضور در چنان مجلسی دست داد

 

             از قول ما فلان را برگوی

 

                        که ما را سلامت ما بر باد داد، نه دنائت تو......."

 

که هرچند حربه دنائت،قوی است

 

                           و ضربه رذالت ،سخت

 

هنوز توان سلامت ما

 

                        هزار بار بیش از دنائت توست

 

و من،آتش پرستم

 

                         که خویش به چنان آتشی بستم."



 شعر از استاد محمد باقزعیوضی

+ نوشته شده در  دوم آذر ۱۳۹۱ساعت   توسط Ali Parsai  | 

ترانگو از رویا تا عمل

صعود موفقیت آمیز دوستانم به برج بی نام ترانگو شاد ترین خبری بود که در این چند وقت شنیدم.

صعودی که نشان داد نسل جدید دیواره نورد کشور تنها اهل رویا نیستند و بیشتر به عملی کردن آن می اندیشند.

مطمئن هستم این صعود تاثیر به سزایی در رشد کوهنوردی فنی ایران خواهد داشت. این تیم با برنامه ریزی خوب و تمرینات منظم ثابت کرد که برای انجام یک صعود در حد بالا و عالی می توان تنها به خود متکی بود.

مطمئن هستم این صعود گام اول است و اعضای این تیم به همراه دیگرانی که در آینده از آن ها الگو برداری خواهند کرد صعود های فنی زیبانری را بر روی رخ های بلند سنگی دنیا خواهند داشت.

جا دارد به شهرام عباس نژاد که خوب می دانم تا چه حد در برای راه اندازی و اجرای این برنامه وقت گذاشت و زحمت کشید تبریک بگویم.

امیدوارم او نیز در آینده ای نه چندان دور به آرزوی صعود برج بی نام جامه عمل بپوشاند.



+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ساعت   توسط Ali Parsai  | 

به یاد مربی بزرگ کوهنوردی ایران فرشاد خلیلی خوشه مهر که در حادثه بهمن جاده دیزین جان باخت.


روز ها ماه می شوند و ماه ها سال

و آنچه می ماند برای ما مردمان کوه یادی است از راه های رفته و گاه سودای راه های نرفته و شاید عکسی

فرق نمی کند بهانه هر چه باشد:

یاد یا نام یا عکس...

ضرب آهنگ خاطرات پرتت می کند به آن لحظه های شور و شادی و گاه غم و نفس زدن در زیر بار سنگین کوله و لرزیدن از سرما و یا پیشانی به عرق نشسته از گرمای آفتاب.

در انتهای همه راه های طولانی آنچه یاد را پر رنگ تر می کند حضور دوستانی بود که حضورشان معنی بخش بودنتان بود.

دوستانی که بسیاری از آنها در گردش این سال ها گاه نادوست شدند گاه گم شدند و گاه ماندند و گاه رفتند.

دوستی سال ها پیش گفت: با بالا رفتن سن عادت می کنی به شنیدن خبر مرگ عزیزان...

و این گفته چه سخت راست است.

غدیر آن یلی که سر به   "سر گردون به فخر می سود" ده سالی است که دیگر نیست.

باور مرگ غدیر سخت بود اما همه آن را پذیرفتند اما عباث! , اسماعیل و فرشاد ....

هنوز باورش برایم سخت است. هیچگاه نتوانستم و نخواستم در رثا یا یادشان چیزی بنویسم باورش برایم

سخت بود و هست و خواهد بود . گویا نوشتن در این باره باور بر نبودشان است.

عباث! رفت. رفتش هم مانند آمدنش و دیدارش عجیب بود. او که دوست دار خالق شاهزاده کوچک بود رفتنی همانند خالق او انتخاب کرد.

اسماعیل آن کوچک اندام بزرگ دل

اما فرشاد .....

 نامش را پیش از دیدار شنیده بودم. در اوج روزهای جنگ بود او در خدمت سربازی. می گفتند به عشق هیمالایا به سربازی رفته تا برگردد بتواند پاسپورت بگیرد و به کوه های مورد علاقه اش برود. آن زمان جزو جوان ترین صعود کنندگان دیواره علم کوه بود و از سخت کوشی و توانش بسیار یاد می شد.

بار اول سر چهار راه تهران پارس ساعت 5 صبح دیدمش . روز جمعه ای زمستانی و محل قرار برای سوار شدن به اتوبوس های شرق تهران.

قرار بود با بقیه اعضای گروه به قله آتشکوه برویم. می گفت دیشب برای مرخصی به تهران آمده و صبح هنوز خانواده را ندیده به سودای کوه راهی قرار شده بود. طبیعتا در بازار گرم سلام و تجدید خاطرات با دوستان و قدیمی ها من تازه وارد تنها به سلامی بسنده کردم.

پس این است آن فرشاد معروف. بسیار خاکی تر و اقتاده تر از آنچه می توانستم مجسم کنم بود. کوهنوردی با آن همه سابقه و این همه خاکی !!!

دیدار بعدی و آشنایی بیشتر سال بعد بود . خدمت تمام شده بود و برگشته بود با صدها ایده و انرژی. گویا دوران سربازی خلایی بود که می خواست زودتر پرش کند.

زمستان بود او جسورانه صحبت از صعود 36 ساعته خلنو کرد. کاری که با شک و تردید و انکار روبرو شد اما فرشاد می دانست از کوه و از خودش چه می خواهد. به همراه سه نفر  و صعود را انجام داد و برگشت!

خلنو که صعودش یک برنامه زمستانی سنگین در آن سال ها بود برای فرشاد فقط تمرینی بود برای آغاز. صعود زمستانی پالون گردن در ماه بعد نشان می داد فرشاد آمده تا سبک خود را پایه گذاری کند.

پیگیر این بود که برای پیشرفت یک مربی از فرانسه به ایران بیاورد طرحی که با اجرای آن مخالفت شد اما فرشاد اهل کوتاه آمدن نبود اگر نمی شد مربی آورد پس باید خودش به پیش مربی برود.

سال 1370 به همراه دو دوست به شامونی فرانسه رفت در دوره راهنمای کوهستان شرکت کرد و خوش درخشید, انقدر خوب که مربیش بعد از ده سال که من در شامونی با او ملاقات کردم فرشاد را به یاد داشت و از او به نیکی یاد می کرد.

فرشاد بسیار محتاط بودبا دقت ترین, برنامه ریز ترین و دقیق ترین کوهنوردی که تا به امروز دیده ام. سعی می کرد تا سر حد دقت همه چیز را برنامه ریزی کند از کوچک ترین جزئیات غافل نمی شد و همیشه مهم ترین اصل برای او ایمنی دیگران و خودش بود.

یادم می آید در زمستان پر برف سال 70 با فرشاد و چند تن از دوستان به دره اوسون رفته بودیم. من با یک نفر دیگر قصد صعود دیواره را داشتیم از مسیر کلاهک. دیواره در پی بارش برف بشدت یخ زده و پوشیده از برف بود. صعود ما دو نفر تا تاریکی هوا طول کشید. فرشاد تمام آنروز برنامه تمرین خود را لغو کرد و پایین دست دیواره صعود ما را تعقیب می کرد تا به پایین به سلامت فرود بیایم.

حضور فرشاد در هر برنامه ای معنی اطمینان بود یعنی کسی که می دانستی کم نمی آورد کسی که می توان به او تکیه کرد.

بلند ترین مسیری که با او در یک کرده هم طناب بودم صعود یخچال اسپیلت بود. اواخر مسیر طوفان و تگرگ دید ما را به صفر رسانده بود . اما او با شادی می خندید و صعود می کرد.

دوستی ما طی سال ها فراز و نشیب داشت گاه نزدیک و گاه دور گاه موافق و گاه مخالف اما فرشاد همواره بر این اصل باور داشت : "ما دوستی خودمان را یک شبه بدست نیاورده ایم که یک روزه از دستش بدهیم"

یادم می امد زمانی هر وقت به برنامه صعود بلندی می رفتم در بازگشت از برنامه پدرم می گفت: فرشاد زنگ زده و خبر گرفته....

زمستان 75 امیر رضا را بهمن زد و ما در کهار روزها بدنبالش بودیم وقتی از پشت بیسیم شنیدیم فرشاد آمده انگار همه توان مضاعفی برای جستجو پیدا کرده بودند.

فرشاد فرشاد بود.

اخلاق خاص خود را داشت. بسیار مهربان اما بسیار جدی. تلفیق ایندو بسیار سخت است اما او مرد کارهای سخت بود.

برای یاد گیری عطش داشت عاشق علم کوهنوردی بود وقتی می گویم عشق منظورم معنی کامل آن است حاضر بود برای فراگیری آن هر بهایی را به جان بخرد.

صدها خاطره از به یادم می آید که با مرورشان هر بار به خودم می گویم : گاهی بعضی افراد هیچگاه تکرار نمی شوند.

آخرین دیدارمان با هم یک هفته قبل از سفرم به اینسوی آب بود. 4 روز در پل خواب کلاس مربیگری درجه دو - و او از هر مربی و شاگردی قبراق تر و قوی تر. روز آخر با هم خداحافظی کردیم .

و گاه بی گاه طی این مدت خبری از او می شنیدم تا آن صبح نحس. به تهران زنگ زده بودم و داشتم در باره یک موضوع کاری صحیت می کردم مخاطبم در حین صحبت گفت: راستی خبر داری فرشاد هم مرد!! زیر بهمن!!

و به صحبت ادامه داد و من نمی شنیدم فقط گفتم قطع می کنم بعد زنگ می زنم و مخاطبم حیرت زده پشت خط ماند.

و بعد این پنجره شیشه ای بود و اخبار .....

فرشاد مرد میدان آخرین رزم خود بود. در باره چرایی این اتفاق قلم زیاد زده شده و من بر این باورم فرشاد در آن میانه تصمیمی گرفت که ممکن است هر شخصی در آن شرایط بگیرد, فرشاد در آن لحظات شوم می توانست بین زنده مانده و به کام مرگ رفتن یکی را انتخاب کند که انتخاب فرشاد از پیش معلوم بود.

او کسی نبود که شاگردی و یا دوستی را در مهلکه تنها بگذارد بارها از زبان خودش این را شنیده بودم و می دانستم این نه تنها حرف که میثاق زندگیش بود. میثاقی که با جان خود آن را پاس داشت.

سال پیش مجال سفری کوتاه به ایران را داشتم فردای روز رسیدنم جمعه صبح با دوستی مشترک به سر مزارش رفتم.

فرشاد آنجا بود - اسماعیل هم چند ردیف پایین تر . دنیاهایی از عشق از دوستی از شور و از خوبی و مهربانی برای همیشه آنجا آرام گرفته بودند.

دیگر جایی برای این نبود که خودم بگویم خیال است , خیال جامه واقعیت به تن داشت سیاه همرنگ سنگ در برابر من

به سنگی که بر مزار نهاده شده بود و نامش را بر خود داشت نگاه می گردم  و انگار یاد صدها خاطره در ذهنم می پیچید صدها خنده صدها حرف صدها گفته و ناگفته

.........................

تقریبا به انتهای یخچال  رسیده بودیم مه سطح یخچال را پوشانده بود  و تنها نشانه مسیر ر د طنابی بود که در میان مه گم می شد

یک آن نیش جلوی کرامپونم در رفت و نشد خودم را نگاه دارم پرت شدم رو به عقب و انگار زمین داشت من را به طرف خود می کشید اضافه طناب کشیده شد و تا کشش طناب سقوط من را مهار کند  چند لحظه ای طول کشید چند لحظه به اندازه ابدیت بی اختیار فریاد زدم.....

مه کنار رفت و تنها صورت خندان فرشاد را بیاد دارم که می گفت : بیا بالا آفرین تمومه. 

و دو طول بعد دو نفری در آن تکه یخ کوچک بالای یخچال اسپیلت نشسته بودیم سر خوش از اتمام صعود و او با مهربانی همانند برادری به من می گفت : دیدی تموم شد.

 توي اون دنياي يخ زده که فقط سنگ بود و يخ کنار يه سنگ يه وجب خاک بود که نمي دونم چه جوري اومده بود اونجا

و روي اون سه تا دونه گل ادل وايز در اومده بود .

من دشت هاي پر از گل زياد ديدم يا جنگل هاي سرسبز ولي اون سه تا گل يه چيز ديگه بودن .

توي اون تگرگ و سرما و يخ و سنگ آروم ايستاده بودن و انگار مي دونستن ما داريم مي آئيم . اونجا بودن که به ما خسته نباشيد بگن . انگار اونجا با ما ميعاد داشتند و صبور منتظر ما بودن تا روح ما رو آروم کنن. روي يک وجب خاک دنيايي براي خودشون داشتند.

 ......................................

 از دوستی ها تنها یاد است که می ماند. یادی که گاه با بغضی در گلو خفه می شود. اما حلاوتش زندگی را معنی می کند.

بخواب دوست من بخواب امیدوارم روحت همانند آن گل های ادلوایز آرام گرفته باشد.

صعودهایت تمام شد اما یادت همیشه با ما است...

همین


+ نوشته شده در  ششم بهمن ۱۳۹۰ساعت   توسط Ali Parsai  | 

عنکبوت سفید

کتاب های بسیار زیادی در حیطه کوهنوردی نوشته شده اند و شاید بتوان کوهنوردی را از لحاظ فرهنگ نوشتاری دارای یکی از غنی ترین میراث های مکتوب بشمار آورد و در بین تمامی کتاب کوهنوردی شاید بتوان  عنکبوت سفید را یکی از تاثیر گذار ترین کتاب ها نامید.

بسیاری کوهنوردان نام آشنا و معروف دیروز و امروز در کوهنوردی اروپا این کتاب را الگو بخش خود در پای نهادن به دنیای کوهنوردی فنی و یا انگیزه ای برای وسعت دادن به حد تلاش خود نامیده اند.

در دنیای غیر کوهنوردی نویسنده کتاب "هنریخ هارر" را به واسطه کتاب معروف دیگرش "هفت سال در تبت" می شناسند

کتابی که فیلم پرفروشی با همین عنوان نام از آن ساخته شد و به شرح ماجرای اسارت او در سال 1339 و در بازگشت از صعود اکتشافی نانگاپاربات در پاکستان بدست نیروهای متفقین در ابتدای جنگ جهانی دوم و سپس فرار او و اقامت گزیدنش در تبت و آشنایی با دالایی لاما و هجوم چین و اشغال تبت می پردازد.

اما شهرت  "عنکبوت سفید " نیز در دنیای کوهنوردی نه تنها دست کم از هفت سال در تبت ندارد بلکه شاید در قیاس از آن بسیار معروف تر باشد.

 صدها کوهنورد نام آشنا و گمنام بعد از مطالعه این کتاب به افسون و آرزوی صعود دیواره شمالی آیگر گرفتار شدند. صعودی "هارر" با چیره دستی تاریخچه آن را از  تلاش های اولیه تا اولین صعود موفق و بعد از آن را  بازگو می کند.

او با قلمی شیوا و سحار چنان لحظات نفس گیر صعود و تلاش های تلاش کنندگان راه صعود دیواره شمالی چه نافرجام و چه خوش پایان  را به تصویر می کشد که خواننده خود را همگام و صعود کنندگان حس می کند.

او که خود جزو  تیمی چهار نفره بود که بالاخره در سال 1938 (1316 شمسی)  موفق به صعود این غول یخزده که بزرگترین معمای کوهنوردی آلپ لقب گرفته بود شدند توانسته بهتر از هر کسی نه تنها جزییات فنی و تکنیکی صعود ها را ترسیم کند بلکه با چیره دستی با زدن نقبی به حیطه اخلاقیات کوهنوردی و باید ها و نباید های آن دیدگاهی جالب در باره جنبه های روحی و ذهنی کوهنوردان را ارائه دهد و همچنین با نگاهی دقیق به نقش رسانه های و جنجال سازی خبرنگاران و قلم بدستانی پرداخته که با کمترین اطلاعات از کوهنوردی واقعی تنها به فکر اخبار داغی هستند که تیتر روزنامه هایشان شود آنانی که صعود برایشان مفهومی جز سوژه ای برای ایجاد جنجال ندارد و چه بهتر که صعودی با مرگ و سختی توام شود تا خوراک خبری آنها نیز کامل تر گردد.

همان گونه که دیواره شمالی آیگر یک دیواره معمولی نیست کتاب "هارر" نیز یک کتاب معمولی در کوهنودری بشمار نمی آید شور و احساس در صفحات آن موج می زند. نویسنده همواره تلاش کرده این شور و احساس را با سنجش و درک درست از واقعیت ها مهار کند.

نام آیگر با تاریخ کوهنوردی جهان گره خورده است. در کتاب تمامی نام هایی که هر یک پایه گذار مکتب و سبکی در کوهنوردی بوده اند را می بینید. از" هرمان بوهل" تا" لیونل تری" از" گاستون ربوفا" تا" ریکاردو کاسین" از "داگ اسکات" تا "جان هارلین" و "بانیگتون " و .......

تلاش بزرگ قامتان کوهنوردی با قلم سحار "هارر" با چیره دستی در کتاب به زیبایی به تصویر کشیده شده واشتباهات آن ها نقد شده و نویسنده تلاش کرده از موضع یک منتقد منصف به نقد تلاش ها و واکاوی شکست ها بپردازد.

اما ......

با وجود تمامی این ارزش ها و جایگاه رفیع ,این کتاب خالی از نقص نیست هر چند باورش دشوار است.

...

شاید این هم از دیگر وِیژه گی های آیگر است که براستی تمامی اضداد را در خود جا داده است.

"هارر" این منتقد بیطرف و این کوهنورد صادق در بخشی از این کتاب چنان چشم بر واقعیت بسته که شاید سخت به باور بیاید. شاید برای بیش از صد ها هزار  خواننده کتاب او دشوار باشد که باور کنند حتی منتقد و نویسنده ای مانند او می تواند به ورطه بغض فرو بغلطد و چشم بر واقعیت ببندد.

قبل از واکاوی این مورد بهتر است کمی بیشتر با دیواره شمالی آیگر ـ اهمیت اولین صعود آن در تاریخ کوهنوردی آلپ و جایگاه "هارر" آشنا شویم.

دیواره 1800 متری شمالی آیگر یکی از  شش دیواره بزرگ آلپ و شاید معروفترین آنها است. چشم انداز عظیم این دیواره که بر خلاف تمامی دیواره های معروف آلپ آیگر در محلی مشرف به شهر و زندگش اشرافی شهری, در بالای پیست اسکی معروف “شایدک"و شهرک  گریندل ولد سویس قرار گرفته همواره نگاه بسیاری از کوهنوردان و غیر کوهنوردان را به سوی خود کشیده و می کشد.

دیواره شمالی آیگر بعداز دوران طلایی کوهنوردی آلپ و صعود تمامی قله ها و مسیرهای سنگی معروف آن تنها دیواره ای بود که در برابر کوهنوردان تسلیم نشده بود. حاصل  تلاش های تا قبل از سال 1938 بر روی این دیواره هشت کشته بود. چهار تن از این افراد اعضای گروهی بودند که در سال  1936 سعی صعود دیواره را داشتند. صعودی که پایان آن چیزی ورای تراژدی بود.

سالهای انتهایی دهه 30 در اروپای زخم خورده از جنگ جهانی اول سال های به گوش رسیدن پا های رایش سوم و اوج احساسات ناسیونالیستی برای ملیت های مختلف این قاره بود. آلمان نازی در سر حال سر بلند کردن از خاکستر بود و ورزش گاه دست مایه ای می شد برای ابزار وجود و اثبات برتری. صعود آیگر چنان اهمینی یافته بود که سران آلمان نازی جایزه مدال طلای المپیک را برای اولین صعود کنندگان وعده داده بودند.

 کوهنوردی ورزشی است فاقد تماشگر و اوج فعالیت های آن در محیط های دور افتاده و عاری از چشم هر بیننده ای انجام می شود اما آیگر باید تمایز خودش را با هر کوه دیگری ثابت کند . حتی از این نظر. مردم عادی و توریست ها می توانند با دوربین های نصب شده بر روی تراس هتل ها ( در صورت مساعد بودن هوا)  از لحظه لحظه حرکت و تلاش کوهنوردان با خبر شوند و آن را به نظاره بنشینند. درست همانند هر رقابت ورزشی دیگری !

این ویژگی خاص برای خبرنگاران ورزشی و اربابان جراید فرصتی استثنایی برای خبر پراکنی و جنگ رسانه ای از آخرین خبر ها در مورد فتح آخرین دژ فتح نشده آلپ بشمار می آمد که با درج اخبار و تیترهایی جنجالی نظیر  به افزایش تیراژ روزنامه های خود بپردازند.

 این توجه رسانه ای صعود آیگر در دنیای کوهنوردی خواه نا خواه باعث ایجاد رقابتی پنهان بین سنگنوردان برتر آن زمان شده بود. کوهنوردان بخش های  شرقی و غربی آلپ که هر کدام نماینده سبک خاصی در کوهنوردی بودند می خواستند این افتخار را به نام خود ثبت کنند.

اما هیبت سنگین این دیواره آن چنان بود که تا سال 1934 هیچک جرات تلاش واقعی را بر روی آن به خود نداد.

در سال 1934 دو کوهنورد تا ارتفاع 2900 آن صعود کردند.

درسال 1935 دو کوهنورد آلمانی بعد از سه روز تلاش و رسیدن به ارتفاع 3300 متر  در میان توفان ناپدید شدند و جان باختند.

در سال 1936 صعود چهار کوهنورد آلمانی و اطریش یکی از دردناک ترین حوادث کوهنوردی را رقم زد و منجر به مرگ تمامی آن ها شد. مرگ آخرین نفر که در در برابر چشمان مستاصل تیم امداد و تماشگران مضطرب از پایین دیواره که با تلسکوپ آن را به نظاره نشسته بودند بحث های زیادی را در جامعه برانگیخت تا جایی که بسیاری سخن از غیر قانونی کردن کوهنوردی و ممنوعیت آن نمودند.

در سال 1937 دولت سویس اعلام کرد صعود دیواره ممنوع است و در صورت تلاش و بروز حادثه بر روی آن هیچ تیم امدادی برای کمک حرکت نخواهد کرد. این سال دیواره نیز دو کشته طلب کرد.

 صعود سال 1938 که "هارر" جزو آن بود می توانست با تراژدی و مرگ همگام شود. او در آن زمان دانشجو بود با دوستش "فریتز کاسپارک "قرار صعود دیواره را می گذارند و با دو چرخه و موتور سیلکتی قراضه خود را از اطریش به سویس می رسانند. و چادر خود را در پای دیواره بر پا می کنند.

در محل چادرگاه آن ها چندین چادر دیگر هم متعلق به کوهنوردانی از آلمان و ایتالیا و اطریش بود. "هارر" و همطنابش بعد از چند روز بررسی آماده صعود می شوند. حرکت خود را در نیمه های شب آغاز می کنند. در ساعات آغازین روز متوجه صعود دو کرده دیگر در پشت سر خود می شوند. در یکی از دو کرده دو اعجوبه کوهنوردی آن زمان "آندره هکمایر" و "لوودیک ورگ" در حال صعود بودند.

"ورگ " در سال1937  و بعد تلاشی در خود تحسین بر روی دیواره داشت و از دو شب بیواک در طوفان دیواره جان سالم بدر برده بود. و "هکمایر" فنی ترین کوهنورد آن روزگار آلپ غربی لقب گرفته بود.

کرده دیگر دو کوهنورد جوان بودند که با تجهیزاتی بسیار نامناسب قصد صعود داشتند. سه کرده بعد از رسیدن به همدیگر خود را در وضعیتی نا خواسته می بینند.

صعود از مسیری نا مشخص و در چنین حالتی آن هم با نفراتی که هیچ شناختی از یکدیگر نداشتند چندان عاقلانه به نظر نمی رسید.  "هکمایر " و "ورگ" با تصمیمی درست که ناشی از تجربه بالایشان بود اعلام می کنند که بهتر می بینند فرود بروند و خود را درگیر ریسک صعود و گیر کردن در ترافیک دو کرده دیگر نکنند!

تصمیمی این دو نفر به منزله چشم پوشی از کسب چنین افتخاری و خالی گذاشتن میدان برای نفراتی بود که از لحاظ نام و تجربه قابل به مقایسه با آنها نبودند بسیار قابل تحسین بود.

تصمیم که نشان از دید درست و حاکم بودن قدرت تصمیم گیری این دو اسطوره کوهنوردی داشت. کوهنورد عقلانی و نه احساسی . کاری که انجامش در توان هر کسی نیست.

یک آن خود را جای آنها بگذارید, دو کوهنورد با تجربه در هوایی مناسب با لوازمی که در زمان خود بی نظیر و انقلابی بود ( کرامپون اختصاصی 12 نیشه ) و تبر یخ کوتاه که بطور اختصاصی برای آن ها ساخته شده. برنامه ای که می توانست در تاریخ ثبت شود و اسپانسر ها و افکار عمومی که مشتاقانه منتظر صعود آنها بودند. 

هیچکدام این عوامل باعث تحت تاثیر قرار گرفتن این دو نشد. آن ها میدان را برای دو کرده دیگر که جلوتر از آنها صعود را آغاز کرده بودند خالی گذاشتند و فرود رفتند.

"هارر" به صراحت شگفتی خود را از این تصمیم بیان می کند. تصمیمی که برای آنها غیر قابل باور بود. در هر حال دو کرده با فاصله کم از یکدیگر و بصورت مجزا به صعود ادامه می دهند. در ساعات نیمروزی کرده پاینی که مسیر را فراتر از توان خود می بیند با فریاد به آنها اعلام می کنند که آنها نیز فرود می روند!

"هارر" و همطنابش بر روی دیواره تنها می مانند. آنها خود را به اولین محل بیواک معروف به لانه پرستو می رسانند. صعود تا این مرحله خوب پیش رفته بود.

آیگر در تابستان هم همواره پوشیده از برف و یخ است اما "هارر" که تخصص بیشتر در سنگنوردی داشت از آوردن کرامپون صرفنظر کرده بود به جای آن به زیره  کفشهای کوهنوردیش گلمیخ هایی برای صعود از بخش های یخی کوبیده بود. کاری که در اولین بیواک و با دیدن قسمت های یخ زده بالای سرش به اشتباه بودن آن پی برده بود.

در هر حال هوای خوب و این فرصت استثنایی برای صعود کامل جبهه شمالی باعث شد که آن دو این امر را نادیده بگیرند. قرار شد "هارر" قسمت های سنگی و "کاسپارک " بخش های یخی را صعود کنند.

صبح بعد با روش شدن هوا آن ها در بخش های پاینی دویاره دو کوهنورد بصورت دو نقطه کوچک را دیدند که مشغول صعود با سرعتی عجیب بودند. کمتر از دو ساعت بعد آن ها با دیدگانی حیرت زده متوجه شدند آن دو کسانی غیر از "هکمایر" و "ورگ " نیستند. که با آگاهی از فرود تیم قبلی از مسیر مجددا برامه خود را برای صعود عملی دیدند و با سرعتی عجیب مسیر صعودی را یک روز طول می کشید در چند ساعت صعود کردند و خود را به محل بیواک رساندند.

"هارر" شادی خود از دیدن آن را پنهان نمی کند. تجربه و توانایی آن دو نفر می توانست بدون تردید کمک برزگی برای صعود باشد. بدون هیچ صحبتی هر چهار نفر قبول کردند در قالب یک تیم و بصورت یک طناب صعود کنند. سر طنابی را " هکمایر "که شکی در توانایی های فنی او نبود بر عهده گرفت.

این کرده چهار نفره موفق شد دیواره را به دو شب مانی و در هوایی میان طوفانی بسیار وحشتناک صعود کند. سنگنوردی فنی در " رمپ "سرمای سوزان در شب بارش تگرگ و برف سنگین در "تراورس ایزدی" ریزش بهمن در بخش " عنکبوت  سفید "و یخزدگی " شکاف خروجی" هیچدام نتوانست خللی در اراده آن ها در اتمام مسیر بوجود آورد. هر چند بقول "هارر" این روح سرکش آنها بود که جسم بی توانشان را تا فراز قله و گام های انتهای بالا کشید. 

در بازگشت از آنها بسان قهرمانان افسانه ای تجلیل به عمل آمد. با ماشین تشریفات و در میان استقبال بی نظیر مردم به برلین رفتند و مدال شجاعت توسط دولتمردان آلمان و اطریش به آن ها اعطا شد.

آخرین دژ آلپ در برابر اراده کوهنوردان تاب تحمل نیاورد. هر چند "هارر" معتقد بود آیگر با ما مهربان بود و ما آن را فتح نکردیم چون هیچ کوهی فتح نمی شود آیگر تنها به ما اجازه عبور داد.

"هارر" سال بعد به تیم اکتشافی نانگا پاربات دعوت می شود و همانطور که گفته شده این برنامه برای او تبدیل به سفری طولانی و ده ساله می شود.

"عنکبوت سفید" نام یکی از گلو گاه های معروف صعود دویاره شمالی آیگر است. بخشی از دیواره که محل تجمع برف و یخ و بهمن های فرو ریخته از بالای کوه است. دست طبیعت به گونه دیدنی حالت برف ها و ستون های یخی این قسمت را شکل داده که از دور همانند عنکبوتی با بازو های آویخته بر سینه دیواره بنظر می رسد.

عنکبوت سفید یکی از خطر ناک ترین بخش های دیواره است. زیرا بهمن های "شکاف خروجی " و سایر بهمن های خط الرس دقیقا بر روی آن می ریزند. و اگر کوهنوردی در داخل آن دچار بهمن شود هیچ راه گریزی برای او باقی نمی ماند. حتی در بهترین شرایط هوایی در امکان ریزش بهمن بر روی آن وجود دارد عنکبوت سفید مهلکه ای است که فرار از آن به تجربه و زمان شناسی فراوان نیاز دارد و بدون تعمق پا گذاشتن به دام آن  فرار از آن امکان پذیر نیست.

توجه کوهنوردان بعد از پایان شعله های خانمان سوز جنگ جهانی دوم مجددا به سوی این آیگر جلب شد و اینبار هدف انجام صعود موفق دوم بود. کوهنوردان هر کشور می خواستند اولین گروه از سرزمین خود باشند که به آیگر صعود می کنند.

و طی سال های 1950 به بعد آیگر  شاهد انجام صعود های حماسی بزرگی  شد. صعود هایی که در بعضی از آنها کوهنوردانی نظیر هرمان بوهل و گاستون ربوفا بر روی سنگ های یخ آجین آیگر حماسی ترین صعود های تاریخ کوهنوردی را در سخت ترین شرایط رقم زدند.

اما در سال 1957 آیگر شاهد یکی از بزرگترین تراژدی ای تاریخ صعود خود بود. صعود نا فرجام که ماحصل آن هشت شب بیواک جهنمی بر روی دیواره و سه کشته و یک نجات یافته بود. و در پایان "کلودیو کورتی" در عملیاتی بینظیر و بر دوش امداد گران به سرپرستی "لیونل تری" توسط یک سیم بکسل 300 متری به بالای دیواره حمل شد.

"کلودیو کورتی" هر چند از آن صعود جهنمی گریخت اما آخر عمر بسان زندانی آیگر و در سایه تبعات آن صعود قرار داشت.

کورتی و همطناب او به قصد صعود مسیر 1938 و کسب عنوان اولین کوهنوردان ایتالیایی صعود کننده دیواره شمالی تلاش خود را آغاز کردند. هر جند آنها کوهنوردان ورزیده ای بودند اما بنا به هر علتی صعودشان سرعت مناسبی نداشت و حتی در روز اول بخاطر صعود از بخشی اشتباده مجبور به بیواک در محلی غیر از "آشیانه پرستو " شدند. در دومین روز صعود شان دو سنگورد جوان و بسیار پر فروغ آلمانی به آنها رسیدند. 

دو کرده مسیر را با هم ادامه دادند. هوای نامناسب روز دوم هم نانع ادامه مسیر توسط آنها نشد. اما سرعت آنها همچنان کم بود. با خراب شدن هوا در روز سوم آنا سر سختانه به صعود ادامه دادند و با عبور از "رمپ" خود را به "تراورس خدا" رساندند. و با خوش شانسی از  عنکبوت سفید عبور کرده و در ابتدای دهلیز انتهایی قرار گرفتند.

همطناب کورتی در مسیر سقوط می کند و در زیر یک کلاهک با پایی شکسته آویزان می ماند. تلاش سه کوهنورد دیگر برای بالا کشیدن او به جایی نمی رسد و آنها به نا چار او را با طناب چند متری پایین می دهند تا به یک طاقچه برسد و به او می گویند که آنها برای درخواست کمک می روند.

چند طول بالاتر و در شرایط طوفانی ریزش سنگ و زخمی شدن صورت امکان صعود را از " کورتی " می گیرد. دو آلمانی مجبور می شود او را در قسمتی مطمئن رها کنند و خود برای درخواست کمک به سمت دهلیز انتهایی صعود را ادامه دهند.

هوای طوفانی و ریزش شدید برف هم برای کامل شدن این تراژدی دست به دست هم داده بودند. "کورتی" چهار شب وحشتناک را در یک کیسه بیواک کوچک در حالت نیمه معلق و یخزده سر می کند.

کوهنوردان آلمانی هرگز بعد از آن دیده نشدند. و اخبار این صعود بسرعت سر تیتر روزنامه های آن روز شدو سیل توریست ها - خبرنگاران و کوهنوردان به سمت گریندل ولد  هجوم آورد بطوری که تمامی هتل های " گریندل ولد" پر شده بود و جمعیت در پشت تلسکوپ های بالکن هتل ها برای دیدن کوهنوردان در دام افتاده صف کشیده بودند تا شاید با کنار رفتن ابرها با چشمان خود شاهد این نمایش دردناک باشند.

نیروی هوایی سویس به درخواست آلپاین کلاپ برای انجام عملیات گشت زنی یک هواپیما را اعزم کرد و هواپیما موفق شد در میان ابر و مه محل سانحه را بهتر مشخص کند و از آن عکس برداری نماید.

کوهنوردان ایتالیایی و فرانسوی هم خود را به آیگر رسانده بودند. افرادی نظیر " ریکاردو کاسین" و " لیونل تری" با هماهنگی گاید ها سویسی آماده انجام عملیات نجات شدند. تیم نجات با صعود از مسیر جنوبی خود را به قله رساند و با نصب وینچ و استفاده از حدود 300 متر سیم بکسل توانستند خود را به " کورتی " نیمه جان برسانند. و او را بر دوش گرفته و از دیواره خارج کنند.

"کورتی" در حالتی که رمقی در جان نداشت توسط آنها به پایین و بیمارستان برده شد. هر چند دیگر شرایط بد امکان هیچ گونه کمک به همطناب او را در 200 متر پایین تر نمی داد.

زندگی "کورتی" برای همیشه در عصر روزی که به بیمارستان رسید و در اولین مصاحبه ای که توسط یک خبرنگار سویسی با او شد تغییر کرد. این خبرنگار, ایتالیایی نمی دانست و مترجم محلی در بیان سخنان "کورتی" که هنوز تمرکز کافی نداشت دقت کافی نداشت و هر چه خود می خواست به آن اضافه کرد.

حاصل انتشار این مصاحبه که بعد همواره مورد استناد همگان و منجمله "هارر" در کتاب عنکبوت سفید شد بلند شدن انگشت اتهام به سوی "کورتی " بود که با استناد به تناقض هایی گفتار اولیه او او را متهم به دروغ گویی ضعف تکنیکی و از هم بدتر قتل دو کوهنورد آلمانی کردند!

مطبوعات اطریش و آلمان روایت او را نادیده گرفتند و او را متهم کردند با حمله به کوهنوردان آلمانی در بالای مسیر آنها را به پایین پرت کرده تا از ابزار و مواد غذایی آنها استفاده کند.

و زخم صورت او را نه بر اثر اصابت سنگ بلکه بر اثر ضربه در هنگام درگیری و بریدن طناب آن دو می دانستند!!

 زمان های اعلام شده توسط "کورتی" در بخش های مختلف مسیر و روزهای مسیر را متناقض اعلام کردند و او را مسئول مستقیم مرگ  همطنابش دانستند.

غوغای رسانه ای آن چنان بالا گرفت که حتی پای پلیس نیز به این جریان کشیده شد. دیگر هیچکس توضیحات " کورتی" را قبول نمی کرد و هر شخصی تئوری خود را از این اتفاق بیان می کرد. پیدا نبودن هیچ ردی  از دو کوهنوردی آلمانی نیز به این شکیات دامن زده بود.

"هارر" نیز در این میان در صف مخالفان "کورتی" قرار گرفته بود. 

نگاه سال های بعد از جنگ آلمان ها به ایتالیایی ها بسیار شکاک بود. در نظر آن ها این ایتالیا بود که باعث شکست در جنگ شده بوده بود. رقابت دیرینه کوهنوردان این دو کشور نیز به زمانی قبل از جنگ بر می گشت. برای "هارر"  قابل قبول نیود که چگونه دو کوهنورد جوان و با استعداد آلمانی در انتهای دیواره ناپدید شده بودند!

و تیم امداد با سرپرستی فرانسوی ها هم تنها به ایتالیایی کمک کرده بود!

او حتی به هزینه شخصی خود تیم هایی را آیگر اعزام کرد تا با جستجو در پای مسیر به دنبال جنازه های آن دو بگردد. " هارر" تمامی عملیات نجات را به زیر سئوال برد و با استناد به مصاحبه اولیه "کورتی" و تصاویر نا واضح گرفته شده از هواپیما او را متهم به مرگ بقیه کرد.

"هارر" در عنکبوت سفید هم تمامی این اتهامات را تکرار کرده با بیان روایت خودش ذهن خواننده را تنها به یک نقطه می کشاند محکومیت و بی کفایتی "کورتی".

موفقیت بی سابقه این کتاب و کتاب هفت سال در تبت , جایگاه هارر و دوستی او با دالایی لاما و وزنه اچتماعی او چنان شخصیتی برای وی ساخته بود که براستی مخالفت با نظرات او در توان کسی نبود.

عنکبوت سفید به زبان های مختلف ترجمه شد و خوانندگان آن همگام قلم سحار "هارر" بر عدم صلاحیت "کورتی" صحه گذاشتند. 

در این میان صدای "کورتی" چندان به جایی نمی رسید و اگر نبود پشتبانی " بوناتی" از او در آلپین کلاب ایتالیا حتی دوستان او نیز حاضر به پذیرش دو باره او نمی شدند.

چندین سال با پیدا شدن جسد دو کوهنورد آلمانی که در زیر بهمن و در مسیر بازگشت و در پشت دیواره مدفون شده بودند بالاخره گواه بی گناهی "کورتی" آشکار شد. آلپاین کلاب ایتالیا روایت او را از صعود قبول کرد و از او اعاده حیثیت شد.

دبیر خانه آلپاین کلاب از "هارر" خواست تا با تصحیح عنکبوت سفید این موضوع را تصحیح کند اما "هارر" زیر بار این مورد نرفت و این بار بی کفایتی و عدم صلاحیت انگشت گذاشت. "هارر" تا زمان مرگ حاضر به تغییر عقیده خود نشد.

دیدگاه جزم اندیش و متصعب او در باره کوهنوردی سنتی و مذموم شمردن او درخواست کمک و مطلق شمردن این انگار ها باعث شد که او این چنین بیرحمانه "کورتی" را محکوم کند. توانایی شگرف  او در نگارش چنان دلایلش را قابل قبول جلوه می دهد که راهی جز پذیرش برای خواننده ای که تنها آگاهی او از این اتفاق کتاب عنکبوت سفید است نمی گذارد.

چاپ های مجدد عنکوب سفید بدون هیچ تغییر توسط "هارر" بارها وارد بازار شد و همواره در ردیف پرفروش ترین کتابهای کوهنوردی قرار گرفت. و همواره این " کورتی" بود که در ذهن خوانندگان مقصر شمرده می شد.

کورتی برای سال ها زندانی آیگر و افکار عمومی باقی ماند.

در سال 2004 بعد از جلسه ای که در آن بالاخره آلپاین کلاب ایتالیا از "والتر بوناتی" به خاطر اتفاقات صعود قله k2 عذر خواهی کرد. بوناتی در میان جمعیت دوست قدیمی خود " کلودیو کورتی " را دید. به نزد او رفت و گفت: کلودیو وقت آن است که برای تو کاری بکنیم.

پاسخ "کورتی" این بود: نه دیگه برام مهم نیست . هر چی بود گذشت و تموم شد.

"کورتی" در سال 2010 در ایتالیا چشم از جهان رو بست.

............

..................

عنکبوت سفید هر چند امروزه به عنوان یک اثر تاثیر گذار در ادبیات کلاسیک کوهنوردی جایگاه خود را حفظ کرده اما از نظر مورخان کوهنوردی به خاطر عدم رعایت بیطرفی در مورد صعود "کورتی" نمی تواند بصورت یک مرجع بیطرف مورد استناد بگیرد.

گویا در وجود هر کس یک عنکبوت سفید وجود دارد که می تواند باعث فرو افتادن او به ورطه خود خواهی و تنگ نظری شود "هارر" هر چند از عنکوب سفید آیگر جان سالم بدر برد اما در جدال با عنکبوت سفید درون خود  نتوانست پیروز شود!

عنکبوت سفید آیگر تله گاه بهمن و نقطه بی برگشت مسیر است و عنکبوت سفید درون ما ؟

پاسخ با خود ما است که تا چه می توانیم از دام آن دوری کنیم و اگر درگیر آن می شویم تا چه بتوانیم از آن با منطق و درایت و شناخت عبور کنیم.


همین!

----------------------------------------------------------

در باره تراژدی سال 1936 مراجعه کنید به اینجا

 

+ نوشته شده در  نوزدهم دی ۱۳۹۰ساعت   توسط Ali Parsai  | 

گاهی چه زود دیر می شود

های های

گاهی چه زود دیر می شه!

عین اله یک سال شد؟! رفتی و حسرتش بدلم موند که برگردم بیام ببینمت. 

حسرت خوردن  چایی از اون قوری دود گرفته رو به دلم گذاشتی.

همیشه به خودم قول می دادم بالاخره یه سال بر می گردم ودوباره  تا علم چال با هم می ریم بالا.

بریم بالا  و تو برام حرف می زنی و می گی : پارسا امان از روزگار....

باورم نمی شه . حالا  باید آرزو کنم یه روز بیام تا رودبارک و بیام سر خاکت.

های های

گاهی چه زود دیر می شود

هر چند, عین اله تو نرفتی! 

تو هستی , همیشه تا علم کوه هست...

تک تک سنگریزه های مسیر علم کوه یادگار قدم های تو رو بر سینه دارن .

صدای تو توی کنگلک ها و لیزونک ها توی پاتخت و توی علم چال برای همیشه با باد یکی شده ...

 فقط باید گوش داد

گوش داد و شنید...

روحت شاد دوست من

روحت شاد که لایق نام دوست بودی و آیینه بی خش صفا و صداقت

جاده ها با خاطره قدم هاي تو بيدار مي مانند 
كه روز را پيشباز مي رفتي، 
هرچند 
سپيده 
تو را 
از آن پيشتر دميد 
كه خروسان 

بانگ سحر كنند * *

 --------------------------

* عین اله ربیعی پور یاور همیشگی کوهنوردان در رودبارک که دی ماه 1389 از بین ما رفت.

** شاملو 

+ نوشته شده در  شانزدهم دی ۱۳۹۰ساعت   توسط Ali Parsai  | 

بعد از ده سال ...

چند وقتیست که دارم نوشته های قدیمی "اخترک ب 612 کجاست ؟" و "کوه ها و آدم ها " را به این وبلاگ منتقل می کنم.

امروز که تقریبا این کار تمام شد متوجه موضوعی شدم هر چند دیر....

اولین نوشته وبلاگ "اخترک ب 612کجاست ؟" در آبان 1380 در فضای مجازی آن روزگار و در بلاگ اسپات نوشته شد. 

ده سال پیش ....

ده سال پیش زمانی که واژه وبلاگ ناشناس بود و حسین درخشان با انتشار مقاله ای در وب سایت خودش برای اولین بار آن را در جامعه فارسی زبان اینترنت معرفی کرد. 

در معرفی "اخترک ب 612 کجاست ؟" نوشتم:

 نام اين کوته نوشت ها از داستان جاوداني شاهزاده کوچولو به عاريت گرفته شده است .

اخترک B612  براي همه ما جزيره آرامشي است که زماني خودخواسته از آن کوچيده ايم تا به دنبال پاسخ زندگيمان بگرديم در صورتيکه پاسخ همواره در بــراير ديده گان ما قرار دارد چه در آن اخترک باشيم چه نباشيم .

 

اما براي ديدن آن بايد با چشم دل ديد .کاري که از عهده آدم بزرگ ها بر نمي آيد. در اينجا کوته نوشته هاي ادواري و پراکنده من جمع آوري خواهد شد کوته نوشته هايي ييشتر با مضمون کــــوه و انـــسان و گاهـــي در باره روزمره گي هايم و آنچه مي بينم و آنچه که گاه   نمي خواهم ببنم.

 

نوشتن نوعي تمرين و ورزش ذهني برايم محسوب مي شود. نوعي آرامش در هياهوي زندگي روزمره . نوعي تمرکز که سخت به آن دل بسته ام .

 

یادش به خیر تعداد کل وبلاگ ها در آن زمان به بیست هم نمی رسید . و زبان فارسی در اینترنت جایی نداشت.

زمان زمان اتصال با مودم های 36 KB  بود و فونت تاهوما که معجزه ای بود در فارسی نویسی.

در همان جمع اولیه وبلاگ نویسان تا جایی که یادم هست چند کوهنویس حضور داشتند. که کمی تا حدی از کوه می نوشتند.

امروز بعد از ده سال تعداد وبلاگ های حوزه کوهنوردی فارسی زبان  از صد نیز گذشته باشند و نویسندگان تمام آن ها هر کدام بنا به سلیقه خود کم یا زیاد و هر کدام به روشی از خود و دلمشغولی های خود در این خانه های شیشه ای می نویسند.

هر چندنوشتن کار سختی است و خط ظریفی است بین آزادی و هرج و مرج مثل وقتی که بر روی خط الرس با نقاب های برفی گام بر می داریم یک گام اشتباه به معنی فرق زندگی و نیستی است....

زیبایی وبلاگ نویسی در آزادی آن است. خودت هستی و نوشته هایی که دوست داری به اشتراک بگذاریشان. نه اجباری در آن است و نه باز خواستی.

خودت هستی و ارزشی که برای نوشتارت قائل هستی, خودت هستی و آزادی در نوشتن. خودت هستی و حق انتخاب در گفتن ....

همانطور که در کوه آزادیم

آزاد در انتخاب راه 

آزاد در انتخاب همراه 

و آزاد در قبول مسئولیت گامی که برداشتیم


همین


+ نوشته شده در  یکم دی ۱۳۹۰ساعت   توسط Ali Parsai  | 

گریز از واقعیت به بهانه نرد عشق انداختن با مرگ


می خواستم  عنوان " نرد عشق انداختن با مرگ " را برای این نوشتار انتخاب کنم اما منصرف شدم و بهتر دیدم آن را تغییر دهم به گریز از واقعیت به بهانه نرد عشق باختن با مرگ .


هر چند انتخاب ناخودآگاه چنین عنوانی برای این متن نوعی شاهدی است بر آنچه قصد نوشتن آن را دارم.  

یک بار نوشته بودم کوهنوردی ما در دوران گذار است . گذار نه از سنت به مدرینیه که به ناخودآگاه به ذهن می آید که در حال گذار از باورهای خاص ذهنی خود ساخته مختص ایرانی  به  معنی حقیقی کوهنوردی و آن چه که هست.
 
دوست ندارم نام آن را مشکل بگذارم اما واقعیتی که طیف وسیعی از جامعه کوهنوردی ما با آن رودر رو است و ناخودآگاه سعی در کتمان آن دارد تعریف و تلقی خاص ما از کوهنوردی است.
 
ما کوهنوردی را ما به عرفان گره زده ایم  و از کوه جایگاهی برای شهود و اشراق ساخته ایم . کوهنورد را سالک راه حق می دانیم و گام های او را سلوک در مسیر تعالی!
 
چنان در باره کوهنورد سخن می گوییم که گویا  انسان کامل به شهود رسیده را یافته ایم گویا کوهنوردی راه شیوه رسیدن به حقیقت مطلق است.
 
مرگ در کوه را بزرگ و متعالی می دانیم آن را شهادت معنی کرده ایم و گویی تنها خالصان و پاکان  استحقاق آن را دارند! و برای کوهنورد جان باخته در کوهستان کمتر از عنوان شهید قایل نیستیم. 
 
و چون عناوینی چون مقدس و و منزه و پاک و شهید در ناخودآگاه ذهن ما هماره مطلقند و بی خش هیچگاه حاضر به نقد آن ها نیز نیستیم.
 
اما براستی کوهنوردی چنین است؟ کوهنوردی ورزشی – اگر آن را ورزش قبول کنیم – است که از آنسوی آب ها به ایران آمده در حدود 70 سال پیش  و  امیدوارم داستان سرایی امثال  مرحوم ذبیح اله منصوری در کتاب هایی مانند خداوند الموت را ملاک قرار ندهیم که سنگنوردی را ابداع ایرانیان می داند ( و این خود هم به نوعی انعکاس دهنده علاقه ما در انتساب همه چیز به خودمان است !).
 
در دو کشور انگلستان و فرانسه که می توان با استناد به منابع مستدل و مکتوب آن ها را خاستگاه کوهنوردی نامید به هیچ عنوان شاهد  چنین عرفان زدگی و دیدگاهی از  کوهنوردی نیستیم.
 
تفاوت ما با آن در کوهنوردی از اولین گام است. ما کوهستان را در قدم اول مظهر صلابت و انسان سازی می دانیم و کوهنوردی را ورزشی متعالی و آنچه که به درستی تعریف نشده ماهیت اصلی فعالیتی است که آن را کوهنوردی می دانیم. 
 
و از طرفی چون عادت داریم به حرف زدن در لفافه و نهایت هشدار ما در باره خطرات کوهنوردی چنین است:

 کوهستان خالی از خطر نیست با آموزش تمرین احتیاط و خودداری از غرور بیجا احتمال بروز حادثه را حداقل برسانیم.


اما آن ها چنین می گویند:


The BMC Participation Statement says that: The BMC recognises that climbing and mountaineering are activities with a danger of personal injury or death. Participants in these activities should be aware of and accept these risks and be responsible for their own actions


هدف اصلی این نوشتار بحث بر سر بکار بردن و یا نبردن واژه مرگ نیست بحث اصلی کنکاش  در باره ذات این فعالیت و قبول مسئولیت در باره تبعات آن است.

توضیح این که چرا به کوه می رویم کار سختی است. چه برای کوهنوردان چه برای غیر کوهنوردان . شاید سخت بودن توصیف آن برای ما کوهنوردان ایرانی باعث شده که رگه های عرفان زدگی را در توصیفات خود از این فعالیت وارد کنیم.

 
شاید این امر بر گردد به فرهنگ نهفته در جامعه ما در بیان در لفافه همه چیز و گریز از بیان صریح مکنونات ذهنی.
 
اما کوهنوردان غربی هر چند به سخت بودن توصیف این چرایی اذعان دارند اما با نگرشی منطقی به آن توانسته اند از سقوط به ورطه احساسات به خوبی دوری جویند.
 
سیمون مورو کوهنورد ایتالیایی که در چند ساله اخیر توانسه با انجام موفقیت آمیز سه صعود زمسنانی بر روی هشت هزار متری ها که یکی از آن ها بر روی گاشر بروم دو ( اولین هشت هزار متری صعود شده در قره قوروم در زمستان) برای خود در جامعه کوهنوردی آوازه ای کسب کند در مصاحبه ای چنین می گوید:
 
من از 100 متری قله براد پیک در زمستان در هوای خوب برگشتم. چرا؟ 
چون ساعت 4 عصر بود و در زمستان ساعت 5 هوا تاریک می شد! من می توانستم به قله برسم . و مطمئن بودم با رسیدن به آن وارد تاریخ می شوم. اما برای من مهم این بود که آیا خود من جایی در آن تاریخ دارم و آیا زنده می مانم که از آن لذت ببرم! 
بنابراین برگشتم و با عقلم صعود کردم و نه با قلبم!!
 
صعود منطقی و مسئولانه چیزی است که در دنیای کوهنوردی امروز جایگاه ویژه ای دارد. دوران تب فتوحات و افتخارات کاذب  سال ها است که به پایان رسیده است.
 
ایستادن بر فراز هیچ بلندیی دیگر افتخار ملی نیست غرور برانگیز و مایه سربلندی یک ملت شمرده نمی شود.
 
 می خواهد آن بلندی فراز اورست باشد یا هر کوه دیگری و از هر مسیری. کوهنوردی فعالیتی است شخصی که بنا به انتخاب شخص و تنها در پاسخ به دلمشغولی های او صورت می گیرد. در جامعه امروزی کسانی که به دنبال کسب شهرت یا نام هستند می توانند آن را در سایر ورزش ها بیایند اما اگر شخصی به واسطه صعود هایش به کوه ها انتظار داشته باشد مطرح معروف و مهم شود می توان گفت دیدگاه غلطی دارد.
 
کوهنوردی یک انتخاب است انتخابی شخصی . فدا کردن زندگی شخصی و ریختن آن به پای کوهنوردی ( هر چند با عقل سلیم سازگار نیست) اما می تواند نشانه اشتیاق فرد و انتخاب شخصی او باشد که در جای خود محترم است. 
 
نمی توان به آن فرد خرده گرفته که چرا چنین کرده و نمی توان از دیگران انتظار داشت که چرا چنین نکرده اند . اما نکته مهم و فراموش شده در این جا حد قبول ریسک است.
 
وقتی قلب به جای مغز تصمیم می گیرد وقتی هدف در کوهنوردی آن چنان بزرگ می شود که شخص حاضر به واقع بینی نیست اینجاست که دیدگاه عرفان زده نسبت به کوهنوردی و ارج نهادن به فنا در معشوق ( کوه ) به میدان می آید و دلیلی می شود بر پذیرش خطر بر چشم بستن بر توانایی ها و محملی می شود برای قبول مرگ در کوه!!
 
در چنین حالتی کوهنورد با چشم بستن بر واقعیت تا مرحله ای ورای توان خود پیش می رود دچار ناتوانی می شود و کشته می شود و جامعه ما به جای نقد منطقی رفتارهای او به او لقب شهید کوهستان می دهد او را بزرگ و منزه می کند اشتباهاتش را پنهان می کند و میدان را برای قربانی بعدی آماده می کند.
 
ندیدن و قبول نکردن اشتباهات فردی قربانیان – ندیدن و قبول نکردن اشتباهات تیمی- عدم  نبود شفافیت در حوادث و نبود  و یا بهتر بگویم کنار کشیدن کارشناسان بیطرف باعث می شود شاهد بروز سلسه ای از حوادث در کوه های بلند و کوتاه باشیم که درصد بالایی از آن ها به خاطر تب قله و عدم رعایت بدیهیات کوهنوردی است.
 

نا تمام ...

+ نوشته شده در  چهارم مهر ۱۳۹۰ساعت   توسط Ali Parsai  | 

امسال شیرزاد و بیان چه می کنند؟

 

سردآب رود بعد از سال ها به خروش آمد و حریم خود را باز پس گرفت.

 

سیل چیز خوبی نیست. خرابی دارد و مشکلات. این را همه پایین دست نشین های کوه خوب می دانند. حکایت سیل و رودبارک هم حکایت کهنه ای است. هم سن و سال های من خوب به یاد دارند سیلی که از دره پشت ساختمان به نسبت تازه ساز آن روزهای فدراسیون  کوهنوردی در سال 64 آمد چگونه تمام ساختمان و حیاط آن را پر از گ و لای کرد.

 

هر چند آن سال ها راه ماشین رو تا اول شیلات بود و بعد جنگل بود و راه کوهی تا درویش و یاد درویش به خیر که نهیب می زد هی  جوون ها دیر راه افتادید که آلان رسیده اید اینجا؟ کی خواهید برسید سرچال پس؟

 

کارشناسی علت سیل را باید سپرد به دست کاردان آن که شاید تنها یک نفر باشد او که سال ها است دل به عشق علم کوه و یخچال های آن داده اما افسوس آن را می شود خورد با شنیدن اخباری مانند این که مشابه چنین حالتی در فرانسه هم در کوه های مون بلان بود و مقامات محلی با تدبیر و  پمپ کردن آب ذخیره شده در زیر یخچال از بروز حادثه جلوگیری کردند!

 

هرچند می شود  مطمئن بود تا صد سال آینده در خاک ما از این دست اخبار وحرف  پیشگیری نخواهیم شنید وآنچه هست سیل است و قحطی و تخریب و تاسف از آنچه شد و می شد نشود!!

 

دوستان پایگاه اینترنتی کوهنوردان کلاردشت  با تلاشی در خور سعی در اطلاع رسانی دقیق از این حادثه را داشتند اما سیل رودبارک در  بین  اخبار گوناگون چندان نمود پیدا نکرد. گویا خبر سیل و قحطی و تخریب چنان عادی شده که توجه خاصی را جز بر آنان که با آن در گیرند را بر نمی انگیزند. 

مابین همه مشکلات و سختی ها من نمی دانم چرا سخت نگرانم برای شیرزاد و بیان. عین اله که رفت و جای او هم خالی اما فصل کار برای شیرزداد و بیان همین دو سه ماه تابستان است  تا توشه ای برای پاییز و زمستان خود جمع کنند. سیل راه آن بالا ها را خراب کرده گویا اراده ای هم برای بازسازی آن فعلا نیست.

 

تا راه باز شود فصل تمام است و شیرزداد و بیان می مانند و  دست خالی.

 

کسی به فکر آن ها  هست؟

 

کوهنوردان درست یا غلط شهره اند که یاران خود را در کوه تنها نمی گذارند. این دو نفر یار همه ما در برنامه های علم کوه بودند آیا ما هم به فکر آن ها هستیم در این روزهای سخت؟؟

 

نمی دانم ..

 

همین!

 

پ. ن : در این روزهای بد خبر همین خبر های  خوب کوچک هم  غیمتی است !http://kalahoo.blogfa.com/post-358.aspx

+ نوشته شده در  یکم مرداد ۱۳۹۰ساعت   توسط Ali Parsai  | 

مطالب قدیمی‌تر