واقعا پنج سال گذشت؟....
واقعا پنج سال گذشت؟....

باورش سخته اما کردار روزگار به خوبی برایت ثابت کرده .
آره پنج سال گذشته حتی می تونه پنجاه سال بگذره. گاهی نمی شه از حقیقت و از جبر زمان فرار کرد. هر چقدر اسیر روزمره گی بشی هر چقدر غوغای پر شور کوه های بلند را فراموش کرده باشی باز نمی تونی از یاد ببری نبود دوستانی که که کوتاه زمانی بودن با آنها برایت کافی بود که زندگی را دوباره معنی کنی.
بعد با خودت می گی یعنی پنج سال گذشت, بعد ساکت می شی و بعد باور می کنی که آره پنج سال گذشته . و بعد ضرباهنگ خاطرات تو رو می بره به همون پنج سال پیش . و انگار آلان اسفند 82 است :
................
...................
..............................
- وقتی که سنت می ره بالا کم کم باید عادت کنی خبر مرگ عزیزانت را بشنوی و اونا را باور کنی .....
دلم از مرگ بی زار است
که مرگ زشتخو آدمیخوار است
.....
.........
...........
نمی خواستم از مرگ بنویسم ولی مرگ روی دیگه زندگیه همیشه هست و کاریش هم نمی شه کرد.
....
.......
و اینبار نوبت حسن زرافشان شد . شنبه پیش صبح خبر رفتنش را در اخبار گویا خواندم :
فعال ملی - مذهبی و کوهنورد با سابقه حسن زرافشان درگذشت .
طبق معمول اول به چشم هایم باور نکردم ولی بدی نوشته ها اینه که وقتی واقعی باشند همین جور جلوی چشمانت باقی می مونند.
از ملی مذهبی بودن او خبری نداشتم . من حسن را در کوه دیده بودم و در کوه شناخته بودمش .و همین شناخت برایم کافی بود که او را بسیار برایم محترم کند.
بسیار محترم
بار اول فکر کنم سال 71 یا 72 بود در تست ورودی کلاس های مربیگری فدراسیون که قرار بود توسط مربیان فرانسوی اجرا شود. از قزوین آمده بود . ریز چثه بود و لاغر ولی توان غریبی داشت و صعود کننده چالاکی بود. آشنایی ما در انجا شروع شد و بعد از آن گاه به گاه همدیگر را در گوشه ای از این کوه های پهناور به اتفاق می دیدیم و سلامی و اگر مهلتی بود گفتگویی .
حسن بسیار حساس بود و به نظر من کمال گرا . حساس از جنبه مثبت آن . به همه چیز با دیدی دقیق نگاه می کرد . بسیار دقیق . در کنگره اخلمد بیادم هست که چه آرام و صبور گوش می داد و چه با استدلال و پرشور سخن می گفت .
سال پیش در کلاس های بازآموزی مربیان درجه سه حسن جزو مدرسان دوره بود . و با چه حوصله ای و صرف توانی در کلاس برای شاگردان خود مسائل را توضیح می داد . با تمام وجود . مانند او در کلاس تدریس بسیار کم دیده بودم که تا این حد عاشقانه بیاموزد.
هنوز یادم هست وقتی ما در پایان کلاس با شاگردان خود به پایین برگشته بودیم او هنوز آن بالا ایستاده بود و برای یکی از شاگردان خود بارها و بارها روش درست آموزش را بیان می کرد . و آنقدر ایستاد تا مطمئن شد سخنش بدرستی فرا گرفته شده .
در مسابقات یخنوردی با تیم قزوین آمده بود و با چند تن از شاگردانش . خودش هم در مسابقه شرکت کرد. یک جا به اشتباه لبه کرامپونش از خط کشی مسابقه خارج شد و بعنوان داور مجبور شدم از او بخواهم که صعود را متوقف کنم .
و چه ساده پذیرفت آنقدر آرام و محجوب و بی اعتراض که همه ما متعجب شدیم . به صعود کننده ای اعلام شود خطا کردی و او کلام به اعتراض نگشاید......
در پایان مسابقه فقط توانستیم از او تجلیل کنیم بخاطر خلق و سلوکش و او با لبخند فقط به زمین خیره شده بود. برایش بردو باخت معنی نداشت. فکر کنم فقط بدنبال ذات حضور و بودن و بالندگی بود.
هیچگاه از صعود های بینظریش سخنی نمی گفت . مگر به اتفاق . چنان آرام و بی ادعا از کنار بعضی از کارهایش می گذشت که باور کردنی نبود. گاهی وقی صحبت از مسیری بسیار سخت و دشوار می شد . خیلی آرام می گفت چند سال پیش صعودش کرده و همه می دانستیم براستی چنین کرده .
و آلان او به جاودانگی پیوسته . در کوه محبوبش در کوه محبوب همه ما . در فراز علم کوه جادویی.
از فعالیت های دیگر او چیزی نمی گویم چون چیزی نمی دانم . ولی طبیعی است برای او که همواره شرر پویایی را بر جان داشت اجتماع ما کارزار مناسبی بود برای بیان حق .
بقول حلاج انا الحق
و حسن شجاعت گفتن حق را داشت .
انا الحق
روانش انوشه باد
.................
............................
حسن روحت شاد
و شعله آرزوهایت هماره پر شور