به بهانه اهدای کلنگ طلایی تمام دوران به جف لووه

 

سال ۲۰۱۴ اومده بود برای جشنواره فیلم کندال. 

من و پسرم رفتیم برای دیدنش، با اینکه به سختی می تونست حرف بزنه ولی خیلی روحیه شاد و جالبی داشت.

موقع پرسش و پاسخ آخر فیلم پسرم دستش رو برد بالا برای یک سئوال و مجری اونو صدا کرد برای پرسش.

پسرم پرسید اون بالا نترسیدید؟

جواب جف این بود: همون جور که تو با این سنی که داری جلوی ۵۰۰ نفر نترسیدی و بلند شدی سؤال کنی چون دنبال جواب می گشتی من هم مثل تو موقع صعود انفرادی آیگر نترسیدم.
چون دنبال پرسش خودم بودم.
......

 توضیح در باره مفهوم این پرسشی که جف لووه به اون اشاره کرد:

وقتی جف لووه در زمستان مسیر انفرادی و مستقیمش روی دیواره شمالی آیگر باز کرد از لحاظ روحی و زندگی در موقعیت مناسبی نبود.


در حقیقت بنوعی به کوه پناه برد البته به روش خاص خودش" باز کردن یک مسیر مستقیم در زمستان" اون هم بر روی دیواره شمالی آیگر.

در طی صعود دو شب به خاطر طوفان در یک حفره برفی که فقط جای نشستن داشت مجبور به بیواک شد و خودش از کلمه ‏Metanoia برای توصیف چیزی که در طی اون شب بهش رسید استفاده می کنه.

نوعی شهود روحی.

شاید رسیدن به این پاسخ بود که به جف کمک کرد با وجود ابتلا به بیماری بیدرمانی که دچارش شده و حتی قدرت راه رفتن و تکلم را ازش گرفته با روحیه بی نظیری در اجتماع حاضر باشه، و فیلم metanoia را بسازه.

https://kouheghaf.blogspot.co.uk/2017/02/blog-post_61.html…

Ice    Water  Adventure  Beauty  Secret

كلاس كه تموم شد  مربي ما گفت : بعد از شام نمايش اسلايد داريم . از قايق سواري در آبهاي خروشان و يخنوردي در كانادا.

سال آمفي تئاتر مدرسه  تقريبا پر بود . و نمايش اسلايد ها شروع شد.

Ice  

Water

Adventure

Beauty

Secret

 

اسلايدها به نظر من شكار ناب لحظه ها بود . و بيشتر از همه توضيحات Shoun مربي ما بود . برام جالب بود كه بدونم فلسفه  كوهنوردي از منظر اون چيه . و چه جوري مي توخواد  توازني بين كاياك سواري در آب و صعود از معابر يخي آلاسكا بودجود بياره.

هر چقدر Shoun بيشتر حرف مي زد من بيشتر باور مي گردم روح همه انسانها واژگان مشخصي داره.

مي گفت هميشه به جهره اي دوستانتون در لحظاتي كه متوجه نيستند نگاه كنيد. وقتي كه دارند از يك موج عبور مي كنند و يا وقتي كه توي يك مسير  دشوار قرار دارند.

توي چهره اونا چي مي بينيد. احساس رضايت  لبخند  يا دلشوره؟

اگر احساس رضايت ديديد بدونيد اونا هم توي Zone هستن .

ون از کلمه zone توی کلاس هم استفاده می کرد.
 
منظور خاصی از این کلمه داشت، شاون تو دانشگاه فلسفه خونده بود و با دید خاصی به کوه نگاه می کرد.
 
از نظر اون zone  مکان /زمانی بود که کوهنورد خودش را با کوه یکی می بینه و از حضور در اون در عین شناخت خطراتش لذت می بره.

تصاوير صعودشون در آلاسكا مجذوب كننده كننده بود. روي سه تا كوه از مسير هاي بكر تا چند صد متري و گاه چند ده متري قله رفته بودن و بعلت خطر بهمن بر گشته بودن .

 

مي گفت : براي ما مهم نبود كه بالاي قله به ايستيم و پرچمي را تو دستمون بگيريم و تكون بديم .

مهم نبود كه ديگران بگن شما ناموفق بوديد.

ديدن طلوع خورشيد از پس اون همه  كوه ديدن اون مناظر بكر آرامش غير قابل توصيف اونجا همه و همه دليل موفقيت ما بود.

احساس رضايت خاطري كه آلان از ديدن تصاوير اون صعود داريم براي من بهترين شاديه و اصلا اون چند قدم تا قله در اين بين جايي نداره.

 

.....

....

انتخاب هوشيارانه تصاوير همراه با موزيكي كه پخش مي شد و حرف هاي Shoun  اون شب رو براي من تبديل تبديل به يكي از بهترين شب هايي كرد كه اونجا بودم. چقدر حرف هاي اون برام آشنا بود.

كاش همه مثل اون فكر مي كردند. و مي تونستن از زندگي لذت ببرن .

..

...

لذت بردن از زيبائي هاي  زندگي يك هنره. 

لذت بردن از شادي هاي كوچك و بزرگ.

 

همين

 

 

اون روز

من توي زندگيم عكس خيلي گرفتم ولي بين همه اونا اين عكس برام يه حس و حال ديگه داره . يه مفهوم ديگه.

چند وقتي بود كه گمش كرده بودم . نمي دونستم كجاست . فيلمش رو هم نداشتم كه از روش دوباره ظاهر كنم . تا اينكه چند روز پيش دوباره پيداش كردم .

اين عكس شايد به چشم بقيه اصلا مشخص نباشه كه چيه .

منظر عكس ديد منه از فضاي خالي زير پام . توي كارگاه كنار لبه كلاهك بزرگ مسير لهستانيهاي ديواره علم كوه.

اگه از اونجا هر چيزي به پايين مي افتاد بدون برخورد به هيچ چيزي مستقيم حدود 200 متر مي رفت پايين  بدون اينكه به چيزي برخورد بكنه . من توي كارگاه بالا بودم و اون نقطه زرد رنگ كلاه دوستم محمده كه  داره صعود مي كنه و مي آد پيش من .

اون روز ما از بالاي كلاهك به سمت مسير فرانسوي ها تراورس كرديم و از پاندوله ها  برگشتيم توي مسير  فرانسوي ها و فرود اومديم پايين .

اون روز دو نفر هم بالاي سر ما صعود مي كردن . اون روز وقتي ما رسيديم اول يخچال اونا بالاي مسير بودن . اون روز اونا اصلا به اين فكر نبودن كه ما اون پايين هستيم . اون روز  يهو رگباري از سنگ كه از پاي اونا در مي رفت خالي شد روي سر ما. از 400 متر بالاتر ...

اون روز يه سنگ 20 سانتي صورت من خورد به ديواره و پودر شد. كافي بود 20سانت اينور تر بخوره.

اون روز هر سنگي كه پايين مي خورد بر اثر سرعتش پودر مي شد و تركش هاش پرت مي شد به دور و بر.

اون روز محمد به من مي گفت :‌تو اول بر كه چيزيت نشه من به اون مي گفتم .

اون روز وسط يخچال وقتي باز صداي ريزش  سنگ  اومد بالا سرمو نگاه كردم و ديدم كه انگار صدها كلاغ سياه دارند شيرجه مي رن طرف ما.

اون روز اونجا مثل قلعه سنگ باران بود.

اون روز سرمو تو دستام گرفتم  و منتظر بودم كه يه سنگ كوبيده بشه رو پشتم . 

اون روز وقتي همه چيز آروم شد سرمو بلند كردم و ديدم هم من زنده موندم هم محمد.

اون روز يه آن همه جا ساكت شد. ما دو تا بهم خيره بوديم . 

اون روز نمي دونستيم باز ريزش مي شه يا نه ؟

اون روز دويديم سمت كارگاه آخر بالاي گل سنگ ها

اون روز توي آخرين كارگاه فرود سر محمد داد زدم :‌مي گم برو پايين تو امانتي پسر.

اون روز وقتي بعد از محمد فرود رفتم و با هم به سمت پايين تر دويديم وقتي رسيديم جايي كه ديگه سنگ نمي اومد نشستيم و زار زار گريه كرديم .

نمي دونم از ترس مرگ بود. يا خوشحالي زندگي دوباره.

هر چي بود اونوز من يه برادر پيدا كردم .

اون روز  ما دوباره  هر دو با هم به دنيا برگشتيم 

واسه همينه كه من اين قدر اين عكس رو دوست دارم.

 

همين