کوه ها و آدم ها

کوه ها و آدم ها

نقطه قرمز

نقطه قرمز


عاشق تر از پدرم به كوه كسي رو نديدم الان چندين ساله كه ديگه نمي تونه بره كوه ولي براش فرق نمي كنه روي صندليش مي شينه

چشمهاشو مي بنده و

خنده برلب غرقه در رويا

مي ره به سمت قله هاي بلند. هر وقت دلم خيلي براش تنگ مي شه ياد يك نقطه قرمز مي افتم. شايد خنده دار باشه و لي واضح ترين تصويري كه از اون در ذهنم دارم يك نماي بسيار دوره بقدري دور و شبيه يك نقطه قرمز

منتهي نقطه اي كه در يك قاب بزرگ قرار داره. قابي به بزرگي و وسعت منطقه علم چال و در پاي ديواره علم كوه.

اون سال گفته بود وقتي شما براي صعود مي رويد من هم مي خوام بيام اونجا. و گفته بود كه مزاحمتون هم نمي شم . خودم تنها مي آم و تنها برمي گردم فقط مي خوام صعود شما را ببينم.

من هم خوشحال بودم از اينكه مي خواد با ما باشه هم ناراحت. نگاه كردن به صعود يك تيم روي ديواره يكي از سخت ترين كارهاي دنياست. تمام مدتي كه نفرات مشغول صعود هستن و گيره به گيره بالا مي رن اون كسي كه پايين نشسته توي ذهنش مي گه نكنه چيزي بشه نكنه اتفاقي بيفته و اين اضطراب تا پايان صعود هميشه وجود داره.

صعود از ديواره ها هميشه با يك ابهام همراه حتي اگه بدوني مسير هيچ مشگلي نداره باز ممكنه هزار اتفاق بيفته يك نوع عدم قطعيت يك نوع چه خواهد شد بزرگ ...

و وقتي ما براي صعود رفتيم و من ازش خداحافظی کردم منو بغل کرد - سال ها بود که منو این جوری بغل نکرده بود - مثل وقتی کوچیک بودم  ....

پشت سرما از پناهگاه بیرون اومد رفت روبه روي ديواره روي تخته سنگها ايستاد و ما را نگاه كرد.

من نفر اول گروه اول بودم و دو تيم ديگه هم پشت سر ما. اون سال خيلي سرحال بودم و شش طولي را تا تاقچه تراورس صعود كردم سريعترين زماني بود كه تا اون موقع رفته بودم . چيزي در حدود دو ساعت. بقدري گرم صعود بودم كه اصلا به پشت سرم توجه نداشتم . وقتي رسيديم به تاقچه تراورس ديدم كه بقيه دو تا سه طول طناب با ما فاصله دارن . يادش بخير با مجيد نشستيم تو آفتاب و منتظر بچه ها شديم.

مجيد مي گفت وقتي برگرده يه كلاس آموزش dos براي بچه هاي راهنمايي داره و من داشتم اونجا براش مي گفتم جلسه اول چي درس بده . وقت اضافي گير آورده بوديم ديگه .

تاقچه تراورس يك سكو سه متر در نيم متره روي ديواره است كه اگه ازش سنگي به پايين بياندازيم صاف 250 متر مي ره پايين تا اول يخچال از اونجا بود كه اون نقطه قرمز رو ديدم .كه ايستاده و داره ما رو نگاه مي كنه.انگار ضربان قلبش رو حس مي كردم. انگار صداي نفس هاشو مي شنيدم و صداي ذهنش

مجيد كه از سكوت من متعجب شده بود پرسيد چي شده و من فقط با دست اون نقطه رو بهش نشون دادم كه ايستاده بود و ما رو نگاه مي كرد. مجيد گفت چيزي نيست كه اون خوشحاله تو دل واپسي !!

مسير را ادامه داديم به سمت بالا . يك تيم از بچه هاي مشهد شب قبل روي ديواره خوابيده بودن و كم كم داشتند به بالا مي رسيدند. مي دونستم اگه بيدقتي كنند باران سنگه كه بريزن روي سر ما توي قسمت گربه رو دوم بودم كه بارون سنگ شروع شد.

كلي خوشحال شدم جايي كه من بودم توي قسمت فرو رفته ديواره بود و سنگها از دو متري من رد مي شدن بدون اينكه هيچ خطري داشته باشند. همون موقع باز اون نقطه قرمز را ديدم كه داره منو نگاه مي كنه.

اون كه نمي دونست من جام خوبه...

اون كه فقط ريزش را مي ديد و مي فهميدم دلش داره هزار جا مي ره

توي ذهنم مي گفتم بابا من راحتم جام خوبه نترس آروم باش آروم

و بالاخره ريزش تموم شد و باز ادامه داديم. مجبور بودم صبر كنم تا بچه هاي پشت سرم به من برسند . بنابراين توقف هام خيلي طولاني شده بود ولي چاره نبود فقط مدام بهشون مي گفتم بجنبين زود باشين. شب شد

ياد خودم در اولين صعودم از اين مسير افتاده بودم . يادش بخير . و الان چقدر راحت بودم.

وقتي رفتيم توي قيف مي دونستم ديگه بابا ما رو نمي بينه داخل قيف جاييه كه قله كم كم پيدا مي شه و دلنواز ترين چشم انداز هاي ديواره توي سايه روشن خودشون رو نشون مي دن اين قسمت ديواره را خيلي دوست دارم ولي اينبار عجله داشتم زود تر ازش صعود كنم تا به بالا برسم به جايي كه باز ما رو ببينه و دلش كمي آروم بگيره.

سه طول طناب صعود كرديم داشتيم مي رسيدم به جايي كه مي خواستم كه يهو بچه ها از پايين داد زدن نرو بالا صبر كن ما هم برسيم . اونا تازه اول قسمت ركاب خور مسير بودن. چاره نبود . روي روتا تاقچه كوچك با مجيد ايستاديم و براي اينكه از فكر بابا بيرون بيام شروع كرديم به گپ زدن .

از كتاب فيلم تئاتر از همه چيز ولي اين دل بيقرار من فقط مي خواست بره بالا و داد بزنه ما رسيديم.

دم دماي آفتاب غروب بود . هر چند راهي تا بالا نبود ولي مي خواستم توي روشني به قله برسم. به مجيد مي گفتم تقريبا بيشتر از مدتي كه صرف صعود كرديم منتظر بچه ها بوديم . اگه خودمون بوديم شش ساعته از مسير در مي اومديم ولي الان ساعت 6 غروبه هنوز اينجائيم .

ولي لذت همراهي به اين همه توقف مي ارزيد. سر و كله محمد كه پيدا شد و رسيد پيش ما به مجيد گفتم تو طناب محمد را بگير و حميد رو حمايت كن . من و محمد اين دو طول را طناب ثابت مي كشيم شما با يومار بيائيد بالا .

آفتاب فقط روي قله رو روشن كرده بود . انگار نوك قله برنگ قرمز در اومده بعد تغيير رنگ داد به طلايي و بعد شرابي .بازي رنگ آفتاب دم آفتاب غروب زيباترين بازي دنياست.

صعود كرديم . يك طول و طول بعد پامون كه رسيد اون سمت ديگه هوا تاريك شد . هوا هميشه بالاي كوه ها يهو تاريك مي شه.

عجله داشتم خودمو برسونم به قله . مي دونستم به خاطر تاريكي ديگه نمي تونه ما رو ببينه .

داشتم با  تاریکی مسابقه می دادم

روي قله چراغ قوه رو روشن كردم و تكون دادم

آهاي هي

آهاي هي

آهاي آدما ما رسيديم

 و يهو اطراف پناهگاه اون هفتصد متر پايين تر چراغوني شد. نور هاي كوچكي را مي ديدم كه تكون مي خوردن و صداهايي از تو دل تاريكي داد مي زدن

خسته نباشيد

دلم مي خواست بدونم كدوم نور اون نقطه قرمز منه همون نقطه اي كه دوستش دارم

كدوم نور اون چشمهاي مهربونه

ولي انگار همه نور ها تبديل به نقطه هاي قرمز مي شدن و همه صدا ها صداي اون بود

و همه چشم ها اون چشم

آروم شده بودم چون مي دونستم اون چشمها اون شب آروم گرفتن

 --------------------------------------------

بیست سال از اون روزها گذشته.  یادته ؟ یه خواهش ازت دارم بابا

 خوب شو لطفا - خواهش می کنم خوب شو . می دونم هر راهی آخری داره می دونم همه یه روز می رن خودت یادم دادی ولی من می خوام یکبار دیگه ببینمت. خوب شو. لطفا

... 

همین

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1393ساعت   توسط علی پارسایی  | 

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش ...

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش.

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک باد


صعود زمستانی دیواره علم کوه از مسیر "لهستان 48" ' 'گواهی بر شایستگی و بالندگی نسل نو و جوان و متفکر دیواره نوردی ایران است.

برایشان صعود هایی ایمن و موفقیت آمیز در آینده آرزو دارم.

بخصوص برای دوستان نا دیده ام امین معین و مهدی فرهادی.




+ نوشته شده در  یکم اسفند 1392ساعت   توسط علی پارسایی  | 

برای رامین شجاعی و با آروزی صبر برایش

When I go home, people ask me, "Hey Hoot, why do you do it, man? Why? You some kind of war junkie?" I won't say a goddamn word. Why? They won't understand. They won't understand why we do it. They won't understand it's about the men next to you... and that's it. That's all it is.

Black Hawk down 

برای رامین  شجاعی و با آروزی صبر برایش

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1392ساعت   توسط علی پارسایی  | 

قوانین نا نوشته اخلاقیات در کوهنوردی

در کتاب کوهنوردی نوشته تونی لارنس جمله جالبی وجود دارد:

"رفتار و عملکرد ما در کوهنوردی بر مبنای مجموعه قوانین نانوشته است. "

قوانینی که جایی بصورت نوشته شده وجود ندارد, الزامی بر انجام و رعایت آن ها وجود ندارد و گاه می توانند تفسیر به رای شوند و گاه بسیار نسبی هستند , اما بصورت یک میراث در فرهنگ کوهنوردی پا گرفته و منتقل شده است.

بحث هایی نظیر اخلاقی بودن یک صعود از نظر تکنیک به کار گرفته شده در آن - درست یا غلط بودن رول کوبی - اینکه چه کسی اولین بار یک مسیر را صعود کرده و روش های  صعود در مناطق مختلف.

به عنوان مثال کوهنوردان انگلیسی به هیچ عنوان میانه ای با رول کوبی ندارند و رول کوبی را تنها در محل های تمرینی خاصی مجاز می دانند ( معادن متروکه سنگ یا Quarry) , و سبک اخلاقی در صعود مسیر های طبیعی در انگلستان ابزار گذاری است و حتی میخ کوبی را جز در موارد صعود های زمستانی و آن هم در اسکاتلند مجاز نمی دانند.

در مقابل فرانسویها پایه گذار رول کوبی مسیر ها هستند و بنا به روایتی بیشترین مسیر های رول کوبی شده دنیا در آن قرار دارند. بعنوان مثال در محدوده 150 کیلومتری اطراف شامونی که به پایتخت کوهنوردی دنیا شهرت دارد 462 منطقه (Crag) سنگنوردی Sport  است که در بعضی از آنها بیشتر از 250 مسیر وجود دارد.

از سوی دیگر در منطقه ای در مرز آلمان و بلژیک جایی وجود دارد که در آن نه تنها استفاده از پودر در صعود مسیر های طبیعی مجاز نیست بلکه استفاده از هر گونه ابزار فلزی به هر نحوی ممنوع است و تنها وسیله حمایت قرار دادن طناب هایی با یک سر گره خورد و لاخ کردن آن ها در شکاف بعنوان حمایت میانی است. درجه سختی بعضی از این مسیر ها به 7 تا 8 ( فرانسوی) می رسد!!

مسایلی همچون  درست بودن هر یک از این روش ها - چگونگی احترام گذاشتن به قوانین محلی - نحوه رفتار کوهنوردان در برخورد با افرادمحلی نحوه دست یابی به مسیرها در طی سال ها کوهنوردی به حیطه آزمون گذاشته شده مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

هر چند هیچکدام از این بحث ها هیچگاه به صورت قانون مدون درنیامده که نمی تواند در آید, اما جزئیات و روند تکامل آن  آن ثبت شده و برای استناد و بررسی در دست رس همه می باشد.

در کوهنوردی اروپا به دلیل  وجود سابقه مستند - مکتوب و دنباله دار  و انتقال درست تجربیات, این قوانین نانوشته به گونه ای شفاف در جامعه کوهنوردی مورد اجماع است . ( هر چند همواره استثناهایی وجود دارند و به یاد داشته باشیم که همیشه تضاد عاملی برای پیشرفت است)

فرهنگ کوهنوردی اروپا این امکان را به علاقه مندان می دهد که با بررسی و موشکافی در سیر  کوهنوردی با روند تکامل آن آشنا شوند و به طبع آن به مدد همین سابقه جواب بسیاری از باید و ها و نباید را بگیرند.

در پی هر حادثه در کوهنوردی از اولین صعود موفق ماتر هورن گرفته که در آن ادوارد وایمپر از فراز قله سنگ به سمت جبهه ایتالیایی که کوهنوردان ایتالیایی مشغول صعود بودند ریخت و  حادثه مرگ همراهانش بر اثر سقوط گرفته تا هر حادثه ای دیگر اتفاقات رخ داده ثبت , بررسی و منتشر می شد. 

 انجمن های کوهنوردی در میان نقش بزرگی در گرد آوری این مجموعه بی نظیر دارند. آرشیو انجمن کوهنوردی بریتانیا دارای 30 هزار جلد کتاب و گزارش و دست نوشته است و کتاب سال آن از سال 1863 هر ساله منتشر می شود.

این امر کم و بیش در بین تمامی کشورهای صاحب سبک در کوهنوردی دیده می شود - آرشیو سالنامه انجمن کوهنوردان لهستان - فرانسه و .....

این میراث غنی بعنوان پشتوانه راهنمای بسیاری از بحث ها و نتیجه گیری ها در کوهنوردی است. هر چند همانگونه که ما در کوهنوردی آزاد به انتخاب راه و انتخاب همطناب و انتخاب شیوه صعود هستیم و این انتخاب به آشنایی و قضات و  دانش ما بر می گردد, نانوشته بودن بسیاری از بایدها و نباید ها در کوهنوردی هم این حسن را دارد که افراد آزاد به انتخاب باشند اما نه در تاریکی.

در اواخر سال 2011 (پاییز 1390) کتاب بسیار جالبی در باره کوهنوردی و فلسفه در امریکا به چاپ رسیده که شهرت آن به اروپا نیز کشیده شود. این کتاب در حقیقت گرد آوری چندین مقاله در باره موضوعات کوهنوردی و فلسفه و اخلاقیات آن است.

نویسندگان هر مقاله هر یک جنبه هایی از موارد چالش بر انگیر حیطه اخلاقیات در کوهنوردی را مورد بحث قرار داده اند و به بسط آن پرداخته اند. به شخصه بر این باورم که ترجمه و انتشار چنین کتاب هایی در شرایط فعلی کوهنوردی ما از هر کتاب فنی و تخصصی می تواند مفید تر باشد.

< برای دانلود کتاب به صورت فایل فشرده بر روی همین نوشته کلیک کنید >

http://climbingandphilosophy.com 

ترجمه فارسی این کتاب توسط خانم پریسا حسین زاده انجام شده و از شماره بهار 93 در فصلنامه کوه بصورت پاورقی منتشر می شود.

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1391ساعت   توسط علی پارسایی  | 

برای استاد عیوضی

فراگیری کوهنوردی فنی را مدیون چند نفر هستم. یکی از آن ها استاد محمد باقر عیوضی است. استادی که هیچگاه افتخار حضور در محضرش را نداشتم اما نوشته های او در نشریه "مانگ هلات" شرر عشق به کوهنوردی فنی را در جانم روشن کرد.

خود را همیشه وامدار ایشان می دانم و به شاگردی ایشان افتخار می کنم. شعر سلامت روایتی از زندگی ما است. روایتی تلخ اما راست , روایتی که استاد در خشت خام دید و ما در آینه ندیدیم.

برای ایشان همواره سلامتی و موفقیت آرزو دارم.

اینجا را ببنید!

........................... 

در ،

 

        بسته بودم

 

و به کنجی نشسته

 

           تا غم یک شکست،در خلوت،فرو دهم

 

                                                و به بازارش نکشانم

 

                                                               و پیراهن عثمانش نکنم

 

که رفیقی از راه رسید

 

و در کوبید

 

خلوت خویش شکستم

 

به صحبتش دل بستم،

 

و به شنیدن نشستم

 

که ننشسته گفت:

 

           "دوش با بزرگان ،مجلسی داشتم

 

                     و بزرگی به خنده می گفت:دیدید که چگونه بر ابراهیم تاختم

 

                     و به یک اشاره به آتشش انداختم

 

                     و به ذلتش کشاندم

 

                     و به خفتش راندم؟!"

 

گفتم:"ای رفیق غم از دلم بردی

 

             و غبار کدورت از درونم ستردی

 

اگر بار دیگر،حضور در چنان مجلسی دست داد

 

             از قول ما فلان را برگوی

 

                        که ما را سلامت ما بر باد داد، نه دنائت تو......."

 

که هرچند حربه دنائت،قوی است

 

                           و ضربه رذالت ،سخت

 

هنوز توان سلامت ما

 

                        هزار بار بیش از دنائت توست

 

و من،آتش پرستم

 

                         که خویش به چنان آتشی بستم."



 شعر از استاد محمد باقزعیوضی

+ نوشته شده در  دوم آذر 1391ساعت   توسط علی پارسایی  | 

ترانگو از رویا تا عمل

صعود موفقیت آمیز دوستانم به برج بی نام ترانگو شاد ترین خبری بود که در این چند وقت شنیدم.

صعودی که نشان داد نسل جدید دیواره نورد کشور تنها اهل رویا نیستند و بیشتر به عملی کردن آن می اندیشند.

مطمئن هستم این صعود تاثیر به سزایی در رشد کوهنوردی فنی ایران خواهد داشت. این تیم با برنامه ریزی خوب و تمرینات منظم ثابت کرد که برای انجام یک صعود در حد بالا و عالی می توان تنها به خود متکی بود.

مطمئن هستم این صعود گام اول است و اعضای این تیم به همراه دیگرانی که در آینده از آن ها الگو برداری خواهند کرد صعود های فنی زیبانری را بر روی رخ های بلند سنگی دنیا خواهند داشت.

جا دارد به شهرام عباس نژاد که خوب می دانم تا چه حد در برای راه اندازی و اجرای این برنامه وقت گذاشت و زحمت کشید تبریک بگویم.

امیدوارم او نیز در آینده ای نه چندان دور به آرزوی صعود برج بی نام جامه عمل بپوشاند.



+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1391ساعت   توسط علی پارسایی  | 

به یاد مربی بزرگ کوهنوردی ایران فرشاد خلیلی خوشه مهر که در حادثه بهمن جاده دیزین جان باخت.


روز ها ماه می شوند و ماه ها سال

و آنچه می ماند برای ما مردمان کوه یادی است از راه های رفته و گاه سودای راه های نرفته و شاید عکسی

فرق نمی کند بهانه هر چه باشد:

یاد یا نام یا عکس...

ضرب آهنگ خاطرات پرتت می کند به آن لحظه های شور و شادی و گاه غم و نفس زدن در زیر بار سنگین کوله و لرزیدن از سرما و یا پیشانی به عرق نشسته از گرمای آفتاب.

در انتهای همه راه های طولانی آنچه یاد را پر رنگ تر می کند حضور دوستانی بود که حضورشان معنی بخش بودنتان بود.

دوستانی که بسیاری از آنها در گردش این سال ها گاه نادوست شدند گاه گم شدند و گاه ماندند و گاه رفتند.

دوستی سال ها پیش گفت: با بالا رفتن سن عادت می کنی به شنیدن خبر مرگ عزیزان...

و این گفته چه سخت راست است.

غدیر آن یلی که سر به   "سر گردون به فخر می سود" ده سالی است که دیگر نیست.

باور مرگ غدیر سخت بود اما همه آن را پذیرفتند اما عباث! , اسماعیل و فرشاد ....

هنوز باورش برایم سخت است. هیچگاه نتوانستم و نخواستم در رثا یا یادشان چیزی بنویسم باورش برایم

سخت بود و هست و خواهد بود . گویا نوشتن در این باره باور بر نبودشان است.

عباث! رفت. رفتش هم مانند آمدنش و دیدارش عجیب بود. او که دوست دار خالق شاهزاده کوچک بود رفتنی همانند خالق او انتخاب کرد.

اسماعیل آن کوچک اندام بزرگ دل

اما فرشاد .....

 نامش را پیش از دیدار شنیده بودم. در اوج روزهای جنگ بود او در خدمت سربازی. می گفتند به عشق هیمالایا به سربازی رفته تا برگردد بتواند پاسپورت بگیرد و به کوه های مورد علاقه اش برود. آن زمان جزو جوان ترین صعود کنندگان دیواره علم کوه بود و از سخت کوشی و توانش بسیار یاد می شد.

بار اول سر چهار راه تهران پارس ساعت 5 صبح دیدمش . روز جمعه ای زمستانی و محل قرار برای سوار شدن به اتوبوس های شرق تهران.

قرار بود با بقیه اعضای گروه به قله آتشکوه برویم. می گفت دیشب برای مرخصی به تهران آمده و صبح هنوز خانواده را ندیده به سودای کوه راهی قرار شده بود. طبیعتا در بازار گرم سلام و تجدید خاطرات با دوستان و قدیمی ها من تازه وارد تنها به سلامی بسنده کردم.

پس این است آن فرشاد معروف. بسیار خاکی تر و اقتاده تر از آنچه می توانستم مجسم کنم بود. کوهنوردی با آن همه سابقه و این همه خاکی !!!

دیدار بعدی و آشنایی بیشتر سال بعد بود . خدمت تمام شده بود و برگشته بود با صدها ایده و انرژی. گویا دوران سربازی خلایی بود که می خواست زودتر پرش کند.

زمستان بود او جسورانه صحبت از صعود 36 ساعته خلنو کرد. کاری که با شک و تردید و انکار روبرو شد اما فرشاد می دانست از کوه و از خودش چه می خواهد. به همراه سه نفر  و صعود را انجام داد و برگشت!

خلنو که صعودش یک برنامه زمستانی سنگین در آن سال ها بود برای فرشاد فقط تمرینی بود برای آغاز. صعود زمستانی پالون گردن در ماه بعد نشان می داد فرشاد آمده تا سبک خود را پایه گذاری کند.

پیگیر این بود که برای پیشرفت یک مربی از فرانسه به ایران بیاورد طرحی که با اجرای آن مخالفت شد اما فرشاد اهل کوتاه آمدن نبود اگر نمی شد مربی آورد پس باید خودش به پیش مربی برود.

سال 1370 به همراه دو دوست به شامونی فرانسه رفت در دوره راهنمای کوهستان شرکت کرد و خوش درخشید, انقدر خوب که مربیش بعد از ده سال که من در شامونی با او ملاقات کردم فرشاد را به یاد داشت و از او به نیکی یاد می کرد.

فرشاد بسیار محتاط بودبا دقت ترین, برنامه ریز ترین و دقیق ترین کوهنوردی که تا به امروز دیده ام. سعی می کرد تا سر حد دقت همه چیز را برنامه ریزی کند از کوچک ترین جزئیات غافل نمی شد و همیشه مهم ترین اصل برای او ایمنی دیگران و خودش بود.

یادم می آید در زمستان پر برف سال 70 با فرشاد و چند تن از دوستان به دره اوسون رفته بودیم. من با یک نفر دیگر قصد صعود دیواره را داشتیم از مسیر کلاهک. دیواره در پی بارش برف بشدت یخ زده و پوشیده از برف بود. صعود ما دو نفر تا تاریکی هوا طول کشید. فرشاد تمام آنروز برنامه تمرین خود را لغو کرد و پایین دست دیواره صعود ما را تعقیب می کرد تا به پایین به سلامت فرود بیایم.

حضور فرشاد در هر برنامه ای معنی اطمینان بود یعنی کسی که می دانستی کم نمی آورد کسی که می توان به او تکیه کرد.

بلند ترین مسیری که با او در یک کرده هم طناب بودم صعود یخچال اسپیلت بود. اواخر مسیر طوفان و تگرگ دید ما را به صفر رسانده بود . اما او با شادی می خندید و صعود می کرد.

دوستی ما طی سال ها فراز و نشیب داشت گاه نزدیک و گاه دور گاه موافق و گاه مخالف اما فرشاد همواره بر این اصل باور داشت : "ما دوستی خودمان را یک شبه بدست نیاورده ایم که یک روزه از دستش بدهیم"

یادم می امد زمانی هر وقت به برنامه صعود بلندی می رفتم در بازگشت از برنامه پدرم می گفت: فرشاد زنگ زده و خبر گرفته....

زمستان 75 امیر رضا را بهمن زد و ما در کهار روزها بدنبالش بودیم وقتی از پشت بیسیم شنیدیم فرشاد آمده انگار همه توان مضاعفی برای جستجو پیدا کرده بودند.

فرشاد فرشاد بود.

اخلاق خاص خود را داشت. بسیار مهربان اما بسیار جدی. تلفیق ایندو بسیار سخت است اما او مرد کارهای سخت بود.

برای یاد گیری عطش داشت عاشق علم کوهنوردی بود وقتی می گویم عشق منظورم معنی کامل آن است حاضر بود برای فراگیری آن هر بهایی را به جان بخرد.

صدها خاطره از به یادم می آید که با مرورشان هر بار به خودم می گویم : گاهی بعضی افراد هیچگاه تکرار نمی شوند.

آخرین دیدارمان با هم یک هفته قبل از سفرم به اینسوی آب بود. 4 روز در پل خواب کلاس مربیگری درجه دو - و او از هر مربی و شاگردی قبراق تر و قوی تر. روز آخر با هم خداحافظی کردیم .

و گاه بی گاه طی این مدت خبری از او می شنیدم تا آن صبح نحس. به تهران زنگ زده بودم و داشتم در باره یک موضوع کاری صحیت می کردم مخاطبم در حین صحبت گفت: راستی خبر داری فرشاد هم مرد!! زیر بهمن!!

و به صحبت ادامه داد و من نمی شنیدم فقط گفتم قطع می کنم بعد زنگ می زنم و مخاطبم حیرت زده پشت خط ماند.

و بعد این پنجره شیشه ای بود و اخبار .....

فرشاد مرد میدان آخرین رزم خود بود. در باره چرایی این اتفاق قلم زیاد زده شده و من بر این باورم فرشاد در آن میانه تصمیمی گرفت که ممکن است هر شخصی در آن شرایط بگیرد, فرشاد در آن لحظات شوم می توانست بین زنده مانده و به کام مرگ رفتن یکی را انتخاب کند که انتخاب فرشاد از پیش معلوم بود.

او کسی نبود که شاگردی و یا دوستی را در مهلکه تنها بگذارد بارها از زبان خودش این را شنیده بودم و می دانستم این نه تنها حرف که میثاق زندگیش بود. میثاقی که با جان خود آن را پاس داشت.

سال پیش مجال سفری کوتاه به ایران را داشتم فردای روز رسیدنم جمعه صبح با دوستی مشترک به سر مزارش رفتم.

فرشاد آنجا بود - اسماعیل هم چند ردیف پایین تر . دنیاهایی از عشق از دوستی از شور و از خوبی و مهربانی برای همیشه آنجا آرام گرفته بودند.

دیگر جایی برای این نبود که خودم بگویم خیال است , خیال جامه واقعیت به تن داشت سیاه همرنگ سنگ در برابر من

به سنگی که بر مزار نهاده شده بود و نامش را بر خود داشت نگاه می گردم  و انگار یاد صدها خاطره در ذهنم می پیچید صدها خنده صدها حرف صدها گفته و ناگفته

.........................

تقریبا به انتهای یخچال  رسیده بودیم مه سطح یخچال را پوشانده بود  و تنها نشانه مسیر ر د طنابی بود که در میان مه گم می شد

یک آن نیش جلوی کرامپونم در رفت و نشد خودم را نگاه دارم پرت شدم رو به عقب و انگار زمین داشت من را به طرف خود می کشید اضافه طناب کشیده شد و تا کشش طناب سقوط من را مهار کند  چند لحظه ای طول کشید چند لحظه به اندازه ابدیت بی اختیار فریاد زدم.....

مه کنار رفت و تنها صورت خندان فرشاد را بیاد دارم که می گفت : بیا بالا آفرین تمومه. 

و دو طول بعد دو نفری در آن تکه یخ کوچک بالای یخچال اسپیلت نشسته بودیم سر خوش از اتمام صعود و او با مهربانی همانند برادری به من می گفت : دیدی تموم شد.

 توي اون دنياي يخ زده که فقط سنگ بود و يخ کنار يه سنگ يه وجب خاک بود که نمي دونم چه جوري اومده بود اونجا

و روي اون سه تا دونه گل ادل وايز در اومده بود .

من دشت هاي پر از گل زياد ديدم يا جنگل هاي سرسبز ولي اون سه تا گل يه چيز ديگه بودن .

توي اون تگرگ و سرما و يخ و سنگ آروم ايستاده بودن و انگار مي دونستن ما داريم مي آئيم . اونجا بودن که به ما خسته نباشيد بگن . انگار اونجا با ما ميعاد داشتند و صبور منتظر ما بودن تا روح ما رو آروم کنن. روي يک وجب خاک دنيايي براي خودشون داشتند.

 ......................................

 از دوستی ها تنها یاد است که می ماند. یادی که گاه با بغضی در گلو خفه می شود. اما حلاوتش زندگی را معنی می کند.

بخواب دوست من بخواب امیدوارم روحت همانند آن گل های ادلوایز آرام گرفته باشد.

صعودهایت تمام شد اما یادت همیشه با ما است...

همین


+ نوشته شده در  ششم بهمن 1390ساعت   توسط علی پارسایی  | 

عنکبوت سفید

کتاب های بسیار زیادی در حیطه کوهنوردی نوشته شده اند و شاید بتوان کوهنوردی را از لحاظ فرهنگ نوشتاری دارای یکی از غنی ترین میراث های مکتوب بشمار آورد و در بین تمامی کتاب کوهنوردی شاید بتوان  عنکبوت سفید را یکی از تاثیر گذار ترین کتاب ها نامید.

بسیاری کوهنوردان نام آشنا و معروف دیروز و امروز در کوهنوردی اروپا این کتاب را الگو بخش خود در پای نهادن به دنیای کوهنوردی فنی و یا انگیزه ای برای وسعت دادن به حد تلاش خود نامیده اند.

در دنیای غیر کوهنوردی نویسنده کتاب "هنریخ هارر" را به واسطه کتاب معروف دیگرش "هفت سال در تبت" می شناسند

کتابی که فیلم پرفروشی با همین عنوان نام از آن ساخته شد و به شرح ماجرای اسارت او در سال 1339 و در بازگشت از صعود اکتشافی نانگاپاربات در پاکستان بدست نیروهای متفقین در ابتدای جنگ جهانی دوم و سپس فرار او و اقامت گزیدنش در تبت و آشنایی با دالایی لاما و هجوم چین و اشغال تبت می پردازد.

اما شهرت  "عنکبوت سفید " نیز در دنیای کوهنوردی نه تنها دست کم از هفت سال در تبت ندارد بلکه شاید در قیاس از آن بسیار معروف تر باشد.

 صدها کوهنورد نام آشنا و گمنام بعد از مطالعه این کتاب به افسون و آرزوی صعود دیواره شمالی آیگر گرفتار شدند. صعودی "هارر" با چیره دستی تاریخچه آن را از  تلاش های اولیه تا اولین صعود موفق و بعد از آن را  بازگو می کند.

او با قلمی شیوا و سحار چنان لحظات نفس گیر صعود و تلاش های تلاش کنندگان راه صعود دیواره شمالی چه نافرجام و چه خوش پایان  را به تصویر می کشد که خواننده خود را همگام و صعود کنندگان حس می کند.

او که خود جزو  تیمی چهار نفره بود که بالاخره در سال 1938 (1316 شمسی)  موفق به صعود این غول یخزده که بزرگترین معمای کوهنوردی آلپ لقب گرفته بود شدند توانسته بهتر از هر کسی نه تنها جزییات فنی و تکنیکی صعود ها را ترسیم کند بلکه با چیره دستی با زدن نقبی به حیطه اخلاقیات کوهنوردی و باید ها و نباید های آن دیدگاهی جالب در باره جنبه های روحی و ذهنی کوهنوردان را ارائه دهد و همچنین با نگاهی دقیق به نقش رسانه های و جنجال سازی خبرنگاران و قلم بدستانی پرداخته که با کمترین اطلاعات از کوهنوردی واقعی تنها به فکر اخبار داغی هستند که تیتر روزنامه هایشان شود آنانی که صعود برایشان مفهومی جز سوژه ای برای ایجاد جنجال ندارد و چه بهتر که صعودی با مرگ و سختی توام شود تا خوراک خبری آنها نیز کامل تر گردد.

همان گونه که دیواره شمالی آیگر یک دیواره معمولی نیست کتاب "هارر" نیز یک کتاب معمولی در کوهنودری بشمار نمی آید شور و احساس در صفحات آن موج می زند. نویسنده همواره تلاش کرده این شور و احساس را با سنجش و درک درست از واقعیت ها مهار کند.

نام آیگر با تاریخ کوهنوردی جهان گره خورده است. در کتاب تمامی نام هایی که هر یک پایه گذار مکتب و سبکی در کوهنوردی بوده اند را می بینید. از" هرمان بوهل" تا" لیونل تری" از" گاستون ربوفا" تا" ریکاردو کاسین" از "داگ اسکات" تا "جان هارلین" و "بانیگتون " و .......

تلاش بزرگ قامتان کوهنوردی با قلم سحار "هارر" با چیره دستی در کتاب به زیبایی به تصویر کشیده شده واشتباهات آن ها نقد شده و نویسنده تلاش کرده از موضع یک منتقد منصف به نقد تلاش ها و واکاوی شکست ها بپردازد.

اما ......

با وجود تمامی این ارزش ها و جایگاه رفیع ,این کتاب خالی از نقص نیست هر چند باورش دشوار است.

...

شاید این هم از دیگر وِیژه گی های آیگر است که براستی تمامی اضداد را در خود جا داده است.

"هارر" این منتقد بیطرف و این کوهنورد صادق در بخشی از این کتاب چنان چشم بر واقعیت بسته که شاید سخت به باور بیاید. شاید برای بیش از صد ها هزار  خواننده کتاب او دشوار باشد که باور کنند حتی منتقد و نویسنده ای مانند او می تواند به ورطه بغض فرو بغلطد و چشم بر واقعیت ببندد.

قبل از واکاوی این مورد بهتر است کمی بیشتر با دیواره شمالی آیگر ـ اهمیت اولین صعود آن در تاریخ کوهنوردی آلپ و جایگاه "هارر" آشنا شویم.

دیواره 1800 متری شمالی آیگر یکی از  شش دیواره بزرگ آلپ و شاید معروفترین آنها است. چشم انداز عظیم این دیواره که بر خلاف تمامی دیواره های معروف آلپ آیگر در محلی مشرف به شهر و زندگش اشرافی شهری, در بالای پیست اسکی معروف “شایدک"و شهرک  گریندل ولد سویس قرار گرفته همواره نگاه بسیاری از کوهنوردان و غیر کوهنوردان را به سوی خود کشیده و می کشد.

دیواره شمالی آیگر بعداز دوران طلایی کوهنوردی آلپ و صعود تمامی قله ها و مسیرهای سنگی معروف آن تنها دیواره ای بود که در برابر کوهنوردان تسلیم نشده بود. حاصل  تلاش های تا قبل از سال 1938 بر روی این دیواره هشت کشته بود. چهار تن از این افراد اعضای گروهی بودند که در سال  1936 سعی صعود دیواره را داشتند. صعودی که پایان آن چیزی ورای تراژدی بود.

سالهای انتهایی دهه 30 در اروپای زخم خورده از جنگ جهانی اول سال های به گوش رسیدن پا های رایش سوم و اوج احساسات ناسیونالیستی برای ملیت های مختلف این قاره بود. آلمان نازی در سر حال سر بلند کردن از خاکستر بود و ورزش گاه دست مایه ای می شد برای ابزار وجود و اثبات برتری. صعود آیگر چنان اهمینی یافته بود که سران آلمان نازی جایزه مدال طلای المپیک را برای اولین صعود کنندگان وعده داده بودند.

 کوهنوردی ورزشی است فاقد تماشگر و اوج فعالیت های آن در محیط های دور افتاده و عاری از چشم هر بیننده ای انجام می شود اما آیگر باید تمایز خودش را با هر کوه دیگری ثابت کند . حتی از این نظر. مردم عادی و توریست ها می توانند با دوربین های نصب شده بر روی تراس هتل ها ( در صورت مساعد بودن هوا)  از لحظه لحظه حرکت و تلاش کوهنوردان با خبر شوند و آن را به نظاره بنشینند. درست همانند هر رقابت ورزشی دیگری !

این ویژگی خاص برای خبرنگاران ورزشی و اربابان جراید فرصتی استثنایی برای خبر پراکنی و جنگ رسانه ای از آخرین خبر ها در مورد فتح آخرین دژ فتح نشده آلپ بشمار می آمد که با درج اخبار و تیترهایی جنجالی نظیر  به افزایش تیراژ روزنامه های خود بپردازند.

 این توجه رسانه ای صعود آیگر در دنیای کوهنوردی خواه نا خواه باعث ایجاد رقابتی پنهان بین سنگنوردان برتر آن زمان شده بود. کوهنوردان بخش های  شرقی و غربی آلپ که هر کدام نماینده سبک خاصی در کوهنوردی بودند می خواستند این افتخار را به نام خود ثبت کنند.

اما هیبت سنگین این دیواره آن چنان بود که تا سال 1934 هیچک جرات تلاش واقعی را بر روی آن به خود نداد.

در سال 1934 دو کوهنورد تا ارتفاع 2900 آن صعود کردند.

درسال 1935 دو کوهنورد آلمانی بعد از سه روز تلاش و رسیدن به ارتفاع 3300 متر  در میان توفان ناپدید شدند و جان باختند.

در سال 1936 صعود چهار کوهنورد آلمانی و اطریش یکی از دردناک ترین حوادث کوهنوردی را رقم زد و منجر به مرگ تمامی آن ها شد. مرگ آخرین نفر که در در برابر چشمان مستاصل تیم امداد و تماشگران مضطرب از پایین دیواره که با تلسکوپ آن را به نظاره نشسته بودند بحث های زیادی را در جامعه برانگیخت تا جایی که بسیاری سخن از غیر قانونی کردن کوهنوردی و ممنوعیت آن نمودند.

در سال 1937 دولت سویس اعلام کرد صعود دیواره ممنوع است و در صورت تلاش و بروز حادثه بر روی آن هیچ تیم امدادی برای کمک حرکت نخواهد کرد. این سال دیواره نیز دو کشته طلب کرد.

 صعود سال 1938 که "هارر" جزو آن بود می توانست با تراژدی و مرگ همگام شود. او در آن زمان دانشجو بود با دوستش "فریتز کاسپارک "قرار صعود دیواره را می گذارند و با دو چرخه و موتور سیلکتی قراضه خود را از اطریش به سویس می رسانند. و چادر خود را در پای دیواره بر پا می کنند.

در محل چادرگاه آن ها چندین چادر دیگر هم متعلق به کوهنوردانی از آلمان و ایتالیا و اطریش بود. "هارر" و همطنابش بعد از چند روز بررسی آماده صعود می شوند. حرکت خود را در نیمه های شب آغاز می کنند. در ساعات آغازین روز متوجه صعود دو کرده دیگر در پشت سر خود می شوند. در یکی از دو کرده دو اعجوبه کوهنوردی آن زمان "آندره هکمایر" و "لوودیک ورگ" در حال صعود بودند.

"ورگ " در سال1937  و بعد تلاشی در خود تحسین بر روی دیواره داشت و از دو شب بیواک در طوفان دیواره جان سالم بدر برده بود. و "هکمایر" فنی ترین کوهنورد آن روزگار آلپ غربی لقب گرفته بود.

کرده دیگر دو کوهنورد جوان بودند که با تجهیزاتی بسیار نامناسب قصد صعود داشتند. سه کرده بعد از رسیدن به همدیگر خود را در وضعیتی نا خواسته می بینند.

صعود از مسیری نا مشخص و در چنین حالتی آن هم با نفراتی که هیچ شناختی از یکدیگر نداشتند چندان عاقلانه به نظر نمی رسید.  "هکمایر " و "ورگ" با تصمیمی درست که ناشی از تجربه بالایشان بود اعلام می کنند که بهتر می بینند فرود بروند و خود را درگیر ریسک صعود و گیر کردن در ترافیک دو کرده دیگر نکنند!

تصمیمی این دو نفر به منزله چشم پوشی از کسب چنین افتخاری و خالی گذاشتن میدان برای نفراتی بود که از لحاظ نام و تجربه قابل به مقایسه با آنها نبودند بسیار قابل تحسین بود.

تصمیم که نشان از دید درست و حاکم بودن قدرت تصمیم گیری این دو اسطوره کوهنوردی داشت. کوهنورد عقلانی و نه احساسی . کاری که انجامش در توان هر کسی نیست.

یک آن خود را جای آنها بگذارید, دو کوهنورد با تجربه در هوایی مناسب با لوازمی که در زمان خود بی نظیر و انقلابی بود ( کرامپون اختصاصی 12 نیشه ) و تبر یخ کوتاه که بطور اختصاصی برای آن ها ساخته شده. برنامه ای که می توانست در تاریخ ثبت شود و اسپانسر ها و افکار عمومی که مشتاقانه منتظر صعود آنها بودند. 

هیچکدام این عوامل باعث تحت تاثیر قرار گرفتن این دو نشد. آن ها میدان را برای دو کرده دیگر که جلوتر از آنها صعود را آغاز کرده بودند خالی گذاشتند و فرود رفتند.

"هارر" به صراحت شگفتی خود را از این تصمیم بیان می کند. تصمیمی که برای آنها غیر قابل باور بود. در هر حال دو کرده با فاصله کم از یکدیگر و بصورت مجزا به صعود ادامه می دهند. در ساعات نیمروزی کرده پاینی که مسیر را فراتر از توان خود می بیند با فریاد به آنها اعلام می کنند که آنها نیز فرود می روند!

"هارر" و همطنابش بر روی دیواره تنها می مانند. آنها خود را به اولین محل بیواک معروف به لانه پرستو می رسانند. صعود تا این مرحله خوب پیش رفته بود.

آیگر در تابستان هم همواره پوشیده از برف و یخ است اما "هارر" که تخصص بیشتر در سنگنوردی داشت از آوردن کرامپون صرفنظر کرده بود به جای آن به زیره  کفشهای کوهنوردیش گلمیخ هایی برای صعود از بخش های یخی کوبیده بود. کاری که در اولین بیواک و با دیدن قسمت های یخ زده بالای سرش به اشتباه بودن آن پی برده بود.

در هر حال هوای خوب و این فرصت استثنایی برای صعود کامل جبهه شمالی باعث شد که آن دو این امر را نادیده بگیرند. قرار شد "هارر" قسمت های سنگی و "کاسپارک " بخش های یخی را صعود کنند.

صبح بعد با روش شدن هوا آن ها در بخش های پاینی دویاره دو کوهنورد بصورت دو نقطه کوچک را دیدند که مشغول صعود با سرعتی عجیب بودند. کمتر از دو ساعت بعد آن ها با دیدگانی حیرت زده متوجه شدند آن دو کسانی غیر از "هکمایر" و "ورگ " نیستند. که با آگاهی از فرود تیم قبلی از مسیر مجددا برامه خود را برای صعود عملی دیدند و با سرعتی عجیب مسیر صعودی را یک روز طول می کشید در چند ساعت صعود کردند و خود را به محل بیواک رساندند.

"هارر" شادی خود از دیدن آن را پنهان نمی کند. تجربه و توانایی آن دو نفر می توانست بدون تردید کمک برزگی برای صعود باشد. بدون هیچ صحبتی هر چهار نفر قبول کردند در قالب یک تیم و بصورت یک طناب صعود کنند. سر طنابی را " هکمایر "که شکی در توانایی های فنی او نبود بر عهده گرفت.

این کرده چهار نفره موفق شد دیواره را به دو شب مانی و در هوایی میان طوفانی بسیار وحشتناک صعود کند. سنگنوردی فنی در " رمپ "سرمای سوزان در شب بارش تگرگ و برف سنگین در "تراورس ایزدی" ریزش بهمن در بخش " عنکبوت  سفید "و یخزدگی " شکاف خروجی" هیچدام نتوانست خللی در اراده آن ها در اتمام مسیر بوجود آورد. هر چند بقول "هارر" این روح سرکش آنها بود که جسم بی توانشان را تا فراز قله و گام های انتهای بالا کشید. 

در بازگشت از آنها بسان قهرمانان افسانه ای تجلیل به عمل آمد. با ماشین تشریفات و در میان استقبال بی نظیر مردم به برلین رفتند و مدال شجاعت توسط دولتمردان آلمان و اطریش به آن ها اعطا شد.

آخرین دژ آلپ در برابر اراده کوهنوردان تاب تحمل نیاورد. هر چند "هارر" معتقد بود آیگر با ما مهربان بود و ما آن را فتح نکردیم چون هیچ کوهی فتح نمی شود آیگر تنها به ما اجازه عبور داد.

"هارر" سال بعد به تیم اکتشافی نانگا پاربات دعوت می شود و همانطور که گفته شده این برنامه برای او تبدیل به سفری طولانی و ده ساله می شود.

"عنکبوت سفید" نام یکی از گلو گاه های معروف صعود دویاره شمالی آیگر است. بخشی از دیواره که محل تجمع برف و یخ و بهمن های فرو ریخته از بالای کوه است. دست طبیعت به گونه دیدنی حالت برف ها و ستون های یخی این قسمت را شکل داده که از دور همانند عنکبوتی با بازو های آویخته بر سینه دیواره بنظر می رسد.

عنکبوت سفید یکی از خطر ناک ترین بخش های دیواره است. زیرا بهمن های "شکاف خروجی " و سایر بهمن های خط الرس دقیقا بر روی آن می ریزند. و اگر کوهنوردی در داخل آن دچار بهمن شود هیچ راه گریزی برای او باقی نمی ماند. حتی در بهترین شرایط هوایی در امکان ریزش بهمن بر روی آن وجود دارد عنکبوت سفید مهلکه ای است که فرار از آن به تجربه و زمان شناسی فراوان نیاز دارد و بدون تعمق پا گذاشتن به دام آن  فرار از آن امکان پذیر نیست.

توجه کوهنوردان بعد از پایان شعله های خانمان سوز جنگ جهانی دوم مجددا به سوی این آیگر جلب شد و اینبار هدف انجام صعود موفق دوم بود. کوهنوردان هر کشور می خواستند اولین گروه از سرزمین خود باشند که به آیگر صعود می کنند.

و طی سال های 1950 به بعد آیگر  شاهد انجام صعود های حماسی بزرگی  شد. صعود هایی که در بعضی از آنها کوهنوردانی نظیر هرمان بوهل و گاستون ربوفا بر روی سنگ های یخ آجین آیگر حماسی ترین صعود های تاریخ کوهنوردی را در سخت ترین شرایط رقم زدند.

اما در سال 1957 آیگر شاهد یکی از بزرگترین تراژدی ای تاریخ صعود خود بود. صعود نا فرجام که ماحصل آن هشت شب بیواک جهنمی بر روی دیواره و سه کشته و یک نجات یافته بود. و در پایان "کلودیو کورتی" در عملیاتی بینظیر و بر دوش امداد گران به سرپرستی "لیونل تری" توسط یک سیم بکسل 300 متری به بالای دیواره حمل شد.

"کلودیو کورتی" هر چند از آن صعود جهنمی گریخت اما آخر عمر بسان زندانی آیگر و در سایه تبعات آن صعود قرار داشت.

کورتی و همطناب او به قصد صعود مسیر 1938 و کسب عنوان اولین کوهنوردان ایتالیایی صعود کننده دیواره شمالی تلاش خود را آغاز کردند. هر جند آنها کوهنوردان ورزیده ای بودند اما بنا به هر علتی صعودشان سرعت مناسبی نداشت و حتی در روز اول بخاطر صعود از بخشی اشتباده مجبور به بیواک در محلی غیر از "آشیانه پرستو " شدند. در دومین روز صعود شان دو سنگورد جوان و بسیار پر فروغ آلمانی به آنها رسیدند. 

دو کرده مسیر را با هم ادامه دادند. هوای نامناسب روز دوم هم نانع ادامه مسیر توسط آنها نشد. اما سرعت آنها همچنان کم بود. با خراب شدن هوا در روز سوم آنا سر سختانه به صعود ادامه دادند و با عبور از "رمپ" خود را به "تراورس خدا" رساندند. و با خوش شانسی از  عنکبوت سفید عبور کرده و در ابتدای دهلیز انتهایی قرار گرفتند.

همطناب کورتی در مسیر سقوط می کند و در زیر یک کلاهک با پایی شکسته آویزان می ماند. تلاش سه کوهنورد دیگر برای بالا کشیدن او به جایی نمی رسد و آنها به نا چار او را با طناب چند متری پایین می دهند تا به یک طاقچه برسد و به او می گویند که آنها برای درخواست کمک می روند.

چند طول بالاتر و در شرایط طوفانی ریزش سنگ و زخمی شدن صورت امکان صعود را از " کورتی " می گیرد. دو آلمانی مجبور می شود او را در قسمتی مطمئن رها کنند و خود برای درخواست کمک به سمت دهلیز انتهایی صعود را ادامه دهند.

هوای طوفانی و ریزش شدید برف هم برای کامل شدن این تراژدی دست به دست هم داده بودند. "کورتی" چهار شب وحشتناک را در یک کیسه بیواک کوچک در حالت نیمه معلق و یخزده سر می کند.

کوهنوردان آلمانی هرگز بعد از آن دیده نشدند. و اخبار این صعود بسرعت سر تیتر روزنامه های آن روز شدو سیل توریست ها - خبرنگاران و کوهنوردان به سمت گریندل ولد  هجوم آورد بطوری که تمامی هتل های " گریندل ولد" پر شده بود و جمعیت در پشت تلسکوپ های بالکن هتل ها برای دیدن کوهنوردان در دام افتاده صف کشیده بودند تا شاید با کنار رفتن ابرها با چشمان خود شاهد این نمایش دردناک باشند.

نیروی هوایی سویس به درخواست آلپاین کلاپ برای انجام عملیات گشت زنی یک هواپیما را اعزم کرد و هواپیما موفق شد در میان ابر و مه محل سانحه را بهتر مشخص کند و از آن عکس برداری نماید.

کوهنوردان ایتالیایی و فرانسوی هم خود را به آیگر رسانده بودند. افرادی نظیر " ریکاردو کاسین" و " لیونل تری" با هماهنگی گاید ها سویسی آماده انجام عملیات نجات شدند. تیم نجات با صعود از مسیر جنوبی خود را به قله رساند و با نصب وینچ و استفاده از حدود 300 متر سیم بکسل توانستند خود را به " کورتی " نیمه جان برسانند. و او را بر دوش گرفته و از دیواره خارج کنند.

"کورتی" در حالتی که رمقی در جان نداشت توسط آنها به پایین و بیمارستان برده شد. هر چند دیگر شرایط بد امکان هیچ گونه کمک به همطناب او را در 200 متر پایین تر نمی داد.

زندگی "کورتی" برای همیشه در عصر روزی که به بیمارستان رسید و در اولین مصاحبه ای که توسط یک خبرنگار سویسی با او شد تغییر کرد. این خبرنگار, ایتالیایی نمی دانست و مترجم محلی در بیان سخنان "کورتی" که هنوز تمرکز کافی نداشت دقت کافی نداشت و هر چه خود می خواست به آن اضافه کرد.

حاصل انتشار این مصاحبه که بعد همواره مورد استناد همگان و منجمله "هارر" در کتاب عنکبوت سفید شد بلند شدن انگشت اتهام به سوی "کورتی " بود که با استناد به تناقض هایی گفتار اولیه او او را متهم به دروغ گویی ضعف تکنیکی و از هم بدتر قتل دو کوهنورد آلمانی کردند!

مطبوعات اطریش و آلمان روایت او را نادیده گرفتند و او را متهم کردند با حمله به کوهنوردان آلمانی در بالای مسیر آنها را به پایین پرت کرده تا از ابزار و مواد غذایی آنها استفاده کند.

و زخم صورت او را نه بر اثر اصابت سنگ بلکه بر اثر ضربه در هنگام درگیری و بریدن طناب آن دو می دانستند!!

 زمان های اعلام شده توسط "کورتی" در بخش های مختلف مسیر و روزهای مسیر را متناقض اعلام کردند و او را مسئول مستقیم مرگ  همطنابش دانستند.

غوغای رسانه ای آن چنان بالا گرفت که حتی پای پلیس نیز به این جریان کشیده شد. دیگر هیچکس توضیحات " کورتی" را قبول نمی کرد و هر شخصی تئوری خود را از این اتفاق بیان می کرد. پیدا نبودن هیچ ردی  از دو کوهنوردی آلمانی نیز به این شکیات دامن زده بود.

"هارر" نیز در این میان در صف مخالفان "کورتی" قرار گرفته بود. 

نگاه سال های بعد از جنگ آلمان ها به ایتالیایی ها بسیار شکاک بود. در نظر آن ها این ایتالیا بود که باعث شکست در جنگ شده بوده بود. رقابت دیرینه کوهنوردان این دو کشور نیز به زمانی قبل از جنگ بر می گشت. برای "هارر"  قابل قبول نیود که چگونه دو کوهنورد جوان و با استعداد آلمانی در انتهای دیواره ناپدید شده بودند!

و تیم امداد با سرپرستی فرانسوی ها هم تنها به ایتالیایی کمک کرده بود!

او حتی به هزینه شخصی خود تیم هایی را آیگر اعزام کرد تا با جستجو در پای مسیر به دنبال جنازه های آن دو بگردد. " هارر" تمامی عملیات نجات را به زیر سئوال برد و با استناد به مصاحبه اولیه "کورتی" و تصاویر نا واضح گرفته شده از هواپیما او را متهم به مرگ بقیه کرد.

"هارر" در عنکبوت سفید هم تمامی این اتهامات را تکرار کرده با بیان روایت خودش ذهن خواننده را تنها به یک نقطه می کشاند محکومیت و بی کفایتی "کورتی".

موفقیت بی سابقه این کتاب و کتاب هفت سال در تبت , جایگاه هارر و دوستی او با دالایی لاما و وزنه اچتماعی او چنان شخصیتی برای وی ساخته بود که براستی مخالفت با نظرات او در توان کسی نبود.

عنکبوت سفید به زبان های مختلف ترجمه شد و خوانندگان آن همگام قلم سحار "هارر" بر عدم صلاحیت "کورتی" صحه گذاشتند. 

در این میان صدای "کورتی" چندان به جایی نمی رسید و اگر نبود پشتبانی " بوناتی" از او در آلپین کلاب ایتالیا حتی دوستان او نیز حاضر به پذیرش دو باره او نمی شدند.

چندین سال با پیدا شدن جسد دو کوهنورد آلمانی که در زیر بهمن و در مسیر بازگشت و در پشت دیواره مدفون شده بودند بالاخره گواه بی گناهی "کورتی" آشکار شد. آلپاین کلاب ایتالیا روایت او را از صعود قبول کرد و از او اعاده حیثیت شد.

دبیر خانه آلپاین کلاب از "هارر" خواست تا با تصحیح عنکبوت سفید این موضوع را تصحیح کند اما "هارر" زیر بار این مورد نرفت و این بار بی کفایتی و عدم صلاحیت انگشت گذاشت. "هارر" تا زمان مرگ حاضر به تغییر عقیده خود نشد.

دیدگاه جزم اندیش و متصعب او در باره کوهنوردی سنتی و مذموم شمردن او درخواست کمک و مطلق شمردن این انگار ها باعث شد که او این چنین بیرحمانه "کورتی" را محکوم کند. توانایی شگرف  او در نگارش چنان دلایلش را قابل قبول جلوه می دهد که راهی جز پذیرش برای خواننده ای که تنها آگاهی او از این اتفاق کتاب عنکبوت سفید است نمی گذارد.

چاپ های مجدد عنکوب سفید بدون هیچ تغییر توسط "هارر" بارها وارد بازار شد و همواره در ردیف پرفروش ترین کتابهای کوهنوردی قرار گرفت. و همواره این " کورتی" بود که در ذهن خوانندگان مقصر شمرده می شد.

کورتی برای سال ها زندانی آیگر و افکار عمومی باقی ماند.

در سال 2004 بعد از جلسه ای که در آن بالاخره آلپاین کلاب ایتالیا از "والتر بوناتی" به خاطر اتفاقات صعود قله k2 عذر خواهی کرد. بوناتی در میان جمعیت دوست قدیمی خود " کلودیو کورتی " را دید. به نزد او رفت و گفت: کلودیو وقت آن است که برای تو کاری بکنیم.

پاسخ "کورتی" این بود: نه دیگه برام مهم نیست . هر چی بود گذشت و تموم شد.

"کورتی" در سال 2010 در ایتالیا چشم از جهان رو بست.

............

..................

عنکبوت سفید هر چند امروزه به عنوان یک اثر تاثیر گذار در ادبیات کلاسیک کوهنوردی جایگاه خود را حفظ کرده اما از نظر مورخان کوهنوردی به خاطر عدم رعایت بیطرفی در مورد صعود "کورتی" نمی تواند بصورت یک مرجع بیطرف مورد استناد بگیرد.

گویا در وجود هر کس یک عنکبوت سفید وجود دارد که می تواند باعث فرو افتادن او به ورطه خود خواهی و تنگ نظری شود "هارر" هر چند از عنکوب سفید آیگر جان سالم بدر برد اما در جدال با عنکبوت سفید درون خود  نتوانست پیروز شود!

عنکبوت سفید آیگر تله گاه بهمن و نقطه بی برگشت مسیر است و عنکبوت سفید درون ما ؟

پاسخ با خود ما است که تا چه می توانیم از دام آن دوری کنیم و اگر درگیر آن می شویم تا چه بتوانیم از آن با منطق و درایت و شناخت عبور کنیم.


همین!

----------------------------------------------------------

در باره تراژدی سال 1936 مراجعه کنید به اینجا

 

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1390ساعت   توسط علی پارسایی  | 

گاهی چه زود دیر می شود

های های

گاهی چه زود دیر می شه!

عین اله یک سال شد؟! رفتی و حسرتش بدلم موند که برگردم بیام ببینمت. 

حسرت خوردن  چایی از اون قوری دود گرفته رو به دلم گذاشتی.

همیشه به خودم قول می دادم بالاخره یه سال بر می گردم ودوباره  تا علم چال با هم می ریم بالا.

بریم بالا  و تو برام حرف می زنی و می گی : پارسا امان از روزگار....

باورم نمی شه . حالا  باید آرزو کنم یه روز بیام تا رودبارک و بیام سر خاکت.

های های

گاهی چه زود دیر می شود

هر چند, عین اله تو نرفتی! 

تو هستی , همیشه تا علم کوه هست...

تک تک سنگریزه های مسیر علم کوه یادگار قدم های تو رو بر سینه دارن .

صدای تو توی کنگلک ها و لیزونک ها توی پاتخت و توی علم چال برای همیشه با باد یکی شده ...

 فقط باید گوش داد

گوش داد و شنید...

روحت شاد دوست من

روحت شاد که لایق نام دوست بودی و آیینه بی خش صفا و صداقت

جاده ها با خاطره قدم هاي تو بيدار مي مانند 
كه روز را پيشباز مي رفتي، 
هرچند 
سپيده 
تو را 
از آن پيشتر دميد 
كه خروسان 

بانگ سحر كنند * *

 --------------------------

* عین اله ربیعی پور یاور همیشگی کوهنوردان در رودبارک که دی ماه 1389 از بین ما رفت.

** شاملو 

+ نوشته شده در  شانزدهم دی 1390ساعت   توسط علی پارسایی  | 

بعد از ده سال ...

چند وقتیست که دارم نوشته های قدیمی "اخترک ب 612 کجاست ؟" و "کوه ها و آدم ها " را به این وبلاگ منتقل می کنم.

امروز که تقریبا این کار تمام شد متوجه موضوعی شدم هر چند دیر....

اولین نوشته وبلاگ "اخترک ب 612کجاست ؟" در آبان 1380 در فضای مجازی آن روزگار و در بلاگ اسپات نوشته شد. 

ده سال پیش ....

ده سال پیش زمانی که واژه وبلاگ ناشناس بود و حسین درخشان با انتشار مقاله ای در وب سایت خودش برای اولین بار آن را در جامعه فارسی زبان اینترنت معرفی کرد. 

در معرفی "اخترک ب 612 کجاست ؟" نوشتم:

 نام اين کوته نوشت ها از داستان جاوداني شاهزاده کوچولو به عاريت گرفته شده است .

اخترک B612  براي همه ما جزيره آرامشي است که زماني خودخواسته از آن کوچيده ايم تا به دنبال پاسخ زندگيمان بگرديم در صورتيکه پاسخ همواره در بــراير ديده گان ما قرار دارد چه در آن اخترک باشيم چه نباشيم .

 

اما براي ديدن آن بايد با چشم دل ديد .کاري که از عهده آدم بزرگ ها بر نمي آيد. در اينجا کوته نوشته هاي ادواري و پراکنده من جمع آوري خواهد شد کوته نوشته هايي ييشتر با مضمون کــــوه و انـــسان و گاهـــي در باره روزمره گي هايم و آنچه مي بينم و آنچه که گاه   نمي خواهم ببنم.

 

نوشتن نوعي تمرين و ورزش ذهني برايم محسوب مي شود. نوعي آرامش در هياهوي زندگي روزمره . نوعي تمرکز که سخت به آن دل بسته ام .

 

یادش به خیر تعداد کل وبلاگ ها در آن زمان به بیست هم نمی رسید . و زبان فارسی در اینترنت جایی نداشت.

زمان زمان اتصال با مودم های 36 KB  بود و فونت تاهوما که معجزه ای بود در فارسی نویسی.

در همان جمع اولیه وبلاگ نویسان تا جایی که یادم هست چند کوهنویس حضور داشتند. که کمی تا حدی از کوه می نوشتند.

امروز بعد از ده سال تعداد وبلاگ های حوزه کوهنوردی فارسی زبان  از صد نیز گذشته باشند و نویسندگان تمام آن ها هر کدام بنا به سلیقه خود کم یا زیاد و هر کدام به روشی از خود و دلمشغولی های خود در این خانه های شیشه ای می نویسند.

هر چندنوشتن کار سختی است و خط ظریفی است بین آزادی و هرج و مرج مثل وقتی که بر روی خط الرس با نقاب های برفی گام بر می داریم یک گام اشتباه به معنی فرق زندگی و نیستی است....

زیبایی وبلاگ نویسی در آزادی آن است. خودت هستی و نوشته هایی که دوست داری به اشتراک بگذاریشان. نه اجباری در آن است و نه باز خواستی.

خودت هستی و ارزشی که برای نوشتارت قائل هستی, خودت هستی و آزادی در نوشتن. خودت هستی و حق انتخاب در گفتن ....

همانطور که در کوه آزادیم

آزاد در انتخاب راه 

آزاد در انتخاب همراه 

و آزاد در قبول مسئولیت گامی که برداشتیم


همین


+ نوشته شده در  یکم دی 1390ساعت   توسط علی پارسایی  | 

گریز از واقعیت به بهانه نرد عشق انداختن با مرگ


می خواستم  عنوان " نرد عشق انداختن با مرگ " را برای این نوشتار انتخاب کنم اما منصرف شدم و بهتر دیدم آن را تغییر دهم به گریز از واقعیت به بهانه نرد عشق باختن با مرگ .


هر چند انتخاب ناخودآگاه چنین عنوانی برای این متن نوعی شاهدی است بر آنچه قصد نوشتن آن را دارم.  

یک بار نوشته بودم کوهنوردی ما در دوران گذار است . گذار نه از سنت به مدرینیه که به ناخودآگاه به ذهن می آید که در حال گذار از باورهای خاص ذهنی خود ساخته مختص ایرانی  به  معنی حقیقی کوهنوردی و آن چه که هست.
 
دوست ندارم نام آن را مشکل بگذارم اما واقعیتی که طیف وسیعی از جامعه کوهنوردی ما با آن رودر رو است و ناخودآگاه سعی در کتمان آن دارد تعریف و تلقی خاص ما از کوهنوردی است.
 
ما کوهنوردی را ما به عرفان گره زده ایم  و از کوه جایگاهی برای شهود و اشراق ساخته ایم . کوهنورد را سالک راه حق می دانیم و گام های او را سلوک در مسیر تعالی!
 
چنان در باره کوهنورد سخن می گوییم که گویا  انسان کامل به شهود رسیده را یافته ایم گویا کوهنوردی راه شیوه رسیدن به حقیقت مطلق است.
 
مرگ در کوه را بزرگ و متعالی می دانیم آن را شهادت معنی کرده ایم و گویی تنها خالصان و پاکان  استحقاق آن را دارند! و برای کوهنورد جان باخته در کوهستان کمتر از عنوان شهید قایل نیستیم. 
 
و چون عناوینی چون مقدس و و منزه و پاک و شهید در ناخودآگاه ذهن ما هماره مطلقند و بی خش هیچگاه حاضر به نقد آن ها نیز نیستیم.
 
اما براستی کوهنوردی چنین است؟ کوهنوردی ورزشی – اگر آن را ورزش قبول کنیم – است که از آنسوی آب ها به ایران آمده در حدود 70 سال پیش  و  امیدوارم داستان سرایی امثال  مرحوم ذبیح اله منصوری در کتاب هایی مانند خداوند الموت را ملاک قرار ندهیم که سنگنوردی را ابداع ایرانیان می داند ( و این خود هم به نوعی انعکاس دهنده علاقه ما در انتساب همه چیز به خودمان است !).
 
در دو کشور انگلستان و فرانسه که می توان با استناد به منابع مستدل و مکتوب آن ها را خاستگاه کوهنوردی نامید به هیچ عنوان شاهد  چنین عرفان زدگی و دیدگاهی از  کوهنوردی نیستیم.
 
تفاوت ما با آن در کوهنوردی از اولین گام است. ما کوهستان را در قدم اول مظهر صلابت و انسان سازی می دانیم و کوهنوردی را ورزشی متعالی و آنچه که به درستی تعریف نشده ماهیت اصلی فعالیتی است که آن را کوهنوردی می دانیم. 
 
و از طرفی چون عادت داریم به حرف زدن در لفافه و نهایت هشدار ما در باره خطرات کوهنوردی چنین است:

 کوهستان خالی از خطر نیست با آموزش تمرین احتیاط و خودداری از غرور بیجا احتمال بروز حادثه را حداقل برسانیم.


اما آن ها چنین می گویند:


The BMC Participation Statement says that: The BMC recognises that climbing and mountaineering are activities with a danger of personal injury or death. Participants in these activities should be aware of and accept these risks and be responsible for their own actions


هدف اصلی این نوشتار بحث بر سر بکار بردن و یا نبردن واژه مرگ نیست بحث اصلی کنکاش  در باره ذات این فعالیت و قبول مسئولیت در باره تبعات آن است.

توضیح این که چرا به کوه می رویم کار سختی است. چه برای کوهنوردان چه برای غیر کوهنوردان . شاید سخت بودن توصیف آن برای ما کوهنوردان ایرانی باعث شده که رگه های عرفان زدگی را در توصیفات خود از این فعالیت وارد کنیم.

 
شاید این امر بر گردد به فرهنگ نهفته در جامعه ما در بیان در لفافه همه چیز و گریز از بیان صریح مکنونات ذهنی.
 
اما کوهنوردان غربی هر چند به سخت بودن توصیف این چرایی اذعان دارند اما با نگرشی منطقی به آن توانسته اند از سقوط به ورطه احساسات به خوبی دوری جویند.
 
سیمون مورو کوهنورد ایتالیایی که در چند ساله اخیر توانسه با انجام موفقیت آمیز سه صعود زمسنانی بر روی هشت هزار متری ها که یکی از آن ها بر روی گاشر بروم دو ( اولین هشت هزار متری صعود شده در قره قوروم در زمستان) برای خود در جامعه کوهنوردی آوازه ای کسب کند در مصاحبه ای چنین می گوید:
 
من از 100 متری قله براد پیک در زمستان در هوای خوب برگشتم. چرا؟ 
چون ساعت 4 عصر بود و در زمستان ساعت 5 هوا تاریک می شد! من می توانستم به قله برسم . و مطمئن بودم با رسیدن به آن وارد تاریخ می شوم. اما برای من مهم این بود که آیا خود من جایی در آن تاریخ دارم و آیا زنده می مانم که از آن لذت ببرم! 
بنابراین برگشتم و با عقلم صعود کردم و نه با قلبم!!
 
صعود منطقی و مسئولانه چیزی است که در دنیای کوهنوردی امروز جایگاه ویژه ای دارد. دوران تب فتوحات و افتخارات کاذب  سال ها است که به پایان رسیده است.
 
ایستادن بر فراز هیچ بلندیی دیگر افتخار ملی نیست غرور برانگیز و مایه سربلندی یک ملت شمرده نمی شود.
 
 می خواهد آن بلندی فراز اورست باشد یا هر کوه دیگری و از هر مسیری. کوهنوردی فعالیتی است شخصی که بنا به انتخاب شخص و تنها در پاسخ به دلمشغولی های او صورت می گیرد. در جامعه امروزی کسانی که به دنبال کسب شهرت یا نام هستند می توانند آن را در سایر ورزش ها بیایند اما اگر شخصی به واسطه صعود هایش به کوه ها انتظار داشته باشد مطرح معروف و مهم شود می توان گفت دیدگاه غلطی دارد.
 
کوهنوردی یک انتخاب است انتخابی شخصی . فدا کردن زندگی شخصی و ریختن آن به پای کوهنوردی ( هر چند با عقل سلیم سازگار نیست) اما می تواند نشانه اشتیاق فرد و انتخاب شخصی او باشد که در جای خود محترم است. 
 
نمی توان به آن فرد خرده گرفته که چرا چنین کرده و نمی توان از دیگران انتظار داشت که چرا چنین نکرده اند . اما نکته مهم و فراموش شده در این جا حد قبول ریسک است.
 
وقتی قلب به جای مغز تصمیم می گیرد وقتی هدف در کوهنوردی آن چنان بزرگ می شود که شخص حاضر به واقع بینی نیست اینجاست که دیدگاه عرفان زده نسبت به کوهنوردی و ارج نهادن به فنا در معشوق ( کوه ) به میدان می آید و دلیلی می شود بر پذیرش خطر بر چشم بستن بر توانایی ها و محملی می شود برای قبول مرگ در کوه!!
 
در چنین حالتی کوهنورد با چشم بستن بر واقعیت تا مرحله ای ورای توان خود پیش می رود دچار ناتوانی می شود و کشته می شود و جامعه ما به جای نقد منطقی رفتارهای او به او لقب شهید کوهستان می دهد او را بزرگ و منزه می کند اشتباهاتش را پنهان می کند و میدان را برای قربانی بعدی آماده می کند.
 
ندیدن و قبول نکردن اشتباهات فردی قربانیان – ندیدن و قبول نکردن اشتباهات تیمی- عدم  نبود شفافیت در حوادث و نبود  و یا بهتر بگویم کنار کشیدن کارشناسان بیطرف باعث می شود شاهد بروز سلسه ای از حوادث در کوه های بلند و کوتاه باشیم که درصد بالایی از آن ها به خاطر تب قله و عدم رعایت بدیهیات کوهنوردی است.
 

نا تمام ...

+ نوشته شده در  چهارم مهر 1390ساعت   توسط علی پارسایی  | 

امسال شیرزاد و بیان چه می کنند؟

 

سردآب رود بعد از سال ها به خروش آمد و حریم خود را باز پس گرفت.

 

سیل چیز خوبی نیست. خرابی دارد و مشکلات. این را همه پایین دست نشین های کوه خوب می دانند. حکایت سیل و رودبارک هم حکایت کهنه ای است. هم سن و سال های من خوب به یاد دارند سیلی که از دره پشت ساختمان به نسبت تازه ساز آن روزهای فدراسیون  کوهنوردی در سال 64 آمد چگونه تمام ساختمان و حیاط آن را پر از گ و لای کرد.

 

هر چند آن سال ها راه ماشین رو تا اول شیلات بود و بعد جنگل بود و راه کوهی تا درویش و یاد درویش به خیر که نهیب می زد هی  جوون ها دیر راه افتادید که آلان رسیده اید اینجا؟ کی خواهید برسید سرچال پس؟

 

کارشناسی علت سیل را باید سپرد به دست کاردان آن که شاید تنها یک نفر باشد او که سال ها است دل به عشق علم کوه و یخچال های آن داده اما افسوس آن را می شود خورد با شنیدن اخباری مانند این که مشابه چنین حالتی در فرانسه هم در کوه های مون بلان بود و مقامات محلی با تدبیر و  پمپ کردن آب ذخیره شده در زیر یخچال از بروز حادثه جلوگیری کردند!

 

هرچند می شود  مطمئن بود تا صد سال آینده در خاک ما از این دست اخبار وحرف  پیشگیری نخواهیم شنید وآنچه هست سیل است و قحطی و تخریب و تاسف از آنچه شد و می شد نشود!!

 

دوستان پایگاه اینترنتی کوهنوردان کلاردشت  با تلاشی در خور سعی در اطلاع رسانی دقیق از این حادثه را داشتند اما سیل رودبارک در  بین  اخبار گوناگون چندان نمود پیدا نکرد. گویا خبر سیل و قحطی و تخریب چنان عادی شده که توجه خاصی را جز بر آنان که با آن در گیرند را بر نمی انگیزند. 

مابین همه مشکلات و سختی ها من نمی دانم چرا سخت نگرانم برای شیرزاد و بیان. عین اله که رفت و جای او هم خالی اما فصل کار برای شیرزداد و بیان همین دو سه ماه تابستان است  تا توشه ای برای پاییز و زمستان خود جمع کنند. سیل راه آن بالا ها را خراب کرده گویا اراده ای هم برای بازسازی آن فعلا نیست.

 

تا راه باز شود فصل تمام است و شیرزداد و بیان می مانند و  دست خالی.

 

کسی به فکر آن ها  هست؟

 

کوهنوردان درست یا غلط شهره اند که یاران خود را در کوه تنها نمی گذارند. این دو نفر یار همه ما در برنامه های علم کوه بودند آیا ما هم به فکر آن ها هستیم در این روزهای سخت؟؟

 

نمی دانم ..

 

همین!

 

پ. ن : در این روزهای بد خبر همین خبر های  خوب کوچک هم  غیمتی است !http://kalahoo.blogfa.com/post-358.aspx

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1390ساعت   توسط علی پارسایی  | 

گقتگو

 
این متن حاصل پرسش و پاسخ قلمی من با نویسنده وبلاگ کوهستان است - ونویسنده محترم وبلاگ آقای رامیار لطف کردند و پاسخ  پرسش های من را با صبر و حوصله بسیار دادند. 

 

من از فضای کوهنوردی ایران هم دور هستم و هم نزدیک به آن . تقریبا وبلاگ های کوهنوردی را  روزانه می خوانم و از این را ه در در جریان اخبار آن قرار می گیرم. اما این رابطه جامع نیست و محدودیت های خاص خود درا دارد.

 

چند وقتی است که در باره دیدگاه های کوهنوردی ایران بخصوص مسائل آموزشی آن برایم سئوالاتی پیش آمده است  و خواندن پست یاد شده باعث شد که بخواهم بخشی از سئوالات خودم را مطرح کنم.

 

باید از آقای رامیار به خاطر وقت و زمانی که برای پاسخ  صرف نمودند بسیار تشکر کنم و همچنین آقای نفاقی که نظرات خود را بیان نمودند ( هر چند نظرات ایشان در باره نقش فدراسیون کوهنوردی بود هیچ ربط مستقیمی به مبحث و سئوالات من نداشت.)

 

........................................

جناب آقای رامیار دوست نادیده

 من از خوانندگان وب لاگ شما هستم. به عقاید و احساس مسئولیت شما نسبت به مسائل پیرامونی بسیار احترام می گذارم.

برای من باوری شکل گرفته که شاید درست نباشد و به همین خاطر آن مایلم گفتگویی با شما داشته باشم .

موردی که امروزه بیشتر در فضای کوهنویسی  مجازی شاهد آن هستم کلی گویی و تکرار  کلمات کلیشه ای است که شاید – و تاکید می کنم شاید – نویسنده آن هیچگاه به مفهوم اصلی آن ها فکر نکرده و تعریف خاصی از آن در ذهن ندارد.

به عنوان مثال گزاره های زیر از پاراگراف سوم و چهارم نوشتار شما در باره نقش و جایگاه فدراسیون نقل شده:

توسعه ی کوهنوردی

 مسائل راهبردی

آموزش و مباحث مدرن روز 

شرایط رشد کوهنوردی

حرکت های نوین و ارزشمند

اینگونه طرح درسها.... از لحاظ فنی دارای اشکالات زیاد.....

مسائل راهبردی و اموزشی

من بعنوان خواننده وبلاگ شما بسیار مایلم بدانم تعریف شما از هر یک از گزاره های بالا چیست؟ ( من به این ایده احترام می گزارم که منتقد نقد می کند و نباید الزاما راه حل ارائه دهد ) اما آشنایی با بنیاد های فکری منتقد شاید حق خواننده باشد.

در اینجا قصد دفاع از عملکرد فدراسیون کوهنوردی نیست و امیدوارم چنین شبهه ای به خاطر  همکاری  من در گذشته با کمیته آموزش فدراسیون کوهنوردی در سال های پیش بوجود نیاید.

عنوان یک عضو جامعه کوهنودری ایران مایلم بیشتر با اندیشه قلم بدستان این وادی آشنا شوم.

طبیعتا موافقت شما می تواند (شاید) سر آغاز یک بحث سازنده برای تببین دیدگاه ها در این حیطه باشد.

با احترام و دوستی

 

 ............

رامیار:

درود بر شما جناب پارسایی 
با اینکه اصل موضوع مطرح شده بر سر نوع تفکر و عمل فدراسیون در خوصوص وظایف و فعالیتهای خود و برخورد با کوهنوردی خارج از چهارچوب فدراسیون است و مسائلی که برای شما سوال بر انگیز شده است بخش فرعی موضوع مطرح شده است اما به گمانم تا حدی واضح عنوان شده بود . 
به عقیده ی بنده نقشی که فدراسیون می تواند بر عهد بگیرد نقش راهبردی است و منظور از این راهبردی بودن تعیین خط و مشی و چشم انداز دراز مدت ان و همچنین گام برداری در این راه است . چیزی که اکنون می بینیم کمتر در این مسیر گام برداشته شده است . دوره های اموزشی با حداقل کارایی برگزار می شود و تعداد زیادی از مدرسین حال حاضر جنبه ی مادی تدذریس را در نظر گرفته اند به شکلی که به راحتی می توان در کلاسهای صعودهای ورزشی و یا سنگ نوردی ویخ و برف شرکت نکرد و مدرک مربوطه را اخذ کرد . 
خوب با این شرایط طبیعتا کارایی دوره های مذکور که تایید فدراسیون را یدک میکشد تقریبا به صفر خواهد رسید کما اینکه تا بحال هم رسیده است . 
توسعه کوهنوردی به معنی نهادینه کردن مفاهیم روز کوهنوردی و سعی و تلاش برای الزام اجرا توسط خود فرد است و ان هم تحت تاثیر مستقیم کمیته ی اموزش است . 
شاید بشود این موضوع را عنوان کرد که موج جدیدی که در کوهنوردی امروزمان که به قلل بالای 7 یا 8000 متری سرازیر شده است تا حدی نیازهای روانی جامعه ی کوهنوردی را ارضا نمیوده است اما تعداد افرادی که علاقه مند به نو اوری ها و کارهای جدید هستند بسیار اندک است و با اینکه می توان این پتانسیل را برای کوهنوردی کشور متصور شد که همیالیا نوردی کشور گام در این مسیر بگذارد اگر برایش برنامه ای داشته باشند .
کارهای جدید به این معنی که برنامه های فنی و همچنین گشایشها روی قلل مرتفع و رساندن نبض عمومی کوهنوردی کشور به این باور که باید چنین نو اوری هایی در برنامه های کوهنوردی کشور وجود داشته باشد که تزیرق این باور از طریق اموزشهای مدرن روز به جامعه ی جوان و مشتاق هیمالیانوردی است علی الخصوص اینکه شاهد ظهور نسلی جدید و مشتاق در این وادی هستیم و خواهیم بود .

انتقاد مطرح شده در این متن به موضوع رقابت فدراسیون کوهنوردی با توجه امکاناتی که در اختیارش است با کوهنوردی مستقل بر روی برنامه های نرمال و کم اهمیت است . 
صعود قللی همچون دائولاگیری ، برودپیک و ... چه دستاورد بزرگی برای کوهنوردی کشور دارد و یا داشته است و ایا دستاوردهای این برنامه ها به این هزینه های هنگفت که برای اجرای چنین برنامه هایی در نظر گرفته می شود چربش دارد؟ 
یک حساب سرانگشتی سود و زیان می تواند اینگونه فعالیتها را برای فدراسیون نشان دهد . بهتر نیست کوهنوردی مستقل به دنبال چنین برنامه های نرمالی باشد؟ و فدراسیون در صدد هموار کردن مسیر تلاشهای ارزشمند تر همچون صعود مسیر های غیر معمول و تلاش برای گشایشها باشد . تا مرحله ای که در ان قرار داریم ارام ارام پشت سر گذاشته شود ؟ و همیالیا نوردی کشور وارد مرحله ای فراتر از این مرحله شود با اینکه شاید ابزراهای گذر از این مرحله هنوز فراهم نشده است . و قطعا هم همینگونه است اما تلاش برای گذر از این مرحله باید شروع شود و چشم اندازی چند ساله برای گذر ای این مرحله می تواند راه گشا باشد که فدراسیون موظف به تدوین ان است ...
جالب اینکه این صعودهای فدراسیون همه پر از مشکلات و تجربه های ارزشمند روانی و عملی و فنی بوده است که مخفی شده است و عملا تنها سودی که میتوانست داشته باشد با ارائه ی گزارش واقع گرایانه مسکوت می ماند و با مخفی کاری جامعه ی مشتاق را محروم از این تجربه ها کرده اند ....
شاد باشید

آرش (تازه کار)

چون قراره بحث سازنده باشه جسارتا من هم شرکت می کنم.
به عقیده من خلط مطلبی رخ داده بین مفاهیم کلی ولی دارای تعریف مشخص و مفاهیمی با تعاریف انتزاعی.
مثلا "مسایل راهبردی" و "آموزشهای مدرن" گمان نکنم بیش از یک معنا داشته باشد. اینکه فدراسیون برنامه مدون خاصی ندارد که چشم اندازهای ورزشهای زیاد آنرا مجسم سازد بر کسی پوشیده نیست. شاهد مدعی هم ابلاغیاتی است که مخالف با سیاستهای کلی نظام منتشر می شود (مواردی در وبلاگم اشاره شده). برای مثالی در مورد دوری از آموزشهای مدرن نیز فکر می کنم همینکه تیمهای اعزامی از کپسول اکسیژن استفاده نمی کنند و هنوز صعود بدون کپسول را افتخار می دانند یک نمونه خوب باشد. این در حالی است که خود این فدراسیون کلاس پزشکی کوهستانی برگزار می کند که مطابق آموزه های آن هایپوکسی به مغز پایدار صدمه می زند (در مورد صدمه به مغز نیز مطلبی در وبلاگم هست)

در مقابل "توسعه کوهنوردی" یا "شرایط رشد کوهنوردی" می تواند ابعاد مختلفی داشته باشد و عوامل مختلفی بر آن تاثیر گذار باشند که فدراسیون هم در همه عوامل موثر نباشد (مثلا بهتر شدن وضع اقتصادی مردم یا گران شدن قیمت سوخت یا شرایط خاص آب و هوایی و یا تحریم شدن کشور و کمبو کالاهای مرتیط و ...)
اما شاید آن مطلب به خاطر همین "اینگونه طرح درسها.... از لحاظ فنی دارای اشکالات زیاد....." باشد. صرف نظر از غلطهای بیشمار املایی؛ عکسهای بی کیفیت؛ عدم ارائه فیلمهای آموزشی و ... خود جزوه ها دارای نکات از قلم افتاده زیادی است و در مقابل انبوه مطالب تکراری؛ خواننده را از خواندن جزوه پشیمان می کند. به عنوان مثال مبحث گره ها در همه جا به یک صورت تکرار شده در حالیکه موارد تکراری و مشترک می توانست بصورت جزوه ای مجزا (مثلا تحت عنوان : فنون عمومی) ارائه شود و در جزوه های تخصصی به این جزوه عمومی ارجاع دهد. مطالب تکراری در حالی است که برخی از قسمتهای ورزشهای کوهستان بالکل از قلم افتاده اند. مثال بارزش "دره نوردی" است که انگار نه انگار چنین رشته ای هم وجود دارد. صرف نظر از نبود جزوه این مورد خود جزئی از "عدم توسعه ورزشهای کوهستانی" نیز خواهد بود. مثالی دیگر از کارهایی که فدراسیون می تواند در جهت رشد و توسعه کوهنوردی بردارد ولی هیچ اقدامی در موردش نکرده، تعامل با گمرک برای کاهش نرخ تعرفه واردات کالاهایی است که در ایران نمونه آنها تولید نمی شود. کفش 2 پوش نمونه بارز آن است. طبعا اگر قیمت این کفشها کاهش یاید افراد بیشتری قادر به خرید آنها و انجام جدیتر کوهنوردی خواهند بود و خب این خودش نوعی گسترش است.
مسایل زیاد است جناب پارسایی؛ ایکاش شما نیز کمی از دیدگاهایتان می فرمودید تا گوینده در این میدان وسیع به هر سویی سرکی نکشد و موضوع مورد تشکیک منجسمتر بررسی گردد..به نظر من هم فدراسیون وظایف به زمین مانده زیادی دارد.


  

جناب رامیار و آقای آرش(تازه کار)

 

ممنونم از زمانی که صرف پاسخ کردید. من اشاره کرده بودم سئوالات من به هیچ عنوان در حیطه وظایف و مسئولیت های فدراسیون کوهنوردی نیست. و این که فدراسیون چه کاری می توانست انجام بدهد و انجام نداده است.

 

شاید من سئوال خودم را بد مطرح کردم و شاید روال فعلی چنین است که گویا کوهنوردان و فدراسیون در دو جبهه مخالف روبروی هم ایستاده اند!نقش فدراسیون به کنار – نقد آن بماند برای شما دوستان که حتما ایرادات متقنی در باره آن دارید.

 

همانطور که قبلا نوشتم کنجکاوی  من  بیشتر در باره  جایگاه کوهنوردان مستقل و بود و انگاره های فکری و عملی آن ها برای فعالیت. و اشاره هم به کلی گویی هم در همین راستا بود.

 

بیشتر مایل هستم بدانم تعریف جو فعال کوهنوردی ما از کوهنوردی نوین ( اصطلاحی که خیلی هضم آن در این برهه برایم مشکل است )چیست ؟

آیا کوهنوردان ما هم منتظر هستند یک ارگان و مرجع همه چیز را ( در حقیقت سر مگو )را در قالب یک بسته آماده کند و در اختیار آن بگذارد؟ ( همانند داشنگاه ها که استادی بهتر است که جزوه آماده کامل تری دارد و سئوالات از آن می آید).

 

آیا کوهنوردان ما تصوری از آموزش هایی که امروزه در دیگر کشور ها ارائه می شود دارند و یا تنها به خیال پردازی در باره آن می پردازند؟

 

آیا اینکه در کشور ما همه چیز دولتی است و باید با بودجه دولت چرخ همه چیز به کار بیفتند تا چه حد بر کوهنوردی ا اثر گذاشته است؟

 

نقش خود کوهنوردان در پویایی آموزش و اجرای برنامه ها و گریز از چنبره تکرار کجاست؟ جایگاه نو آوری برای خود کوهنوردان ما کجا است؟ آیا از امکاناتی که داریم استفاده می کنیم؟ وقتی دم از صعود های نوین در هیمالایا می زنیم آیا فکر کردیم از آخرین صعود موفق زمستانی دیواره علم کوه چند سال می گذرد؟ فکر کنم هنوز فراهم کردم هزینه صعود زمستانی علم کوه بسیار کمتر از صعود هفت هزار متری های پامیر باشد!

 

آیا باید مرجعی برای ما خط تعیین کند و ما تابع باشیم و یا اینکه هر فرد می تواند خود اثر گذار باشد؟

 

این ها تنها سئوالات من هستند علت پیش آمدن آن ها هم قیاس کوهنوردان مستقل و گروه های ما با آنچه در کوهنوردی در این سمت آب می بینم هست.

 

اسمش را بگذارید کنجکاوی!

 

باز هم ممنون

 

.................

رامیار

جناب پارسایی عزیز سوالات مطرح شده ی شما را با فرض بر اینکه پاسختان به این سوالات منفی است قبول دارم و انتظار اینکه لقمه ی اماده و چرب نرمی را برای کوهنوردی مستقل باید فدراسیون اماده کند انتظار معقولی نیست . 
بد نیست بازهم به نانگاپاربات اشاره بکنم ایا تردیدی در این مسئله هست که گام نهادن در مسیری فراتر از مسیر معمول هزینه هایی دارد و این هزینه ها به صورت های متفاوتی همچون هزینه ی انسانی می توان به وضوح دید . هزینه ی انسانی برنامه نانگاپاربات پله ای شد برای فدراسیون جهت اثبات توانمندی خود گو اینکه وضعیت فدراسیون نیز بهتر از ان نبود و ...
حال سوالات شما : این مرجع الزاما نباید تعیین کننده تاکتیک ها باشد منظور از بحث مطرح شده هموار کردن این مسیر است به این معنی که می توان با فراگیر کردن بخش اموزش به شکلی صحیح و توسط مدرسین متعهد وتوانمند جهت گذر از این مسیر است . الزاما نباید انتظار تاثیر مستقیم را داشت کما اینکه ابزارهای این گذر نیز در اختیار کوهنوردی کشور نیست . حال من این سوال را از شما دارم به زعم شما تفاوت کوهنوردی ان ور اب با شرایط فعلی کوهنوردی کشور در چیست؟

هزینه هایی که برنامه های متفاوت در پی دارد و نحوه بر خورد با این هزینه ها چگونه است؟ ایا اساسا برخوردی صورت خواهد گرفت یا فضای باز برای اجرای برنامه ها به وجود امده است و این هزینه های انسانی را به عنوان هزینه هایی در نظر میگیرند که کوهنوردی مستقل باید بپردازد . 
ایا قوانین سفت و سخت در این اجرای برنامه هایی همچون برودپیک ایرانی ها تا چه حد می تواند موثر در پیشرفت باشد و یا تا چه حد بازدارنده است؟ ایا در صورتی که تیم هزینه ای متقبل بشود نقش فدراسیون از دید شما چه هست و یا اینکه اساسا برای ان نقشی می توان متصور شد به غیر بعد اموزشی کوهنوردان؟ 
مسئولیت اموزش غیر متعهدانه این روزهای کشور بر عهده ی کیست؟ و تاثیر این روند در کوهنوردی اینده ی کشور چگونه است ؟ با تشکر از شما

...........

جناب رامیار

سلام

قرار بود من سئوال کننده باشم ( شوخی ) اما شما سئوالات من را با سئوال جواب دادید و چشم, ادب حکم می کند پاسخگو باشم.

 

رامیار:]اینسوال را از شما دارم به زعم شما تفاوت کوهنوردی ان ور اب با شرایط فعلی کوهنوردی کشور در چیست؟

 

این مقایسه شاید قیاس مع الفارق ] مقایسه اشتباه دو چیز با هم باشد! چه از نظر میدان بازی ما و چه از نظر فرهنگی.

 

کوهنوردی ما دوران گذار خود را در مقایسه با کوهنوردی در اروپا را چنان با شتاپ پیموده که در آن بسیاری از زیربناها از لحاظ فرهنگی و تا حدودی فنی  نادیده گرفته شده است.

 

کوهنوردی ( تا جایی که من می دانم ) در اروپا تا این حد رقابتی نیست و شاید بتوان گفت تب رقابت در آن سال ها است فروکش کرده و کوهنوردی  مسیر خود را پیدا کرده است.  دید به کوهنوردی دیدی واقع گرایانه است و بیشتر آن را فعالیتی با مشی شخصی می دانند.

 

هیچ صعودی بزرگ و شگرف نیست و هر فعالیتی در جایگاه واقعی خودش ارزیابی می شود. نه صعود ها دیگر افتخار ملی هستند و نه کوهنوردان فاتحان بی باک ! نه منتی بر سر احاد جامعه برای اهتزاز پرچم است و نه انتظاری از جانب کوهنوردان.

 

چنین تبی سال ها است که به عرق نشسته و رقابت جای خود را به تعقل داده است. ( گیرم هنوز سایت هایی مانند k2climb  سعی در ژورنالیستی کردن فضای صعود ها و القای تب رقابت دارند و هستند کسانی که به دام آن می افتادند) اما در کل شاکله جامعه کوهنوردی با درک موقعیت خود با واقع بینی به فعالیت های انجام شده نگاه می کند.

 

مثالی بزنم: سال گذشته یک تیم موفق به صعود زمستانی دایرتزیمای هارلین بر روی جبهه شمالی آیگر شد. تنها بحثی که در این باره در گرفت واقع بینی آن ها در برخورد با هوای بد و خروج به موقع از دیواره بود. تازه بسیاری بر این باور بودند اگر آن ها چنین کاری نمی کردند این حتی خبری نبود که در حد انعکاس در رسانه داشته باشد!!

 

ادبیات نوشتاری در فرهنگ کوهنوردی غربی جایگاه بسیار ارزشمندی دارد و در تالارهای مجازی گفتگوی کوهنوردان بسیار شاهد مطرح شدن این سرفصل هستیم که 5 کتاب تاثیر گذار کوهنوردی کدام ها هستند. ( منظور ادبیات کوهنوردی و نه کتاب های آموزشی است).

 

می شود بپرسم در ایران چند کتاب در این حیطه نوشته  یا حتی ترجمه شده است و تا چه حد مخاطب داشته است؟ ( به غیر از کتاب ماکالو و اورست آقای زارعی چه نمونه در خور دیگری داریم؟)

 

و یا  بین تمام وبلاگ های کوهنوردی که تعداد آن ها به بیش از چند صد می رسد چند وبلاگ به تولید محتوا و رویکرد آموزشی می پردازند و نه به کپی کردن؟

 

فکر نمی کنید تا حد زیادی ما همه ما از نقش خود غافل شده ایم؟ و منتظر امداد از بالا؟

 

تشکل های مردم نهاد در این دیار بسیار مستقل از دولت عمل می کنند. شاید برایتان جالب باشد تیم های امداد کوهستان  در انگلستان که حتی در برخی موارد به پلیس نیز سرویس می دهند کاملا با همیاری و کمک های مردمی تامین مالی می شوند و حتی یک پنی کمک دولتی به تیم های امداد و نجات سراسر انگلستان پرداخت نمی شود. و هر منطقه ای تیم مخصوص خود را دارد که کاملا بومی و محلی است!

 

حالا در مملکت ما سال ها بحث بر این است که متولی امداد و نجات در کوهستان چه کسی است؟

 

به زعم من – شاید درست و شاید نادرست - فرهنگ کوهنوردی در کشور ما کاملا با این سمت آب  متفاوت است. شاید ما در ناخودآگاه خود انتظار داریم و باور داریم باید نهادی بالاسر داشته باشیم که مسئولیت همه چیزی را بر عهده بگیرد.

 

فرق دیدگاه آموزش هم زمین تا آسمان است . اما نه از نظر محتوی و بدنه آموزشی بلکه از نظر مخاطبان نهایی ! کوهنوردان!!

 

در اینجا شخصی مربی می شود که می خواهد آموزش دهد و او فن مربیگری یاد می گیرد . برای یادگیری کوهنوردی در هر سطحی این خود شخص است که باید با یک مربی هماهنگی کند و بنا به کشش و توانایی خود فراگیری و تجربه اندوزی کند.

 

فرق اصلی دوره های آموزش در اینجا در حقیقت بخصوص برای دوره های مربیگری قبل از آغاز دوره است:

 

شما باید در حد دوره باشید و تجربه کسب کرده باشید و  در کلاس تنها با شما همه چیز به سرعت مرور می شود. ( در پاره ای از مواقع نه همه چیز)!!

 

امتحان دوره ها بصورت مجزا گرفته می شود و در مدت بین پایان کلاس و امتحان شما باید حداقل فعالیت هایی نظیر صعود و سرپرستی انجام دهید. برای امتحان هم آنچه مد نظر است توانایی شما در صعود در حد مشخص و رعایت ایمنی. اصول کوهنوردی در همه جای اینجا ساده ترین اصول است و چیزی به نام روش نوین  آموزش نوین کوهنوردی نوین وجود ندارد.

 

این لینک را لطفا ببینید:

 

http://www.mlte.org/content.php?nID=7&catID=43

 

سرفصل های آموزشی دوره های مربیگری کوهنوردی در بریتانیا و امیدوارم از سادگی و خلاصه بودن آنه متعجب نشوید

 

این سه کتاب را هم برای دورهای کوه پیمایی – سنگنوردی و زمستانی توصیه می کنند.

 

 

 

 

 

همین!

 

بسیار مایلم دوستی پیدا شود این سه کتاب را با مجموعه درسنامه های فعلی ( که قبول دارم می توانند بهتر باشند) مقایسه کند و بعد بگوید آیا چه چیزی در این درسنامه ها از قلم افتاده است؟

 

من نمی خواهم درسنامه های فعلی را بی عیب بدانم که نیستند – یا کامل که باز هم نیستند اما در مقایسه مطمئن باشید هیچ سرفصل اساسی در آن ها از نظر دور نشده است. نکته گم شده ار اینجا این است:

 

جایگاه کوهنوردان ما در تکمیل کردن این مجموعه که متعلق به خودشان است چیست؟

 

چرا نباید بعد ازحدود ده سال همه مربیان ما ما هر یک سهمی در تصحیح یک برگ از آن داشته باشند. از ویرایش اول آن درسنامه های پر اشکال چند سال می گذرد؟ چند مربی مستقل قدم پیش گذاشته اند و آن اشتباهات را تصحیح کرده اند؟

 

این همان رابطه و انتظار تغذیه از بالا به پایین است که گریبانگیر کوهنوردی ما است و ایکاش من در اشتباه باشم و این چنین نباشد.

 

در زمینه پرداخت هزینه هر صعود – انسانی , اجتماعی و یا مالی – این بحث سال هااست در اینجا حل شده  و هزینه ها سال های پیش پرداخت شده و فرهنگ سازی صورت گرفته  است– از فاجعه سقوط همراهان وایمپر در ماترهورن گرفته تا دیواره شمالی  صعود آیگر و ..... - . ایکاش کوهنوردان ما بیشتر با تاریخ کوهنوردی در آلپ ها آشنا بودند. شاید در حالت سعی در اختراع چرخ نمی کردیم!

 

آموزش غیر متعهدانه انجام می شود؟ قبول . گیرنده آموزش کیست؟ چرا آن آموزش را می خواهد آیا صرف ردیف کردن مدارک از کسی کوهنوردی می سازد یا دوره ها  فقط مکانی هستند برای دادن ایده و سوق و سمت دادن ؟

 

مشکلی در این نیست که دوره های آموزشی متنوعی می تواند وجود داشته باشد اما هدف از طی کردن این دوره ها چیست؟

 

فرض کنید تمام آموزش ها به درستی داده شود مفاد آموزشی کامل و بی نقص باشد آیا اگر این آموخته ها را در عمل تجربه نکنیم سودی حاصل می شود؟

 

 

فرمودید می شود در ایران بدون حضور در دوره مدرک گرفت قبول! آیا این مدرک پشیزی در عبور از یک شیب یخزده کارایی دارد؟

 

اینجا مشکل دید کوهنورد است . برای بسیاری- فرضا امثال خود من -  نشستن در پای سنگ و صحبت کردن بسیار لذت بخش تر باشد از صعود بر روی سنگ. اگر از بودن در پای دیواره بیشتر از بودن بر روی دیواره لذت می بریم این اشکال از ما است که نمی دانیم چرا به کوه می آیم و شاید اساسا چرایی این انتخاب انتخاب اشتباهی بوده باشد!

 

هر رابطه خطایی دو سو دارد. تنها نباید یک طرف را مقصر بدانیم!

 

همانطور که عرض کرده بودم من کاری و علاقه ای به عملکرد فدراسیون در این بحث خاص نداشتم  ندارم و هدفم تنها با آشنایی با دیدگاه های کوهنوردی مستقل و خواسته های آن بود .

 

نکاتی که در پاسخ به سئوالات شما اشاره کردم هم به همین خاطر بود. من معتقدم جامعه کوهنوردی ما توان بالقوه بالایی دارد اما دچار بی عملی است و این بی عملی شاید به خاطر عدم تبیین جایگاه خود و مسئولیت پذیری و قبول الزام پویایی و ایفای نقش خود باشد.

 

طبیعتا فاکتورهایی نظیر نقش فدراسیون در بازدارندگی و یا بالندگی آن در جای خود قابل بحث است اما در این بحث با وجود اهمیت جایی ندارد و می توان بصورت جداگانه به آن پرداخت. شاید این هم از عوارض در هم پیچدگی وضع اجتماعی فعلی کشور ما باشد که هر امری بشدت با امور دیگر در هم تنیده و تفکیک جز از کل بسیار سخت است.

 

باز هم از زمانی و سرعتی که صرف پاسخگویی کردید ممنون هستم.

با احترام

..............

بیشتر از سه سال است که در این خانه شیشه ای چیزی ننوشته بودم در این مدت برای خودم چیزهایی می نوشتم اما مایل به نشر آن در فضای مجازی نبودم . هر چند بسیار بسیار دلم برای این خانه و حال و هوای آن تنگ شده بود.

 

این گفتگو برایم انگیزه ای شد که بعد از چند سال تصمیم بگیرم کمی پنجره های غبار گرفته اخترک ب 612 را پاک کنم .

بقول شاعر مگر لطف شما پیش نهدم گامی چند....

 

+ نوشته شده در  یکم تیر 1390ساعت   توسط علی پارسایی  | 

واقعا پنج سال گذشت؟....

 واقعا پنج سال گذشت؟....

باورش سخته اما کردار روزگار به خوبی برایت ثابت کرده .

 آره پنج سال گذشته حتی می تونه پنجاه سال بگذره. گاهی نمی شه از حقیقت و از جبر زمان فرار کرد. هر چقدر اسیر روزمره گی بشی هر چقدر غوغای پر شور کوه های بلند را فراموش کرده باشی باز  نمی تونی از یاد ببری نبود دوستانی که که کوتاه زمانی بودن با آنها برایت کافی بود که زندگی را دوباره معنی کنی.

بعد با خودت می گی یعنی پنج سال گذشت, بعد ساکت می شی و بعد باور می کنی که آره پنج سال گذشته . و بعد ضرباهنگ خاطرات تو رو می بره به همون پنج سال پیش . و انگار آلان  اسفند 82 است :

 

................

...................

..............................

- وقتی که سنت می ره بالا کم کم باید عادت کنی خبر مرگ عزیزانت را بشنوی و اونا را باور کنی .....

دلم از مرگ بی زار است

که مرگ زشتخو آدمیخوار است

.....

.........

...........

نمی خواستم از مرگ بنویسم ولی  مرگ روی دیگه زندگیه همیشه هست و کاریش هم نمی شه کرد.

....

.......

و اینبار نوبت حسن زرافشان شد . شنبه پیش صبح خبر رفتنش را در اخبار گویا خواندم :

 فعال ملی - مذهبی و کوهنورد با سابقه حسن زرافشان درگذشت .

طبق معمول اول به چشم هایم باور نکردم ولی بدی نوشته ها اینه که وقتی واقعی باشند همین جور جلوی چشمانت باقی می مونند.

از ملی مذهبی بودن او خبری نداشتم . من حسن را در کوه دیده بودم و در کوه شناخته بودمش .و همین شناخت برایم کافی بود که او را بسیار برایم محترم کند.

بسیار محترم

بار اول فکر کنم سال 71 یا 72 بود در تست ورودی  کلاس های مربیگری فدراسیون که قرار بود توسط مربیان فرانسوی اجرا شود. از قزوین آمده بود . ریز چثه بود و لاغر ولی توان غریبی داشت  و صعود کننده چالاکی بود. آشنایی ما در انجا شروع شد و بعد از آن گاه به گاه همدیگر را در گوشه ای از این کوه های پهناور به اتفاق می دیدیم و سلامی و اگر مهلتی بود گفتگویی .

حسن بسیار حساس بود و  به نظر من کمال گرا . حساس از جنبه مثبت آن . به همه چیز با دیدی دقیق نگاه می کرد . بسیار دقیق . در کنگره اخلمد بیادم هست که چه آرام و صبور گوش می داد و چه با استدلال و پرشور سخن می گفت .

سال پیش در کلاس های بازآموزی مربیان درجه سه حسن جزو مدرسان دوره بود . و با چه حوصله ای و صرف توانی در کلاس برای شاگردان خود مسائل را توضیح می داد . با تمام وجود . مانند او در کلاس تدریس بسیار کم دیده بودم که تا این حد عاشقانه بیاموزد.

هنوز یادم هست وقتی ما در پایان کلاس با شاگردان خود به پایین برگشته بودیم او هنوز آن بالا ایستاده بود و برای یکی از شاگردان خود بارها و بارها روش درست آموزش را بیان می کرد . و آنقدر ایستاد تا مطمئن شد سخنش بدرستی فرا گرفته شده .

در مسابقات یخنوردی با تیم قزوین آمده بود و با چند تن از شاگردانش . خودش هم در مسابقه شرکت کرد. یک جا به اشتباه لبه کرامپونش از خط کشی مسابقه خارج شد و بعنوان داور مجبور شدم از او بخواهم که صعود را متوقف کنم .

و چه ساده پذیرفت آنقدر آرام و محجوب و بی اعتراض که همه ما متعجب شدیم . به صعود کننده ای اعلام شود خطا کردی و او کلام به اعتراض نگشاید......

در پایان مسابقه فقط توانستیم از او تجلیل کنیم بخاطر خلق و سلوکش و او با لبخند  فقط به زمین خیره شده بود. برایش بردو باخت معنی نداشت. فکر کنم فقط بدنبال ذات حضور و بودن و بالندگی بود.

هیچگاه از صعود های بینظریش سخنی نمی گفت . مگر به اتفاق . چنان آرام و بی ادعا از کنار بعضی از کارهایش می گذشت که باور کردنی نبود. گاهی وقی صحبت از مسیری بسیار سخت و دشوار می شد . خیلی آرام می گفت چند سال پیش صعودش کرده و همه می دانستیم براستی چنین کرده .

و آلان او به جاودانگی پیوسته . در کوه محبوبش در کوه محبوب همه ما .  در فراز علم کوه جادویی.

از  فعالیت های دیگر او چیزی نمی گویم چون چیزی نمی دانم . ولی طبیعی است برای او که همواره شرر پویایی را بر جان داشت  اجتماع ما کارزار مناسبی  بود برای بیان حق .

بقول حلاج  انا الحق

و حسن شجاعت گفتن حق را داشت .

انا الحق

روانش انوشه باد

 

.................

............................

حسن روحت شاد

و شعله آرزوهایت هماره پر شور

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند 1387ساعت   توسط علی پارسایی  | 

ویکی پاکوب چالشی در پیش رو

ویکی پاکوب چالشی در پیش رو

 یک خاطره

سال ها پیش اگر اشتباه نکنم سال 63 یا 64  به طور اتفاقی در مجله دنیای ورزش خبری دیدم در باره نشریه " دانشکده کوهستان" که توسط کوهنوردان دانشگاه رازی کرمانشاه منتشر شده بود.

آن سال ها تا جایی که من بعنوان یک نوجوان تازه آشنا شده با کوه  جستجو کرده بودم  هیچ نشریه و مکتوبی در باره کوهنوردی وجود نداشت به غیر از سه چهار عنوان کتاب . البته بود اما من نمی دانستم کجا باید آن ها را پیدا کرد. ( داستان جالبی دارد شاید روزی آن را نوشتم).

آدرس کوهنوردان دانشگاه رازی بطور مشخص در آن خبر درج نشده بود اما من نامه ای فرستادم به آدرس کرمانشاه - داشنگاه رازی - نشریه دانشکده کوهستان و در آن درخواست کردم که آن نشریه را برای من بفرستند.

بعد از مدتی در بازگشت از مدرسه به خانه پاکت بزرگی روی میزم انتظارم را می کشد.  آن پاکت از کرمانشاه آمده بود.

 

هیچوقت و هیچوقت احساسی که هنگام  باز کردن آن پاکت را داشتم فراموش نمی کنم . داخل آن چندین نشریه و یک نامه خطاب به من بود! آنها به من پاسخ داده بودند.

 

آن نشریات در دنیای عجیبی را برای من باز کرد. نوشتار های به غایت زیبا از کوه - اطلاعاتی که نمی فهمیدمشان ولی دوست داشتم انها را فرا بگیرم .

خبر هایی از کوه - نوشته هایی از کوه -  حرف هایی  از کوه  همه  چیز از جنس کوه و نام کوه.

 

آن دو شماره " دانشکده کوهستان" من را وارد دنیای کوهنوردی کرد. احساس مسئولیت آن عزیزان از کرمانشاه که با حوصله و مهربانی برای من نوآموز جوابیه ای سر تا پا از دوستی نوشته بودند باعث شد عزمم در ادامه کوهنوردی راسخ تر شود. که شد.

 

دانشکده کوهستان را بارها و بارها و بارها خواندم با هر صفحه اش براستی  زندگی کردم . برایم سر نخی شد به دنیای کوهنوردی . با آن کوهنوردان را شناختم راه های ورود به دنیایشان و خیلی چیز های دیگر.

 

همواره خودم را وامدار آنها  می دانم که اگر آنها نبودند بی شک زندگی من به سویی دیگر کشیده می شد.

 

بعد از آن با نشریه مانگ هلات باز هم از خطه کرمانشاه که دیگر عاشقش شده بودم آشنا شدم. نوشته های به غایت زیباو پر احساس  کوهنوردان خانه کوهنوردان برای من سرمشقی بود که همواره سعی کردم در نوشته های خودم به آن نزدیک شوم.

 

و چقدر حیف که  عمر هر دو این عشق نوشته های دوست داشتنی در آن سال های سخت ، سخت کوتاه بود.

 

اما چقدر باز  خواندن این مکتوبات برایم لذت بخش بود و هست.

 

هنر این دوستان مکتوب کردن دانسته هایشان بود.

..........

....................

در کوهنوردی همه ما میراث دار فرهگ شفاهی گسترده ای هستیم اما این فرهنگ تنها در صورتی می تواند نمود  بهتری پیدا کند و تعالی یابد  که مکتوب شود.

گذار از ادبیات گفتاری به نوشتاری و عادت به فرهنگ گفتگوی مکتوب نه تنها در جلب نو واردان به حیطه کوهنودی با ارزش است بلکه به نوعی باعث صیقل دادن اطلاعات و  آموزش ها و پیشبرد آنها و اشاعه فرهنگ صحیح رفتاری در حیطه های خرد و  کلان کوهنوردی می شود.

ممکن است عقیده بسیاری بر این باشد که باید به کوه رفت به جای آنکه از کوه نوشت اما ردیف طویل کتاب های موجود در زمینه کوهنوردی - تمام زمینه های آن  - در کتابخانه ها ( حتی درایران امروز) بخوبی بیانگر این است که باید در کنار رشد فنی عملی از فرهنگ سازی کوه غافل نشد.

من از  سال 1380 تا 1386  افتخار حضور در بسیاری از دوره های بازآموزی کوهنوردی رسمی کشور - فدراسیون - را داشتم . نکته ای که در این دوره ها همواره جلب نظر می کرد وجود  نظرات بسیار خوب و ایده آل مربیان حاضر در  بازآموزی در باره شیوه تدریس و  تکمیل درس نامه بود .

همواره از مربیان عزیز در تمامی این دوره ها درخواست می شد که نظرات خود را مکتوب کنید اشکالات را بنویسید و برایمان ارسال کنید تا در نگارش های بعدی  درس نامه ها از آن بهره بگیرم.

متاسفانه بازخورد ها بسیار بسیار کمتر از انتظار بود.

در سال 84  مجموعه نکات فنی را بر روی اینترنت قرار دادم طی این مدت این صفحات بیشتر از 45,000 بازدید داشتند و در بسیاری از سایت های دیگر  باز انتشار یافتند.

اما نظرات تکمیلی در باره تصحیح آن کمتر از 10 مورد  بود. همواره ارزو داشتم که چنین نباشد

.....

..........

 

در چند روز اخیر - کمتر از 5 روز پیش - با سایتی آشنا شدم که آشنایی با آن برایم کمتر از آشنایی با دانشکده کوهستان نبود.

سایت ویکی پاکوب

 

ساختار این سایت و ایده اصلی توسعه آن مناسب ترین مکان برای پایه گذاری فرهنگ جامع کوهنوردی فارسی زبان است.

این سایت می تواند به تبدیل به  یک مرجع  کامل نوشتاری در کوهنوردی ایران به کمک همه کوهنوردن  ایرانی باشد. در حال حاضر ویکی پاکوب تنها بستری است آماده اما ما همه کوهنوردان می توانیم آنچه از کوهنوردی می دانیم را در آن ثبت کنیم.

 

در این سایت همه با همه برابرند و همه می توانند مطالب آن را ویرایش کنند.

ویکی پاکوب حتی از ویکی پدیا اصلی به نظر من یک گام جلو تر است زیرا اعتقاد به دموکراسی هم دارد.

 

هدف از ایجاد این سایت فراهم آوردن امکانی است تا کوهنوردان و علاقه‌مندان به کوه و طبیعت و کوهنوردی دغدغه‌های خود را بیان کنند و اطلاعات و پیشنهادها و انتقادهای خود را ابراز کنند. یکی از امکاناتی که سعی کرده‌ایم در این سایت به صورت جدی به آن بپردازیم جمع‌آوری و ذخیرهٔ گزارش‌های کوهنوردی و یا طبیعت‌گردی و به اشتراک گذاردن آن‌هاست. از دوستان می خواهیم تا گزارش‌ها، عکس‌ها و مسیرهای ثبت شده با جی‌پی‌اس خود را به سایت ارسال کنند تا علاقمندان بتوانند یک منبع قابل اعتماد برای دریافت این اطلاعات به صورت طبقه بندی شده در اختیار داشته باشند. در اینجا همچنین امکان بحث و تبادل نظر در مورد مسایل مهم حوزهٔ کوهنوردی فراهم آمده است

شاید برای اولین بار است که به رسم ویکی‌پدیا در این سایت یعنی ویکی‌پاکوب همه چیز بر اساس آزادی فکر و اندیشه و نظر در حوزه کوهنوردی و طبیعت پیش می‌رود.

شما یک ویرایش‌کنندهٔ ویکی‌پاکوب هستید! ویکی‌پاکوب سردبیر ندارد، و بین ویرایشگرهای آن هم رابطهٔ بالا به پایین وجود ندارد. بنابر این، ویرایشگران ویکی‌پاکوب با ویرایش و اصلاح ظاهر و محتوای مقالات ویکی‌پاکوب سیاست‌های آن را اجرا می‌کنند. مشارکت‌کنندگان ویکی‌پاکوب ، هم نویسنده و هم ویراستار مقالات هستند.

 

ویکی پاکوب چالشی مثبت در برابر کوهنوردی ایران است . در ویکی پاکوب   بهانه ای برای محدود بودن - نور چشمی بودن - اعمال نظر - فدراسیونی یا مستقل بودن ( به شخصه این  دو تعبیر را دوست ندارم ) عضو گروه بودن یا نبودن نیست همه آزاد و برابر هستند. برای انتشار اطلاعات و دانسته ها.

امکانات منحصر به فردی که سیستم ویکی در اختیار کاربران می گذارد بخصوص امکان جستجو ویکی را با هر نمونه مشابه غیر قابل رقابت می سازد.

و این بر عهده ما است که  اطلاعات را به آن اضافه کنیم تا در فضایی برابر همه از آن بهره بگیریم.

ویکی پاکوب تنها مکانی صرف  برای درج لینک نیست. جایی است که همه می توانند در بهبود آن همیاری کنند.

همه می توانند در بهتر ساختن آن کمک کنند. اگر فکر می کنید جای مطلبی در آن خالیست می توانید آن را ایجاد کنید اگر فکر می کنید مطلبی در آن نقص دارد می توانید آن نقص را بر طرف کنید.

اگر روشی اشتباه است می توانید آن را تصحیح کنید.

ویکی پاکوب همانند کوهستان است برای همه جا است برای همه راه است . برای همه بنا به فراخور علاقه مسیر هست.

تنها به شرط رعایت اصول ساده و احترام گذاشتن به همه.

این بر عهده جامعه کوهنوردی است که در ویکی پاکوب مشق کند گفتگوی فنی را تجربه کند و به بالندگی برسد.

 ویکی پاکوب جایی است برای مکتوب کردن تجربیات انتقال ان تصحیح و معرفی روش ها و سبک ها  .

بیاید هر کدام ما  آنچه را می داند در ویکی پاکوب مکتوب کند.

ویکی پاکوب همانند یک دیواره بلند حد خواستن و اراده ما را در اشاعه آنچه می دانیم و آنچه دوست داریم را  به چالشی وسوسه انگیز کشیده. چالشی در روند بالندگی

این بر عهده ما است که از عهده این چالش بر آییم.

آینده نشانگر نتیجه این چالش است.

من به این آینده امیدوارم شما چطور؟

 

همین!

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1387ساعت   توسط علی پارسایی  | 

مطالب قدیمی‌تر