خاطره ای از سال های دور

قبل از انقلاب، ساختار کوهنوردی ما فرانسوی بود، آموزش هم گرته برداری و کپی از فرانسه بود، گاید را کرده بودن مربی، آسپیران گایدکمک مربی.دوره های آموزشی هم ابتدا کار آموزی بود ‌و بعد تکمیلی بعد کمک مربی بعد مربی.

قبل از سال ۵۷ تقریبا هر چند سال یکبار فدراسیون‌کوهنوردی از مربیان خارجی دعوت می کرد برای آموزش به ایران بیایند و کلاس هایی را برای مربیان برگزیده برگزار کنند، تا مربیان ایرانی با روش های جدیدتر و بهینه تر آشنا شوند.

چند کتاب در آن دوره برای آموزش کوهنوردی نوشته شده بود اما نه با هدف تدریس در دروه های آموزشی.

کتاب «کوهنوردی جدید» که به همت مرحوم صادق امین مدنی در آن دوران‌چاپ شد، یکی از بهترین منابع آموزش کوهنوردی فنی محسوب می شد.

بعد انقلاب یه شخصی به اسم آقایی شد رییس فدراسیون گفت کوهنوردی باید اسلامی بشه با پای برهنه هم‌می شه رفت کوه!

وقتی آقای آقاجانی به ریاست ‌فدراسیون محسوب شدن جزو اولین کارهاشون منحل کردن دوره تکمیلی بود🤷🏻‍♂️

وزارت ورزش هم طرح یکسان سازی مدارک آموزشی برای همه فدراسیون ها را صادر کرد و‌گفت مربی ها سه درجه دارن :

سه و دو و یک

این طرح که اومد فدراسیون اون ها هم گفتن باشه ، البته چاره دیگری نداشتند ، دوره ها تبدیل شد به کارآموزی بعد هم مربیگری درجه سه! بعد دو بعد یک.

یکسری از مربی ها که تو فدراسیون مونده بودن شدن درجه ۲ ، و بقیه درجه ۳.

فدراسیون سالی یه بار فراخوان مربیگری درجه سه می داد و قبولی در اون مثل قبولی در کنکور اون سال ها بود ، عملی قبول می شدی گزینش رد می کردن. ( خیلی از سنگنوردان خوب را می شناسم که بهانه های واهی فنی رد شدن، اما در حقیقت اشکال گزینشی داشتن).

به هر حال جو اون زمان اینجوری بود.

آقای آقاجانی در دوران اول ریاستشون معتقد بودن آموزش سلاح فدراسیون هست و باید در انحصار فدراسیون باشه و این رو به صراحت در گرد هم آیی باشگاه دماوند در زمستان ۱۳۶۸ در هتل اسون بیان کردن، دماوندی ها می خواستند یک مربی خارجی به ایران بیاورند برای آموزش.

به همین خاطر حاضر خیلی سخت بود غیر خودی ها درجه دو بشن، درجه یک هم که فقط آقای حسن جواهر بودن که استنادشون به شرکت در کلاس کوهنوردی در سویس بود و‌می گفتن اون‌کلاس بقدری سطحش بالا بود‌ که می شه درجه یک.

آقای موسوی که مدت ها کمیته فنی فدراسیون بود تعریف می کردن در یک دوره درجه دو که در سال ۶۷ برگزار شد از روی عکس های یه کتاب آلمانی که مرحوم محمد داودی با خودش آورده بود تدریس کردن .

حالا چطور آلمانی را ترجمه کردن و خوندن من نمی دونم!

مفاد آموزشی مکتوب در فدراسیون وجود نداشت، هر کی هم به سلیقه خودش آموزش می داد. یک علتش هم خالی آرشیو شدن فدراسیون بعد از انقلاب بود که با رفتن مسئولین وقت، تقریبا معلوم‌ نشد مدارک و اسناد فدراسیون چی برسرشون اومد .

مشکل تقسیم دوره های آموزشی و حذف دوره تکمیلی یا پیشرفته این بود که فرد را مجبور می کرد برای بادگیری حتما دوره مربیگری ببیند! ضمن این که بین مربی ها هم بنوعی سیستم رتبه بندی ارتشی درست می کرد. درجه بالاتر اقتدار بیشتر!!

گویا یک سری تکنیک های سری وجود داشت که تنها مربیان درجه دو و سه حق دانستن آن را داشتند!! حالا این تکنیک ها که بود ، نه کسی می دانست نه مکتوباتی در باره آن بود.

طی سال های ۶۰ و ۷۰ کسی در فدراسیون به صرافت نوشتن دستور العمل های برگزاری دوره، یا درسنامه نیافتاد دو‌کتاب خوبی که در این دوران چاپ شد کتاب فن کوهنوردی به قلم و ترجمه شهریار امیر بیگی بود و ترجمه کتاب آلن بلاکشاو با عنوان آموزش کوهنوردی.

از سال ۱۳۷۰ باب شدن صعودهای ورزشی و بعد هم برنامه های هیمالایا نوردی توجه و‌توان تشکیلاتی فدراسیون را معطوف خودش کرده بود.

اولین متن مکتوبی که از فدراسیون دیدم سال ۱۳۷۲ بود که برای دوره بازآموزی مربیان درجه در رودبارک که سه صفحه تایپ شده داده شد دست همه بعنوان سرفصل های دوره کارآموزی.

دوره های آموزشی هم محدود بود به کارآموزی سنگ و برف و هر از چند گاهی مربیگری درجه سه، هر چند مربیان بطور کلی می دانستند قراره چه چیزی آموزش داده بشه، اما نحوه آموزش سلیقه ای بود. این امر در دورهای مربیگری هم صدق می کرد.

بادم هست وقتی در دوره کارآموزی سنگنوردی شرکت کردم اولین سئوال من و بقیه دوره ای ها این بود: آیا مرجع یا درسنامه ای هست‌ که به آن رجوع‌کنیم. و خب جواب منفی بود.

شکی در این نیست که سنگنوردی و کوهنوردی فنی ، کاری است عملی و باید با تمرین مستمر آن را فرا گرفت، اما در کنار تمرین عملی وجود مرجعی که بشود به آن رجوع و اطلاعات را با آن به روز و یا مرور کرد بسیار مفید است.

کتاب های محدود موجود در آن زمان از سطح کارآموزان بالاتر بودند و نمی توانستند به خوبی جایگزین یک طرح درس اختصاصی و منبطق بر آموزش های کلاس باشند.

ضمن این که آموزش قطره ای جلوی پیشرفت علاقه مندان را می گرفت .

در سال ۱۳۸۰ من با دو نفر دیگر از اعضای باشگاه کوهنوردی و اسکی دماوند انتخاب شدیم تا در دوره International Mountain leader در مدرسه کوهنوردی ENSA شامونی فرانسه شرکت ‌کنیم.

این دوره سه هفته ای در پایتخت کوهنوردی دنیا دیدگاه من را به چگونگی آموزش کلا عوض کرد، کتابخانه ENSA و امکانات آموزشی آن، آزمایشگاه تست ابزار و استاندارد در کنار کار عملی زیر نظر گایدهای IFMGA فرصتی بود که بفهمم کوهنوردی واقعی یعنی چه.

آموزش های دوره گزیده ای از علم و عمل بود، من همیشه به‌مباحث تئوری و فیزیکی کوهنوردی فنی علاقه داشتم و آنجا جایی بود که می شد پاسخ ‌تمام سئوالاتم را در باره فاکتور سقوط، نیروی ضربه و چگونگی محاسبه آن ، زایای‌ کارگاه ها و بسیاری از موارد دیگر بگیرم .

در صحبت با مسئول آموزش مدرسه متوجه شدم آن ها برای تمام دوره های آموزشی دستورالعمل برگزاری و طرح درس مکتوب دارند ، پرسیدم آیا می شود یک کپی از تمام طرح درس ها داشته باشم ؟ جواب مثبت بود ، روز آخر کلاس یک کپی کامل از تمام طرح درس ها به ما سه نفر داده شد. چیزی در اندازه ۱۰۰۰ صفحه جزوه.

وقتی به ایران برگشتیم من جزوه ها را به باشگاه دماوند تحویل دادم به این خیال که بعدا یک کپی از آن ها برای خودم تهیه کنم.

اما دبیر وقت باشگاه که در آن برنامه هم سفر ما بود جزوه ها با خود به خانه برد و‌ گفت: این جزوه ها متعلق به من است و به کسی نمی دهم! و نداد!!

کمیته کوهنوردی فدراسیون در آن زمان در حال برنامه ریزی برای برگزاری یک کنگره سنگنوردی در دره اخلمد خراسان بود و از من دعوت کردند مسئولیت فنی کنگره را بر عهده بگیرم.

من چند وقتی بود که در فصلنامه کوه بخش نکات فنی TechTip را می نوشتم که باز خورد خوبی در جامعه فنی کار داشت.

که البته بیشتر آن ترجمه از مجله Climbing و کتاب های کوهنوردی فنی انگلیسی بود.

به فدراسیون پیشنهاد کردم برای کنگره یک جزوه تهیه کنیم با همان سیاق نکات فنی و شرکت کنندگان در کنگره در کارگروه های مختلف در باره آن ها گفتگو و تبادل نظر کنند.

این کار انجام شد و خوشبختانه در کنگره با استقبال خوبی هم رو برو شد.

در پاییز سال ۸۰ و در جلساتی که در کمیته فنی فدراسیون برای بازنویسی نظام آموزش برگزار می شد من هم دعوت شدم.

چند پیشنهاد مشخص در آن جلسات ارائه دادم :

برگرداندن دوره تکمیلی به سیستم آموزش

نگارش دستور العمل برگزاری دوره های آموزشی که تمامی جوانب یک دوره در آن دیده شود.

نگارش طرح درس ویژه کارآموز و مربی برای تمامی دوره ها.

هدفم از نگارش دستور العمل برگزاری دوره های آموزشی این بود مربیان قبل از شروع دوره و بعد از آن بدانند باید چه مراحلی را طی کنند، چه تدارکات و چه هماهنگی هایی لازم است.

وقتی مربی لیست لوازم مورد نیاز، لوازم کمک آموزشی ، فرم های ارزیابی مربوطه و مهم تر از همه سرفصل ها و درسنامه های آموزشی را در اختیار داشته باشد جایی برای فراموشی یا آموزش سلیقه ای باقی نمی ماند .

برای طرح درس ها هم از کار آموزی سنگنوردی شروع کردم، ترجیحم این بود که هر طرح درس دو نسخه داشته باشد ، یکی برای مربی ، دیگری برای شاگرد و در آن تمامی سرفصل ها و مطالبی که باید در کلاس آموزش داده شود بصورت مصور و با توضیحات کامل آورده شود.

عمده مطالب ترجمه از کتاب های کوهنوردی فنی بود که قسمت های مربوط به هر سرفصل را پوشش می داد، سعی کردن فقط به یک کتاب بسنده نکنم و از تمام کتاب هایی که در اختیارم بود کمک بگیرم ( و همیشه در حسرت آن جزوه های ENSA را بودم که در گوشه انباری ختم می خوردند و کسی نمی تونست از آن ها استفاده کند).

نسخه اول طرح درس کار آموزی سنگنوردی را به چند مربی پیشکسوت دادم و نظر خواستم.

همیشه مدیون «سعید جواهر پور » هستم که با لطف فراوان نکات بسیار زیادی را گوشزد کرد.

در همین زمان مسئول کمیته کوهنوردی بنا به نظر ریاست فدراسیون عوض‌شد‌و مهدی داور پور به ریاست کمیته منصوب شد.

من چندان شناختی از «داورپور » نداشتم ، اما او بسیار از کارهای انجام شده استقبال کرد و قول همه گونه همکاری داد.

در دوره باز آموزی مربیان در کرمانشاه خبر اضافه شدن دوره تکمیلی به سیستم آموزشی کوهنوردی اعلام شد و برای بار اول طرح درس کارآموزی که حجمی در حدود ۲۰۰ صفحه داشت به مربیان معرفی شد و همچنین دستور العمل برگزاری دوره های آموزشی.

برای نوشتن این طرح درس علاوه بر منابعی مه ذکر کردم در چندین جلسه با تنی چند از مربیان به منطقه سنگنوردی بند یخچال رفتیم و در آنجا ضمن مرور بخش هایی را تکمیل و‌تصحیح کردیم، که اسم این دوستان در ابتدای طرح درس ذکر شد از آنها تشکر بعمل آمد.

این طرح درس شامل بخش عملی و بخش تئوری بود. و تمام مفاد تئوری دوره کار آموزی شامل سرپرستی، تغذیه، درجه بندی، آشنایی با کوه های جهان و ایران و سبک های کوهنوردی و ملاحظات حفظ محیط زیست در آن آمده بود.

این یک تحول بزرگ در نحوه برگزاری کلاس ها در فدراسیون به شمار می رفت و برای مربیان یک تغییر جدید و البته مثبت بود.

قدم بعدی نوشتن طرح درس ، تکمیلی و مربیگری سنگنوردی درجه سه بود.

من با رده بندی درجه ۳،۲،۱ از اول مشکل داشتم و معتقد بودم نمی شود بخشی از آموزش ها را منحصر به یک دوره خاص کرد، بعد از دوره کار آموزی اگر شخص بخواد به کوهنوردی فنی ادامه بدهد باید همه چیز را در دوره تکمیلی یاد بگیرد و بعد با تمرین و تکرار پیشرفت کند.

از نظر من مربیگری یک حرفه است، کسی مربی می شود که بخواهد آموزش دهد، قرار نیست‌برای فراگیری تکنیک ها کسی مربی شود، آن هم در رشته ای مانند سنکنوردی یا یخنوردی.

اما ساختار معیوب و‌تحمیلی وزارت ورزش این امر را به آموزش کوهنوردی در ایران تحمیل کرده بود و برون رفتی برای آن وجود نداشت.

به نظر من دوره مربیگری جایی برای مرور روش ها ایمن و صحیح و روش درست آموزش است نه جایی برای یادگیری تکنیک ها چه پایه چه پیشرفته.

بنابراین سعی کردم در نگارش درسنامه ها بخصوص دوره تکمیلی تمام موارد لازم را در آن بگنجانم.

زمستان سال ۲۰۰۳ من به همراه چند مربی دیگر به Glenmore lodge اسکاتلند برای یک دوره آموزش صعود های ترکیبی رفتیم.

کلاس بسیار خوبی بود و در برگشت دو‌کتاب آموزشی با خودم به ایران آوردم و این بار کتاب ها را پیش خودم نگه داشتم . این دو کتاب سنگ بنای نگارش طرح درس دوره های برف و یخ بود.

این طرح درس را هم در دوره باز آموزی مربیان در توچال معرفی کردیم.

در دو سال بعد و قبل از مهاجرتم به انگلستان ، چند بار این‌ کل مجموعه را ویرایش شد.

سعی کردم نسخه های ویژه شاگرد به نوعی نوشته شود که‌ گویا یک‌مربی در حال گفتگو و توضحیح تکنیک ها می باشد و در نسخه های ویژه مربی نحوه‌ نگارش بصورت یاد آوری نکات کلیدی حین آموزش بود.

همانطور که گفتم مطالب این درسنامه تماما ترجمه شده از منابع و کتاب های کوهنوردی اروپایی و امریکایی بود . کوهنوردی در ایران ورزشی وارداتی است، تمام تکنیک ها و فنون آن از کشورهای اروپایی به ایران منتقل شده، و ما در بهترین حالت استفاده کننده و دنباله رو آن ها هستیم .

این روش ها طی دهه ها بارها و بارها مورد بازنگری و تصحیح قرارگرفته و توسط کوهنوردان در دنیا برای کارهای عملی مورد استفاده قرار گرفته است.

کوهنوردی را به تنهایی از روی کتاب و نوشته نمی شود یاد گرفت اما بودن کتاب و منابع در کنار کار عملی از فرد کوهنوردی می سازد که می داند چرا یک تکنیک را انجام می دهد و چرا آن را انجام می دهد.

هنوز و بعد از نزدیک بیست سال این جزوات در تمامی دوره های آموزشی فدراسیون تدریس می شود ، هر چند گاهی مسئولین نام نویسنده را از ابتدای آن برداشته اند و‌ چند عکس به آن اضافه کرده اند ، اما بن مایه و ساختار همان نوشتار های اولیه بود.

خوشحالم که این یادگاری از من در کوهنوردی ایران باقی مانده است.

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید...

 

«چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید»

امروز بنا به تصادف توی اینترنت برخورد کردم به «طرح درس دوره کارموزی برف» ویرایش سال ۱۳۹۸ گفتم ببینم از سال ۱۳۸۲ که نسخه اول این طرح درس را برای فدراسیون نوشته بودم چقدر فرق کرده.

و خب خیلی جالب بود گویا نفی کار دیگران و حذف زحمت بقیه در تمام ارکان جامعه ما نهادینه شده!

غیر از تعویض چند عکس مهم ترین کاری که مسئول محترم کمیته آموزش انجام دادن حذف نام من بعنوان نویسنده و مترجم اصلی و حذف نام همه دوستانی بود که در این کار همفکری کردند!!

البته دیدم در بقیه جزوات جدیدی که کمیته محترم آموزش منتشر کرده اسم و رسم همه همکاران می درخشه ! پس حذف اسم رویه واحد نبود.

دستشون درد نکنه!😶😶😶

پینوشت: یادم افتاد «حق مولف» یک قانون هست، قانون را باید اجرا کرد نه اینکه بنا به صلاح دید و توصیه ! آن را دور زد!

خاطرات سرزمین  برفی

اواخر فروردین ۱۳۸۳این متن رو توی وبلاگم نوشتم: 

دیروز دوست خوبم رضا زارعی آدرس وبلاگ خودشو به من داد. اسم وبلاگ برام عجیب بود کوه قاف رضا از اولین اعزام های تیم های ملی کوهنوردی به قلل هیمالایا پای ثابت اونا بوده و  علاوه بر صعود سه قله هشت هزار متری و حضور در برنامه های اورست بیشتر از هر کسی در ایران قلل هفت هزار متری هیملایا و پامیر و قره قورم را صعود کرده . رضا دست به قلم بسیار خوبی داره و علاوه بر مقاله هایش در مجلات نویسنده دو کتاب ارزشمند "ماکالو هیولای سیاه" و  کتاب "اورست کوهی فراتر از ابرها " هم هست .

اما  خوندن وبلاگ رضا برام بسیار شگفتی آور بود. حرف زدن  با دوستان در برنامه و توی چادر یه چیزی است و  نوشتن همین حرف ها در قالب یک وبلاگ چیز دیگه ای . کاریه که جرات می خواد . بیان خاطره هایی از اتفاقات پشت پرده که قدیمی ترینشون مال سال 76  است  خیلی ها رو می تونه ناراحت کنه می تونه خیلی از آتش های زیر خاکستر را روشن کنه اما وقتی گفته ها راست باشند و از جنس حقیقت طبیعتا می تونن خیلی روشن گر و راهگشا باشند فکر کنم تمام کسانیکه می خوان از کوهنوردی ایران بیشتر بدونن براشون خوندن این وبلاگ جالب باشه.

 

از اون روز به بعد همیشه مطالب کوه قاف را دنبال می کردم، کوه قاف با پشتکار رضا کم کم تبدیل شد به کامل ترین منبع اطلاعاتی در وب فارسی. پشتکار او  همیشه در بروز کردن ؛کوه قاف برایم تحسین برانگیز بوده و هست. 

از زمان مهاجرتم به این سمت آب ، کم و  بیش در جریان  پیشرفت ها و مطالب و  فعالیت های رضا بودم، و معتقدم اون از آدم هایی بشمار می ره که اثر ماندگاری در تحول کوهنوردی در ایران داشته.

چند وقت پیش رضا در فیس بوک بهم گفت سه کتاب در دست چاپ داره و می خواد اونا را برای من بفرسته. کتاب ها آخر هفته رسیدند.

خاطرات سرزمین  برفی و آشنایی با هشت هزار متری ها.

اول خاطرات سرزمین های برفی را شروع کردم، با سبک نگارش رضا آشنا بودم و همیشه طنز کمرنگی که دستمایه نوشته هایش بود را دوست داشتم. 

..........

با شروع کتاب رفتم به خاطرات سال های دور، من این شانس را داشتم از نزدیک و (در حاشیه)   شاهد گذار کوهنوردی ایران از صعود های داخلی به کوه های بلند هیمالایا باشم. 

بنابرین با افراد و رویداد ها هم ذات پنداری می کردم، اسامی و مکان ها فقط نام هایی چاپ شده بر کاغذ نبو دبا بسیاری از آن ها زندگی کرده بودم .......

........

در مدت خواندن کتاب نکته ای در ذهنم پر رنگ می شد اما نمی تونستم دقیقا انگشت روش بگذارم ، انگار نویسنده ورای روایتخاطرات قصد انتقال بحث عمیق تری   هم داره و هر تکه اون  بحث رو مانند یک پازل در لابلای سطور و بخش های کتاب چیده.

خوندن کتاب را تموم کردم، اما ذهنم هنوز درگیرش بود.....

........

   در دورانی که متاسفانه شاهد اغراق، عرفان زدگی و قهرمان سازی در نوشته ها و گزارش های کوهنوردی هستیم وقتی که  کوهنوردان در قالب شهسوارانی با زره تابناک  می بینیم که به جنگ با هیولایی دهشتناک عازمند و قلعه های سر به فلک کشیده را فتح می کنند!  این خاطرات از جنس دیگری هستند. خاطراتی از جنس حقیقت .

این کتاب می تواند بدعت و آموزگار خوبی باشد. در این کتاب رضا به صراحت و بدون پرده پوشی به ضعف ها و اشتباهات به معمولی بودن کوهنوردان پرداخته، پرهیزی از این ندارد که بگوید در راه گم شده بودند و یا به اشتباه وسیله ای را به همراه نبرده بودند و یا همنوردی پرت شده .....

به صراحت از سقوط در مسیر و شانس مطلق در رهایی از بحران حرف می زند و صادقانه این تجارب را با خواننده با اشتراک می گذارد.  تجارب ارزشمندی که بیان هر کدام جرات می خواهد. و رضا باصراحت و شهامت این کار را انجام داده است.

رو راستی و عدم پرده پوشی بیان کاستی ها به امید بهبود جوهره مخفی این کتاب است.

کوهنوردی ما برای موفقیت، بیشتر از هر چیز، به جای قهرمان سازی نیاز بیان حقیقت هست و  این کتاب درسنامه ای بسیار  ارزشمندی است برای علاقه مندان  کوههای بلند که می توانند از دل آن صد ها نکته بیابند و به کار گیرند.

 

برای رضای عزیز موفقیت های بیشتر ارزو دارم.

 

همین!

 

به بهانه اهدای کلنگ طلایی تمام دوران به جف لووه

 

سال ۲۰۱۴ اومده بود برای جشنواره فیلم کندال. 

من و پسرم رفتیم برای دیدنش، با اینکه به سختی می تونست حرف بزنه ولی خیلی روحیه شاد و جالبی داشت.

موقع پرسش و پاسخ آخر فیلم پسرم دستش رو برد بالا برای یک سئوال و مجری اونو صدا کرد برای پرسش.

پسرم پرسید اون بالا نترسیدید؟

جواب جف این بود: همون جور که تو با این سنی که داری جلوی ۵۰۰ نفر نترسیدی و بلند شدی سؤال کنی چون دنبال جواب می گشتی من هم مثل تو موقع صعود انفرادی آیگر نترسیدم.
چون دنبال پرسش خودم بودم.
......

 توضیح در باره مفهوم این پرسشی که جف لووه به اون اشاره کرد:

وقتی جف لووه در زمستان مسیر انفرادی و مستقیمش روی دیواره شمالی آیگر باز کرد از لحاظ روحی و زندگی در موقعیت مناسبی نبود.


در حقیقت بنوعی به کوه پناه برد البته به روش خاص خودش" باز کردن یک مسیر مستقیم در زمستان" اون هم بر روی دیواره شمالی آیگر.

در طی صعود دو شب به خاطر طوفان در یک حفره برفی که فقط جای نشستن داشت مجبور به بیواک شد و خودش از کلمه ‏Metanoia برای توصیف چیزی که در طی اون شب بهش رسید استفاده می کنه.

نوعی شهود روحی.

شاید رسیدن به این پاسخ بود که به جف کمک کرد با وجود ابتلا به بیماری بیدرمانی که دچارش شده و حتی قدرت راه رفتن و تکلم را ازش گرفته با روحیه بی نظیری در اجتماع حاضر باشه، و فیلم metanoia را بسازه.

https://kouheghaf.blogspot.co.uk/2017/02/blog-post_61.html…

Ice    Water  Adventure  Beauty  Secret

كلاس كه تموم شد  مربي ما گفت : بعد از شام نمايش اسلايد داريم . از قايق سواري در آبهاي خروشان و يخنوردي در كانادا.

سال آمفي تئاتر مدرسه  تقريبا پر بود . و نمايش اسلايد ها شروع شد.

Ice  

Water

Adventure

Beauty

Secret

 

اسلايدها به نظر من شكار ناب لحظه ها بود . و بيشتر از همه توضيحات Shoun مربي ما بود . برام جالب بود كه بدونم فلسفه  كوهنوردي از منظر اون چيه . و چه جوري مي توخواد  توازني بين كاياك سواري در آب و صعود از معابر يخي آلاسكا بودجود بياره.

هر چقدر Shoun بيشتر حرف مي زد من بيشتر باور مي گردم روح همه انسانها واژگان مشخصي داره.

مي گفت هميشه به جهره اي دوستانتون در لحظاتي كه متوجه نيستند نگاه كنيد. وقتي كه دارند از يك موج عبور مي كنند و يا وقتي كه توي يك مسير  دشوار قرار دارند.

توي چهره اونا چي مي بينيد. احساس رضايت  لبخند  يا دلشوره؟

اگر احساس رضايت ديديد بدونيد اونا هم توي Zone هستن .

ون از کلمه zone توی کلاس هم استفاده می کرد.
 
منظور خاصی از این کلمه داشت، شاون تو دانشگاه فلسفه خونده بود و با دید خاصی به کوه نگاه می کرد.
 
از نظر اون zone  مکان /زمانی بود که کوهنورد خودش را با کوه یکی می بینه و از حضور در اون در عین شناخت خطراتش لذت می بره.

تصاوير صعودشون در آلاسكا مجذوب كننده كننده بود. روي سه تا كوه از مسير هاي بكر تا چند صد متري و گاه چند ده متري قله رفته بودن و بعلت خطر بهمن بر گشته بودن .

 

مي گفت : براي ما مهم نبود كه بالاي قله به ايستيم و پرچمي را تو دستمون بگيريم و تكون بديم .

مهم نبود كه ديگران بگن شما ناموفق بوديد.

ديدن طلوع خورشيد از پس اون همه  كوه ديدن اون مناظر بكر آرامش غير قابل توصيف اونجا همه و همه دليل موفقيت ما بود.

احساس رضايت خاطري كه آلان از ديدن تصاوير اون صعود داريم براي من بهترين شاديه و اصلا اون چند قدم تا قله در اين بين جايي نداره.

 

.....

....

انتخاب هوشيارانه تصاوير همراه با موزيكي كه پخش مي شد و حرف هاي Shoun  اون شب رو براي من تبديل تبديل به يكي از بهترين شب هايي كرد كه اونجا بودم. چقدر حرف هاي اون برام آشنا بود.

كاش همه مثل اون فكر مي كردند. و مي تونستن از زندگي لذت ببرن .

..

...

لذت بردن از زيبائي هاي  زندگي يك هنره. 

لذت بردن از شادي هاي كوچك و بزرگ.

 

همين

 

 

اون روز

من توي زندگيم عكس خيلي گرفتم ولي بين همه اونا اين عكس برام يه حس و حال ديگه داره . يه مفهوم ديگه.

چند وقتي بود كه گمش كرده بودم . نمي دونستم كجاست . فيلمش رو هم نداشتم كه از روش دوباره ظاهر كنم . تا اينكه چند روز پيش دوباره پيداش كردم .

اين عكس شايد به چشم بقيه اصلا مشخص نباشه كه چيه .

منظر عكس ديد منه از فضاي خالي زير پام . توي كارگاه كنار لبه كلاهك بزرگ مسير لهستانيهاي ديواره علم كوه.

اگه از اونجا هر چيزي به پايين مي افتاد بدون برخورد به هيچ چيزي مستقيم حدود 200 متر مي رفت پايين  بدون اينكه به چيزي برخورد بكنه . من توي كارگاه بالا بودم و اون نقطه زرد رنگ كلاه دوستم محمده كه  داره صعود مي كنه و مي آد پيش من .

اون روز ما از بالاي كلاهك به سمت مسير فرانسوي ها تراورس كرديم و از پاندوله ها  برگشتيم توي مسير  فرانسوي ها و فرود اومديم پايين .

اون روز دو نفر هم بالاي سر ما صعود مي كردن . اون روز وقتي ما رسيديم اول يخچال اونا بالاي مسير بودن . اون روز اونا اصلا به اين فكر نبودن كه ما اون پايين هستيم . اون روز  يهو رگباري از سنگ كه از پاي اونا در مي رفت خالي شد روي سر ما. از 400 متر بالاتر ...

اون روز يه سنگ 20 سانتي صورت من خورد به ديواره و پودر شد. كافي بود 20سانت اينور تر بخوره.

اون روز هر سنگي كه پايين مي خورد بر اثر سرعتش پودر مي شد و تركش هاش پرت مي شد به دور و بر.

اون روز محمد به من مي گفت :‌تو اول بر كه چيزيت نشه من به اون مي گفتم .

اون روز وسط يخچال وقتي باز صداي ريزش  سنگ  اومد بالا سرمو نگاه كردم و ديدم كه انگار صدها كلاغ سياه دارند شيرجه مي رن طرف ما.

اون روز اونجا مثل قلعه سنگ باران بود.

اون روز سرمو تو دستام گرفتم  و منتظر بودم كه يه سنگ كوبيده بشه رو پشتم . 

اون روز وقتي همه چيز آروم شد سرمو بلند كردم و ديدم هم من زنده موندم هم محمد.

اون روز يه آن همه جا ساكت شد. ما دو تا بهم خيره بوديم . 

اون روز نمي دونستيم باز ريزش مي شه يا نه ؟

اون روز دويديم سمت كارگاه آخر بالاي گل سنگ ها

اون روز توي آخرين كارگاه فرود سر محمد داد زدم :‌مي گم برو پايين تو امانتي پسر.

اون روز وقتي بعد از محمد فرود رفتم و با هم به سمت پايين تر دويديم وقتي رسيديم جايي كه ديگه سنگ نمي اومد نشستيم و زار زار گريه كرديم .

نمي دونم از ترس مرگ بود. يا خوشحالي زندگي دوباره.

هر چي بود اونوز من يه برادر پيدا كردم .

اون روز  ما دوباره  هر دو با هم به دنيا برگشتيم 

واسه همينه كه من اين قدر اين عكس رو دوست دارم.

 

همين

Gravity Glue

Gravity Glue

Metanoia

is a film about one man's journey from the top of the world to the end of the line. Jeff helped make climbing what it is today, through technical innovation and more than a thousand first ascents, including "Metanoia" on the north face of the Eiger, where he experienced a spiritual transformation that continues to this day. Jeff's story inspires us all, as he brings the creativity and strength that characterized his climbing career to the challenge that he faces today: his own mortality.

 

http://jeffloweclimber.com

نقطه قرمز

نقطه قرمز


عاشق تر از پدرم به كوه كسي رو نديدم الان چندين ساله كه ديگه نمي تونه بره كوه ولي براش فرق نمي كنه روي صندليش مي شينه

چشمهاشو مي بنده و

خنده برلب غرقه در رويا

مي ره به سمت قله هاي بلند. هر وقت دلم خيلي براش تنگ مي شه ياد يك نقطه قرمز مي افتم. شايد خنده دار باشه و لي واضح ترين تصويري كه از اون در ذهنم دارم يك نماي بسيار دوره بقدري دور و شبيه يك نقطه قرمز

منتهي نقطه اي كه در يك قاب بزرگ قرار داره. قابي به بزرگي و وسعت منطقه علم چال و در پاي ديواره علم كوه.

اون سال گفته بود وقتي شما براي صعود مي رويد من هم مي خوام بيام اونجا. و گفته بود كه مزاحمتون هم نمي شم . خودم تنها مي آم و تنها برمي گردم فقط مي خوام صعود شما را ببينم.

من هم خوشحال بودم از اينكه مي خواد با ما باشه هم ناراحت. نگاه كردن به صعود يك تيم روي ديواره يكي از سخت ترين كارهاي دنياست. تمام مدتي كه نفرات مشغول صعود هستن و گيره به گيره بالا مي رن اون كسي كه پايين نشسته توي ذهنش مي گه نكنه چيزي بشه نكنه اتفاقي بيفته و اين اضطراب تا پايان صعود هميشه وجود داره.

صعود از ديواره ها هميشه با يك ابهام همراه حتي اگه بدوني مسير هيچ مشگلي نداره باز ممكنه هزار اتفاق بيفته يك نوع عدم قطعيت يك نوع چه خواهد شد بزرگ ...

و وقتي ما براي صعود رفتيم و من ازش خداحافظی کردم منو بغل کرد - سال ها بود که منو این جوری بغل نکرده بود - مثل وقتی کوچیک بودم  ....

پشت سرما از پناهگاه بیرون اومد رفت روبه روي ديواره روي تخته سنگها ايستاد و ما را نگاه كرد.

من نفر اول گروه اول بودم و دو تيم ديگه هم پشت سر ما. اون سال خيلي سرحال بودم و شش طولي را تا تاقچه تراورس صعود كردم سريعترين زماني بود كه تا اون موقع رفته بودم . چيزي در حدود دو ساعت. بقدري گرم صعود بودم كه اصلا به پشت سرم توجه نداشتم . وقتي رسيديم به تاقچه تراورس ديدم كه بقيه دو تا سه طول طناب با ما فاصله دارن . يادش بخير با مجيد نشستيم تو آفتاب و منتظر بچه ها شديم.

مجيد مي گفت وقتي برگرده يه كلاس آموزش dos براي بچه هاي راهنمايي داره و من داشتم اونجا براش مي گفتم جلسه اول چي درس بده . وقت اضافي گير آورده بوديم ديگه .

تاقچه تراورس يك سكو سه متر در نيم متره روي ديواره است كه اگه ازش سنگي به پايين بياندازيم صاف 250 متر مي ره پايين تا اول يخچال از اونجا بود كه اون نقطه قرمز رو ديدم .كه ايستاده و داره ما رو نگاه مي كنه.انگار ضربان قلبش رو حس مي كردم. انگار صداي نفس هاشو مي شنيدم و صداي ذهنش

مجيد كه از سكوت من متعجب شده بود پرسيد چي شده و من فقط با دست اون نقطه رو بهش نشون دادم كه ايستاده بود و ما رو نگاه مي كرد. مجيد گفت چيزي نيست كه اون خوشحاله تو دل واپسي !!

مسير را ادامه داديم به سمت بالا . يك تيم از بچه هاي مشهد شب قبل روي ديواره خوابيده بودن و كم كم داشتند به بالا مي رسيدند. مي دونستم اگه بيدقتي كنند باران سنگه كه بريزن روي سر ما توي قسمت گربه رو دوم بودم كه بارون سنگ شروع شد.

كلي خوشحال شدم جايي كه من بودم توي قسمت فرو رفته ديواره بود و سنگها از دو متري من رد مي شدن بدون اينكه هيچ خطري داشته باشند. همون موقع باز اون نقطه قرمز را ديدم كه داره منو نگاه مي كنه.

اون كه نمي دونست من جام خوبه...

اون كه فقط ريزش را مي ديد و مي فهميدم دلش داره هزار جا مي ره

توي ذهنم مي گفتم بابا من راحتم جام خوبه نترس آروم باش آروم

و بالاخره ريزش تموم شد و باز ادامه داديم. مجبور بودم صبر كنم تا بچه هاي پشت سرم به من برسند . بنابراين توقف هام خيلي طولاني شده بود ولي چاره نبود فقط مدام بهشون مي گفتم بجنبين زود باشين. شب شد

ياد خودم در اولين صعودم از اين مسير افتاده بودم . يادش بخير . و الان چقدر راحت بودم.

وقتي رفتيم توي قيف مي دونستم ديگه بابا ما رو نمي بينه داخل قيف جاييه كه قله كم كم پيدا مي شه و دلنواز ترين چشم انداز هاي ديواره توي سايه روشن خودشون رو نشون مي دن اين قسمت ديواره را خيلي دوست دارم ولي اينبار عجله داشتم زود تر ازش صعود كنم تا به بالا برسم به جايي كه باز ما رو ببينه و دلش كمي آروم بگيره.

سه طول طناب صعود كرديم داشتيم مي رسيدم به جايي كه مي خواستم كه يهو بچه ها از پايين داد زدن نرو بالا صبر كن ما هم برسيم . اونا تازه اول قسمت ركاب خور مسير بودن. چاره نبود . روي روتا تاقچه كوچك با مجيد ايستاديم و براي اينكه از فكر بابا بيرون بيام شروع كرديم به گپ زدن .

از كتاب فيلم تئاتر از همه چيز ولي اين دل بيقرار من فقط مي خواست بره بالا و داد بزنه ما رسيديم.

دم دماي آفتاب غروب بود . هر چند راهي تا بالا نبود ولي مي خواستم توي روشني به قله برسم. به مجيد مي گفتم تقريبا بيشتر از مدتي كه صرف صعود كرديم منتظر بچه ها بوديم . اگه خودمون بوديم شش ساعته از مسير در مي اومديم ولي الان ساعت 6 غروبه هنوز اينجائيم .

ولي لذت همراهي به اين همه توقف مي ارزيد. سر و كله محمد كه پيدا شد و رسيد پيش ما به مجيد گفتم تو طناب محمد را بگير و حميد رو حمايت كن . من و محمد اين دو طول را طناب ثابت مي كشيم شما با يومار بيائيد بالا .

آفتاب فقط روي قله رو روشن كرده بود . انگار نوك قله برنگ قرمز در اومده بعد تغيير رنگ داد به طلايي و بعد شرابي .بازي رنگ آفتاب دم آفتاب غروب زيباترين بازي دنياست.

صعود كرديم . يك طول و طول بعد پامون كه رسيد اون سمت ديگه هوا تاريك شد . هوا هميشه بالاي كوه ها يهو تاريك مي شه.

عجله داشتم خودمو برسونم به قله . مي دونستم به خاطر تاريكي ديگه نمي تونه ما رو ببينه .

داشتم با  تاریکی مسابقه می دادم

روي قله چراغ قوه رو روشن كردم و تكون دادم

آهاي هي

آهاي هي

آهاي آدما ما رسيديم

 و يهو اطراف پناهگاه اون هفتصد متر پايين تر چراغوني شد. نور هاي كوچكي را مي ديدم كه تكون مي خوردن و صداهايي از تو دل تاريكي داد مي زدن

خسته نباشيد

دلم مي خواست بدونم كدوم نور اون نقطه قرمز منه همون نقطه اي كه دوستش دارم

كدوم نور اون چشمهاي مهربونه

ولي انگار همه نور ها تبديل به نقطه هاي قرمز مي شدن و همه صدا ها صداي اون بود

و همه چشم ها اون چشم

آروم شده بودم چون مي دونستم اون چشمها اون شب آروم گرفتن

 --------------------------------------------

بیست سال از اون روزها گذشته.  یادته ؟ یه خواهش ازت دارم بابا

 خوب شو لطفا - خواهش می کنم خوب شو . می دونم هر راهی آخری داره می دونم همه یه روز می رن خودت یادم دادی ولی من می خوام یکبار دیگه ببینمت. خوب شو. لطفا

... 

همین

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش ...

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش.

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک باد


صعود زمستانی دیواره علم کوه از مسیر "لهستان 48" ' 'گواهی بر شایستگی و بالندگی نسل نو و جوان و متفکر دیواره نوردی ایران است.

برایشان صعود هایی ایمن و موفقیت آمیز در آینده آرزو دارم.

بخصوص برای دوستان نا دیده ام امین معین و مهدی فرهادی.




برای رامین  شجاعی و با آروزی صبر برایش

When I go home, people ask me, "Hey Hoot, why do you do it, man? Why? You some kind of war junkie?" I won't say a goddamn word. Why? They won't understand. They won't understand why we do it. They won't understand it's about the men next to you... and that's it. That's all it is.

Black Hawk down 

برای رامین  شجاعی و با آروزی صبر برایش

قوانین نا نوشته اخلاقیات در کوهنوردی  

در کتاب کوهنوردی نوشته تونی لارنس جمله جالبی وجود دارد:

"رفتار و عملکرد ما در کوهنوردی بر مبنای مجموعه قوانین نانوشته است. "

قوانینی که جایی بصورت نوشته شده وجود ندارد, الزامی بر انجام و رعایت آن ها وجود ندارد و گاه می توانند تفسیر به رای شوند و گاه بسیار نسبی هستند , اما بصورت یک میراث در فرهنگ کوهنوردی پا گرفته و منتقل شده است.

بحث هایی نظیر اخلاقی بودن یک صعود از نظر تکنیک به کار گرفته شده در آن - درست یا غلط بودن رول کوبی - اینکه چه کسی اولین بار یک مسیر را صعود کرده و روش های  صعود در مناطق مختلف.

به عنوان مثال کوهنوردان انگلیسی به هیچ عنوان میانه ای با رول کوبی ندارند و رول کوبی را تنها در محل های تمرینی خاصی مجاز می دانند ( معادن متروکه سنگ یا Quarry) , و سبک اخلاقی در صعود مسیر های طبیعی در انگلستان ابزار گذاری است و حتی میخ کوبی را جز در موارد صعود های زمستانی و آن هم در اسکاتلند مجاز نمی دانند.

در مقابل فرانسویها پایه گذار رول کوبی مسیر ها هستند و بنا به روایتی بیشترین مسیر های رول کوبی شده دنیا در آن قرار دارند. بعنوان مثال در محدوده 150 کیلومتری اطراف شامونی که به پایتخت کوهنوردی دنیا شهرت دارد 462 منطقه (Crag) سنگنوردی Sport  است که در بعضی از آنها بیشتر از 250 مسیر وجود دارد.

از سوی دیگر در منطقه ای در مرز آلمان و بلژیک جایی وجود دارد که در آن نه تنها استفاده از پودر در صعود مسیر های طبیعی مجاز نیست بلکه استفاده از هر گونه ابزار فلزی به هر نحوی ممنوع است و تنها وسیله حمایت قرار دادن طناب هایی با یک سر گره خورد و لاخ کردن آن ها در شکاف بعنوان حمایت میانی است. درجه سختی بعضی از این مسیر ها به 7 تا 8 ( فرانسوی) می رسد!!

مسایلی همچون  درست بودن هر یک از این روش ها - چگونگی احترام گذاشتن به قوانین محلی - نحوه رفتار کوهنوردان در برخورد با افرادمحلی نحوه دست یابی به مسیرها در طی سال ها کوهنوردی به حیطه آزمون گذاشته شده مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

هر چند هیچکدام از این بحث ها هیچگاه به صورت قانون مدون درنیامده که نمی تواند در آید, اما جزئیات و روند تکامل آن  آن ثبت شده و برای استناد و بررسی در دست رس همه می باشد.

در کوهنوردی اروپا به دلیل  وجود سابقه مستند - مکتوب و دنباله دار  و انتقال درست تجربیات, این قوانین نانوشته به گونه ای شفاف در جامعه کوهنوردی مورد اجماع است . ( هر چند همواره استثناهایی وجود دارند و به یاد داشته باشیم که همیشه تضاد عاملی برای پیشرفت است)

فرهنگ کوهنوردی اروپا این امکان را به علاقه مندان می دهد که با بررسی و موشکافی در سیر  کوهنوردی با روند تکامل آن آشنا شوند و به طبع آن به مدد همین سابقه جواب بسیاری از باید و ها و نباید را بگیرند.

در پی هر حادثه در کوهنوردی از اولین صعود موفق ماتر هورن گرفته که در آن ادوارد وایمپر از فراز قله سنگ به سمت جبهه ایتالیایی که کوهنوردان ایتالیایی مشغول صعود بودند ریخت و  حادثه مرگ همراهانش بر اثر سقوط گرفته تا هر حادثه ای دیگر اتفاقات رخ داده ثبت , بررسی و منتشر می شد. 

 انجمن های کوهنوردی در میان نقش بزرگی در گرد آوری این مجموعه بی نظیر دارند. آرشیو انجمن کوهنوردی بریتانیا دارای 30 هزار جلد کتاب و گزارش و دست نوشته است و کتاب سال آن از سال 1863 هر ساله منتشر می شود.

این امر کم و بیش در بین تمامی کشورهای صاحب سبک در کوهنوردی دیده می شود - آرشیو سالنامه انجمن کوهنوردان لهستان - فرانسه و .....

این میراث غنی بعنوان پشتوانه راهنمای بسیاری از بحث ها و نتیجه گیری ها در کوهنوردی است. هر چند همانگونه که ما در کوهنوردی آزاد به انتخاب راه انتخاب همطناب وانتخاب زد مان صعوهستیم و این انتخاب به آشنایی و قضاوتو  دانش ما بر می گردد, نانوشته بودن بسیاری از بایدها و نباید ها در کوهنوردی هم این حسن را دارد که افراد آزاد به انتخاب باشند اما نه در تاریکی.

اخیرا در اواخر سال 2011 (پاییز 1390) کتاب بسیار جالبی در باره کوهنوردی و فلسفه در امریکا به چاپ رسیده که شهرت آن به اروپا نیز کشیده شود. این کتاب در حقیقت گرد آوری چندین مقاله در باره موضوعات کوهنوردی و فلسفه و اخلاقیات آن است.

نویسندگان هر مقاله هر یک جنبه هایی از موارد چالش بر انگیر حیطه اخلاقیات در کوهنوردی را مورد بحث قرار داده اند و به بسط آن پرداخته اند. به شخصه بر این باورم که ترجمه و انتشار چنین کتاب هایی در شرایط فعلی کوهنوردی ما از هر کتاب فنی و تخصصی می تواند مفید تر باشد.

 طی صحبتی که با آقای دکتر صالحی مدیر مسئول مجله کوه داشتم قرار شد کتاب را برای ایشان بفرستم و امیدوارم ترجمه کتاب در شماره های آینده مجله کوه به مرور چاپ شود.

http://climbingandphilosophy.com 


 

برای استاد عیوضی

 

فراگیری کوهنوردی فنی را مدیون چند نفر هستم. یکی از آن ها استاد محمد باقر عیوضی است. استادی که هیچگاه افتخار حضور در محضرش را نداشتم اما نوشته های او در نشریه "مانگ هلات" شرر عشق به کوهنوردی فنی را در جانم روشن کرد.

خود را همیشه وامدار ایشان می دانم و به شاگردی ایشان افتخار می کنم. شعر سلامت روایتی از زندگی ما است. روایتی تلخ اما راست , روایتی که استاد در خشت خام دید و ما در آینه ندیدیم.

برای ایشان همواره سلامتی و موفقیت آرزو دارم.

اینجا را ببنید!

........................... 

در ،

 

 

        بسته بودم

 

و به کنجی نشسته

 

           تا غم یک شکست،در خلوت،فرو دهم

 

                                                و به بازارش نکشانم

 

                                                               و پیراهن عثمانش نکنم

 

که رفیقی از راه رسید

 

و در کوبید

 

خلوت خویش شکستم

 

به صحبتش دل بستم،

 

و به شنیدن نشستم

 

که ننشسته گفت:

 

           "دوش با بزرگان ،مجلسی داشتم

 

                     و بزرگی به خنده می گفت:دیدید که چگونه بر ابراهیم تاختم

 

                     و به یک اشاره به آتشش انداختم

 

                     و به ذلتش کشاندم

 

                     و به خفتش راندم؟!"

 

گفتم:"ای رفیق غم از دلم بردی

 

             و غبار کدورت از درونم ستردی

 

اگر بار دیگر،حضور در چنان مجلسی دست داد

 

             از قول ما فلان را برگوی

 

                        که ما را سلامت ما بر باد داد، نه دنائت تو......."

 

که هرچند حربه دنائت،قوی است

 

                           و ضربه رذالت ،سخت

 

هنوز توان سلامت ما

 

                        هزار بار بیش از دنائت توست

 

و من،آتش پرستم

 

                         که خویش به چنان آتشی بستم."

 

 

   استاد محمد باقزعیوضی

 

ترانگو از رویا تا عمل

صعود موفقیت آمیز دوستانم به برج بی نام ترانگو شاد ترین خبری بود که در این چند وقت شنیدم.

صعودی که نشان داد نسل جدید دیواره نورد کشور تنها اهل رویا نیستند و بیشتر به عملی کردن آن می اندیشند.

مطمئن هستم این صعود تاثیر به سزایی در رشد کوهنوردی فنی ایران خواهد داشت. این تیم با برنامه ریزی خوب و تمرینات منظم ثابت کرد که برای انجام یک صعود در حد بالا و عالی می توان تنها به خود متکی بود.

مطمئن هستم این صعود گام اول است و اعضای این تیم به همراه دیگرانی که در آینده از آن ها الگو برداری خواهند کرد صعود های فنی زیبانری را بر روی رخ های بلند سنگی دنیا خواهند داشت.

جا دارد به شهرام عباس نژاد که خوب می دانم تا چه حد در برای راه اندازی و اجرای این برنامه وقت گذاشت و زحمت کشید تبریک بگویم.

امیدوارم او نیز در آینده ای نه چندان دور به آرزوی صعود برج بی نام جامه عمل بپوشاند.



به یاد مربی بزرگ کوهنوردی ایران فرشاد خلیلی خوشه مهر که در حادثه بهمن جاده دیزین جان باخت.  

 

روز ها ماه می شوند و ماه ها سال

و آنچه می ماند برای ما مردمان کوه یادی است از راه های رفته و گاه سودای راه های نرفته و شاید عکسی

فرق نمی کند بهانه هر چه باشد:

یاد یا نام یا عکس...

ضرب آهنگ خاطرات پرتت می کند به آن لحظه های شور و شادی و گاه غم و نفس زدن در زیر بار سنگین کوله و لرزیدن از سرما و یا پیشانی به عرق نشسته از گرمای آفتاب.

در انتهای همه راه های طولانی آنچه یاد را پر رنگ تر می کند حضور دوستانی بود که حضورشان معنی بخش بودنتان بود.

دوستانی که بسیاری از آنها در گردش این سال ها گاه نادوست شدند گاه گم شدند و گاه ماندند و گاه رفتند.

دوستی سال ها پیش گفت: با بالا رفتن سن عادت می کنی به شنیدن خبر مرگ عزیزان...

و این گفته چه سخت راست است.

غدیر آن یلی که سر به   "سر گردون به فخر می سود" ده سالی است که دیگر نیست.

باور مرگ غدیر سخت بود اما همه آن را پذیرفتند اما عباث! , اسماعیل و فرشاد ....

هنوز باورش برایم سخت است. هیچگاه نتوانستم و نخواستم در رثا یا یادشان چیزی بنویسم باورش برایم

سخت بود و هست و خواهد بود . گویا نوشتن در این باره باور بر نبودشان است.

عباث! رفت. رفتش هم مانند آمدنش و دیدارش عجیب بود. او که دوست دار خالق شاهزاده کوچک بود رفتنی همانند خالق او انتخاب کرد.

اسماعیل آن کوچک اندام بزرگ دل

اما فرشاد .....

 نامش را پیش از دیدار شنیده بودم. در اوج روزهای جنگ بود او در خدمت سربازی. می گفتند به عشق هیمالایا به سربازی رفته تا برگردد بتواند پاسپورت بگیرد و به کوه های مورد علاقه اش برود. آن زمان جزو جوان ترین صعود کنندگان دیواره علم کوه بود و از سخت کوشی و توانش بسیار یاد می شد.

بار اول سر چهار راه تهران پارس ساعت 5 صبح دیدمش . روز جمعه ای زمستانی و محل قرار برای سوار شدن به اتوبوس های شرق تهران.

قرار بود با بقیه اعضای گروه به قله آتشکوه برویم. می گفت دیشب برای مرخصی به تهران آمده و صبح هنوز خانواده را ندیده به سودای کوه راهی قرار شده بود. طبیعتا در بازار گرم سلام و تجدید خاطرات با دوستان و قدیمی ها من تازه وارد تنها به سلامی بسنده کردم.

پس این است آن فرشاد معروف. بسیار خاکی تر و اقتاده تر از آنچه می توانستم مجسم کنم بود. کوهنوردی با آن همه سابقه و این همه خاکی !!!

دیدار بعدی و آشنایی بیشتر سال بعد بود . خدمت تمام شده بود و برگشته بود با صدها ایده و انرژی. گویا دوران سربازی خلایی بود که می خواست زودتر پرش کند.

زمستان بود او جسورانه صحبت از صعود 36 ساعته خلنو کرد. کاری که با شک و تردید و انکار روبرو شد اما فرشاد می دانست از کوه و از خودش چه می خواهد. به همراه سه نفر  و صعود را انجام داد و برگشت!

خلنو که صعودش یک برنامه زمستانی سنگین در آن سال ها بود برای فرشاد فقط تمرینی بود برای آغاز. صعود زمستانی پالون گردن در ماه بعد نشان می داد فرشاد آمده تا سبک خود را پایه گذاری کند.

پیگیر این بود که برای پیشرفت یک مربی از فرانسه به ایران بیاورد طرحی که با اجرای آن مخالفت شد اما فرشاد اهل کوتاه آمدن نبود اگر نمی شد مربی آورد پس باید خودش به پیش مربی برود.

سال 1370 به همراه دو دوست به شامونی فرانسه رفت در دوره راهنمای کوهستان شرکت کرد و خوش درخشید, انقدر خوب که مربیش بعد از ده سال که من در شامونی با او ملاقات کردم فرشاد را به یاد داشت و از او به نیکی یاد می کرد.

فرشاد بسیار محتاط بودبا دقت ترین, برنامه ریز ترین و دقیق ترین کوهنوردی که تا به امروز دیده ام. سعی می کرد تا سر حد دقت همه چیز را برنامه ریزی کند از کوچک ترین جزئیات غافل نمی شد و همیشه مهم ترین اصل برای او ایمنی دیگران و خودش بود.

یادم می آید در زمستان پر برف سال 70 با فرشاد و چند تن از دوستان به دره اوسون رفته بودیم. من با یک نفر دیگر قصد صعود دیواره را داشتیم از مسیر کلاهک. دیواره در پی بارش برف بشدت یخ زده و پوشیده از برف بود. صعود ما دو نفر تا تاریکی هوا طول کشید. فرشاد تمام آنروز برنامه تمرین خود را لغو کرد و پایین دست دیواره صعود ما را تعقیب می کرد تا به پایین به سلامت فرود بیایم.

حضور فرشاد در هر برنامه ای معنی اطمینان بود یعنی کسی که می دانستی کم نمی آورد کسی که می توان به او تکیه کرد.

بلند ترین مسیری که با او در یک کرده هم طناب بودم صعود یخچال اسپیلت بود. اواخر مسیر طوفان و تگرگ دید ما را به صفر رسانده بود . اما او با شادی می خندید و صعود می کرد.

دوستی ما طی سال ها فراز و نشیب داشت گاه نزدیک و گاه دور گاه موافق و گاه مخالف اما فرشاد همواره بر این اصل باور داشت : "ما دوستی خودمان را یک شبه بدست نیاورده ایم که یک روزه از دستش بدهیم"

یادم می امد زمانی هر وقت به برنامه صعود بلندی می رفتم در بازگشت از برنامه پدرم می گفت: فرشاد زنگ زده و خبر گرفته....

زمستان 75 امیر رضا را بهمن زد و ما در کهار روزها بدنبالش بودیم وقتی از پشت بیسیم شنیدیم فرشاد آمده انگار همه توان مضاعفی برای جستجو پیدا کرده بودند.

فرشاد فرشاد بود.

اخلاق خاص خود را داشت. بسیار مهربان اما بسیار جدی. تلفیق ایندو بسیار سخت است اما او مرد کارهای سخت بود.

برای یاد گیری عطش داشت عاشق علم کوهنوردی بود وقتی می گویم عشق منظورم معنی کامل آن است حاضر بود برای فراگیری آن هر بهایی را به جان بخرد.

صدها خاطره از به یادم می آید که با مرورشان هر بار به خودم می گویم : گاهی بعضی افراد هیچگاه تکرار نمی شوند.

آخرین دیدارمان با هم یک هفته قبل از سفرم به اینسوی آب بود. 4 روز در پل خواب کلاس مربیگری درجه دو - و او از هر مربی و شاگردی قبراق تر و قوی تر. روز آخر با هم خداحافظی کردیم .

و گاه بی گاه طی این مدت خبری از او می شنیدم تا آن صبح نحس. به تهران زنگ زده بودم و داشتم در باره یک موضوع کاری صحیت می کردم مخاطبم در حین صحبت گفت: راستی خبر داری فرشاد هم مرد!! زیر بهمن!!

و به صحبت ادامه داد و من نمی شنیدم فقط گفتم قطع می کنم بعد زنگ می زنم و مخاطبم حیرت زده پشت خط ماند.

و بعد این پنجره شیشه ای بود و اخبار .....

فرشاد مرد میدان آخرین رزم خود بود. در باره چرایی این اتفاق قلم زیاد زده شده و من بر این باورم فرشاد در آن میانه تصمیمی گرفت که ممکن است هر شخصی در آن شرایط بگیرد, فرشاد در آن لحظات شوم می توانست بین زنده مانده و به کام مرگ رفتن یکی را انتخاب کند که انتخاب فرشاد از پیش معلوم بود.

او کسی نبود که شاگردی و یا دوستی را در مهلکه تنها بگذارد بارها از زبان خودش این را شنیده بودم و می دانستم این نه تنها حرف که میثاق زندگیش بود. میثاقی که با جان خود آن را پاس داشت.

سال پیش مجال سفری کوتاه به ایران را داشتم فردای روز رسیدنم جمعه صبح با دوستی مشترک به سر مزارش رفتم.

فرشاد آنجا بود - اسماعیل هم چند ردیف پایین تر . دنیاهایی از عشق از دوستی از شور و از خوبی و مهربانی برای همیشه آنجا آرام گرفته بودند.

دیگر جایی برای این نبود که خودم بگویم خیال است , خیال جامه واقعیت به تن داشت سیاه همرنگ سنگ در برابر من

به سنگی که بر مزار نهاده شده بود و نامش را بر خود داشت نگاه می گردم  و انگار یاد صدها خاطره در ذهنم می پیچید صدها خنده صدها حرف صدها گفته و ناگفته

.........................

تقریبا به انتهای یخچال  رسیده بودیم مه سطح یخچال را پوشانده بود  و تنها نشانه مسیر ر د طنابی بود که در میان مه گم می شد

یک آن نیش جلوی کرامپونم در رفت و نشد خودم را نگاه دارم پرت شدم رو به عقب و انگار زمین داشت من را به طرف خود می کشید اضافه طناب کشیده شد و تا کشش طناب سقوط من را مهار کند  چند لحظه ای طول کشید چند لحظه به اندازه ابدیت بی اختیار فریاد زدم.....

مه کنار رفت و تنها صورت خندان فرشاد را بیاد دارم که می گفت : بیا بالا آفرین تمومه. 

و دو طول بعد دو نفری در آن تکه یخ کوچک بالای یخچال اسپیلت نشسته بودیم سر خوش از اتمام صعود و او با مهربانی همانند برادری به من می گفت : دیدی تموم شد.

 توي اون دنياي يخ زده که فقط سنگ بود و يخ کنار يه سنگ يه وجب خاک بود که نمي دونم چه جوري اومده بود اونجا

و روي اون سه تا دونه گل ادل وايز در اومده بود .

 

من دشت هاي پر از گل زياد ديدم يا جنگل هاي سرسبز ولي اون سه تا گل يه چيز ديگه بودن .

توي اون تگرگ و سرما و يخ و سنگ آروم ايستاده بودن و انگار مي دونستن ما داريم مي آئيم . اونجا بودن که به ما خسته نباشيد بگن . انگار اونجا با ما ميعاد داشتند و صبور منتظر ما بودن تا روح ما رو آروم کنن. روي يک وجب خاک دنيايي براي خودشون داشتند.

 

 ......................................

 از دوستی ها تنها یاد است که می ماند. یادی که گاه با بغضی در گلو خفه می شود. اما حلاوتش زندگی را معنی می کند.

بخواب دوست من بخواب امیدوارم روحت همانند آن گل های ادلوایز آرام گرفته باشد.

صعودهایت تمام شد اما یادت همیشه با ما است...

همین