برای استاد عیوضی

 

فراگیری کوهنوردی فنی را مدیون چند نفر هستم. یکی از آن ها استاد محمد باقر عیوضی است. استادی که هیچگاه افتخار حضور در محضرش را نداشتم اما نوشته های او در نشریه "مانگ هلات" شرر عشق به کوهنوردی فنی را در جانم روشن کرد.

خود را همیشه وامدار ایشان می دانم و به شاگردی ایشان افتخار می کنم. شعر سلامت روایتی از زندگی ما است. روایتی تلخ اما راست , روایتی که استاد در خشت خام دید و ما در آینه ندیدیم.

برای ایشان همواره سلامتی و موفقیت آرزو دارم.

اینجا را ببنید!

........................... 

در ،

 

 

        بسته بودم

 

و به کنجی نشسته

 

           تا غم یک شکست،در خلوت،فرو دهم

 

                                                و به بازارش نکشانم

 

                                                               و پیراهن عثمانش نکنم

 

که رفیقی از راه رسید

 

و در کوبید

 

خلوت خویش شکستم

 

به صحبتش دل بستم،

 

و به شنیدن نشستم

 

که ننشسته گفت:

 

           "دوش با بزرگان ،مجلسی داشتم

 

                     و بزرگی به خنده می گفت:دیدید که چگونه بر ابراهیم تاختم

 

                     و به یک اشاره به آتشش انداختم

 

                     و به ذلتش کشاندم

 

                     و به خفتش راندم؟!"

 

گفتم:"ای رفیق غم از دلم بردی

 

             و غبار کدورت از درونم ستردی

 

اگر بار دیگر،حضور در چنان مجلسی دست داد

 

             از قول ما فلان را برگوی

 

                        که ما را سلامت ما بر باد داد، نه دنائت تو......."

 

که هرچند حربه دنائت،قوی است

 

                           و ضربه رذالت ،سخت

 

هنوز توان سلامت ما

 

                        هزار بار بیش از دنائت توست

 

و من،آتش پرستم

 

                         که خویش به چنان آتشی بستم."

 

 

   استاد محمد باقزعیوضی

 

ترانگو از رویا تا عمل

صعود موفقیت آمیز دوستانم به برج بی نام ترانگو شاد ترین خبری بود که در این چند وقت شنیدم.

صعودی که نشان داد نسل جدید دیواره نورد کشور تنها اهل رویا نیستند و بیشتر به عملی کردن آن می اندیشند.

مطمئن هستم این صعود تاثیر به سزایی در رشد کوهنوردی فنی ایران خواهد داشت. این تیم با برنامه ریزی خوب و تمرینات منظم ثابت کرد که برای انجام یک صعود در حد بالا و عالی می توان تنها به خود متکی بود.

مطمئن هستم این صعود گام اول است و اعضای این تیم به همراه دیگرانی که در آینده از آن ها الگو برداری خواهند کرد صعود های فنی زیبانری را بر روی رخ های بلند سنگی دنیا خواهند داشت.

جا دارد به شهرام عباس نژاد که خوب می دانم تا چه حد در برای راه اندازی و اجرای این برنامه وقت گذاشت و زحمت کشید تبریک بگویم.

امیدوارم او نیز در آینده ای نه چندان دور به آرزوی صعود برج بی نام جامه عمل بپوشاند.



به یاد مربی بزرگ کوهنوردی ایران فرشاد خلیلی خوشه مهر که در حادثه بهمن جاده دیزین جان باخت.  

 

روز ها ماه می شوند و ماه ها سال

و آنچه می ماند برای ما مردمان کوه یادی است از راه های رفته و گاه سودای راه های نرفته و شاید عکسی

فرق نمی کند بهانه هر چه باشد:

یاد یا نام یا عکس...

ضرب آهنگ خاطرات پرتت می کند به آن لحظه های شور و شادی و گاه غم و نفس زدن در زیر بار سنگین کوله و لرزیدن از سرما و یا پیشانی به عرق نشسته از گرمای آفتاب.

در انتهای همه راه های طولانی آنچه یاد را پر رنگ تر می کند حضور دوستانی بود که حضورشان معنی بخش بودنتان بود.

دوستانی که بسیاری از آنها در گردش این سال ها گاه نادوست شدند گاه گم شدند و گاه ماندند و گاه رفتند.

دوستی سال ها پیش گفت: با بالا رفتن سن عادت می کنی به شنیدن خبر مرگ عزیزان...

و این گفته چه سخت راست است.

غدیر آن یلی که سر به   "سر گردون به فخر می سود" ده سالی است که دیگر نیست.

باور مرگ غدیر سخت بود اما همه آن را پذیرفتند اما عباث! , اسماعیل و فرشاد ....

هنوز باورش برایم سخت است. هیچگاه نتوانستم و نخواستم در رثا یا یادشان چیزی بنویسم باورش برایم

سخت بود و هست و خواهد بود . گویا نوشتن در این باره باور بر نبودشان است.

عباث! رفت. رفتش هم مانند آمدنش و دیدارش عجیب بود. او که دوست دار خالق شاهزاده کوچک بود رفتنی همانند خالق او انتخاب کرد.

اسماعیل آن کوچک اندام بزرگ دل

اما فرشاد .....

 نامش را پیش از دیدار شنیده بودم. در اوج روزهای جنگ بود او در خدمت سربازی. می گفتند به عشق هیمالایا به سربازی رفته تا برگردد بتواند پاسپورت بگیرد و به کوه های مورد علاقه اش برود. آن زمان جزو جوان ترین صعود کنندگان دیواره علم کوه بود و از سخت کوشی و توانش بسیار یاد می شد.

بار اول سر چهار راه تهران پارس ساعت 5 صبح دیدمش . روز جمعه ای زمستانی و محل قرار برای سوار شدن به اتوبوس های شرق تهران.

قرار بود با بقیه اعضای گروه به قله آتشکوه برویم. می گفت دیشب برای مرخصی به تهران آمده و صبح هنوز خانواده را ندیده به سودای کوه راهی قرار شده بود. طبیعتا در بازار گرم سلام و تجدید خاطرات با دوستان و قدیمی ها من تازه وارد تنها به سلامی بسنده کردم.

پس این است آن فرشاد معروف. بسیار خاکی تر و اقتاده تر از آنچه می توانستم مجسم کنم بود. کوهنوردی با آن همه سابقه و این همه خاکی !!!

دیدار بعدی و آشنایی بیشتر سال بعد بود . خدمت تمام شده بود و برگشته بود با صدها ایده و انرژی. گویا دوران سربازی خلایی بود که می خواست زودتر پرش کند.

زمستان بود او جسورانه صحبت از صعود 36 ساعته خلنو کرد. کاری که با شک و تردید و انکار روبرو شد اما فرشاد می دانست از کوه و از خودش چه می خواهد. به همراه سه نفر  و صعود را انجام داد و برگشت!

خلنو که صعودش یک برنامه زمستانی سنگین در آن سال ها بود برای فرشاد فقط تمرینی بود برای آغاز. صعود زمستانی پالون گردن در ماه بعد نشان می داد فرشاد آمده تا سبک خود را پایه گذاری کند.

پیگیر این بود که برای پیشرفت یک مربی از فرانسه به ایران بیاورد طرحی که با اجرای آن مخالفت شد اما فرشاد اهل کوتاه آمدن نبود اگر نمی شد مربی آورد پس باید خودش به پیش مربی برود.

سال 1370 به همراه دو دوست به شامونی فرانسه رفت در دوره راهنمای کوهستان شرکت کرد و خوش درخشید, انقدر خوب که مربیش بعد از ده سال که من در شامونی با او ملاقات کردم فرشاد را به یاد داشت و از او به نیکی یاد می کرد.

فرشاد بسیار محتاط بودبا دقت ترین, برنامه ریز ترین و دقیق ترین کوهنوردی که تا به امروز دیده ام. سعی می کرد تا سر حد دقت همه چیز را برنامه ریزی کند از کوچک ترین جزئیات غافل نمی شد و همیشه مهم ترین اصل برای او ایمنی دیگران و خودش بود.

یادم می آید در زمستان پر برف سال 70 با فرشاد و چند تن از دوستان به دره اوسون رفته بودیم. من با یک نفر دیگر قصد صعود دیواره را داشتیم از مسیر کلاهک. دیواره در پی بارش برف بشدت یخ زده و پوشیده از برف بود. صعود ما دو نفر تا تاریکی هوا طول کشید. فرشاد تمام آنروز برنامه تمرین خود را لغو کرد و پایین دست دیواره صعود ما را تعقیب می کرد تا به پایین به سلامت فرود بیایم.

حضور فرشاد در هر برنامه ای معنی اطمینان بود یعنی کسی که می دانستی کم نمی آورد کسی که می توان به او تکیه کرد.

بلند ترین مسیری که با او در یک کرده هم طناب بودم صعود یخچال اسپیلت بود. اواخر مسیر طوفان و تگرگ دید ما را به صفر رسانده بود . اما او با شادی می خندید و صعود می کرد.

دوستی ما طی سال ها فراز و نشیب داشت گاه نزدیک و گاه دور گاه موافق و گاه مخالف اما فرشاد همواره بر این اصل باور داشت : "ما دوستی خودمان را یک شبه بدست نیاورده ایم که یک روزه از دستش بدهیم"

یادم می امد زمانی هر وقت به برنامه صعود بلندی می رفتم در بازگشت از برنامه پدرم می گفت: فرشاد زنگ زده و خبر گرفته....

زمستان 75 امیر رضا را بهمن زد و ما در کهار روزها بدنبالش بودیم وقتی از پشت بیسیم شنیدیم فرشاد آمده انگار همه توان مضاعفی برای جستجو پیدا کرده بودند.

فرشاد فرشاد بود.

اخلاق خاص خود را داشت. بسیار مهربان اما بسیار جدی. تلفیق ایندو بسیار سخت است اما او مرد کارهای سخت بود.

برای یاد گیری عطش داشت عاشق علم کوهنوردی بود وقتی می گویم عشق منظورم معنی کامل آن است حاضر بود برای فراگیری آن هر بهایی را به جان بخرد.

صدها خاطره از به یادم می آید که با مرورشان هر بار به خودم می گویم : گاهی بعضی افراد هیچگاه تکرار نمی شوند.

آخرین دیدارمان با هم یک هفته قبل از سفرم به اینسوی آب بود. 4 روز در پل خواب کلاس مربیگری درجه دو - و او از هر مربی و شاگردی قبراق تر و قوی تر. روز آخر با هم خداحافظی کردیم .

و گاه بی گاه طی این مدت خبری از او می شنیدم تا آن صبح نحس. به تهران زنگ زده بودم و داشتم در باره یک موضوع کاری صحیت می کردم مخاطبم در حین صحبت گفت: راستی خبر داری فرشاد هم مرد!! زیر بهمن!!

و به صحبت ادامه داد و من نمی شنیدم فقط گفتم قطع می کنم بعد زنگ می زنم و مخاطبم حیرت زده پشت خط ماند.

و بعد این پنجره شیشه ای بود و اخبار .....

فرشاد مرد میدان آخرین رزم خود بود. در باره چرایی این اتفاق قلم زیاد زده شده و من بر این باورم فرشاد در آن میانه تصمیمی گرفت که ممکن است هر شخصی در آن شرایط بگیرد, فرشاد در آن لحظات شوم می توانست بین زنده مانده و به کام مرگ رفتن یکی را انتخاب کند که انتخاب فرشاد از پیش معلوم بود.

او کسی نبود که شاگردی و یا دوستی را در مهلکه تنها بگذارد بارها از زبان خودش این را شنیده بودم و می دانستم این نه تنها حرف که میثاق زندگیش بود. میثاقی که با جان خود آن را پاس داشت.

سال پیش مجال سفری کوتاه به ایران را داشتم فردای روز رسیدنم جمعه صبح با دوستی مشترک به سر مزارش رفتم.

فرشاد آنجا بود - اسماعیل هم چند ردیف پایین تر . دنیاهایی از عشق از دوستی از شور و از خوبی و مهربانی برای همیشه آنجا آرام گرفته بودند.

دیگر جایی برای این نبود که خودم بگویم خیال است , خیال جامه واقعیت به تن داشت سیاه همرنگ سنگ در برابر من

به سنگی که بر مزار نهاده شده بود و نامش را بر خود داشت نگاه می گردم  و انگار یاد صدها خاطره در ذهنم می پیچید صدها خنده صدها حرف صدها گفته و ناگفته

.........................

تقریبا به انتهای یخچال  رسیده بودیم مه سطح یخچال را پوشانده بود  و تنها نشانه مسیر ر د طنابی بود که در میان مه گم می شد

یک آن نیش جلوی کرامپونم در رفت و نشد خودم را نگاه دارم پرت شدم رو به عقب و انگار زمین داشت من را به طرف خود می کشید اضافه طناب کشیده شد و تا کشش طناب سقوط من را مهار کند  چند لحظه ای طول کشید چند لحظه به اندازه ابدیت بی اختیار فریاد زدم.....

مه کنار رفت و تنها صورت خندان فرشاد را بیاد دارم که می گفت : بیا بالا آفرین تمومه. 

و دو طول بعد دو نفری در آن تکه یخ کوچک بالای یخچال اسپیلت نشسته بودیم سر خوش از اتمام صعود و او با مهربانی همانند برادری به من می گفت : دیدی تموم شد.

 توي اون دنياي يخ زده که فقط سنگ بود و يخ کنار يه سنگ يه وجب خاک بود که نمي دونم چه جوري اومده بود اونجا

و روي اون سه تا دونه گل ادل وايز در اومده بود .

 

من دشت هاي پر از گل زياد ديدم يا جنگل هاي سرسبز ولي اون سه تا گل يه چيز ديگه بودن .

توي اون تگرگ و سرما و يخ و سنگ آروم ايستاده بودن و انگار مي دونستن ما داريم مي آئيم . اونجا بودن که به ما خسته نباشيد بگن . انگار اونجا با ما ميعاد داشتند و صبور منتظر ما بودن تا روح ما رو آروم کنن. روي يک وجب خاک دنيايي براي خودشون داشتند.

 

 ......................................

 از دوستی ها تنها یاد است که می ماند. یادی که گاه با بغضی در گلو خفه می شود. اما حلاوتش زندگی را معنی می کند.

بخواب دوست من بخواب امیدوارم روحت همانند آن گل های ادلوایز آرام گرفته باشد.

صعودهایت تمام شد اما یادت همیشه با ما است...

همین

 

 

گاهی چه زود دیر می شود  

های های

گاهی چه زود دیر می شه!

عین اله یک سال شد؟! رفتی و حسرتش بدلم موند که برگردم بیام ببینمت. 

حسرت خوردن  چایی از اون قوری دود گرفته رو به دلم گذاشتی.

همیشه به خودم قول می دادم بالاخره یه سال بر می گردم ودوباره  تا علم چال با هم می ریم بالا.

بریم بالا  و تو برام حرف می زنی و می گی : پارسا امان از روزگار....

باورم نمی شه . حالا  باید آرزو کنم یه روز بیام تا رودبارک و بیام سر خاکت.

های های

گاهی چه زود دیر می شود

هر چند, عین اله تو نرفتی! 

تو هستی , همیشه تا علم کوه هست...

تک تک سنگریزه های مسیر علم کوه یادگار قدم های تو رو بر سینه دارن .

صدای تو توی کنگلک ها و لیزونک ها توی پاتخت و توی علم چال برای همیشه با باد یکی شده ...

 فقط باید گوش داد

گوش داد و شنید...

روحت شاد دوست من

روحت شاد که لایق نام دوست بودی و آیینه بی خش صفا و صداقت

جاده ها با خاطره قدم هاي تو بيدار مي مانند 
كه روز را پيشباز مي رفتي، 
هرچند 
سپيده 
تو را 
از آن پيشتر دميد 
كه خروسان 

بانگ سحر كنند * *

 --------------------------

* عین اله ربیعی پور یاور همیشگی کوهنوردان در رودبارک که دی ماه 1389 از بین ما رفت.

** شاملو 

بعد از ده سال ...

چند وقتیست که دارم نوشته های قدیمی "اخترک ب 612 کجاست ؟" و "کوه ها و آدم ها " را به این وبلاگ منتقل می کنم.

امروز که تقریبا این کار تمام شد متوجه موضوعی شدم هر چند دیر....

اولین نوشته وبلاگ "اخترک ب 612کجاست ؟" در آبان 1380 در فضای مجازی آن روزگار و در بلاگ اسپات نوشته شد. 

ده سال پیش ....

ده سال پیش زمانی که واژه وبلاگ ناشناس بود و حسین درخشان با انتشار مقاله ای در وب سایت خودش برای اولین بار آن را در جامعه فارسی زبان اینترنت معرفی کرد. 

در معرفی "اخترک ب 612 کجاست ؟" نوشتم:

 نام اين کوته نوشت ها از داستان جاوداني شاهزاده کوچولو به عاريت گرفته شده است .

اخترک B612  براي همه ما جزيره آرامشي است که زماني خودخواسته از آن کوچيده ايم تا به دنبال پاسخ زندگيمان بگرديم در صورتيکه پاسخ همواره در بــراير ديده گان ما قرار دارد چه در آن اخترک باشيم چه نباشيم .

 

اما براي ديدن آن بايد با چشم دل ديد .کاري که از عهده آدم بزرگ ها بر نمي آيد. در اينجا کوته نوشته هاي ادواري و پراکنده من جمع آوري خواهد شد کوته نوشته هايي ييشتر با مضمون کــــوه و انـــسان و گاهـــي در باره روزمره گي هايم و آنچه مي بينم و آنچه که گاه   نمي خواهم ببنم.

 

نوشتن نوعي تمرين و ورزش ذهني برايم محسوب مي شود. نوعي آرامش در هياهوي زندگي روزمره . نوعي تمرکز که سخت به آن دل بسته ام .

 

یادش به خیر تعداد کل وبلاگ ها در آن زمان به بیست هم نمی رسید . و زبان فارسی در اینترنت جایی نداشت.

زمان زمان اتصال با مودم های 36 KB  بود و فونت تاهوما که معجزه ای بود در فارسی نویسی.

در همان جمع اولیه وبلاگ نویسان تا جایی که یادم هست چند کوهنویس حضور داشتند. که کمی تا حدی از کوه می نوشتند.

امروز بعد از ده سال تعداد وبلاگ های حوزه کوهنوردی فارسی زبان  از صد نیز گذشته باشند و نویسندگان تمام آن ها هر کدام بنا به سلیقه خود کم یا زیاد و هر کدام به روشی از خود و دلمشغولی های خود در این خانه های شیشه ای می نویسند.

هر چندنوشتن کار سختی است و خط ظریفی است بین آزادی و هرج و مرج مثل وقتی که بر روی خط الرس با نقاب های برفی گام بر می داریم یک گام اشتباه به معنی فرق زندگی و نیستی است....

زیبایی وبلاگ نویسی در آزادی آن است. خودت هستی و نوشته هایی که دوست داری به اشتراک بگذاریشان. نه اجباری در آن است و نه باز خواستی.

خودت هستی و ارزشی که برای نوشتارت قائل هستی, خودت هستی و آزادی در نوشتن. خودت هستی و حق انتخاب در گفتن ....

همانطور که در کوه آزادیم

آزاد در انتخاب راه 

آزاد در انتخاب همراه 

و آزاد در قبول مسئولیت گامی که برداشتیم


همین


گریز از واقعیت به بهانه نرد عشق انداختن با مرگ

 

می خواستم  عنوان " نرد عشق انداختن با مرگ " را برای این نوشتار انتخاب کنم اما منصرف شدم و بهتر دیدم آن را تغییر دهم به گریز از واقعیت به بهانه نرد عشق باختن با مرگ .

 

هر چند انتخاب ناخودآگاه چنین عنوانی برای این متن نوعی شاهدی است بر آنچه قصد نوشتن آن را دارم.  
 
یک بار نوشته بودم کوهنوردی ما در دوران گذار است . گذار نه از سنت به مدرینیه که به ناخودآگاه به ذهن می آید که در حال گذار از باورهای خاص ذهنی خود ساخته مختص ایرانی  به  معنی حقیقی کوهنوردی و آن چه که هست.
 
دوست ندارم نام آن را مشکل بگذارم اما واقعیتی که طیف وسیعی از جامعه کوهنوردی ما با آن رودر رو است و ناخودآگاه سعی در کتمان آن دارد تعریف و تلقی خاص ما از کوهنوردی است.
 
ما کوهنوردی را ما به عرفان گره زده ایم  و از کوه جایگاهی برای شهود و اشراق ساخته ایم . کوهنورد را سالک راه حق می دانیم و گام های او را سلوک در مسیر تعالی!
 
چنان در باره کوهنورد سخن می گوییم که گویا  انسان کامل به شهود رسیده را یافته ایم گویا کوهنوردی راه شیوه رسیدن به حقیقت مطلق است.
 
مرگ در کوه را بزرگ و متعالی می دانیم آن را شهادت معنی کرده ایم و گویی تنها خالصان و پاکان  استحقاق آن را دارند! و برای کوهنورد جان باخته در کوهستان کمتر از عنوان شهید قایل نیستیم. 
 
و چون عناوینی چون مقدس و و منزه و پاک و شهید در ناخودآگاه ذهن ما هماره مطلقند و بی خش هیچگاه حاضر به نقد آن ها نیز نیستیم.
 
اما براستی کوهنوردی چنین است؟ کوهنوردی ورزشی – اگر آن را ورزش قبول کنیم – است که از آنسوی آب ها به ایران آمده در حدود 70 سال پیش  و  امیدوارم داستان سرایی امثال  مرحوم ذبیح اله منصوری در کتاب هایی مانند خداوند الموت را ملاک قرار ندهیم که سنگنوردی را ابداع ایرانیان می داند ( و این خود هم به نوعی انعکاس دهنده علاقه ما در انتساب همه چیز به خودمان است !).
 
در دو کشور انگلستان و فرانسه که می توان با استناد به منابع مستدل و مکتوب آن ها را خاستگاه کوهنوردی نامید به هیچ عنوان شاهد  چنین عرفان زدگی و دیدگاهی از  کوهنوردی نیستیم.
 
تفاوت ما با آن در کوهنوردی از اولین گام است. ما کوهستان را در قدم اول مظهر صلابت و انسان سازی می دانیم و کوهنوردی را ورزشی متعالی و آنچه که به درستی تعریف نشده ماهیت اصلی فعالیتی است که آن را کوهنوردی می دانیم. 
 
و از طرفی چون عادت داریم به حرف زدن در لفافه و نهایت هشدار ما در باره خطرات کوهنوردی چنین است:

 

 کوهستان خالی از خطر نیست با آموزش تمرین احتیاط و خودداری از غرور بیجا احتمال بروز حادثه را حداقل برسانیم.

 

اما آن ها چنین می گویند:

 

 
The BMC Participation Statement says that: The BMC recognises that climbing and mountaineering are activities with a danger of personal injury or death. Participants in these activities should be aware of and accept these risks and be responsible for their own actions

 

 

 
هدف اصلی این نوشتار بحث بر سر بکار بردن و یا نبردن واژه مرگ نیست بحث اصلی کنکاش  در باره ذات این فعالیت و قبول مسئولیت در باره تبعات آن است.

 

توضیح این که چرا به کوه می رویم کار سختی است. چه برای کوهنوردان چه برای غیر کوهنوردان . شاید سخت بودن توصیف آن برای ما کوهنوردان ایرانی باعث شده که رگه های عرفان زدگی را در توصیفات خود از این فعالیت وارد کنیم.

 
شاید این امر بر گردد به فرهنگ نهفته در جامعه ما در بیان در لفافه همه چیز و گریز از بیان صریح مکنونات ذهنی.
 
اما کوهنوردان غربی هر چند به سخت بودن توصیف این چرایی اذعان دارند اما با نگرشی منطقی به آن توانسته اند از سقوط به ورطه احساسات به خوبی دوری جویند.
 
سیمون مورو کوهنورد ایتالیایی که در چند ساله اخیر توانسه با انجام موفقیت آمیز سه صعود زمسنانی بر روی هشت هزار متری ها که یکی از آن ها بر روی گاشر بروم دو ( اولین هشت هزار متری صعود شده در قره قوروم در زمستان) برای خود در جامعه کوهنوردی آوازه ای کسب کند در مصاحبه ای چنین می گوید:
 
من از 100 متری قله براد پیک در زمستان در هوای خوب برگشتم. چرا؟ 
چون ساعت 4 عصر بود و در زمستان ساعت 5 هوا تاریک می شد! من می توانستم به قله برسم . و مطمئن بودم با رسیدن به آن وارد تاریخ می شوم. اما برای من مهم این بود که آیا خود من جایی در آن تاریخ دارم و آیا زنده می مانم که از آن لذت ببرم! 
بنابراین برگشتم و با عقلم صعود کردم و نه با قلبم!!
 
صعود منطقی و مسئولانه چیزی است که در دنیای کوهنوردی امروز جایگاه ویژه ای دارد. دوران تب فتوحات و افتخارات کاذب  سال ها است که به پایان رسیده است.
 
ایستادن بر فراز هیچ بلندیی دیگر افتخار ملی نیست غرور برانگیز و مایه سربلندی یک ملت شمرده نمی شود.
 
 می خواهد آن بلندی فراز اورست باشد یا هر کوه دیگری و از هر مسیری. کوهنوردی فعالیتی است شخصی که بنا به انتخاب شخص و تنها در پاسخ به دلمشغولی های او صورت می گیرد. در جامعه امروزی کسانی که به دنبال کسب شهرت یا نام هستند می توانند آن را در سایر ورزش ها بیایند اما اگر شخصی به واسطه صعود هایش به کوه ها انتظار داشته باشد مطرح معروف و مهم شود می توان گفت دیدگاه غلطی دارد.
 
کوهنوردی یک انتخاب است انتخابی شخصی . فدا کردن زندگی شخصی و ریختن آن به پای کوهنوردی ( هر چند با عقل سلیم سازگار نیست) اما می تواند نشانه اشتیاق فرد و انتخاب شخصی او باشد که در جای خود محترم است. 
 
نمی توان به آن فرد خرده گرفته که چرا چنین کرده و نمی توان از دیگران انتظار داشت که چرا چنین نکرده اند . اما نکته مهم و فراموش شده در این جا حد قبول ریسک است.
 
وقتی قلب به جای مغز تصمیم می گیرد وقتی هدف در کوهنوردی آن چنان بزرگ می شود که شخص حاضر به واقع بینی نیست اینجاست که دیدگاه عرفان زده نسبت به کوهنوردی و ارج نهادن به فنا در معشوق ( کوه ) به میدان می آید و دلیلی می شود بر پذیرش خطر بر چشم بستن بر توانایی ها و محملی می شود برای قبول مرگ در کوه!!
 
در چنین حالتی کوهنورد با چشم بستن بر واقعیت تا مرحله ای ورای توان خود پیش می رود دچار ناتوانی می شود و کشته می شود و جامعه ما به جای نقد منطقی رفتارهای او به او لقب شهید کوهستان می دهد او را بزرگ و منزه می کند اشتباهاتش را پنهان می کند و میدان را برای قربانی بعدی آماده می کند.
 
ندیدن و قبول نکردن اشتباهات فردی قربانیان – ندیدن و قبول نکردن اشتباهات تیمی- عدم  نبود شفافیت در حوادث و نبود  و یا بهتر بگویم کنار کشیدن کارشناسان بیطرف باعث می شود شاهد بروز سلسه ای از حوادث در کوه های بلند و کوتاه باشیم که درصد بالایی از آن ها به خاطر تب قله و عدم رعایت بدیهیات کوهنوردی است.
 

 

و این قصه  همواره مکرر  است .....

امسال شیرزاد و  بیان چه می کنند؟

 

سردآب رود بعد از سال ها به خروش آمد و حریم خود را باز پس گرفت.

 

سیل چیز خوبی نیست. خرابی دارد و مشکلات. این را همه پایین دست نشین های کوه خوب می دانند. حکایت سیل و رودبارک هم حکایت کهنه ای است. هم سن و سال های من خوب به یاد دارند سیلی که از دره پشت ساختمان به نسبت تازه ساز آن روزهای فدراسیون  کوهنوردی در سال 64 آمد چگونه تمام ساختمان و حیاط آن را پر از گ و لای کرد.

 

هر چند آن سال ها راه ماشین رو تا اول شیلات بود و بعد جنگل بود و راه کوهی تا درویش و یاد درویش به خیر که نهیب می زد هی  جوون ها دیر راه افتادید که آلان رسیده اید اینجا؟ کی خواهید برسید سرچال پس؟

 

کارشناسی علت سیل را باید سپرد به دست کاردان آن که شاید تنها یک نفر باشد او که سال ها است دل به عشق علم کوه و یخچال های آن داده اما افسوس آن را می شود خورد با شنیدن اخباری مانند این که مشابه چنین حالتی در فرانسه هم در کوه های مون بلان بود و مقامات محلی با تدبیر و  پمپ کردن آب ذخیره شده در زیر یخچال از بروز حادثه جلوگیری کردند!

 

هرچند می شود  مطمئن بود تا صد سال آینده در خاک ما از این دست اخبار وحرف  پیشگیری نخواهیم شنید وآنچه هست سیل است و قحطی و تخریب و تاسف از آنچه شد و می شد نشود!!

 

دوستان پایگاه اینترنتی کوهنوردان کلاردشت  با تلاشی در خور سعی در اطلاع رسانی دقیق از این حادثه را داشتند اما سیل رودبارک در  بین  اخبار گوناگون چندان نمود پیدا نکرد. گویا خبر سیل و قحطی و تخریب چنان عادی شده که توجه خاصی را جز بر آنان که با آن در گیرند را بر نمی انگیزند. 

مابین همه مشکلات و سختی ها من نمی دانم چرا سخت نگرانم برای شیرزاد و بیان. عین اله که رفت و جای او هم خالی اما فصل کار برای شیرزداد و بیان همین دو سه ماه تابستان است  تا توشه ای برای پاییز و زمستان خود جمع کنند. سیل راه آن بالا ها را خراب کرده گویا اراده ای هم برای بازسازی آن فعلا نیست.

 

تا راه باز شود فصل تمام است و شیرزداد و بیان می مانند و  دست خالی.

 

کسی به فکر آن ها  هست؟

 

کوهنوردان درست یا غلط شهره اند که یاران خود را در کوه تنها نمی گذارند. این دو نفر یار همه ما در برنامه های علم کوه بودند آیا ما هم به فکر آن ها هستیم در این روزهای سخت؟؟

 

نمی دانم ..

 

همین!

 

پ. ن : در این روزهای بد خبر همین خبر های  خوب کوچک هم  غیمتی است !http://kalahoo.blogfa.com/post-358.aspx

گقتگو

 
این متن حاصل پرسش و پاسخ قلمی من با نویسنده وبلاگ کوهستان است - ونویسنده محترم وبلاگ آقای رامیار لطف کردند و پاسخ  پرسش های من را با صبر و حوصله بسیار دادند. 

 

من از فضای کوهنوردی ایران هم دور هستم و هم نزدیک به آن . تقریبا وبلاگ های کوهنوردی را  روزانه می خوانم و از این را ه در در جریان اخبار آن قرار می گیرم. اما این رابطه جامع نیست و محدودیت های خاص خود درا دارد.

 

چند وقتی است که در باره دیدگاه های کوهنوردی ایران بخصوص مسائل آموزشی آن برایم سئوالاتی پیش آمده است  و خواندن پست یاد شده باعث شد که بخواهم بخشی از سئوالات خودم را مطرح کنم.

 

باید از آقای رامیار به خاطر وقت و زمانی که برای پاسخ  صرف نمودند بسیار تشکر کنم و همچنین آقای نفاقی که نظرات خود را بیان نمودند ( هر چند نظرات ایشان در باره نقش فدراسیون کوهنوردی بود هیچ ربط مستقیمی به مبحث و سئوالات من نداشت.)

 

........................................

جناب آقای رامیار دوست نادیده

 من از خوانندگان وب لاگ شما هستم. به عقاید و احساس مسئولیت شما نسبت به مسائل پیرامونی بسیار احترام می گذارم.

برای من باوری شکل گرفته که شاید درست نباشد و به همین خاطر آن مایلم گفتگویی با شما داشته باشم .

موردی که امروزه بیشتر در فضای کوهنویسی  مجازی شاهد آن هستم کلی گویی و تکرار  کلمات کلیشه ای است که شاید – و تاکید می کنم شاید – نویسنده آن هیچگاه به مفهوم اصلی آن ها فکر نکرده و تعریف خاصی از آن در ذهن ندارد.

به عنوان مثال گزاره های زیر از پاراگراف سوم و چهارم نوشتار شما در باره نقش و جایگاه فدراسیون نقل شده:

توسعه ی کوهنوردی

 مسائل راهبردی

آموزش و مباحث مدرن روز 

شرایط رشد کوهنوردی

حرکت های نوین و ارزشمند

اینگونه طرح درسها.... از لحاظ فنی دارای اشکالات زیاد.....

مسائل راهبردی و اموزشی

من بعنوان خواننده وبلاگ شما بسیار مایلم بدانم تعریف شما از هر یک از گزاره های بالا چیست؟ ( من به این ایده احترام می گزارم که منتقد نقد می کند و نباید الزاما راه حل ارائه دهد ) اما آشنایی با بنیاد های فکری منتقد شاید حق خواننده باشد.

در اینجا قصد دفاع از عملکرد فدراسیون کوهنوردی نیست و امیدوارم چنین شبهه ای به خاطر  همکاری  من در گذشته با کمیته آموزش فدراسیون کوهنوردی در سال های پیش بوجود نیاید.

عنوان یک عضو جامعه کوهنودری ایران مایلم بیشتر با اندیشه قلم بدستان این وادی آشنا شوم.

طبیعتا موافقت شما می تواند (شاید) سر آغاز یک بحث سازنده برای تببین دیدگاه ها در این حیطه باشد.

با احترام و دوستی

 

 ............

رامیار:

درود بر شما جناب پارسایی 
با اینکه اصل موضوع مطرح شده بر سر نوع تفکر و عمل فدراسیون در خوصوص وظایف و فعالیتهای خود و برخورد با کوهنوردی خارج از چهارچوب فدراسیون است و مسائلی که برای شما سوال بر انگیز شده است بخش فرعی موضوع مطرح شده است اما به گمانم تا حدی واضح عنوان شده بود . 
به عقیده ی بنده نقشی که فدراسیون می تواند بر عهد بگیرد نقش راهبردی است و منظور از این راهبردی بودن تعیین خط و مشی و چشم انداز دراز مدت ان و همچنین گام برداری در این راه است . چیزی که اکنون می بینیم کمتر در این مسیر گام برداشته شده است . دوره های اموزشی با حداقل کارایی برگزار می شود و تعداد زیادی از مدرسین حال حاضر جنبه ی مادی تدذریس را در نظر گرفته اند به شکلی که به راحتی می توان در کلاسهای صعودهای ورزشی و یا سنگ نوردی ویخ و برف شرکت نکرد و مدرک مربوطه را اخذ کرد . 
خوب با این شرایط طبیعتا کارایی دوره های مذکور که تایید فدراسیون را یدک میکشد تقریبا به صفر خواهد رسید کما اینکه تا بحال هم رسیده است . 
توسعه کوهنوردی به معنی نهادینه کردن مفاهیم روز کوهنوردی و سعی و تلاش برای الزام اجرا توسط خود فرد است و ان هم تحت تاثیر مستقیم کمیته ی اموزش است . 
شاید بشود این موضوع را عنوان کرد که موج جدیدی که در کوهنوردی امروزمان که به قلل بالای 7 یا 8000 متری سرازیر شده است تا حدی نیازهای روانی جامعه ی کوهنوردی را ارضا نمیوده است اما تعداد افرادی که علاقه مند به نو اوری ها و کارهای جدید هستند بسیار اندک است و با اینکه می توان این پتانسیل را برای کوهنوردی کشور متصور شد که همیالیا نوردی کشور گام در این مسیر بگذارد اگر برایش برنامه ای داشته باشند .
کارهای جدید به این معنی که برنامه های فنی و همچنین گشایشها روی قلل مرتفع و رساندن نبض عمومی کوهنوردی کشور به این باور که باید چنین نو اوری هایی در برنامه های کوهنوردی کشور وجود داشته باشد که تزیرق این باور از طریق اموزشهای مدرن روز به جامعه ی جوان و مشتاق هیمالیانوردی است علی الخصوص اینکه شاهد ظهور نسلی جدید و مشتاق در این وادی هستیم و خواهیم بود .

انتقاد مطرح شده در این متن به موضوع رقابت فدراسیون کوهنوردی با توجه امکاناتی که در اختیارش است با کوهنوردی مستقل بر روی برنامه های نرمال و کم اهمیت است . 
صعود قللی همچون دائولاگیری ، برودپیک و ... چه دستاورد بزرگی برای کوهنوردی کشور دارد و یا داشته است و ایا دستاوردهای این برنامه ها به این هزینه های هنگفت که برای اجرای چنین برنامه هایی در نظر گرفته می شود چربش دارد؟ 
یک حساب سرانگشتی سود و زیان می تواند اینگونه فعالیتها را برای فدراسیون نشان دهد . بهتر نیست کوهنوردی مستقل به دنبال چنین برنامه های نرمالی باشد؟ و فدراسیون در صدد هموار کردن مسیر تلاشهای ارزشمند تر همچون صعود مسیر های غیر معمول و تلاش برای گشایشها باشد . تا مرحله ای که در ان قرار داریم ارام ارام پشت سر گذاشته شود ؟ و همیالیا نوردی کشور وارد مرحله ای فراتر از این مرحله شود با اینکه شاید ابزراهای گذر از این مرحله هنوز فراهم نشده است . و قطعا هم همینگونه است اما تلاش برای گذر از این مرحله باید شروع شود و چشم اندازی چند ساله برای گذر ای این مرحله می تواند راه گشا باشد که فدراسیون موظف به تدوین ان است ...
جالب اینکه این صعودهای فدراسیون همه پر از مشکلات و تجربه های ارزشمند روانی و عملی و فنی بوده است که مخفی شده است و عملا تنها سودی که میتوانست داشته باشد با ارائه ی گزارش واقع گرایانه مسکوت می ماند و با مخفی کاری جامعه ی مشتاق را محروم از این تجربه ها کرده اند ....
شاد باشید

آرش (تازه کار)

چون قراره بحث سازنده باشه جسارتا من هم شرکت می کنم.
به عقیده من خلط مطلبی رخ داده بین مفاهیم کلی ولی دارای تعریف مشخص و مفاهیمی با تعاریف انتزاعی.
مثلا "مسایل راهبردی" و "آموزشهای مدرن" گمان نکنم بیش از یک معنا داشته باشد. اینکه فدراسیون برنامه مدون خاصی ندارد که چشم اندازهای ورزشهای زیاد آنرا مجسم سازد بر کسی پوشیده نیست. شاهد مدعی هم ابلاغیاتی است که مخالف با سیاستهای کلی نظام منتشر می شود (مواردی در وبلاگم اشاره شده). برای مثالی در مورد دوری از آموزشهای مدرن نیز فکر می کنم همینکه تیمهای اعزامی از کپسول اکسیژن استفاده نمی کنند و هنوز صعود بدون کپسول را افتخار می دانند یک نمونه خوب باشد. این در حالی است که خود این فدراسیون کلاس پزشکی کوهستانی برگزار می کند که مطابق آموزه های آن هایپوکسی به مغز پایدار صدمه می زند (در مورد صدمه به مغز نیز مطلبی در وبلاگم هست)

در مقابل "توسعه کوهنوردی" یا "شرایط رشد کوهنوردی" می تواند ابعاد مختلفی داشته باشد و عوامل مختلفی بر آن تاثیر گذار باشند که فدراسیون هم در همه عوامل موثر نباشد (مثلا بهتر شدن وضع اقتصادی مردم یا گران شدن قیمت سوخت یا شرایط خاص آب و هوایی و یا تحریم شدن کشور و کمبو کالاهای مرتیط و ...)
اما شاید آن مطلب به خاطر همین "اینگونه طرح درسها.... از لحاظ فنی دارای اشکالات زیاد....." باشد. صرف نظر از غلطهای بیشمار املایی؛ عکسهای بی کیفیت؛ عدم ارائه فیلمهای آموزشی و ... خود جزوه ها دارای نکات از قلم افتاده زیادی است و در مقابل انبوه مطالب تکراری؛ خواننده را از خواندن جزوه پشیمان می کند. به عنوان مثال مبحث گره ها در همه جا به یک صورت تکرار شده در حالیکه موارد تکراری و مشترک می توانست بصورت جزوه ای مجزا (مثلا تحت عنوان : فنون عمومی) ارائه شود و در جزوه های تخصصی به این جزوه عمومی ارجاع دهد. مطالب تکراری در حالی است که برخی از قسمتهای ورزشهای کوهستان بالکل از قلم افتاده اند. مثال بارزش "دره نوردی" است که انگار نه انگار چنین رشته ای هم وجود دارد. صرف نظر از نبود جزوه این مورد خود جزئی از "عدم توسعه ورزشهای کوهستانی" نیز خواهد بود. مثالی دیگر از کارهایی که فدراسیون می تواند در جهت رشد و توسعه کوهنوردی بردارد ولی هیچ اقدامی در موردش نکرده، تعامل با گمرک برای کاهش نرخ تعرفه واردات کالاهایی است که در ایران نمونه آنها تولید نمی شود. کفش 2 پوش نمونه بارز آن است. طبعا اگر قیمت این کفشها کاهش یاید افراد بیشتری قادر به خرید آنها و انجام جدیتر کوهنوردی خواهند بود و خب این خودش نوعی گسترش است.
مسایل زیاد است جناب پارسایی؛ ایکاش شما نیز کمی از دیدگاهایتان می فرمودید تا گوینده در این میدان وسیع به هر سویی سرکی نکشد و موضوع مورد تشکیک منجسمتر بررسی گردد..به نظر من هم فدراسیون وظایف به زمین مانده زیادی دارد.


  

جناب رامیار و آقای آرش(تازه کار)

 

ممنونم از زمانی که صرف پاسخ کردید. من اشاره کرده بودم سئوالات من به هیچ عنوان در حیطه وظایف و مسئولیت های فدراسیون کوهنوردی نیست. و این که فدراسیون چه کاری می توانست انجام بدهد و انجام نداده است.

 

شاید من سئوال خودم را بد مطرح کردم و شاید روال فعلی چنین است که گویا کوهنوردان و فدراسیون در دو جبهه مخالف روبروی هم ایستاده اند!نقش فدراسیون به کنار – نقد آن بماند برای شما دوستان که حتما ایرادات متقنی در باره آن دارید.

 

همانطور که قبلا نوشتم کنجکاوی  من  بیشتر در باره  جایگاه کوهنوردان مستقل و بود و انگاره های فکری و عملی آن ها برای فعالیت. و اشاره هم به کلی گویی هم در همین راستا بود.

 

بیشتر مایل هستم بدانم تعریف جو فعال کوهنوردی ما از کوهنوردی نوین ( اصطلاحی که خیلی هضم آن در این برهه برایم مشکل است )چیست ؟

آیا کوهنوردان ما هم منتظر هستند یک ارگان و مرجع همه چیز را ( در حقیقت سر مگو )را در قالب یک بسته آماده کند و در اختیار آن بگذارد؟ ( همانند داشنگاه ها که استادی بهتر است که جزوه آماده کامل تری دارد و سئوالات از آن می آید).

 

آیا کوهنوردان ما تصوری از آموزش هایی که امروزه در دیگر کشور ها ارائه می شود دارند و یا تنها به خیال پردازی در باره آن می پردازند؟

 

آیا اینکه در کشور ما همه چیز دولتی است و باید با بودجه دولت چرخ همه چیز به کار بیفتند تا چه حد بر کوهنوردی ا اثر گذاشته است؟

 

نقش خود کوهنوردان در پویایی آموزش و اجرای برنامه ها و گریز از چنبره تکرار کجاست؟ جایگاه نو آوری برای خود کوهنوردان ما کجا است؟ آیا از امکاناتی که داریم استفاده می کنیم؟ وقتی دم از صعود های نوین در هیمالایا می زنیم آیا فکر کردیم از آخرین صعود موفق زمستانی دیواره علم کوه چند سال می گذرد؟ فکر کنم هنوز فراهم کردم هزینه صعود زمستانی علم کوه بسیار کمتر از صعود هفت هزار متری های پامیر باشد!

 

آیا باید مرجعی برای ما خط تعیین کند و ما تابع باشیم و یا اینکه هر فرد می تواند خود اثر گذار باشد؟

 

این ها تنها سئوالات من هستند علت پیش آمدن آن ها هم قیاس کوهنوردان مستقل و گروه های ما با آنچه در کوهنوردی در این سمت آب می بینم هست.

 

اسمش را بگذارید کنجکاوی!

 

باز هم ممنون

 

.................

رامیار

جناب پارسایی عزیز سوالات مطرح شده ی شما را با فرض بر اینکه پاسختان به این سوالات منفی است قبول دارم و انتظار اینکه لقمه ی اماده و چرب نرمی را برای کوهنوردی مستقل باید فدراسیون اماده کند انتظار معقولی نیست . 
بد نیست بازهم به نانگاپاربات اشاره بکنم ایا تردیدی در این مسئله هست که گام نهادن در مسیری فراتر از مسیر معمول هزینه هایی دارد و این هزینه ها به صورت های متفاوتی همچون هزینه ی انسانی می توان به وضوح دید . هزینه ی انسانی برنامه نانگاپاربات پله ای شد برای فدراسیون جهت اثبات توانمندی خود گو اینکه وضعیت فدراسیون نیز بهتر از ان نبود و ...
حال سوالات شما : این مرجع الزاما نباید تعیین کننده تاکتیک ها باشد منظور از بحث مطرح شده هموار کردن این مسیر است به این معنی که می توان با فراگیر کردن بخش اموزش به شکلی صحیح و توسط مدرسین متعهد وتوانمند جهت گذر از این مسیر است . الزاما نباید انتظار تاثیر مستقیم را داشت کما اینکه ابزارهای این گذر نیز در اختیار کوهنوردی کشور نیست . حال من این سوال را از شما دارم به زعم شما تفاوت کوهنوردی ان ور اب با شرایط فعلی کوهنوردی کشور در چیست؟

هزینه هایی که برنامه های متفاوت در پی دارد و نحوه بر خورد با این هزینه ها چگونه است؟ ایا اساسا برخوردی صورت خواهد گرفت یا فضای باز برای اجرای برنامه ها به وجود امده است و این هزینه های انسانی را به عنوان هزینه هایی در نظر میگیرند که کوهنوردی مستقل باید بپردازد . 
ایا قوانین سفت و سخت در این اجرای برنامه هایی همچون برودپیک ایرانی ها تا چه حد می تواند موثر در پیشرفت باشد و یا تا چه حد بازدارنده است؟ ایا در صورتی که تیم هزینه ای متقبل بشود نقش فدراسیون از دید شما چه هست و یا اینکه اساسا برای ان نقشی می توان متصور شد به غیر بعد اموزشی کوهنوردان؟ 
مسئولیت اموزش غیر متعهدانه این روزهای کشور بر عهده ی کیست؟ و تاثیر این روند در کوهنوردی اینده ی کشور چگونه است ؟ با تشکر از شما

...........

جناب رامیار

سلام

قرار بود من سئوال کننده باشم ( شوخی ) اما شما سئوالات من را با سئوال جواب دادید و چشم, ادب حکم می کند پاسخگو باشم.

 

رامیار:]اینسوال را از شما دارم به زعم شما تفاوت کوهنوردی ان ور اب با شرایط فعلی کوهنوردی کشور در چیست؟

 

این مقایسه شاید قیاس مع الفارق ] مقایسه اشتباه دو چیز با هم باشد! چه از نظر میدان بازی ما و چه از نظر فرهنگی.

 

کوهنوردی ما دوران گذار خود را در مقایسه با کوهنوردی در اروپا را چنان با شتاپ پیموده که در آن بسیاری از زیربناها از لحاظ فرهنگی و تا حدودی فنی  نادیده گرفته شده است.

 

کوهنوردی ( تا جایی که من می دانم ) در اروپا تا این حد رقابتی نیست و شاید بتوان گفت تب رقابت در آن سال ها است فروکش کرده و کوهنوردی  مسیر خود را پیدا کرده است.  دید به کوهنوردی دیدی واقع گرایانه است و بیشتر آن را فعالیتی با مشی شخصی می دانند.

 

هیچ صعودی بزرگ و شگرف نیست و هر فعالیتی در جایگاه واقعی خودش ارزیابی می شود. نه صعود ها دیگر افتخار ملی هستند و نه کوهنوردان فاتحان بی باک ! نه منتی بر سر احاد جامعه برای اهتزاز پرچم است و نه انتظاری از جانب کوهنوردان.

 

چنین تبی سال ها است که به عرق نشسته و رقابت جای خود را به تعقل داده است. ( گیرم هنوز سایت هایی مانند k2climb  سعی در ژورنالیستی کردن فضای صعود ها و القای تب رقابت دارند و هستند کسانی که به دام آن می افتادند) اما در کل شاکله جامعه کوهنوردی با درک موقعیت خود با واقع بینی به فعالیت های انجام شده نگاه می کند.

 

مثالی بزنم: سال گذشته یک تیم موفق به صعود زمستانی دایرتزیمای هارلین بر روی جبهه شمالی آیگر شد. تنها بحثی که در این باره در گرفت واقع بینی آن ها در برخورد با هوای بد و خروج به موقع از دیواره بود. تازه بسیاری بر این باور بودند اگر آن ها چنین کاری نمی کردند این حتی خبری نبود که در حد انعکاس در رسانه داشته باشد!!

 

ادبیات نوشتاری در فرهنگ کوهنوردی غربی جایگاه بسیار ارزشمندی دارد و در تالارهای مجازی گفتگوی کوهنوردان بسیار شاهد مطرح شدن این سرفصل هستیم که 5 کتاب تاثیر گذار کوهنوردی کدام ها هستند. ( منظور ادبیات کوهنوردی و نه کتاب های آموزشی است).

 

می شود بپرسم در ایران چند کتاب در این حیطه نوشته  یا حتی ترجمه شده است و تا چه حد مخاطب داشته است؟ ( به غیر از کتاب ماکالو و اورست آقای زارعی چه نمونه در خور دیگری داریم؟)

 

و یا  بین تمام وبلاگ های کوهنوردی که تعداد آن ها به بیش از چند صد می رسد چند وبلاگ به تولید محتوا و رویکرد آموزشی می پردازند و نه به کپی کردن؟

 

فکر نمی کنید تا حد زیادی ما همه ما از نقش خود غافل شده ایم؟ و منتظر امداد از بالا؟

 

تشکل های مردم نهاد در این دیار بسیار مستقل از دولت عمل می کنند. شاید برایتان جالب باشد تیم های امداد کوهستان  در انگلستان که حتی در برخی موارد به پلیس نیز سرویس می دهند کاملا با همیاری و کمک های مردمی تامین مالی می شوند و حتی یک پنی کمک دولتی به تیم های امداد و نجات سراسر انگلستان پرداخت نمی شود. و هر منطقه ای تیم مخصوص خود را دارد که کاملا بومی و محلی است!

 

حالا در مملکت ما سال ها بحث بر این است که متولی امداد و نجات در کوهستان چه کسی است؟

 

به زعم من – شاید درست و شاید نادرست - فرهنگ کوهنوردی در کشور ما کاملا با این سمت آب  متفاوت است. شاید ما در ناخودآگاه خود انتظار داریم و باور داریم باید نهادی بالاسر داشته باشیم که مسئولیت همه چیزی را بر عهده بگیرد.

 

فرق دیدگاه آموزش هم زمین تا آسمان است . اما نه از نظر محتوی و بدنه آموزشی بلکه از نظر مخاطبان نهایی ! کوهنوردان!!

 

در اینجا شخصی مربی می شود که می خواهد آموزش دهد و او فن مربیگری یاد می گیرد . برای یادگیری کوهنوردی در هر سطحی این خود شخص است که باید با یک مربی هماهنگی کند و بنا به کشش و توانایی خود فراگیری و تجربه اندوزی کند.

 

فرق اصلی دوره های آموزش در اینجا در حقیقت بخصوص برای دوره های مربیگری قبل از آغاز دوره است:

 

شما باید در حد دوره باشید و تجربه کسب کرده باشید و  در کلاس تنها با شما همه چیز به سرعت مرور می شود. ( در پاره ای از مواقع نه همه چیز)!!

 

امتحان دوره ها بصورت مجزا گرفته می شود و در مدت بین پایان کلاس و امتحان شما باید حداقل فعالیت هایی نظیر صعود و سرپرستی انجام دهید. برای امتحان هم آنچه مد نظر است توانایی شما در صعود در حد مشخص و رعایت ایمنی. اصول کوهنوردی در همه جای اینجا ساده ترین اصول است و چیزی به نام روش نوین  آموزش نوین کوهنوردی نوین وجود ندارد.

 

این لینک را لطفا ببینید:

 

http://www.mlte.org/content.php?nID=7&catID=43

 

سرفصل های آموزشی دوره های مربیگری کوهنوردی در بریتانیا و امیدوارم از سادگی و خلاصه بودن آنه متعجب نشوید

 

این سه کتاب را هم برای دورهای کوه پیمایی – سنگنوردی و زمستانی توصیه می کنند.

 

 

 

 

 

همین!

 

بسیار مایلم دوستی پیدا شود این سه کتاب را با مجموعه درسنامه های فعلی ( که قبول دارم می توانند بهتر باشند) مقایسه کند و بعد بگوید آیا چه چیزی در این درسنامه ها از قلم افتاده است؟

 

من نمی خواهم درسنامه های فعلی را بی عیب بدانم که نیستند – یا کامل که باز هم نیستند اما در مقایسه مطمئن باشید هیچ سرفصل اساسی در آن ها از نظر دور نشده است. نکته گم شده ار اینجا این است:

 

جایگاه کوهنوردان ما در تکمیل کردن این مجموعه که متعلق به خودشان است چیست؟

 

چرا نباید بعد ازحدود ده سال همه مربیان ما ما هر یک سهمی در تصحیح یک برگ از آن داشته باشند. از ویرایش اول آن درسنامه های پر اشکال چند سال می گذرد؟ چند مربی مستقل قدم پیش گذاشته اند و آن اشتباهات را تصحیح کرده اند؟

 

این همان رابطه و انتظار تغذیه از بالا به پایین است که گریبانگیر کوهنوردی ما است و ایکاش من در اشتباه باشم و این چنین نباشد.

 

در زمینه پرداخت هزینه هر صعود – انسانی , اجتماعی و یا مالی – این بحث سال هااست در اینجا حل شده  و هزینه ها سال های پیش پرداخت شده و فرهنگ سازی صورت گرفته  است– از فاجعه سقوط همراهان وایمپر در ماترهورن گرفته تا دیواره شمالی  صعود آیگر و ..... - . ایکاش کوهنوردان ما بیشتر با تاریخ کوهنوردی در آلپ ها آشنا بودند. شاید در حالت سعی در اختراع چرخ نمی کردیم!

 

آموزش غیر متعهدانه انجام می شود؟ قبول . گیرنده آموزش کیست؟ چرا آن آموزش را می خواهد آیا صرف ردیف کردن مدارک از کسی کوهنوردی می سازد یا دوره ها  فقط مکانی هستند برای دادن ایده و سوق و سمت دادن ؟

 

مشکلی در این نیست که دوره های آموزشی متنوعی می تواند وجود داشته باشد اما هدف از طی کردن این دوره ها چیست؟

 

فرض کنید تمام آموزش ها به درستی داده شود مفاد آموزشی کامل و بی نقص باشد آیا اگر این آموخته ها را در عمل تجربه نکنیم سودی حاصل می شود؟

 

 

فرمودید می شود در ایران بدون حضور در دوره مدرک گرفت قبول! آیا این مدرک پشیزی در عبور از یک شیب یخزده کارایی دارد؟

 

اینجا مشکل دید کوهنورد است . برای بسیاری- فرضا امثال خود من -  نشستن در پای سنگ و صحبت کردن بسیار لذت بخش تر باشد از صعود بر روی سنگ. اگر از بودن در پای دیواره بیشتر از بودن بر روی دیواره لذت می بریم این اشکال از ما است که نمی دانیم چرا به کوه می آیم و شاید اساسا چرایی این انتخاب انتخاب اشتباهی بوده باشد!

 

هر رابطه خطایی دو سو دارد. تنها نباید یک طرف را مقصر بدانیم!

 

همانطور که عرض کرده بودم من کاری و علاقه ای به عملکرد فدراسیون در این بحث خاص نداشتم  ندارم و هدفم تنها با آشنایی با دیدگاه های کوهنوردی مستقل و خواسته های آن بود .

 

نکاتی که در پاسخ به سئوالات شما اشاره کردم هم به همین خاطر بود. من معتقدم جامعه کوهنوردی ما توان بالقوه بالایی دارد اما دچار بی عملی است و این بی عملی شاید به خاطر عدم تبیین جایگاه خود و مسئولیت پذیری و قبول الزام پویایی و ایفای نقش خود باشد.

 

طبیعتا فاکتورهایی نظیر نقش فدراسیون در بازدارندگی و یا بالندگی آن در جای خود قابل بحث است اما در این بحث با وجود اهمیت جایی ندارد و می توان بصورت جداگانه به آن پرداخت. شاید این هم از عوارض در هم پیچدگی وضع اجتماعی فعلی کشور ما باشد که هر امری بشدت با امور دیگر در هم تنیده و تفکیک جز از کل بسیار سخت است.

 

باز هم از زمانی و سرعتی که صرف پاسخگویی کردید ممنون هستم.

با احترام

..............

بیشتر از سه سال است که در این خانه شیشه ای چیزی ننوشته بودم در این مدت برای خودم چیزهایی می نوشتم اما مایل به نشر آن در فضای مجازی نبودم . هر چند بسیار بسیار دلم برای این خانه و حال و هوای آن تنگ شده بود.

 

این گفتگو برایم انگیزه ای شد که بعد از چند سال تصمیم بگیرم کمی پنجره های غبار گرفته اخترک ب 612 را پاک کنم .

بقول شاعر مگر لطف شما پیش نهدم گامی چند....

 

اشاره سکوت

شانزده آذر  1386

 

اشاره سکوت

 

دارم کتابی می خونم به اسم  The Beckoning Silence   نوشته جو سیمپسون. شاید بشه اسم این کتاب را اشاره سکوت ترجمه کرد.

جو سیمپسون بعد از نوشتن کتاب لمس خلا   بعنوان معروف ترین نویسنده یک کتاب کوهنوردی در جهان شناخته شد. لمس خلا پرفروشترین کتابیه که تا به حال در باره کوهنوردی نوشته شده است .

فیلمی که هم سه سال پیش از روی این کتاب ساخته شد به گفته همه یکی از خوش ساخت ترین فیلم هایی است که به موضوع کوهنوردی پرداخته است .

من در باره لمس خلا همون موقع مطلبی نوشتم :

صحنه کوهستان همواره برای فیلم سازان مملو از معیار های لازم برای ایجاد هیجان و قصه پردازی است . فیلم های سینمایی کوهنوردی که با دستمایه قرار دادن حوادث کوهنوردی ساخته شده اند . مملو از اتفاقاتی نظیر ریزش بهمن - سقوط - پاره شدن طناب - آسیب دیدگی و موارد مشابه هستند.
هر کدام از این موارد به تنهایی قادر به ایجاد حس هیجان و تعلیق در یک فیلم سینمایی هستند و به طبع مجموعه این عوامل در کوهستان برای فیلمسازان کشش خاصی دارد.
به غیر از فیلم 
K2 (کارگردان : فرانک رودام 1992) که با معیار های کوهنوردی تا حد قابل قبولی منطبق بودبقیه فیلم های دیگر سینمایی با مضمون کوهنوردی که در بیست سال اخیر ساخته شده اند. مانند  سنگنورد - حد عمود  قاتلی بر فراز ایگر در چشم کوهنوردان جنبه هایی از غلو دیده می شد. 
صحنه هایی مانند صعود آزاد از یک مسیر یخ زده توسط سنگنوردی که ماه ها است از تمرین بدور مانده و یا پرش از روی یک شکاف 40 متری و کوبیدن تبر یخ بر روی دیواره مقابل و بسیاری صحنه های دیگر این فیلم ها را دنیای حقیقی کوهنوردی بیگانه نموده است.
اما اینک با فیلم دیگری روبرو هستیم : 
Touching The Void لمس خلا ......

 لمس خلا از جنس دیگری است . جنس واقعیت .  کوهنوردان این فیلم  واقعی هستند. چه راویان چه بازیگران.
 فیلم نیمه مستند بنظر می آید با تلفیقی از صحبت های جو و سایمون و بازسازی آنچه بر آنها گذشته است .
دو کوهنورد انگلیسی در سال 1985 برای صعود 
Siula Grande  واقع در پرو عازم می شوند.
 هدف آنها صعود دیواره ( جبهه غربی ) این کوه است . آنها به روش آلپی و ظرف سه روز دیواره را صعود می کنند.هنگم بازگشت پای جو بر اثر سانحه ای از زانو می شکند!!در یک تیم دونفره و در چنین ارتفاعی این اتفاق یعنی مرگ . اما سایمون با تلاش زیاد او را بوسیله طناب کارگاه به کارگاه پایین می آورد. در حقیقت کارگاهی وجود نداشت . برف پودر اجازه زدن کارگاه را او نمی داد.او با کندن یک سطل برفی و نشستن در آن دو حلقه طنابشان را به هم گره می زد. و جو را 80 متر پایین می فرستاد. سپس خودش به روش  
DownClimb  ( صعود برعکس(  به پایین و پیش دوستش بازمی گشت .
در  حین این کار یک تله برفی زیر پای جو می شکند و او بر روی نقاب برفی بین زمین و فضا معلق می ماند. امکان بالا کشیدن  بعلت نداشتن کارگاه برای سایمون وجود ندارد.  سایمون ساعت ها او را در حالیکه تمام وزن بدنش را تحمل می کند نگاه می دارد.
دست های جو سرمازده شده و نمی تواند بر روی طناب گره پروسیک بزند. و طوفان مانع رسیدن صدای آنها به هم می شود. او با همان دستان موفق به زدن یک گره بر روی طناب می شود . اما دومین حلقه طنابچه از دستان او به پایین می افتد و او نا امید و تهی از هر توانی به انتهای طناب آویزان باقی می ماند.
برای سایمون که کم دچار سرمازدگی و خواب مرگ می شد شرایط وحشتناکی بوجود آمده بود. هوا تاریک شده بود و طوفان همه جا را در بر گرفته بود.
می دانست دوستش  آن پایین تر ساعت هاست  با شرایط وحشتناکی روبروست . آیا زنده است ؟
اگر هست چرا فعالیتی برای بالا آمدن نمی کند.
آیا مرده؟؟!!!
وضعیت سایمون در آن بالا لحظه به لحظه متزلزل تر می شد. و برفی که بر روی آن نشسته بود مدام سر می خورد.
می دانست بیشتر از آن نمی تواند مقاومت کند. به هر حال چند ساعت دیگر مغلوب خواب می شد و لحظه ای خواب همان و پرت شدن هر دو همان.
و مجبور به انتخاب شد. انتخابی دشوار.
بریدن طناب حمایت .................
جو در آن پایین بناهگاه خود را در فضا معلق دید  بیش از 40 متر به پایین پرت شد. و بصورت معجزه آسایی بر روی یک پل برفی اصابت کرد که ضربه سقوط او را گرفت و او   15 متر پایین تر زنده  داخل یک شکاف یخی محبوس شد.
چه برای سایمون چه برای جو شرایط بسیار بحرانی بود.
سایمون خسته و فرسوده با تلاشی سخت یک اتاق برفی درست می کند و شب را با روحی آشفته درآن بیتوته می کند. 
و جو محبوس در شکافی سرد و به ظاهر بی انتها. تنها تر از هر تنهایی در کوهستان.
فردا صبح سایمون به تنهایی به پایی باز می گردد. طوفان تمام آثار و شکاف ها را پر کرده بود و هیچ اثری از محل سقوط جو نبود. سایمون با بار سنگین احساس گناه بسان سیزیف از کوه پایین می آید.
و جو این تنهاتر از پرومته در جهنم منجمد خود تنها می ماند. تلاش برای صعود . با پایی شکسته بی معنی است. اما او نمی خواهد تسلیم شود.
امتداد شکاف یخی که در سیاهی گم شده توجه او را جلب می کند . نگاهی به آسمان می اندازد و نگاهی به سیاهی جلوی رویش .آسمان فقط 15 متر بالاتر از اوست ولی این فاصله ........
طنابی که به او متصل بود را پایین می کشد . با دیدن بخش تکه بریده شده دنیایی از فکر به ذهنش هجوم می آورد . اما اولویت او چیزدر ن زمان دیگری بود.
تصمیم می گیرد زنده بماند . یک پیچ یخ در یخ نصب می کند . طناب را به آن می بندد و با امید به اینکه شاید آن شکاف در انتها به بیرون حتم شود از طناب فرود می رود.
فرودی نا معلوم . فرودی که انتهای آن نا مشخص است . فرودی که پایان آن  تنها دو جواب دارد.
مرگ یا زندگی .
اما خدایان می خواستند با دیگر صبوری و استقامت انسان را بیازمایند.
در انتهای طناب کور سوی نوری را می بیند. سینه خیز به سمت آن می رود و .....
آفتاب
او زنده از شکاف خارج می شود. نور آفتاب برایش زندگی را رقم می زند. اما شادیش دیری بیش نمی پاید. 
در جلوی او کیلومتر ها راه و شکاف و پل برفی تا ابتدای مورن های یخچال کشیده شده بود.
راهی که چند روز پیش با همیاری دوستش با هزار احتیاط از آن عبور کرده بود . و در حقیقت از اینجا بازگشت اودیسه وار او آغازی دوباره داشت .سینه خیز از روی پل های برفی و شکاف ها گذشت . سانتیمتر به سانتیمتر خود را جلو کشید و تنها یک هدف داشت . زنده ماندن.
خود او این صعود و بازگشت غریب را در کتابی با همین عنوان به رشته تحریر درآورده:
Touching The Void
کتابی که هم اکنون شاهد روایت خالص سینمایی آن توسط كوين مك دونالد هستیم .
هنگامیکه آن ها به انگلستان باز گشتند بسیاری از کوهنوردان و انجمن ها کوهنوردی سایمون را به خاطر پاره کردن طناب مورد شدیدترین انتقادات قرار داند ولی جو همواره از او سرسختانه دفاع کرد.
بیشتر کسانی که این فیلم را دیده اند با پرسشی غریب در ذهنشان روبرو شده اند: 
اگر من در موقعیت سایمون قرار می گرفتم چه می کردم ؟
پرسش سختی است . برای هر کسی که یکبار طناب حمایت همنوردی را دست گرفته پرسش بسیار سختی است. 
لمس خلأ شاهکار نابی از به تصویر کشیدن حد اعلايي گنجایش روحی و ظرفيت انسان در چالش با سخت ترین حوادث است .نگاه هشیار فیلم ساز به زیبایی نیزگوشه چشمی به نسبی بودن قرارداها و هنجار ها دارد.

 

جو بعد از بازگشت به کشورش و بهبودی باز به دنیای کوهنوردی باز گشت و کوههای بسیاری را در نوردید.

اما خودش می گوید: چیزی در من عوض شده بود. پشت سر گذاشتن آن تجربه باعت شده بود نگاهی دیگر به کوهستان و زندگی پیدا کنم.

جو دوران کوهنودری خود شاهد مرگ تنی  نفر از دوستان و همنوردانش بود. او می گوید:

همه ما (کوهنوردان) وقتی خبر مرگ دوستی را می شنویم می پرسیم :

چطور مرد؟ چون می خواهیم بدانیم چه اشتباهی کرده و هرگز نمی پرسیم چرا کشته شد.....

 

پیدا کردن چرایی این خطر پذیری در محیط سرسخت کوهستان باعث نوشتن کتاب های بعدی او شد.

شاید برای او هم که در سطوح جدی کوهنوردی سال ها فعالیت کرده  هنوز این سئوال بی پاسخ است :

حد خواسته روح تا کجاست که تا این حد جان را به بازی می گیرد؟

ما در کوهنوردی (جدی - فنی) بدنبال چه چیزی هستیم؟

هر چند هر کسی که به کوهستان می رود طبیعتا در معرض خطرات آن قرار می گیرد اما طبیعتا خط ظریفی وجود  دارد بین لحظات نفس گیر صعود از آبشار یخی با  یک کوه پیمایی  ساده در مسیری مشخص و عمومی .

اما او بسیاری از دوستانش را در کوهستان و در مسیری هایی که هیچکس تصور خطر در آن را نمی کرد از دست داد.

سیمپسون به زیبایی  لحظاتی را توصیف می کند که تنها انتخاب بی دلیل معبری از سمت چپ به جای راست و یا برعکس باعث شده بود که او از ریزش بهمنی جان سالم بدر ببرد .

بسیاری از کسانی که یک دیواره بلند را صعود کردند یا از یک آبشار یخی بالا رفته اند مطمئنا لحظات پر استرسی را که مشغول حمایت هم طناب خود بوده اند را به یاد دارند.

که چگونه در حالی که بر روی یک کارگاه معلقند در سکوت چشم به حرکات هم طناب خود دوخته اند که سعی در عبور از سخت تکه مسیر دارد در حالیکه حمایت های میانی بین آنها چندان هم ایمن نیستند.

در فصول اولیه The Beckoning Silence  او به شرح چنین  لحظاتی می پردازد که هنگام صعود های خود تجربه کرده و با هنر مندی و چیره دستی تمام آن واگویه های ذهنی را بازگو می کند.

بطوریکه خواننده خود را در جای او در کنار او و دل نگران او می یابد.

او می گوید : من تقریبا بیشتر از نصف بدنم در سوانح در هم کوبیده شده - دوبار پایم شکسته شده کتفم در رفته و بارها از بهمن جان سالم بدر برده ام . و شاهد مرگ همنوردانم  و یا دیگر کوهنوردان در چند قدمی خودم بودم .

حوادثی که جو در طی سالیان کوهنوردی خود تجریه کرده باعت شده میزان تحمل خطر پذیری او هر بار که به کوهستان می رود کمتر شود و این خود آغاز یک تضاد است.

چرا که کوهستان ( بخوانید کوهنوردی فنی ) به ذاته با خطر پذیری وقبول آن همراه است .

او خواننده را شریک احساسات و گفت گوی های ذهنی خود در صعود می کند و در جایی می گوید:

در آن نیمه تاریک روشن صبحگاهی در کوه های بولیوی و تنها چند لحظه بعد از انکه فهمیدم بهمن از دهلیز کناری ما فروریخته ( همان دهلیزی که بدون هیچ دلیلی از صعودش چشم پوشیده بودیم ) به این حقیقت پی بردم که دیگر عاشق کوهستان نیستم .

مرگ در کوهستان همواره  به دلیل اشتباه نیست گاهی کوهنورد با وجود در نظر گرفتن همه جوانب در زمان مناسب در جای مناسب نیست و شانس نمی آورد.

به همین سادگی .

و گاهی در زمان مناسب و  جای مناسب است و بهمن فرو نمی ریزد و میانی تاب سقوط می آورد و تبر یخ در جای خود باقی می ماند.

 

در فصول بعدی کتاب داستان آشنایی او با کوهستان که با  کتاب The White Spider ( عنکبوت سفید ) آغاز شد را می خوانیم. او چهارده ساله بود که با خواندن این  کتاب  شیفته کوهنوردی شد.

این کتاب روایت کننده اولین تلاش موفق در صعود دیوراه شمالی آیگر است که به قلم  Heinrich Harrer  یکی از اعضای تیم بعد از صعود موفق سال 1983 نوشته شد.

Heinrich Harrer  بیشتر در دنیای کتاب با کتاب " هفت سال در تبت " شناخته شده که فیلم پرفروشی هم بر اساس آن در سال 1997  با بازی براد پیت ساخته شد.

 

دیواره 1800 متری شمالی آیگر یکی از شش دیواره بزرگ آلپ و شاید معروفترین آنها باشد. چشم انداز عظیم این دیواره که در بالای پیش اسکی معروف شایدک سویس قرار گرفته همواره نگاه بسیاری از کوهنوردان و غیر کوهنوردان را به سوی خود کشیده و می کشد و  The White Spider نام پهنه ای برفی یخی و بخشی از دیواره آیگر است که از دور بسان یک عنکبوت سفید عظیم بر روی دیواره به نظر می رسد.

دیواره شمالی آیگر بعداز دوران طلایی کوهنوردی آلپ و صعود تمامی قله ها و مسیرهای سنگی معروف آن تنها دیواره ای بود که در برابر کوهنوردان تسلیم نشده بود.

حاصل سه تلاشی تا قبل از سال 1938 بر روی این دیواره صورت گرفت هشت کشته بود.

چهار تن از این افراد اعضای گروهی بوندند که در سال  1936 سعی  صعود دیواره را داشتند.

صعودی که پایان آن چیزی ورای تراژدی بود.

بخش هایی از کتاب "عنکبوت سفید " به شرح این صعود دردناک پرداخته است و با خواندن این قسمت ها جو سیمپسون جوان بیشتر فریفته کوهستان شد.

شاید او می خواست بداند چه چیزی باعث آن شده که انسان ها تا سرحد و شاید ورای توانایی خود در جذبه  کوهستان  غرق شوند.

چهار کوهنورد جوان Andreas Hinterstoisser, Toni Kurz, Willy Angerer and Edi Rainer تابستان سال 1936 آماده صعود دویواره شمالی آیگر شدند.

مسیری که آنها انتخاب کردند همان مسیری بود که توسط کوهنوردان اطریشی در سال قبل تا نیمه دیواره پیموده شد.

هر چند آن دو کوهنورد اطریشی بدلیل گرفتار شدن در طوفان در محلی که به بیواک مرگ معروف شد برای همیشه ناپدید شدند.

Toni Kurz کوهنورد  24 ساله آلمانی   بعنوان گایدی آینده دار در کوهنوردی شناخته می شد و هم طناب او Andreas Hinterstoisser  بعنوان یکی از بهترین سنگنوردان آن سال ها شهرتی خاص داشت .

دو همراه آنها Willy Angerer و Edi Rainer کوهنوردان سرسختی از اطریش بودند که صعود های بسیاری را در کارنامه داشتند.

آغاز صعود بسیار خوب و سریع بود آنها در پایان روز اول دقیقا مطابق برنامه خود تا جایی که انتظار داشتند صعود کردند. روز دوم Andreas Hinterstoisser موفق شد با تراورس از پهنه صاف و صیقلی بخشی سنگی از مسیر به روش پاندوله مشکل ترین بخش صعود را که به عنوان شاه کلید صعود این مسیر معروف شده بود  را به اتمام برساند.

آنها شادمان از موفقیتشان در عبود از این بخش طناب ثابتی که Hinterstoisser کشیده بود را باز می کنند و به صعود ادامه می دهند. اما شادی آنها چندان طولی نمی کشد بر اثر ریزش سنگ Edi Rainer مجروح می شود اما باز به صعودادامه می دهد.

سرعت پیمایش آن ها در روز سوم بسیار پایین آمده بود و در پایان روز سوم مجبورمی شوند در حدود 50 متر پایین تر از "بیواک مرگ " شب را سپری کنند.

جو سیمپسون می گوید: شاد در آن شب هر یک از آن دو کرده در فکر خاصی بود   Hinterstoisserو Toni Kurz در اوج آمادگی و در چند قدمی انجام پر افتخار ترین صعود کوهنوردی آن زمان و Willy Angererو Edi Rainer در اندیشه اینکه چرا باید این اتفاق بیافتد و آیا آنها می توانند فردا همگام آن دو صعود کنند یا نه ؟

روز بعد Edi  قادر به صعود نبود . ادامه مسیر در بالای سر آنها چندان دور از دست بنظر نمی رسید اما نه برایEdi .

Toni Kurz بعنوان سرپرست تصمیم می گیرد.

باز می گردیم . باید همه با هم به پایین برویم .

سودای صعود فتح و افتخار جای خود را به تلاش برای حفظ جان دوست می دهد.

آنها تا عصر خود را به اول تراورس می رسانند . اما بازگشت از تروارس ممکن نیست .

اگر در حین صعود  Hinterstoisserتوانست با پاندوله و با کمک تنش طناب خود را بر روی سطح تراورس به آنطرف بکشد در این سمت جایی برای انجام این کار نبود.

Hinterstoisser بیش از سه ساعت تلاش می کند و هر بار سقوط می کند. او بهترین سنگنورد گروه بود و اگر او نمی توانست هیچ کس دیگری نمی توانست.....

وقتی او ناامید به بقیه گفت امکان بازگشت وجود ندارد شرایط بحرانی تر شد.

هوا از ظهر رو به خرابی گذاشته بود و طوفان آغاز شده بود.

در آیگر همواره هوا در عرض چند لحظه خراب می شود حتی در تابستان.

...........................

آیگر دو ویژگی خاص دارد .

دیواره شمالی کاملا مشرف به پیست اسک شایدک است و توریست ها و افراد محلی می توانند با دوربین به خوبی صعود کوهنوردان را دنبال کنند و به طبع آن صعود در معرض توجه افکار عمومی قرار می گیرد.

از میان آیگر یکی از بزرگترین تونل های قطار اروپا عبور می کند . یکی از ایستگاه هایی که در زمان احداث تونل ایجاد شد حفره ای از داخل تونل به میان  دیواره  کشیده شده. این حفره به نام Gallery Windowمعروف است.

اگر از قطار در آن توقف گاه پیاده شوید و چند قدم جلو بروید خود را در ارتفاع 500 متری اولیه دیواره می یایبد.

....................................

تیم چهار نفره وقتی متوجه شد نمی تواند از تراورس عبور کند تصمیم گرفت با فرود از آنجا خود را  نزدیک Gallery Windoww برساند .  

 مسیر فرود بسیار مشکل و در بسیاری از بخش های کلاهکی بود.

به یاد داشته باشید آنها نه ابزار نه پوشاک مدرن امروزی را به همراه داشتند روش فرود آن ها یا روش S   بود یا فرود کارابین . که هر دو روش بر مبنای اصطکاک طناب بر روی بدن صورت می گیرد.

حتی تجسم فرود با آن طنابهای بافته شده خیس و زیر بر روی لباس هایی خیس و در زیر بارش شدید برف بسیار دشوار است .

بعد از چند مرحله فرود آن ها به حدود 50  60 متری Gallery Windoww   رسیدند. بر حسب تصادف سوزنبان قطار در آنجا حضور داشت  او نیز همانند بسیاری از کوهپایه نشینان در جریان صعود این تیم بود و  از بازگشت آن ها با خبر بود.

در حقیقت این صعود انعکاس بسیار وسیعی در  اروپای آن روز داشت و روزنامه ها هر روز مشغول اطلاه رسانی در باره آن بودند و افراد زیادی خود را  به شایدک رسانده بودند تا سیر صعود را با چشم خود ببینند.

اما تیم چهار نفره فارغ از هیاهوی دشت های پایین تر تنها به این  می اندیشید که حودرا سریعتر به Gallery Windoww برساند. جایی که باد و طوفان نبود . جایی که آرامش در انتظارشان بود.

سوزنبان از آنها  با فریاد پرسید: همه چیز مرتب است ؟

و آنها بنا به عادت و غافل از تنها چند دقیقه بعد با فریاد گفتند: تا یکساعت دیگر فرود تمام می شود........

و سوزنبان با قطار خود به پایین برگشت.

در جایی که آنها رسیده بودند محل مناسبی برای کوبش میخ و برقراری کارگاه  وجود نداشت .Hinterstoisser خود را از طناب جدا کرد  چند متر جلو تر رفت مشغول کوبیدن میخ شد.

اگر او کارگاه را می زد و همه خود را به آن کارگاه متصل می کردند تنها یک فرود و 30 متر تراورس از روی برف در انتظارشان بود.

 

اما همیشه در کوه آن اتفاقی که ما می خواهیم  نمی افتد.

 

بارش شدید برف باعت انباشته شدن توده برفی در چند صد متر بالاتر  از آن ها شده بود و بناگاه هیولای سفید کوهستان باز غرش کرد.

بهمن Hinterstoisser را با خود بردو باعث پرت شدن دو  نفر دیگر شد.

در نتیجه طنابی که به بدن Angerer   متصل شده بود و از یک کارابین و میخ عبور کرده بود کشیده شد و باعت شد او با صورت به شدت به سنگ برخورد کند. شدت ضربه او را کشت.

همین اتفاق برای Rainer افتاد او به پایین پرت شد بشدت با سنگ برخورد کرد و بعد در حالیکه وزنش بر روی بدن Kruz  بود در بین سنگها گیر کرد او هم مرد.

و  Kruz  در میان هوا در میان یک شیب نیمه منفی آویزان ماند.

تنها چند لحظه قبل همه آنها منتظر فرود برگشت به ایمنی بودند و شاید به فکر یک لیوان نوشیندنی گرم و  بازگشت به زمینی که در زیر  پایشان بود بودند  اما تنها فقط در گذر کسری از لحظه همه چیز عوض شد.

Kurz   قادر نبود کاری انجام بدهد. طناب دوست بیجانش به او متصل بود و خود او سرما زده و متحیر در میان دیواره معلق شده بود.

دقایقی بعد زمانی که ابرها کمی از جلوی آیگر به کنار رفتند نفراتی که با دوربین بدنبال رد صعود کننده گان بودند با چشمانی حیرت شده شاهد این تراژدی بودند.

تیم نجات با سرعت خود را با قطار به Gallery Windoww رساند و با تراورس مسیر به 30 متری kurz   رسید. او حدود 30 متر بالاتر از آنها معلق بود و برای آنها امکان نداشت  به هیچ نحوی در آن هوای  طوفانی خود را او برسانند. با توجه به فرا رسیدن تاریکی امید هیچ گونه تلاشی برای نجات او نمی رفت.

درگیر شدن تیم نجات در فرایند صعود ( که بسیار بالاتر از توان آنها بود) می توانست جان آن ها را نیز به خطر بیاندازد.

.............

باورش سخت است اما آنها به او گفتند چاره ندارد جز اینکه تا صبح به هر نحو سر کند. آنها صبح باز می گردند.

و در گامی که بر می داشتند صدای فریاد kurz     به دنبالشان بود

کمک

برگردید

Kurz مردی بود که تا آن در زمان هیچگاه در کوهستان از هیچ کس کمک نخواسته بود.

حتی برای کسانی که شب بر روی دیواره ها تا صبح را حتی در زستان بیتوته کرده باشند تصور آنچه بر kurz    در آن شب گذشت بسیار سخت است. نیمه یخ زده – منجمد خسته گرسنه و خیس  آویزان بر روی طنابی کنفی - که به دور بدن گره خورده – در حالیکه جنازه دوستش به او متصل است و باد زوزه کشان برف را  به او می کوبد.

تیم امداد فردا صبح زود بازگشت . باورش همچنام سخت است اما kurz  زنده بود . با بدنی یخ زده  و یک دست  سرما زده و تقریبا از کار افتاده تیم امداد نمی توانست خود را به او برساند. آنها از او یک کار غیر ممکن خواستند.

طنابی که جنازه دوستش به آن متصل بود را ببرد

به بالا یرگردد

رشته های طناب را از هم باز کند

 یک طناب بلند تر ببافد

 آن را پایین بیندازد تا آنها برای او  طناب فرود و چکش به بالا بفرستند.

این بیشتر به یک شوخی تلخ  شباهت داشت . اما او با تلاشی فوق انسانی این کار را انجام داد.

 

بریدن طناب با  چاقو  باز گشت با دست خالی از روی طناب به بالا باز کردن رشته های یخ زده طناب از هم  تنها با یک دست و دندان ........ 

گره زدن رشته های نازک ساعت ها زمان برد و در  نهایت او توانست ریسمان باریکی درست کند به انتهای آن یک سنگ ببندد و آن را به پایین بیاتدازد. و آنقدر تاب بدهد تا به دست گروه پایین برسد.

تیم امداد یک طناب میخ و چکش برای او  به انتهای ریسمان گره زد  او آرام آرام ریسمان را بالا کشید.  کم کم امید در دل ها جوانه می زد.

اما طنابی که برای فرستاده بودند کوتاه آمد. آنها با گره یک طناب دیگر  به انتهای آن اضافه کردند .

او میخ ها را در سنگ کوبید . و اماده فرود شد. او به روشی فرود آمد که  ما به نام  فرود کارابین می شناسیم.

در این شیوه با یک طناب انفرادی که به دور کمر بسته می شود نوعی هارنس ( صندلی فرود )  ایحاد می کنند یک کارابین به آن می اندازند طناب از یک کارابین به روی  شانه می افتد و نفر به پایین می رود.

او آرام آرام شروع به فرود کرد.  کمتر از ده متر تا پایان این بازی دردناک مانده بود .

..................

شاید در لحظه ای که او گره را در دست خود احساس کرد فهمید چه اتفاقی افتاده شاید هم زمانی که گره در پشت کارابین گیر کرد و ادامه فرود دیگر ممکن نبود.

گره درشت و یخ زده بسیار بزرگتر از آن بود که از کارابین عبور کند. او با چنگ و دندان و همه توان خود می خواست آن گره را از کارابین عبور دهد. کافی بود که گره از کارابین رد شود تا این کابوس به اتمام برسد اما تقدیر ننقش دیگری رقم زده بود.

نفرات تیم امداد او را تشویق به ادامه تلاش می کردند اما ناگهان او دست از تقلا کشید و با صدایی رسا گفت:

دیگر  نمی توانم ادامه بدهم .

و برای همیشه به ابدیت پیوست.

تصویری که از این صحنه دردناک برداشته شده است  یکی از تلخ ترین صحنه هایی است که در کوهستان ثبت شده است . تصویری سیاه و سپید و بسیار تلخ ......

پیکر بی جان کوهنوردی که فراتر از توان انسانی برای زنده ماندن جنگید اما مغلوب شد, در چند متری تیم امدادی که هیچ کاری از دست آنها ساخته نیست .

...............

..........................

جو سیمپسون می گوید شرایط kurz  بسیار شبیه من بود . هر دو انتهای طنابی آویزان بودیم که می دانستیم هیچگاه از بالای آن کمک نخواهد رسید. اگر همطناب من طناب را نمی برید مطمئنا سرنوشت من مانند kurz می بود.

و من همیشه متحیر این موضوع هستم چرا من فرصت زندگی یافتم اما او نه؟

 

جو در سال 2000 تصمیم گرفت با کوهنوردی وداع کند شاید او به تنهایی بیشتر از همه کوهنوردانی که هر یک از ما می شناسیم در کوهستان دوستانی را از دست داده و یا شاهد مستقیم  مرگ آنان بود .

  برای او تمام جذبه و شکوه کوهستان همراهی غریبی با تلخی و ترس از مرگ یافته بود. اما هنوز او یک پیکار دیگر در ذهن داشت .

آیگر

او سه بار با دوستش برای صعود دیواره تلاش می کند و هر بار بعلت هوای خراب مجبور به بازگشت می شود . در تلاش آخر دو کوهنورد در حالیکه چند طول بالاتر از آنها بودند توسط بهمن درو می شوند و جان می سپارند.

آن دو در زمان نامناسب  در جای نا مناسب بودند .....

اتفاقی که جو در کوهستان بسیار شاهد آن بود.

جو می گوید: در کوهستان شما می توانید بنشنید کوه را نگاه کنید و بعد انتخاب با شما است می توانید برگردید می توانید بالا بروید با احتساب همه چیز با در نظر گرفتن همه چیز .

 اما باز عدم قطعیتی هست که همواره هست حس می شود و در هر گام با شما است .

شاید شما در زمان مناسب در جای مناسب نباشید.

اما بسیاری کوهنوردان با علم به این موضوع باز رفتن را انتخاب می کنند

 

تا فقط برای چند لحظه در آن بالا احساسی را تجربه کنند که هرگز نه می توانند آن را وصف کنند و یا حتی به اشتراک بگذارند احساسی غریبی که تنها در یک مکان تجلی پیدا می کند

فراز کوهساران

هر چند جو سیمپسون برای آن تعبیری خاص دارد.

......................

...............................................

روایت سینمایی این فیلم در سال جاری میلادی 2007 با نام برگرفته از کتاب  The Beckoning Silence توسط گروه سازنده فیلم لمس خلا ساخته شد و در جشنواره فیلم کوهنوردی Kent  به اکران در آمد. و مورد تحسین قرار گرفت.

 

همین!

 

 

 

یادگار کوهنودری فنی ایران

  به بهانه مطلب رضا زارعی جان پناه بی نور

آیا شب مانی بر روی دیواره مشکلی لاینحل است و آیا شب مانی بر روی دیواره مترادف است با عذاب؟

من در زمانی جذب صعود های بلند دیواره ای شدم که دیواره نوردی ایران در حال گذار از صعود های کند و چند روزه به دوران صعود های سریع و سبکبار بود. و چه مکانی بهتر از دیواره شمالی علم کوه برای تجربه این فرآیند.

تا قبل از سال های آغازین دهه 60 صعود دیواره علم کوه مترادف بود با صعودی سخت با چندین شب مانی و محل های سنتی شب مانی طاقچه فرانسویها – طاقچه قمقمه و یا سکوهایی بود که کوهنوردان باشگاه دماوند در سال 56 بر روی آن نصب کرده بودند.

در سال 63 اولین تیم ایرانی ( آقای سعید اردبیلی و همطنابش) موفق شدند دیواره را در مدت زمان 15 ساعت صعود کنند که خود نقطه عطفی بود در کارنامه سنگنوردی ایران .

اما تاثیر گذار ترین سال های صعود و شاید آغاز دوران طلایی سنگنوردی ایران را می توان از سال 1360 تا 1370 نامید.

دهه ای که تمام تصورات در باره صعود های بلند در علم کوه زیر و رو شد.

در سال های آغازین دهه شصت دیواره علم کوه شاهد دو گشایش مسیر بدست ایرانی ها بود. مسیر ایرانی ها در سمت راست قیف دبواره ( بین مسیر 48 لهستان و گرده آلمانها) که توسط کوهنوردان تبریز و تهران در دوسال پباپی بار شد و مسیر آرش.

گشایش مسیر آرش بر رخ شمالی علم کوه را شاید بتوان یک استثنا در کل تاریخ دیواره نوردی ایران محسوب نمود. نمی دانم سرپرست این برنامه هنگام طرح ریزی این صعود نگاهی به اولین صعود مسیر دماغه بر روی دیواره ال کاپیتان داشت با خیر؟

اما این دو برنامه مشابهت های فراوانی را چه از جنبه فنی و چه از جنبه ارزشی دارا می باشند.

اتمام هر دو صعود بیش از یک فصل کاری زمان برد – در هر دو صعود بصورت هوشیارانه ای از تمام مزیت های صعود های محاصره ای استفاده شد – در هر دو صعود چندین تیم به کار در بخش های مختلف مسیر پرداختند – و از همه مهمتر نفرات تیم صعود مدت زمانی بسیار طولانی بیش از یک هفته مداوم را بر روی دیواره سپری نمودند.

تیم آرش در دومین سال تلاش بر روی مسیر خود دست به ابنکار جالبی برای حمل بار بر روی دیواره زد و آن نصب یک قرقره بزرگ از کلاهک اول مسیر فراتسوبها تا تاقجه تراورس (آرش) برای حمل بار بود.

تا جایی که من می دانم تا امروز این تعداد نفر / روز کار انجام شده برای گشایش یک مسیر در ایران بی سابقه بوده است .

تیمی هم که موفق به گشایش مسیر ایرانی ها شد در دومین سال تلاش خود موفق به اتمام مسیر تا انتهای دیواره می شود.

این تیم هم در سال دوم تلاش خود بعد از تراورس از گرده آلمانها خود را به ابتدای مسیر سال قبل می رساند و بعد رساندن تدارکات و استقرار چادر در یک حمله مسیر را تا انتها باز می کند.

شب مانی در هر دو این صعود های به یمن برنامه ریزی و تدارک مناسب به هیج عنوان مشکلی عمده محسوب نمی شد.

در سال 62 اولین تلاش زمستانی برای صعود دبواره توسط تیمی مشترک از کلوپ دماوند تهران البرز قزوین و کوهنوردان کرمانشاه صورت می گیرد. ماحصل تلاش این تیم پر تعداد نصب 300 متر طناب ثابت در زیر دیواره و صعود تا تاقچه اول مسیر لهستان بود.

سال 63 گرده آلمانها توسط دو تیم ( یکی از فدراسیون کوهنوردی و دیگری از کوهنوردان آرش تهران – اراک و چند کوهنورد آزاد ) صعود می شود. این صعود بعد از سال ها تلاش و نثار دو جان دو کوهنورد نام آور ( مرحومان نجاح و فرزین نیا ) طلسم صعود زمستانی گرده بدست ایرانی ها شکست. (تیم فدراسیون بکشب در کمپ ابتدای مسیر و یکشب در بالای سنگ سماور مبادرت به شب مانی می کند و بدلیل تنگی جا یکی از نفرات تا صبح در فضای آزاد و بیرون چادر بسر برد).

هدف یعدی بلافاصله در سال بعد تلاش برای صعود زمستانی دیواره بود. تیمی که در زمستان سال 64 برای شناسایی وارد منطقه علم کوه شد سعی کرد بهترین مسیر را برای انجام اولین صعود دیواره شتاسایی کند و از آن مهمتر مسائل شب مانی را بر روی دیواره حل کند.

اما در تابستان سال 65 دیواره نوردی ایران وارد مرحله ای جدید از تاریخ خود شد.

سنگنوردانی از همدان با همراهی دیگر دوستانشان بر روی علم کوه مبادرت به صعود هایی در کمتر از چند ساعت نمودند.انها در مدتی کل دیواره را صعود می کردند تیم های دیگر یخچال زیر دیواره را....

صعود سه ساعت و بیست و هفت دقیقه ای مسیر فرانسویها

صعود شش ساعته مسیر لهستان

صعود مسیر فرانسویها یکروزه از رودبارک تا قله و برگشت به علم چال

صعود دو مسیر هاری روست و فرانسویها در یک روز

سه مسیر هاری روست – فرانسویها و لهستانیها در کمتر از 12 ساعت

همه و همه نشان دهنده اوج آمادگی تلاش و توانایی سنگنوردان ایرانی بود.

در طی سال های 65 الی 69 چندین نیم مسیر ( شکوه – همدانی ها ) از روی تاقجه قمقمه تا قله بر روی دیواره گشوده شد. و بارها و بارها دیواره از مسیر های گوناگون صعود شد.

پی بردن به کارایی تمرینات اصولی – استفاده از تکنیک های صعود آزاد ( طبیعی ) – استفاده از ابزار سبک تر – بکار گیری کفش های سبک سنگنوردی (و یا نمونه مشابه ایرانی آن زمان کفش آدیوس ) – الگو برداری مناسب از منابع بسیار کمیاب خارجی آن زمان را می توان از زمره عوامل این موفقیت های نامید.

صعود یکروزه دیواره علم کوه بعنوان محکی برای کوهنوردان در آمده بودو اگر تیمی مبادرت به شب مانی بر روی دیواره می کرد ( مسیر های نرمال ) تیمی کند قلمداد می شد .

اما شب مانی بخصوص در تابستان معضل خاصی به حساب نمی آمد. تیم های زیادی هم مسیرهای نرمال را با شب مانی به اتمام می رساندند.

ادامه تلاش های زمستانی بر روی دیواره طی چند سال که متاسفانه با سانحه فوت مرحوم محمد داوودی نیز همراه بود و پشتکار دیواره نوردان (بخصوص در گروه آرش ) در خاتمه منجر به اولین صعود زمستانی دیواره در زمستان 69 شد.

محمد نوری بعد از چندین تلاش نا موفق با همنوردانش طی صعودی انفرادی با سه شب مانی مسیر آرش را صعود می کند.

.................

....................

................................

از سال های آغازین دهه هفتاد هر چند این روال متاسفانه سیر شتابنده خود را از دست داد و تحت شعاع صعود های هیمالایی و برون مرزی و سنگنوردی سالنی قرار گرفت اما صعود بر روی دیواره علم کوه در هر حال جذابیت خود را برای تازه واردان و یا با سابقه تر ها حفظ کرد.

وقتی برای اولین بار می خواستم دیواره را صعود کنم با وجود اینکه می دانستم حتما قرار است یکروزه صعود کنم اما تمام لوازم شب مانی را با خود به همراه داشتم . (طبیعتا حمل کت پر – کیسه بیواک دستکش و جوراب و غذا اضافه بار بیشتری محسوب می شد اما تمام تمرینات ما با احتساب این وزن اضافه در کوله صورت گرفته بود. حتی یکبار در یک برنامه تمرینی شب را بر روی دیواره بند یخچال خوابیدیم تابیشتر باشب مانی و مسائل آن آشنا شویم).بسیاری ار افرادی که شب بر روی دیواره بیتوته بدون امکانات کافی کرده بودند از سرمای سخت آن در حتی در تابستان و از دست دادن توان برای صعود فردا خاطراتی نقل می کردند.

اما نتیجه گیری شخصی من این بود با به همراه داشتن لوازم کافی می شود راحتتر شب را سپری کرد. طبیعتا کسیکه مبادرت یه یک صعود بلند می کند باید قبل از آغاز ارزیابی مشخص و شفافی از مشکلات آن برنامه داشته باشد .

آن صعود یکروزه انجام شد و چند صعود بعد هم همینطور اما یکبار مجبور شدم در مسیری نامتعارف ( 48 لهستان) ودر جایی بسیار نامناسب تر شب را بر روی دیواره در حالت نیمه آویزان و نشسته بر روی طنابی که بصورت تاب به چند ابزار متصل کرده بودم به صبح بیاورم .

شب سختی بود اما نه آن سختی که فکر می کردم . بهمراه داشتن پوشاک مناسب و یک پتوی آلمینیومی بیواک باعث شد چندان خاطره بدی از آن شب در ذهنم باقی نماند.

اما بعد از آن صعود یک سئوال همیشه ذهنم را مشغول می کرد؟

اگر مسیر به گونه ای بود که مجبور به چند شب مانی بر روی دیواره شویم چطور؟

اگر مسیری به گونه ای بود که امکان بیتوته در یک تاقجه مناسب وجود نداشت چطور باید شب را به صبح رساند ( یا اگر در زمستان در نیمه راه مسیر هوا خراب شد راهکار چیست؟)

هر چند جو غالب سنگنوردی بنوعی به شب مانی گریزی متمایل بود و صعودی را موفق و خوب ارزیابی می کرد که یکروزه باشد اما جای این سئوال بی پاسخ مانده بود.

تا حایی که می دانستم بهترین راهکار متدوال شب مانی تا قبل از دهه هفتاد و هشتاد میلادی مکان های معلق استفاده از تور (ننوی) بیواک بود. این وسیله که شباهت زیادی به ننوی ملوان ها داشت به دو میخ (کارگاه ) متصل می شد و سنگنورد باید شب را در آن سپری می کرد.

فشرده شدن بدن شخص در داخل آن و عدم آزادی حرکت در آن نکاتی بود که با دیدن تصاویر کوهنوردان خارجی که از آن استفاده می کردند به ذهن متبادر می شد.

هر چند با همین وسیله به ظاهر ابتدایی و ناراحت سنگنوردان خارجی شب ها بر روی دیواره های بلند بسر برده بودند.

یکی از نقاط ضعف این وسیله نیاز به نصب آن بر روی دو نقطه تقریبا همطراز بود (. امکانی که آشنایان به فن می دانند بر روی دیواره ها براحتی به دست نمی آید.) و برای یک کرده دو نفره پیدا کردن حای مناسب کار آسانی نبوداین وسیله خیلی در ایران نایاب نیود و در برخی از صعود های بلند نیز از آن استفاده شده بود ولی در حقیقت بعلت مسائلی که اشاره شد چندان مورد توجه قرار نگرفت بخصوص از سوی نسل جوان تر سنگنوردان که خیلی هم اهل شب مانی بر روی دیواره ها نبودند.

آشنایی بیشتر با متابع خارحی من را با وسیله ای بسیار کار آشنا کرد ابزاری که باعت باعث یک دگرگونی اساسی در عرصه صعود های دیواره ای بلند چند روزه شد.

Portaledge

این وسیله شبیه به یک سکوی ساده است . از چند فریم آلومینیومی و تسمه و اتصالات آن ساخته شده. قابلیت بر پا شدن و جمل و نقل دارد و بالاکشی آن بر روی دیواره بسیار ساده است.

برای نصب آن تنها به یه کارگاه نیاز دازیم . در اندازه های یک دو و حتی سه نفره ساخته می شود .مدل های پیشرفته آن دارای چادر ( ضد باران و حتی طوفان ) هستند. و مکانی راحت برای استراحت - تجدید قوا را در اختیار صعود کنندگان قرار می دهند.

این وسیله در مسیر های بلند یوسه میتی گرفته تا دیواره های برف آجین پاتاگونیا – از دیواره های بلند پیرینه و آلپ تا ابر دیواره های قره قوروم و هیمالایا و در جایی که سخن از BigWall Climbing است امتحان خود را بخوبی پس داده است.

شب مانی در مسیر فرهنگ دیواره های بزرگ اهمیت – ارزش و روش های خاص خود را دارد و تقریبا تمام کسانی که علاقه مند به این گرایش کوهنوردی هستند زمان مناسب و کافی برای آشنایی با آن صرف می کنند.

اما تا امروز به این مقوله در فرهنگ کوهنوردی ما چندان پرداخته نشده است . ( به غیر از تلاش در خور تحسبن یک کوهنورد کرمانشاهی بر روی بیستون در زمستان و گشایش انفرادی مسیر سختون و شب مانی بر روی Portaledge )

وقتی صحبت از صعود بلند به میان می آید دو انگاره به ذهن می رسد.

یا اتمام مسیر در یک روز

یا از سرما لرزیدن تا صبح.

با این دیدگاه جایی برای تجربه آرامش شگفت شب بر روی دیواره و تجریه اقامت بر روی آن نیست. و طبعتا صحبت از یک صعود یک هفته ای جایی از اعراب ندارد.

کوهنوردی ما امروزه در حال گذار از مرحله ای دیگری است . با سپری شدن موح اولیه صعود های برون مرزی کم کم شاهد این خواهیم بود که سنگنوردان ما راهی صعود های بلند در برح های سنگی قره قوروم شوند . برای نیل به این هدف آن نیاز به فراگیری روش های صحیح شب مانی بر روی دیواره دارند.

اما اقداماتی نظیر حتی طرح فکر نصب جان پناه بر روی دیواره علم کوه پسرفتی بزرگ در روند دیواره نوردی ایران است .

ایده ای که حتی در آلپ بیشتر از 60 سال پیش بایگانی شد.

اگر پر صعود بودن یک دیواره و سرمای آن دلایل ساخت جانپناه محصوب می شود باید حداقل شاهد ساخت چنین سازه هایی بر روی بسیاری از دیواره های آلپ می بودیم.

در هیچ یک از دیواره های بزرگ آلپ ( تاکید می کنم دیواره های آلپ ) مانند دیواره شمالی ماتر هورن – آیگر و یا گراندژوراس شما چنین چیزی نمی بینید.

مقوله پناهگاه داری و جان پناه ها در آلپ بسیار ضابطه مند و قانون مند است . در دهه گذشته اجازه ایجاد هیج سازه ای در منطقه مونبلان داده نشده است.

و حتی ایجاد مسیر های ویا فراتا نیز بشدت مورد بحث و کارشناسی قرار دارد.

مقررات بسیار سخت گیرانه در یوسه میتی مه حتی اجازه کوبیدن رول یا دریل را نمی دهد یا در جایی که در معرض دید باشد. سنگنوردان موظف به برگرداندن زباله ها از روی دیواره هستند .

...........

......................

با این اوصاف آیا دیواره نوردی ما امروز بعد از 84 سال از اولین صعود علم کوه – 71 سال از اولین صعود گرده آلمانها – 53 سال از اولین صعود مسیر شاخک بدست ایرانی ها ( استاد کتیبه ای و مرحوم تفرشی ) و 43 سال از اولین صعود دیواره علم کوه باید درگیر چنین امری و بود یا نبود آن شود؟

اولین ایرانی هایی که مسیر فرانسویها یا لهستانیها را تکرار کردند چطور قریب به چهار دهه قبل با آن امکانات توانستند بر روی دیواره شب مانی کنند اما امروز این امر بصورت مشکلی نمود پیدا می کتد که باید از یک راه حل بسیار منسوخ و شاید مضر برای علاج آن سود برد؟

چرا باید با دید آسان گرایانه به مسیرهای کوهستانی نگاه کنیم.

آیا قرار است در هر جایی که پای کوهنوردان به آن جا می رسد همه گونه امکانات رفاهی و آسایشی فراهم باشد.

مسیرهای پلکانی – ایمن – با جانپناه – با طناب های ثابت برای ما چه چیزی را به ارمغان خواهند آورد؟

گویا در ایران برخی از ما کوهنوردان ایرانی در حال ارائه ترجمان خاصی از کوهنوردی هستیم. ترجمانی مبتنی بر آسایش و سهل نمودن هر دشواری.

ترجمانی که در آن صعود های بلند – گشایش بکر – کار طولانی بر روی مسیر – حل مشکلات مسیر هیج جایگاه ندارد . آنچه مهم است اتمام سریع صعود است. بدوت خلاقیت بدون نوآوری.

برای دوستان عزیز در گروه اسپیلت یک پیشنهاد دارم:

به جای اتلاف انرژی و هزینه در این راه بیایید یا همکاری اهل فن نمونه های Portalgde را در ایران بسازید و در دسترس علاقه مندان قرار دهید.

فرآیند ساخت این وسیله بسیار ساده است . می توان از توان و علاقه مهندسی کوهنوردان صنعتگر ایرانی ( بعنوان مثال شرکت هفت گوهر) در این راه کمک گرفت .

در این حالت هم به رشد دیواره نوردی در ایران کمک کرده اید و هم به جای خراب کردن چهره زیبای علم کوه بر جای جای دیواره های ایران نقشی از آرامش و اطمینان بر جای گذاشته اید.

به یاد داشته باشیم ما همه ما مسئولیم در برابر حفظ کوه ها . همه کوه ها.

اما علم کوه حداقل برای ما چیزی بیشتر از یک کوه است . علم کوه

تاریخ

خاستگاه

و یادگار کوهنودری فنی ایران و آیینه آن است . این آیینه را بدست خود خش دار نکنیم.

 

همین!

ننوشتن کار آسونیه. خیلی راحت می نوشته ننوشت!

 ننوشتن کار آسونیه. خیلی راحت می نوشته ننوشت . می شه هزار فکر داشت می شه در ذهن هزار مطب نوشت . پاک کرد و بیخیال شد.

اما اینکه بخواهی بشینی شروع کنی به نوشتن کار سخت می شه .

سختتر از اون وقتیه که یه موقعی عادت داشتی به نوشتن . می تونستی افکارت را جمع کنی و بنویسی اونجوری که دوست داری .

می تونستی با کلمات بازی کنی و جوری که می خواهی بچینشون .

اما بعد نخواهی بنویسی. برات اون وقت ننوشتن سخت می شه . هزار هزار حرف داری که دوست داری بنویسی انا نخواهی . دلیلش هم مهم نیست هر چی باشه خودت می دونی چرا.

بعد ننوشتن آسون می شه .

می شه مثل وقتی که ساعت توی تاریک صبح زنگ می زنه و می خواهی بیدار بشی و بری کوه .

گرمای رخوت آمیز تخت و یا کیسه خواب وسوسه ات می کنه که بخواب . برگرد . اون بالا چیه . بخواب و لذت ببر.

و تو وسوسه می شوی و می خوابی و وقتی که از خواب خسته بشی می بینی ساعت ها را از دست دادی و تنها برات حسرت مونده......

 

اما وقتی بخواهی باز شورع کنی به نوشتن می بینی خیلی از گذشته سخت تره . شده مثل وقتی که ماه ها و سال ها دست به هیچ سنگی نزدی. از هیچ کوهی بالا نرفتی و بعد جلوی یک سنگ ایستادی .

دستت دیگه گیره ها را رو حس نمی کنه  . چشمت اونا را نمی شناسه و روحت با صدای سنگ بیگانه شده . و کوه برات شده مثل یک غریبه .

بدنت درد می گیره و عضلاتت خشکه  شاید هم نفس یاریت نده . ...

اما اگه بخواهی

اگه بخواهی اون لذت اون شور و اون زیبایی و اون حس را دوباره تجربه کنی باید قبول کنی .

قبول کنی که سخته

قبول کنی که باید تحمل کنی.

....................

...............................

............................................

 

رفتن!

 سلام

من و هم نسل های من با کلمه "رفتش" خوب آشنا هستیم.

 

گاهی می شد که دوستی بنا به هردلیلی قصد رفتن می کرد و می رفت و ما می موندیم یک دنیا خاطره و تنها جوابی که داشتیم در برابر سئوال : فلانی کجاست راستی؟

 

"رفتش" بود.

گاهی می شد توی کوه ضرباهنگ خاطره آدمو می برد به سال های قبل و یهو به خودت می اومدی و می دید که خیلی از اون دوستان دیگه نیست و خیلی از اونا "رفتن"

رفتن و کوچ دل کندن از خاک آسون نیست از هر کدوم از اونا که می پرسیدی دلیلی داشتن . محکم یا سست اما هر چی بود دلیلی بود که به رفتن ختم می شد.

 

هر بار دوستی می رفت اونطرف آب ها انگار یه چیزی رو گم می کردی انگار چیزی کم می شد .

 

من و هم نسل های من خوب با کلمه رفتن آشنا هستیم و حالا نوبت خود منه .....

 

مرداد 82 بود توی اخترک نوشتم :

به کجا چنين شتابان

گون از نسيم پرسيد....

دل من گرفنه زین جا

......

هميشه فکر مي کردم چرا مردم مهاجرت مي کنند. چرا دست از ديار خودشون مي کشن و به اميد پيدا کردن افقي تازه بسوي ناشناخته ها مي رن .

 آيا دور شدن از خانواده  از همه دل مشغولي ها از همه آنچه سال ها با آن زيستيم کار درستي است .

 آلان فکر مي کنم شايد کار درستي باشه. اينکه جرات رفتن داشته باشي  اينکه بخواهي بري و دنياهاي تازه اي را ببيني اينکه بفمي چون انساني حق داري مثل انسان ها زندگي کني. اينکه باور کني زندگي همين روز مره گي ها نيست خودش يه تولد تازه است . اميد به حرکت خودش معني زندگيه و زندگي مي تونه هر جايي جريان داشته باشه.

 

 

خیلی قبل تر یه بار باز  نوشته بودم :

فردا چه خواهد شد ؟

 

وقتي به کوه مي روم دوست ندارم در شلوغي قرار بگيرم. بخصوص اگر به کوه هاي شمال تهران بروم و تنها باشم . بيشتر مي خواهم صبح زود بروم و دير برگردم . در ساعات مياني روز عرصه کوه جولانگاه طيف خاصي است که هيچ سنخيتي با کوه ندارند.
ديروز وقتي سر يال توچال رسيدم حس کردم علاقه اي به رفتن به قله ندارم و ترجيع دادم به سمت دره ارس بروم و کنا رودخانه بنشينم.
ساعت در حدود 9 صبح بود و هنوز مسير چندان شلوغ نشده بود. کنار رودخانه نشسته بودم گاه گاهي نفراتي از برابرم مي گذشتند . افرادي که بعضي از آنها روحا به آن محيط وابسته نبودند.
به نوشته هاي وبلاگ خورشيد و چند وبلاگ ديگر فکر مي کردم که در باره تيپ يا قشري که اصطلاحا جوات ناميده مي شود مطالبي نوشته بودند و چند نمونه آن نيز همان موقع در برابر من ايستاده بودند.
درمسير برگشت از دره اوسون حضور پر تعداد و زياد اين گونه نفرات که با تيپ رفتاري يکسان همه جا پر کرده بودند مرا بشدت به فکر وا داشت.
آنها همه جا بودند و در سنين مختلف .از 13 14 سال آغاز مي شد و تا 25 و گاه 30 نيز ديده مي شد تنها نيستند و در گروه هاي دو الي 15 نفره حرکت مي کنند . عمدتا بچه محل و گاه هم مدرسه اي هستند هر چند عمدتا کارگرند. 
از ظاهرشان شروع کنم لباسي بر تن دارند که با محيط کوه بسيار بيگانه است لباسي شهري و گاه حتي کت و شلوتر با کفش کتاني و گاه کفش ورني . نمي دانند چرا به کوه مي آيند عمدتا بدنبال جايي هستند که بقول خودشان در آن حال کنند. مسير ها را نمي شناسند و بدنبال جمعيت روانند و اگر بنا به تصادف از مسير اصلي دور شوند بشدت مشتاق برگشت به آن هستند.
از جاي خلوت گريزانند . و لذت را در جاهاي شلوغ مي يابند.
از بالا رفتن هم بيزارند و معمولا بين خودشان دعوا دارند که کجا بنشينند . کيف کنند.
وجه مشترک ديگرشان بي اعتنايي به ضوابط نا نوشته اجتماعي و عدم رعايت حريم ديگران است.
تمام عرصه کوه را متعلق به خودشان مي دانند و گواه اين گفته فرياد هايي است که از سر شوخي و تفنن مي کشند. معمولا با هم بسيار بلند صحبت مي کنند حتي اگر در تزديکي يکديگر باشند.
ژاژ گويي و دشنام در محاورات بينشان جايگاه خاصي دارد با الفاظي يکديگر را در جمع صدا مي کنند که بيان آن در قانون مدني ما داراي جرم است.
حريمي براي کلمات آنها وجود ندارد. هر چه زشت تر و بدتر براي آنها بهتر و نشانه تشخص آنان است.
برايشان فرق ندارد که اين الفاظ را در کنار خانواده اي که به کوه آمده فرياد بزنند يا در کنار گوش چند نو جوان.در خطاب به يکديگر معمولا از پيشوند و پسوندهايي از جنس دشنام آنهم از بدترين نوعش استفاده مي کنند.
اين نوع کلام و گفتار در بين آنها بشدت نهادينه شده و سعي در تقليد هر چه غليظ تر لهجه ناب لاتي را دارندبشدت از تکيه کلام ها ي جاهلي استفاده مي کنند 
جيم جمالتو
ص ( که سين اش مي گوينه) صفاتو
و وفاتو
از ساده ترين تکيه کلام هاي اين قشر است .
وسيله هاي که معمولا به همراه دارند يک پخش استريو است که هر چه بزرگتر باشد بيشتر به آن فخر مي فروشند . نوارهايي که پخش مي کنند طيف گسترده اي را در مي گيرد . از آهنگهاي تند غربي تا آواز هاي خوانندگان لوس آنجلسي
بشدت عاشق ابي و صداي او هستند اگر خودشان پخش به همراه نداشته باشند آهنگ ها را با صداي بسيار بلند و معمولا گوش خراش مي خوانند
البته با چنان احساسي که اگر خواننده اصلي با آنها در مسابقه اي شرکت کند احتمالا در رده هاي پايين رده بندي قرار مي گيرد!!!!
خود را بشدت محق مي دانند و شريک مال شما . اگر در کنارتان نشسته باشند براحتي لوازم شما را بر مي دارند و ور انداز مي کنند و يک خيلي چاکريم تحويل مي دهند!!!
و اگر حس کنند از صداي بلند پخششان آزرده شده ايد يا از بي فرهنگي شما ناراحت مي شوند و مي گوينه بيا و حال بده
يا در حالت بهتر مي گويند داداچ !! چي طالبي برات بزاريم حال کني
براحتي با همه شوخي مي کنند و برايشان فرقي ندارد مخاطب پير مردي جافتاده باشد يا جواني هم سن و سال خودشان.
در هر چيزي بشدت دنبال سوژه مي گرند تا به آن بخندند. اين سوژه مي تواند کوهنوردي با لباسي متفاوت و کفشهايي سنگين باشد يا بخت برگشته اي که زمين خورده.
رفتارشان در برابر دختران بسيار جالب است هر دختري که به کوه مي آيد را بعنوان ملک مطلق خود حساب مي کنند. و مي خواهند با او حرف بزنند.
اگر در مسيري يک يا چند دختر باشند شيرين کاري آنها گل مي کند که از متلک غير مستقيم شروع مي شود و در مواردي حتي به سد راه و ايجاد مزاحمت منتهي مي شود
بشدت دنبال جلب توجه دختران هستند و از هيچ کاري ابايي ندارند بدشان نمي آيد همراهان سوسول دختر ها را يک گوش مالي حسابي بدهند .
بشدت پاي دعوا هستند و بيشتر براي جلب توجه ديگران اين کار را مي کنند . معمولا اين دعوا بين خودشان رخ مي دهد و يک دسته 10 نفره به دو يا سه گروه مي شکند.
و هر کدام از طرفي به پايين بر مي گردند بلند بلند به هر چيزي مي خندند و غمي ندارند چز برد و باخت تيم محبوبشان.
اما نکته اي که براي من بشدت نگران کننده است حضور پر تعداد اين قشر است .اگر تعداد انها در کوه را حتي بعنوان يک جامعه آماري با کمترين ضريب هم پوشاني مورد بررسي قرار دهيم به گستردگي اين فرهنگ خاص پي مي بريم
فرهنگي جاهلانه و لاقيد. اين افراد عمدتا در خانواده هايي رشد کردند که با اين رفتار بيگانه است آنان اين فرهنگ را از خانواده خود کسب نکرده اند بلکه آنرا در کوچه و خيابان يافته اند . اين فرهنگ در لايه لايه اجنماع ما رسوب کرده و افراد مستعد را تحت تاثير خود قرار مي دهد
نگراني من براي نسل بعد است نسلي که در خانواده هايي رشد مي کند که جوات هاي امروز پدران فرداي آن هستند
اگر امروزه پدران اين نسل رفتار آنان را برنمي تايند و جواتها در خانه هويتي ديگر و سربزير دارند و دور از چشم پدر و مادر به کارهاي خود مشغولند در خانه هاي فردا که آبشخور فکري پدر نيز آلوده است چه بر سر فرزندان خواهد آمد
جوات هاي امروزي در بيست سال آينده نسل مياني جامعه ما خواهند بود فرزندان آنها چه گونه خواهند بود؟
و از آن بدتر ما و فرزندان نسل ما چه بر خوردي با آنان خواهند داشت و چگونه با يکديگر خواهند زيست . آيا اين امر و نگراني آن فردا که چه خواهد يکي از دلايلي نيست که نگران تر ها به فکر کوچ و رفتن به آن سوي آب مي اندازد ؟

…..

………….

……………………….

و خوب من هم انتخاب خودم رو کردم . چیز هایی که بالا نوشتم اگر نه همه دلایل من اما شاید بخش مهمی از اونا باشن .

 

اینا رو گفتم که بگم اگه نشد باهاتون خداحافظی کنم اگه نشد گپی با هم بزنیم  . اگه نشد برای فعلا و تا چند سالی ببینمتون دلیل بر این نیست که نمی خواستم . شرایط جوری نبود که امکانش رو داشته باشم .

 

برای همه دوستانم آرزوی سلامت شادی و بهروزی دارم  شاد باشید و شادان

 

باقی بقایتان

 

پارسا

شهریور هشتاد و پنج

نگاه

می ری حسن در

 

صبح خلوته و کسی نیست . خودتی و دو نفر . مسیر ساکته و همه چیز خوب.

می رسی بغل شکاف آبشار. وسایل را آماده می کنید و کارگاه می زنید و شروع می کنین به تمرین .

به خودت می کی بین همه ورزش ها کوه رو و بین هم گرایش های کوه  یخ رو انتخاب کردی و چقدر این مملکت یخ داره.

این تکه برف حسن در هم بیشتر گل و خاکه تا یخ .

ولی خب همینه که هست و چاره ای نیست. و وقتی صعودش می کنی با خودت می گی . همین رو صعود کن : یخ بلور پیشکش

کم کم سر و کله بقیه پیدا می شه . می دونی اون ها هم حق دارن بیان و از کوه و یخ لذت ببرن .

ولی خب کاری نمی شه کرد . از شلوغی خوشت نمی آد.

به هوای مسابقه کرور کرور آدم اومده حسن در.

اون سکوت پای آبشار جاشو داده بود به شلوغی که توی بند یخچال هم کمتر دیده می شه.حوصله حرف ها و نگاه ها را نداری .دوستات شاید بدشون نیاد اونجا بمونن ولی تو دلت نمی خواد .تازه قرا هم نیست بمونی . باید زود برگردی . می گی کارگاه رو جمع کنیم و بریم پایین .

یه گروه تازکار با  اومدن مثلا کلاس کار آموزی یخ و برف.

توی بدترین و خطرناک ترین جای برف چال دارن تمرین می کنن به خطر ناکترین وضع .

یکیشون که یه پسر 15 ساله بیشتر بنظر نمی آد یه کلنگ قد خودش دست گرفته و با کفش کتونی !!! می ره لبه نقاب جلوی آبشار .

جایی می ایسته که که اگه تو کرامپون پات باشه و طناب بهت وصل جرات نمی کنی بری اونجا . کسی هم اصلا توجهی نداره .

با خودت می گی بمن چه .

پرت بشه به خودش و گروهش مربوطه . ولی دلت طاقت نمی آره .

مثلامربی هم دارن .یاد اتفاق سه هفته پیش می افتی که چه خوب شد اونجا نبودی .

یاد طرح درس های فدراسیون و جر و بحث ها سر آیین نامه ها می افتی و حالا داری نتیجه کار را جلو چشمت می بینی .

راستی کی بود داد می زد و می گفت : کلاس کار آموزی باید دو تا مربی داشته باشه و هم شاگردا و هم مربی ها  وسایل مناسب و کلاه کاسک داشته باشن.

کی بود داد می زد و می گفت باید آموزش هدف مند باشه .

خوبه که داری می بینی .....

..................

..............................

 

 

فروردین 1383

 اواخر سال پیش بود که به وبلاگی تحت عنوان سرود کوهستان برخورد کردم  نام نویسنده اون برایم آشنا بود فرشید فاریابی . و یادم اومد که مدت ها در فدراسیون کوهنوردی مسئول روابط عمومی بوده و خیلی ها از زمان تصدی او در روابط عمومی فدراسیون بعنوان دورانی پرکار نام می برند.

شنیده بودم که حادثه گاشر بروم و مرگ زنده یاد اوراز خیلی حرف ها زده و بسیار نوشته و از پیگیران این قضیه بوده است . وبلاگش و سبک و سیاقش برایم جالب بود . از وبلاگ به خوبی بعنوان یک رسانه و تریبون استفاده می کنه و اخبار و حوادث را با دیدگاهای خودش به نقد می کشونه .

هرچند بابسیاری از  دیدگاه هایش اصلا  موافق نیستم و به اون ها ایرادات اساسی ( از منظر خودم ) وارد می دونم اما همین که تونسته بساط بحث و گفتگو آن هم از نوع قلمی را پایه گذاری کنه کارش بسیار برایم جالبه .

در نوشته هایش دقیقا مراعات حرمت و شخصیت افراد را می کنه و بنظر من بخوبی از فنون ژورنالیستی تبعیت می کنه . این وبلاگ با حضور خوبش می تونه به الگویی خوب برای بها دادن به بیان محترمانه و صحیح افکار متضاد روبرو بشه . برخودش با منتقدین  نوشته هایش هم خیلی خوبه و این بسیار جای خوشحالی داره . هر چند یکبار دیگه می کنم نظراتش را قبول ندارم ولی نمی تونم بهش ادای احترام نکنم بخاطر رفتار خوبش در وبلاگش .

البته فکر کنم بحث  وب لاگ سرود کوهستان برای کسانی که چندان آشنایی با کوهنوردی جدی ایران نداشته باشند خیلی جالب نباشه ولی برای این دسته مخاطبان بیشک کشش خاص خودش را خواهد داشت.

 

اما دیروز دوست خوبم رضا زارعی آدرس وبلاگ خودشو به من داد. اسم وبلاگ برام عجیب بود کوه قاف رضا از اولین اعزام های تیم های ملی کوهنوردی به قلل هیمالایا پای ثابت اونا بوده و  علاوه بر صعود سه قله هشت هزار متری و حضور در برنامه های اورست بیشتر از هر کسی در ایران قلل هفت هزار متری هیملایا و پامیر و قره قورم را صعود کرده . رضا دست به قلم بسیار خوبی داره و علاوه بر مقاله هایش در مجلات نویسنده دو کتاب ارزشمند "ماکالو هیولای سیاه" و  کتاب "اورست کوهی فراتر از ابرها " هم هست .

اما  خوندن وبلاگ رضا برام بسیار شگفتی آور بود. حرف زدن  با دوستان در برنامه و توی چادر یه چیزی است و  نوشتن همین حرف ها در قالب یک وبلاگ چیز دیگه ای . کاریه که جرات می خواد . بیان خاطره هایی از اتفاقات پشت پرده که قدیمی ترینشون مال سال 76  است  خیلی ها رو می تونه ناراحت کنه می تونه خیلی از آتش های زیر خاکستر را روشن کنه اما وقتی گفته ها راست باشند و از جنس حقیقت طبیعتا می تونن خیلی روشن گر و راهگشا باشند فکر کنم تمام کسانیکه می خوان از کوهنوردی ایران بیشتر بدونن براشون خوندن این وبلاگ جالب باشه.

 

همین

  

اول فروردین 1383 

حکایت مکرر اما دوست داشتنی سال نو

 

نوشتن در باره بهار وقتی چشم به بارش برف می دوزی حس غریبی داره . می دونی این برف برفیه که نوید بهار را داره  و نوید روز اول سال.

روز تعادل شب و روز روز برابری و باز بیادت می افته نوروز را همیشه دوست داشتی . روز تعادل طبیعت را . و زایش بهار را.  وقتی فکر می کنی می بینی احساست در باره سال نو مثل هر ساله و دلت می خواد بگی

 

به گل بانگ عيد

گل شادي بر دميد

خوشا چهره پاك و شاد اميد

 

به هنگام عيد سلامي به ياران خوش است

شكست غم روزگاران خوش است

 

و باز به آینده فکر می کنی . آینده که سال پیش برات مبهم بود و امسال  جزو خاطرات شده ولی باز آینده جدیدی در برابرته . بیادت می آد روزها در حال گذر هستن . ماه ها و فصل ها می گذرند  و تنها چیزی که می مونه خاطرات اوناست و امید به آینده . امید به زندگی .

آينده اين مبهم ترين راز زندگي هميشه در برابر ماست و گاهي روزها بيشتر به ياد اون مي افتيم .

آينده رو هميشه مثل مثل كوهي بلند سركش و زيبا مي بينم كه ابرها دور تا دورش را پر كردن .

آينده گاهي پر اميده و گاهي نه  ولي هر چه هست هميشه مي آد و هيچ چيز نمي تونه  از رسيدنش جلو گيري كنه .

 تازه وقتي باز به قله اون كوه بلند مي رسي باز كوه هاي زيباتري جلو روي تو هستند.

.....

......

 

به گل بانگ عيد

گل شادي بر دميد

خوشا چهره پاك و شاد اميد

 

به هنگام عيد سلامي به ياران خوش است

شكست غم روزگاران خوش است

.........

......

.....

باقي بقايتان

دی تا اسفند 1382

دو شنبه 25 اسفند

 

برف برف برف

تهران سپید پوش  شد

امروز از اون روزهاست که دلم می خواد برم کوه . زیر برف توی کوه راه برم .  برم دربند . از شیر دره که بخاطر اون راه سازی شده مثل میدون جنگ برم بالا از بغل کافه ها رد بشم . از سکوی هیلیکوپتر رد بشم و برسم اول مسیر سنگی شیرپلا. اون جا که کوه شروع می شه .

زیر برف از روی سنگ ها برم بالا. برم  بالاتر

وتوی مه گم بشم .

و باز برم بالا

 

همین


 

 

پنج شنبه 25 اسفند

 

- وقتی که سنت می ره بالا کم کم باید عادت کنی خبر مرگ عزیزانت را بشنوی و اونا را باور کنی .....

دلم از مرگ بی زار است

که مرگ زشتخو آدمیخوار است

.....

.........

...........

نمی خواستم از مرگ بنویسم ولی  مرگ روی دیگه زندگیه همیشه هست و کاریش هم نمی شه کرد.

....

.......

و اینبار نوبت حسن زرافشان شد . شنبه پیش صبح خبر رفتنش را در اخبار گویا خواندم :

 فعال ملی - مذهبی و کوهنورد با سابقه حسن زرافشان درگذشت .

طبق معمول اول به چشم هایم باور نکردم ولی بدی نوشته ها اینه که وقتی واقعی باشند همین جور جلوی چشمانت باقی می مونند.

از ملی مذهبی بودن او خبری نداشتم . من حسن را در کوه دیده بودم و در کوه شناخته بودمش .و همین شناخت برایم کافی بود که او را بسیار برایم محترم کند.

بسیار محترم

بار اول فکر کنم سال 71 یا 72 بود در تست ورودی  کلاس های مربیگری فدراسیون که قرار بود توسط مربیان فرانسوی اجرا شود. از قزوین آمده بود . ریز چثه بود و لاغر ولی توان غریبی داشت  و صعود کننده چالاکی بود. آشنایی ما در انجا شروع شد و بعد از آن گاه به گاه همدیگر را در گوشه ای از این کوه های پهناور به اتفاق می دیدیم و سلامی و اگر مهلتی بود گفتگویی .

حسن بسیار حساس بود و  به نظر من کمال گرا . حساس از جنبه مثبت آن . به همه چیز با دیدی دقیق نگاه می کرد . بسیار دقیق . در کنگره اخلمد بیادم هست که چه آرام و صبور گوش می داد و چه با استدلال و پرشور سخن می گفت .

سال پیش در کلاس های بازآموزی مربیان درجه سه حسن جزو مدرسان دوره بود . و با چه حوصله ای و صرف توانی در کلاس برای شاگردان خود مسائل را توضیح می داد . با تمام وجود . مانند او در کلاس تدریس بسیار کم دیده بودم که تا این حد عاشقانه بیاموزد.

هنوز یادم هست وقتی ما در پایان کلاس با شاگردان خود به پایین برگشته بودیم او هنوز آن بالا ایستاده بود و برای یکی از شاگردان خود بارها و بارها روش درست آموزش را بیان می کرد . و آنقدر ایستاد تا مطمئن شد سخنش بدرستی فرا گرفته شده .

در مسابقات یخنوردی با تیم قزوین آمده بود و با چند تن از شاگردانش . خودش هم در مسابقه شرکت کرد. یک جا به اشتباه لبه کرامپونش از خط کشی مسابقه خارج شد و بعنوان داور مجبور شدم از او بخواهم که صعود را متوقف کنم .

و چه ساده پذیرفت آنقدر آرام و محجوب و بی اعتراض که همه ما متعجب شدیم . به صعود کننده ای اعلام شود خطا کردی و او کلام به اعتراض نگشاید......

در پایان مسابقه فقط توانستیم از او تجلیل کنیم بخاطر خلق و سلوکش و او با لبخند  فقط به زمین خیره شده بود. برایش بردو باخت معنی نداشت. فکر کنم فقط بدنبال ذات حضور و بودن و بالندگی بود.

هیچگاه از صعود های بینظریش سخنی نمی گفت . مگر به اتفاق . چنان آرام و بی ادعا از کنار بعضی از کارهایش می گذشت که باور کردنی نبود. گاهی وقی صحبت از مسیری بسیار سخت و دشوار می شد . خیلی آرام می گفت چند سال پیش صعودش کرده و همه می دانستیم براستی چنین کرده .

و آلان او به جاودانگی پیوسته . در کوه محبوبش در کوه محبوب همه ما .  در فراز علم کوه جادویی.

از  فعالیت های دیگر او چیزی نمی گویم چون چیزی نمی دانم . ولی طبیعی است برای او که همواره شرر پویایی را بر جان داشت  اجتماع ما کارزار مناسبی  بود برای بیان حق .

بقول حلاج  انا الحق

و حسن شجاعت گفتن حق را داشت .

انا الحق

روانش انوشه باد

 

 

 

شنبه 25 بهمن

 

فقط سه متر بالاتر رو می تونستی ببینی و بعد طناب روی یخ ها گم می شد. می دونستی که بازی تمومه و هم طنابت رسیده بالا.

همین چند دقیقه پیش بود  که فریادشو شنیدی که از شادی داد می زد:

تموم شد......

و حالا تو منتظر بودی . همه وزنتو انداخته بودی روی دو تا پیچ یخ و پاهاتو تو فضا تکون می دادی.

زیر پات یخ بود . جلو روت یخ بود و همه جا یخ .

روی بدنه منجمد آبشار که کم کم داشت زنده می شد . آویزون بودی و منتظر. به یخ ها نگاه می کردی و می دونستی تجربه ای غریب را پشت سر گذاشته ای ....

پشت سرت دماوند عظیم به نظاره بود. مثل همیشه مثل هزاران هزار سال قبل .

راستی چندین هزار زمستان دماوند از اون طرف دره این آبشار یخ زده را می دید. و چند بار به یادش می آمد که آدمی از این ستون یخ زده و سرد تا آخر بالا رفته باشه.دلت می خواست دماوند زبون داشت و بهت می گفت . هر چند برات خیلی فرق نمی کرد.

این آبشار اون لحظه و اون ساعت مال تو بود. می دونستی چند هفته دیگه وقتی هوا گرم تر بشه دیگه این یخ ها وجود ندارند و جایی که آلان ایستادی فقط آبشار خواهد بود. آبشاری بلند و روان. اینجا دیگه دیواره سنگی نبود که همیشه به یک شکل باقی بمونه ......

اینجا تجربه خاص بود تجربه ای که هیچگاه با این شکل برای هیچ فرد دیگه ای  تکرار نخواهد شد. احساس غریبی داشتی

و بازی تموم بود .

و تو بیشتر خوشحال بودی .

 وقتی صدات زد: بیا بالا

 وقتی پیچ ها باز کردی وقتی تبرها برای آخرین ضربات کوبیدی روی یخ  وقتی شیب نود درجه جلوت تموم شد.وقتی رسیدی بالای دیواره یخی تو هم فریاد زدی. از ته دل:

تموم شد . صعودش کردیم

و با خوشحالی رفتی تا بالا . اونجا که زمین افقی بود.

رفتی تا کارگاه آخر و خندیدی. با هم خندید. بچه های تیم پایین هم خندیدند.

انگار اون لحظه همه دنیا با شما می خندید....

همه شما شاد بودید. هر چهار نفر و فرقی نداشت شما دونفر اون بالا باشید و اون دو نفر اون پایین . شما چهار نفر تمومش کردید....

 نگاه کردی و خندیدی و زدین به دست هم  و تو پایین رو نگاه کردی.

خیلی وقت بود از بالا اون جور که دوست داشتی پایین رو نگاه نکرده بودی. خیلی وقت بود.

 

 

و تو اونجا یاد سوگند و آینه افتادی.

و سحرگاهان آنگاه که خورشید بر البرز بوسه می زند

مهر تو را می خواند

مهر که حامی عهد و پیمان است

....

........

..................

و دماوند  پشت سرت لبخند می زد.

 

همین

 

 


 

 

گفتم کجا ؟ گفتا به خون 
گفتم چرا ؟ گفتا جنون
گفتم که کي ؟ گفتا کنون
گفتم مرو ، خنديد و رفت

 

 

 

 


9دي

 

بم با خاک يکسان شد ....

ارگ مرد ....

........

...............

......................

اما زندگي جريان دارد

هميشه و همه جا زندگي هست . حتي زير خروارها خاک

حتي در نابودي و ويراني. زندگي هست تا انسان هست و تا طبيعت هست.

مادر زمين هميشه هست و تا هست زندگي جريان دارد.

حتي در نبود ما.

حتي در نبود بم . ....

حتي در نبود ارگ ......

باز زندگي هست ..........

مي دانم خوب مي دانم چه اميد ها از بين رفته چه نفس ها خاموش و چه فرصت ها بر باد رفته

اما زندگي جريان دارد

و اين ادامه داشتن اين حرکت رو به جلو هيچ گاه  هيچگاه هيچ گاه متوقف نمي شود

هيچ چيز هيچ آرزويي نمي تواند جلوي آن را بگيرد

......

شده آرزو کنيد هيچگاه شب صبح نشود

شده آرزو کنيد زمان به عقب برگردد

شده آرزو کنيد به گذشته حتي ساعتي قبل برگرديد

اما هيچگاه چنين اتفاق نيفتاده چون زندگي جريان دارد هميشه و رو به سوي آينده. حتي مرگ هم نمي تواند جلوي زندگي را بگيرد. پيکر بيجاني که در زير خاک آرميده باز به زمين به اين مادر همه ما بر مي گردد و باز در قالب شاخه گلي درختي و يا ذره خاکي زنده است

زندگي جريان دارد. چه شهر ها که مدفون شدند چه سينه  عاشقان که دريده شد اما همچنان زندگي جريان دارد.......

و زمان مي گذرد مگر نه اين است که اميد تنها مونس انسان در تمام تاريخ بود.

 همين


 

 

6دي

زمين نلرز

مگر نمي داني خانه ها بر هيچ  استوار است

مگر نمي داني......

مگر نمي داني ......

 

 1 دي

 

حکايت مکرر....

 اومدن زمستون هميشه نه برف هاي سپيد شهر ( كه اين روزها ديگه خيلي وقته ازشون خبري نيست) بلكه دسته هاي گل نرگس بخاطرم مي آورند
هميشه وقتي دست بچه هاي گل فروش دسته هاي گل نرگس رو مي بينم به يادم مي آد سرما و برف توي راهند.دوست داشتم و دارم كه گلهاي نرگس را از بچه هايي كه تو خيابونند بخرم. پاكي نگاهشون (‌نگاهي كه جاش توي خيابون نيست و بايد توي مدرسه باشه) با بوي خوش عطر نرگس پيوند مي خوره و چه عالمي داره بردن اون گل به خونه و گذاشتنش روي ميز.
بچه هاي گل فروش قديم ها خيلي مهربان بودند. فقط مي خواستند گلي كه مي خواهي را به تو بفروشند و چقدر ممنونت مي شدند وقتي كه بقيه پول گل رو هم ازشون نمي گرفتي.
ولي نمي دونم چرا چند وقته اخلاقشون عوض شده
انگار يه حس كاسبكارانه پيدا كردند . بيشترشون مي خواهند گل را به بيشترين تعداد و بيشترين قيمت به تو غالب كنند. انگار نه انگار كه دارند گل مي فروشند. گل را پرت مي كنند توي بغلت و مي خواهند به هر ترتيب مجابت كنند به خريدن آن.
رنگ نگاه آنها ديگر آن مهرباني گذشته را ندارد
مي دانم كه غم نان و روزگار مجالي براي آنها نگذاشتته و فروش هر شاخه بيشتر براي آنان به معني ناني بيشتر و غذايي بهتر است
سعي مي كنم بفهممشان ولي چرا اين دل وامانده
هنوز به ياد آن نگاه هاي مهربانتر است 

همين

 

 

 

 

 ● گاهي آدم بعضي از چيزها رو فقط مي شنونه و ممکنه حتي ناراحت بشه و بعد هم يادش مي ره.

 خبر اون اتفاق مي ره يه گوشه ذهنش و بعد هم بکلي فراموش مي شه اما ينکه بعد از مدت ها خودت رو در رودر رو ببيني با کسي که اون اتفاق رو پشت سر گذاشته ......

......

دو سال در دماوند برنامه ي تحت عنوان ماراتن دماوند برگزار شد. که داوطلبان در قالب يک رقابت قله را از جبهه جنوبي صعود کنند و هر کس زمان کمتري بدست مي آورد طبيعتا بعنوان برنده انتخاب مي شد

 با چريي و ماهيت ين قضيه کاري ندارم ( با ينکه چندان  با ين نوع کار موافق نيستم ) اما بهر حال مسابقه برگزار شد و نفرات اول تا بيستم اون هم مشخص شدند.

زمان هي صعود اونا از ده رينه تا قله در عرف کوهنوردي عجيب و غريب محسوب مي شد . مي شد گفت اصلا تا نوک قله را دويده اند. بيد به دماوند رفته باشيد  اون بالا توي ارتفاع بالي  5000 متر راه رفته باشيد . تپه گوگردي را ديده باشيد تا بفميد دويدن در جيي که هر ده قدم آدم مي يسته تا نفس تازه کنه يعني چه ؟

راهي که صعودش بري بسياري با يکشب خوابيدن طي مي شه و ساعت ها بطول مي کشه  توسط اين افراد در مدتي کمتر از يک چهارم زمان عادي طي شد.

فکر کنم نفر اول و دوم کل مسير را در کمتر از 5 ساعت !!! طي کردند. بهر حال مسابقه تمام شد و اونا جوايز خودشون را گرفتند  و برگشتند به شهر هاي خودشون.

اما لندروري که کوهنوردان کرمانشاهي سوار اون بودند در راه تصادف مي کنه.

 يکيشون کشته مي شه  و ديگري هموني که روز قبل به مقام دوم مسابقه ماراتن دماوند رسيده بود دچار قطع نخاع و فلج کامل مي شه ......

تصورش سخته . يک روز با اون صلابت از بلندترين کوه يران بالا بروي و فرداش دقيقا فردي اون روز روي تخت بيمارستان از درد به خودت بپيچي و اميدي به زندگي نداشته باشي .

و همه اونا که منتظر بودن با دسته هاي گل بسراغت بيان با چشم اشک آلود توي بيمارستان خبر فلج شدنت را بشنوند.......

من هم اين خبر را مثل خيلي هي ديگه شنيدم . من هم نا راحت شدم ولي بعد يادم رفت .....

کردار تلخ روزگار......

تا ينکه چند روز پيش گذارم به کرمانشاه افتاد.در اونجا  کلاسي برگزار شده بود و من هم جزو کادر اجرايي کلاس بودم . به پيشنهاد يکي از مربيان اسم اين دوره " بزرگداشت منصور شاه ويسي" گذاشته شد و قرار شد يکي از روزها بري ديدار بعد از پيان کلاس بريم خونه اون.

 

سخته ديدن همنوردي بر روي تخت . سخته نشسته ديدن کسي که بقول خودش هيچوقت نشستن را دوست نداشت .

سخته خيلي سخت.

هر چقدر هم اون بخواد خودشو شاد نشون بده.

هر چقدر روحيه فوق باوري داشته باشه . هر چقدر هم باهاتون بگه بخنده شاد باشه باز وقتي نگاهش مي کني يه چيزي توي ذهنت فراد مي زنه  ....

کردار تلخ روزگار.......

اما اون سرحال و خوشحال با همه ما حرف زد. کوله پشتي يکي از ماها رو گرفت و بوسيد و گفت : بوي بيستون مي ده....

اون شب بعد از ديدار من خوابم نبرد. اصلا نمي تونستم فکر کنم .

حتي فکرشم بدنمو مي لرزونه . يک آن هم نمي تونم خودمو جاي اون قرار بدهم. اون از تبار ديگه ي .

چه صبور بود و بردبار

 و براستي به صبرش به بردباريش بايد آفرين گفت .

اون شب فقط ياد يک چيز آرومم مي کرد.برق غريب چشمانش که يک چيز در اون موج مي زد:

اميد.....

آرزوي سلامتش را دارم

هماره

همين

آبان 1382

 

.....

وقتي رسيد ميدون تجريش هوا حسابي تاريک بود. ماشينش رو يه گوشه پارک کرد و کوله پشتيشو برداشت. توي ميدون اثري از هيچ ماشيني بچشم نمي خورد.

به ساعتش نگاه کرد و گفت : آلان خيلي زوده . ساعت 4 صبح  بود.

سر و کله يه پيکان از دور پيدا شد. داد زد: دربست  و ماشين نگه داشت . گفت : ميدون درکه .

راننده فکري کرد و گفت بيا بالا. در ماشينشو قفل کرد و سوار شد.

راننده با تعجب پرسيد : خودت ماشين داري چرا دربست مي ري ؟

فکر مي کرد جوابش براي راننده مفهوم نباشه ولي گفت : مي خوام از درکه برم بالا از دربند برگردم.

راننده گفت: عجب مگه مي شه  !! و ديگه تا ميدون درکه حرفي نزد.

از سکوت راننده خوشحال بود. ذهنش احتياج به سکوت داشت . براي کاري که مي خواست انجام بده سکوت و تمرکز بهترين همراهانش بودن .

هوا خنک بود . از اون خنکي هاي بهار که پوست رو نوازش مي کنه و بفهمي نفهمي يه  لرزه به تن مي اندازه. کوله شو انداخت پشتش و بسرعت شروع کرد به راه رفتن . توي راه کسي به چشم نمي خورد. هنوز مونده بود تا اونجا شلوغ بشه . هرچند اونروز يه تعطيلي وسط هفته بود و کوه خلوت تر از هميشه بود.

تند و تند راه مي رفت . مي دونست روز بلندي جلوشه ولي باز فکر مي کرد بايد توي هر ثانيه اش صرفه جويي کنه .

رسيد به قهوه خونه اذغال چال ازش رد شد. جلوي منبع آب بالا سرشو نگاه کرد و هدف اولش رو ديد.

کلاهک اذغال چال . از سنگهاي بغل راه بالا رفت تا رسيد به اول ديواره .نشست و نفس بلندي کشيد. حسابي عرق کرده بود. يه کاپشن پوشيد و کوله پشتيشو باز کرد.و وسايلشو ريخت بيرون.

طناب - کارابين - رکاب - کلاه کاسک ( عادت نداشت کلاه کاسک بزاره ولي اينبار با خودش آورده بود. خب تنها بود ديگه ...) - و بقيه چيز ها رو زمين چيد.

از فلاسکش براي خودش چايي ريخت و با خنده بخودش گفت : بفرمائيد قربان . صبحانه سلطنتي حاضره!

خدمه به نظاره ايستاده اند!!!

از اينکه تنها بود راضي بود.  و فکر صعود انفرادي سه کلاهک اذغال - اوسون و بند يخچال  راضي ترش  مي کرد. مي خواست اين کار را يک روزه انجام بده .

سال قبل با دوستش اين صعود را در ظرف 14 ساعت انجام داده بودند.ولي اين بار تنها بود و يک روز بلند جلو .....

وسايل را اماده کرد. صندلي صعود را بست و طناب ها را گره زد و وسايل را حمايل کرد. 35 متر اول مسير رو ترجيح مي داد  بدون حمايت صعود کنه . مستقيم صعود کرد بعد که رسيد به تاقچه اول زير کلاهک تراورس کرد دست راست. با يه تسمه بلند خودش رو به اولين ميخ حمايت کرد. با اتکا اون حمايت سه مترصعود کرد تا رسيد به زير کلاهک و کارگاه زد.

طناب هاشو  به کارگاه متصل کرد. از اونجا کلاهک حدود 10 متر رفته بود توي آسمان . رکابشو زد به ميخ اول و روش سوار شد. آروم و نرم شروع به صعود کرد. ميخ ها و رول ها روي سقف امتداد داشتن و  توي فضا معلق بود. با خودش گفت اينجوري تنهايي هم زياد سخت نيست . و آروم خنديد. غرق در صعود شده بود اونقدر که حتي گفتگوي ذهنيش متوقف شده بود و فقط خلسه صعود بود.

رکاب را مي زد به رول بالايي .

خود حمايت را باز مي کرد

خود حمايت را مي زد به رول بعدي .

روي رکاب بالايي سوار مي شد.

طناب  را مي انداخت توي کارابين و .....

رسيد به لبه کلاهک و با خودش گفت : داره تمم مي شه. روي آخرين رول بلند شد. دو تا گيره گرفت رسيد بالا.خوشحال بود. ولي هنوز خيلي کار داشت. سر طناب را از خودش باز کرد و به کارگاه فيکس کرد.

اون يکي طناب را  هم به کارگاه فيکس کرد. و انداخت پايين و روش فرود رفت . 40 متر تا کف مسير.

وقتي رسيد پايين . خيلي سريع باز شروع کرد به صعود.

اين قانون صعود انفرادي بود. يه بار مي ري بالا يه بار فرود مي ري . دفعه دوم ابزار را جمع مي کني . رسيد به کارگاه . يومار رو زد رو طناب و باز شروع کرد به صعود از کلاهک . اينبار کار خيلي راحت تر بود و خيلي سريع وسايل را جمع کرد و رسيد بالا.

ايندفعه دو تا طناب را بهم گره زد از کارگاه رد کرد و روشون فرود رفت . رسيد پايين و طناب را جمع کرد .

به ساعتش نگاه کرد. کل کار فقط دو ساعت طول کشيده بود. براي اون که يه چشم زدن بود.

طناب ها را حلقه کرد و با بقيه وسايل ريخت توي کوله . و به سمت پلنگ چال راه افتاد . اين دفعه آروم تر از صبح راه مي رفت . کم کم کوهرو ها سر و کلشون پيدا شده شده بود . رسيد پلنگ چال و بدون توقف مسير را ادامه داد به سمت ايستگاه 5  . ريتم قدم هاشو يه کمي تند کرده بود. مسير همه اش سربالايي تندي بود که بالاخره تموم شد و رسيد به ايستگاه 5 تله کابين از اونجا بدون توقف رفت سمت دره اوسون . و از دره سرازير شد تا به رودخونه برسه . دم رود خونه نشست و به صورتش آب زد. هوا گرم بود و ديگه از اون خنکاي صبح هيچ خبري نبود. کلي راه اومده بود.

ديواره اوسون بالاي سرش بود.از تکه سنگهاي اول مسير بالا رفت و زير ديواره نشست . و به خودش 30 دقيقه استراحت داد. به ديواره تکيه داده بود .

هميشه تکيه دادن به سنگ ها براش لذت بخش بود. احساس پشت گرمي مي کرد وقتي به اين توده هاي بزرگ خاموش تکيه مي زد.

دوبار ه آماده صعود شد. اينبار بايد کوله پشتي شو بالا مي برد. چون مي خواست از بالاي ديواره بره سمت شير پلا و ديواره بند يخچال .

ولي از تنوره اول مسير با کوله نمي تونست صعود کنه . کوله رو بست به آخر  يکي از طناب ها. و شروع کرد به صعود . از تنوره رفت بالا . آخرش يه پاگشتري زد دو  سه تا تا گيره و رسيد به کارگاه اول .

خود حمايتش رو زد و کوله رو کشيد بالا.

دلش مي خواست طول دوم را هم بي طناب بره بالا ولي نه . عاقلانه نبود.

به خودش گفت مثل بچه آدم صعود کن . تيکه آخرش بد قلقه .....

و خيلي با دقت شروع کرد به صعود . صعود انفرادي آزاد يه کم  سخت بود . بايد هم به خودش طناب مي داد هم صعود مي کرد.

معمولا اين بخش از مسير رو 4 يا 5 تا حمايت مياني مي زد و مي رفت ولي اينبار 12 تا ابزار زد تا رسيد به کارگاه دوم  . روي کارگاه دوم فرود اومد به کارگاه يک و توي مسير فرود ابزار را جمع مي کرد. رسيد پايين کوله پشتي رو انداخت رو دوشش و با يومار رفت بالا .

ديواره حسابي داغ بود . و آفتاب مستقيم بهش مي تابيد. در عوض اون کنج بغل زير کلاهک که کارگاه دوم روش بود حسابي خنک بود و آرام بخش . صورت داغش رو چسبوند به خنکي سنگ ....

از اونجا بايد با رکاب زير کلاهک رو تراورس مي کرد.  تا لبه اون و بعدش بازي تموم بود. باز وسوسه شد به روش دو کارابينه بره بالا ولي نگاه به اون ميخ هاي نه چندان مطمئن منصرفش کرد.

هر ميخ رو حسابي با چکش مي کوبيد و بعد روش سوار مي شد. تا رسيد به ميخ اونيورسال آخر مسير و بعد کارگاه.  از صعودش احساس رضايت مي کرد. . کارگاه آخر اون ديواره رو خيلي دوست داشت . بخصوص اون رول زرد رنگ رو ......

فرودش اينبار حالت تيرول داشت و کوتاه بود. و برگشت هم زياد سخت نبود. اين کلاهک هيچوقت اذيتش نکرده بود. و هميشه يه جورايي باهاش مهربون بود.

با دست زد روي سنگ و گفت : ممنون .

دو سوم کارش تموم شده بود.  مسير را ادامه داد تا به بالاي  ديواره برسه . بالاي ديواره اوسون يه طاق باد ساب کوچک بود که چون هيچوقت کسي از اونجا رد نمي شد خوشبختانه سالم مونده بود. خوشحال بود که دوباره اونومي بينه . کنار طاق چند دقيقه ايستاد و نگاهش کرد .

 خورشيد پشت سرش بود به ساعت نگاه کرد و ديد حدود 2 بعد از ظهره. زمانش خيلي خوب بود. به سمت مسير شير پلا حرکت کرد. توي کافه زير شيرپلا يه کم زير درخت ها نشست . مردد بود که براي آخرين بخش کار از کلاهک ديواره صعود کنه يا از بغلش. سال قبل چون توي مسير خورده بود زمين و دستش ضرب ديده بود از کلاهک صعود نکردن ولي امسال.

وقتي بلند شد مطمئن بود تصميمشو گرفته و مي خواد کلاهک رو صعود کنه . از گرده بغل کافه صفر رفت به سمت ديواره . اونجا ديگه پرنده پر نمي زد. و هيچکس نبود. رسيد بغل جانپناه شروين .  رفت سمت ديواره و از مسيري که بلد بود خودشو رسوند به طاقچه وسط ديواره . اين راه ميانبر رو خيلي دوست داشت يهو وسط ديواره در مي امد.

گل ها وحشي روي تاقچه رو پوشونده بودن و خيلي منظره قشنگي بود. اونقدر قشنگ که نفهميد چرا ايستاده و چقدر داره به اونا نگاه مي کنه . يهو به خودش اومد و گفت : بجنب پسر دير شد. اين يکي خيلي مشکل تره. مسير تا زير کلاهک يه کم بد قلق بود با گيره هاي دور از هم . هر چند شيب مسير خفته بود ولي دور بودن حمايت ها يه کم صعود تکي رو سخت مي کرد. طناب رو گره زد مردد بود.

شايد بخاطرارتفاع 200  متري خالي زير پاش شايد هم خستگي . مي دونست اگه برسه به کارگاه کلاهک رو راحت صعود مي کنه و لي اين بيست متر.. ...

اول بايد يه کم مي رفت سمت راست. يه کم که نه حدود ده  متر اريب به سمت راست بعد تراورس به سمت چپ .

خوب به دستاش پودر زد . طناب را ده متر آزاد گذاشته بود تا اولين ميخ . وقتي رسيد به ميخ اول خيالش راحت شد و بعد ميخ بعدي و بعدي و بعد باورش نمي شد ولي  رسيد به کارگاه. وقتي خود حمايتشو زد به کارگاه انگار داشت از خوشحالي بال در مي آورد. ديگه مطمئن بود که کار تمومه.

کلاهک مثل دماغه کشتي رفته بود توي آسمونو بايد دقيقا از بغلش که رول کوبي شده بود صعود مي کرد. رول هاي بزرگ سياه حلقه دار. باد گاهي توي فضا تکونش مي داد  . با هر رولي که بالاتر مي رفت انگار داره از زمين دور مي رشه .  سنگ هاي بند يخچال از اون بالا عين سنگ ريزه به چشم مي اومدن .

متوجه شد خورشيد رسيده  نزديک  خط الرس کما چال  و اينطرف حسابي سايه پهن شده .

 مگه ساعت چند بود؟

رسيد به سنگ لق لب کلاهک  و مثل هميشه گفت انشالا که نمي افته و ازش رد شد لحظه اي که از آخرين رول بلند مي شد رو دوست داشت .

 نوک پاش رو درست مي گذاشت روي هفتي  لب کلاهک و امتداد نگاهش از فضاي خالي مي رفت تا اون پايين ها.

هشت متر تا کارگاه بعدي بايد صعود مي کرد . وقتي رسيد به کارگاه خورشيد رفته بود پشت کوه .

همون لحظه جادويي توي کوه که انگار زمين و زمان به يه رنگ در اومدن  و همه جا سايه شده . ولي هنوز کار اون تموم نشده بود . بايد فرود مي رفت و باز وسايل رو از  مسير  بر مي داشت.  فرود بلندي که تماما توي فضا بود .  و وقتي باد مي چرخوندش چراغ هاي تهران رو مي ديد که کم کم دارن روشن مي شن.

توي هواي گرگ و ميش و به کمک يومار شروع کرد بالا رفتن . و باز کلاهک رو صعود کرد. ديگه خسته شده بود و اينو خوب مي فهميد.

ولي شوق اتمام کار بهش اميد مي داد. هوا تاريک تاريک بود که رسيد به کارگاه . وسايل را با دقت جمع کرد . بايد چهل متر رو صعود مي کرد تا برسه بالاي مسير. چهل متر توي تاريکي. يا چراغ پيشونيش افتاد.

از کوله در آوردش و بست روي کلاه کاسک و زير نور زرد رنگ چراغ گيره  ها را پيدا مي کرد و بالا مي رفت .

وقتي رسيد به زمين  صاف  . کلاه را از سرش برداشت  آسمون رو نگاه کرد و به ستاره ها خنديد.

انگار باري از دوشش برداشته شده و به عهدي وفا کرده کرد.

رو زمين دراز کشيد  دستهاشو باز کرد . انگار داره ميره سمت ستاره ها و نفهميد چقدر گذشت تا بلند بشه.

هنوز راه زيادي تا ميدون سربند جلو راهش بود که بايد مي رفت .

....

همين

 

آدم ها آدم ها آدم ها  ....

 

آدم ها خيلي با هم فرق دارند. مقايسه  افرادبا همديگه هم زياد کار درستي نيست . هر کسي در موقعيت هاي مختلف ممکنه رفتار هاي خاصي از خودش بروز بده .....

اون موقع که من تازه سنگنودي رو شروع کرده بودم   کسي در ايران از درجه بندي سنگنوردي چيز خيلي زيادي نمي دونست منابع و کتاب ها بسيار محدود بودن و ناياب . اون چيز هايي هم که بود يا قديمي بود يا به زبان خارجي که خوندن و فهميدنش بزور ديکشنري مصيبت بود و لغات تخصصي اونو نمي فهميديم.

همون روزها با شخصي آشنا شدم که مي گفتن چندين سال در آمريکا کوهنوردي و سنگنوردي کرده. يکبار که ازش در باره درجه بندي سئوال کردم گفت :  صبر کنم چون مي خواد يه کتاب راهنما بنويسه و چاپ کنه . البته قيمتش رو هم مي خواد خيلي گرون بده . چون اطلاعاتش تکه و هيچکي اونو توايران بلد نيست!!!

اون کتاب هيچوقت نوشته نشده و بالاخره درجه بندي رو  همه تا حدودي ياد گرفتن . اما برام جالب بود چطور براي اون شخص و خيلي هاي ديگه اطلاعات بصورت يک سلاح و شاخص برتريه . در حقيقت نگه داشتن اطلاعات و ندادن اون به ديگران.....

توي اين سال ها به خيلي ها برخورد کردم که مطالب جالبي در اختيار داشتن ولي اونا رو در اختيار کسي قرار نمي دادن و با اينکار فکر مي کردن نسبت به ديگران برتري پيدا مي کنن.

برتري براي اونا انبوه کتاب ها و جزواتيه که در گوشه خونه و انباريشون داره خاک مي خوره و به کسي داده نمي شه  و اين خوب نيست.برج شیتون  سمت راست عکس قرار داره

.....

سال پيش دنبال مطالبي در باره برج شيپتون در پاکستان بودم .  لولين صعود اين ديواره 1800 متري حکايت جالبي داره .

يک تيم بسيار قوي در سال 1996  به پاي اين ديواره مي رن و تا 10 متري قله مسير را صعود مي کنن. تکه آخر يک نقاب برفي خطر ناک بود که عبور از اون بسيار خطر ناک بود. و اونا بدون رسيدن به فراز قله مجبور به فرود مي شوند. و اين مسئله رو خيلي صادقانه در گزارش برنامه اي خود عنوان  مي کنند.

سال بعد دونفر ديگه از مسير ديگري  به ديواره صعود مي کنند و  از اون ده متر بالا مي روند....

من به يکنفر از اونا ايميل زدم و در باره چگونگي برنامه و سختي مسير  و نحوه صعو.د اون ازش سئوال کردم .  و فرداي اون روز يک ايميل مفصل ازش دريافت کردم و ازم خواسته بود که آدرس پستي خودمو براش بفرستم تا اون برام کروکي مسير رو با پست از آمريکا برام بفرسته  .

خب آدم ها با آدم ها فرق دارن نه !!

همين

 

 

 

يکي از زيباترين و صادقانه ترين  گزارش  برنامه هاي کوهنوردي که توي عمرم خونده ام اينجاست  .

کلماتي زيبا و آشنا از زبان يک کوهنورد  که هيچ فرقي نمي کنه اهل کجا  باشه .

کلمات وقتي در وصف غروب زيباي خورشيد کوهستان در زمستان  باشند فرقي نداره به چه زباني باشن يا اون کوه يخ زده کجا باشه .

 

We felt warm in the evening sun, and those minutes before the sun set were some of the most peaceful I'd ever experienced on a mountain. This was some bonus! The human animal was happy!! Nobody had ever told us about winter sun on the North face of theEiger.

 

مهم روح اون کلماته که براي همه  ما سودا زدگان آشناست ......

 

همين

 

 

 

آخر هاي مهر سال 74  بود که يکي از بچه ها توي کوه  پيشنهاد وسوسه انگيزي  به من داد.

هستي بريم يخار ؟

يخار اسم دره اي در شرق دماوند.  بزرگترين يخچال دماوند در اين دره وجود داره . دماوند از سمت يخار صعود هاي زيادي به خودش نديده است . و بزرگترين مشکل صعود يخار ريزش هاي وحشتناک سنگ از اونه .

اختلاف دما اين جبهه و شرقي بودنش باعث بوجود آمدن رفيع ترين يخچال ايران شده  و همچنين ريزش هاي وحشتناک سنگ در اون .

بيشتر کوهنورداني که از جبهه شمالشرقي صعود صعود دماوند را دارند شاهد مناظر و صداي رعب آور اين ريزش ها بودند و خواهند بود .

هر چند ديدن اين ريزش ها از يال شمالشرقي و دور از هر خطري بسيار جالبه ولي وقتي توي دره باشي و هيچ راه گريز  هم نباشه وضع کمي فرق داره .

اواخر مهر بعلت شروع فصل سرما و يخ زدگي بيشتر دره و کم شدن ريزش ها به نسبت براي صعود فصل بهتريه .

....

...............

وسوسه صعود اين دره  در اون موقع برام بقدري زياد بود که قبول کردم . قرار شد ده روز بعد که ماه هم در آسمون کامله براي صعود بريم .

وقتي رسيديم خونه تازه فهميدم که چه قولي دادم .

برام عجيب بود چطور قبول کردم .

يخار با اون ريزش هاي وحشتناکش ...

اما جذبه ديدن يخ هاي بلوري اون و ديواره هاي  بلندش وحشتناکي ريزش ها را کم رنگ مي کرد.

اين امر برام آرام کننده بود که تا حالا براي هيچ کوهنوردي در يخار اتفاقي بدي نيفتاده و من هم           نمي خواستم اولين باشم .

اما جدي جدي مي ترسيدم . چرا نمي دونم ؟

يادمه حتي وصيت نامه هم نوشتم .( آلان هم از اين کارم خنده ام مي گيره ) ولي نمي دونم چرا اون همه صعود يخار برام هم جذاب و هم ترس آور بود.

خيلي عجيبه آدم بدون اجبار کاري راانجام بده که براش ترسناک باشه و هم دلپذير.

بالاخره روز موعود رسيد . يکي از دوستان لطف کرد و با ماشينش ما رو  ساعت 3 صبح از تهران برد تا دماوند. قرار بود از جبهه شرقي تا جايي که مي شه بريم بالا بعد از هر جايي که مي شه بريم توي دره .

ما سه نفر بوديم . يک ساعتي از مسير شرقي بالا رفتيم . بعد کم کم رفتيم بسمت دره . يه گرده سنگي پيدا کرديم که يه راست مي رفت تا کف دره . گرده شيب تندي داشت  ولي مي شد بااحتياط و دست به سنگ گيره به گيره  " صعود معکوس " انجام داد و رفت پايين .

وقتي کف دره  و گرده را نگاه کردم  به خودم گفتم اين چه کاري بود . عجيب مسير بد قلقيه . مطمئن بودم اگه مي خواستم از پايين ازش برم بالا حتما طناب به خودم مي بستم .

از توي دره قيافه دماوند  اصلا يه جور ديگه بود. دماوند مخروطي اينجا اصلا يه حالت ديگه داشت . انگار دماوند نبود ....

اما  بود ....

خودش بود

 اين ديو سپيد پاي دربند ....

 

داخل دره رو انگار نقاشي کرده بودن . هر قسمتش يه رنگ بود و يه شکل . تا حالا توي دماوند مناظر به اين زيبايي نديده بودم . مسير شيب تندي داشت که پر بود از سنگ هاي تکه تکه بزرگ و کوچک . انگار سنگ ها رو با کاميون از بالا خالي کرده بودن پايين. با خودم مي گفتم پس يخچال کو ؟

و بعد متوجه شدم پهنه يخچال بر اثر ريزش هاي قرنها و قرنها زير سنگ ها مدفونه . و گاه گاه گوشه اي ازش بيرون مي زنه . هر چقدر بيشتر بالا مي رفتيم شيب مسير تند تر و تند تر مي شد.

اون دورها جلوي ما دو راهي معروف يخار بود . آنقدر دور بنظر مي رسيد که با خودم فکر مي کردم هيچوقت بهش نمي رسيم .

سعي داشتيم تا شب به اول دو راهي برسيم . و فردا يکيمون مي خواست بي طناب و فقط با دو تا تبر يخ و کرامپون صعود کنه  و دو نفر ديگه بنوعي در نقش تيم مراقب با طناب و حمايت برن پشت سرش بالا.

دره خيلي ساکت بود و اين برام عجيب بود . حتي يک دونه سنگ هم از بالا ريزش نمي کرد و اين خوب بود

در عوض بالاي مسير رو ابرها پوشونده بودن و اين علامت بدي بود.

تا ساعت 5  صعود کرديم . شيب مسير هنوز در حدي نبود که احتياج به وسايل فني پيدا کنيم .

ولي با هر قدم شيب تند تر مي شد . کم کم بايد با توجه به تاريک شدن هوا بفکر جايي براي شب ماني مي افتاديم . براي سبکي کوله ها با خودمون چادر نبرده  بوديم .

گوشه سمت چپ دره يه جاي تقريبا صاف ديديم و رفتيم طرفش و با سنگ چين کردن و صاف کردن خاک و يخ براي خودمون يه سکو درست کرديم که مي شد روش نشست .  سه تايي کنار هم نشستيم و لباس هاي گرم خودمونو پوشيديم . جايي که بوديم خوشبختانه از باد خبري نبود.

کم کم ابر ها دره رو پر کردن و بعد در اوج ناراحتي ديديم داره برف مي آد.

اين آخر بدشانسي بود. مه همه جاي دره رو گرفت و برف تند تر شد. و ما چاره اي نداشتيم جز اينکه بيشتر به هم بچسبيم و منتظر بمونيم .

هوا تاريک شد و با شروع تاريکي برف تند ترشد. يکي ازبچه ها با خودش يه پلاستيک آورده بود که کشيده بوديم رو سرمون . خوشبختانه بخاطر داشتن پوشاک مناسب نه مشکلي با سرما داشتيم و نه با خيس شدن.اما چاره اي جز انتظار صبح و رسيدن روشنايي نبود.

حدود  نصف شب بود  و من توي خواب و بيداري بودم که صداي وحشتناکي دره رو به لرزش در آورد. انگار از پشت سر ما يک ماشين  واژگون شده بود و داشت بطرف ما مي اومد.

و بقدري سريع که فرصت هيچ کاري هم نداشتيم . تازه چکار مي شد کرد . توي اون مه و طوفان که جايي رو نمي ديديم .

يکي از بچه ها داد زد: نترسين چيزي نيست .....

با خودم گفتم : مگه مي شه نترسيد.

صدا نزديک و نزديک تر شد و از يک متري ما يک سنگ بزرگ  به اندازه نصف يه فولکس که با شتاب چرخ    مي خورد و پايين  مي رفت  گذشت .

اول ترسيديم بعد زديم زير خنده که عجب شانسي آورديم .

و ديگه بهش فکر نکرديم .

و تا صبح برف اومد.

هوا که روشن شد و  مه يه کم از سطح دره بالا رفت و برف هم متوقف شد. بالاي دره هنوز کاملا از ابر پوشيده شده بود. يه کم دست دست کرديم و بعد ديديم نه شرايط براي صعود اصلا مناسب نيست . بناچار برگشتيم .

توي را برگشت باز مه دره را گرفت و هر از چند گاهي صداي صفير  سنگي  توي فضا مي اومد و بعد از توي مه يه چيزي از بغل ما رد مي شد . رسيديم کف دره و رفتيم سمت مسير  شمال شرق .

هوا ابري بود و از يخار چيزي پيدا نبود. اون دره غريب با اون رنگ هاي استثايي از نظر پنهان بود.

رسيده بوديم به راه پا خورده و روياي صعود تموم شده بود و تنها خاطره اش برامون مونده بود.

خاطره اي که اگه اون سنگ يک متر اينور تر مي اومد پايين يا ما يک متر اونور تر سکو درست کرده بوديم مطئنا رنگ ديگه اي داشت .

...............

.............................

آلان که فکر مي کنم يادم مي آد صعود ما توي آبان بود. اوايل آبان . بهتره بگم سوم آبان

هشت سال از اون روز مي گذره 2922 روز  ......

عجب بازي ها دارد زمان ....

 

همين

 

 

گفتم کجا ؟ گفتا به خون 
گفتم چرا ؟ گفتا جنون
گفتم که کي ؟ گفتا کنون
گفتم مرو ، خنديد و رفت 
...

 

ديشب تلويزيون رو که روشن کردم سريال هيليکوپتر امداد رو نشون مي داد. وسطهاي فيلم بود.

امدادگر که يک دختر بود بوسيله هيليکوپتر و سيم بکسل به پايين داده شده بود تا به يک سنگنورد مجروح وسط ديواره کمک برسونه و سيم بکسل به لبه سنگ گير کرده بود.

امدادگر خودش و سنگنورد را به يک رول که روي مسير بود متصل مي کنه و به خلبان مي گه سيم بکسل را رها کنه . تا تيم امداد بعدي برسه.

چند لحظه بعد از رها شدن سيم بکسل کارابيني که اونا بهش متصل بودن مي شکنه !!! وهر دو نفر به پايين سقوط مي کنن و کشته مي شن.

صحنه سقوط بطرز عجيبي واقعي بنظر مي رسيد.

.....

مشابه اين صحنه رو من هم ديده بودم  منتهي از زاويه ديگه اي. بگذريم  .....

 

برام  خصوصيات نفراتي که در تيم هاي امداد کار مي کنن خيلي جالبه . آدم هايي که با علم اينکه مي دونن ممکنه با وجود همه احتياط ها براشون حادثه اي رخ بده ولي باز حاضرن اينکار را بکنن .

طبيعتا براي اونا راه هاي ديگه اي براي امرار معاش است و  انتخاب اين کار  مطمئنا جنبه هاي ديگه اي هم داره.

که بيشتر روحيه ..

جدا چي مي شه که کسي ار مي چنين کاري کنه ؟

از جون گذشتن ساده نيست . هر چند اين کلمه خيلي کليشه اي شده ولي اگه بهش فکر کنيم مي بينيم خيلي معني غريبي داره.

 

شايد اين شعر وصف حال خوبي براي اين دسته از افراد باشه :

 

گفتم کجا ؟ گفتا به خون 
گفتم چرا ؟ گفتا جنون
گفتم که کي ؟ گفتا کنون
گفتم مرو ، خنديد و رفت 
...

 

 

همين

مهر 1382

این پنجره خیلی وقته غبار روبی نشده. شاید دلیلش بی حوصلگی باشه شاید هم روزمره گی.

................

..................

چهار شنبه شب باید می رفتم شیر پلا. یه کلاس تئوری بود که  من باید در اون درس  می دادم  .  ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود که از میدون سربند راه افتادم برم بالا و چقدر مسیر خلوت بود.

وقتی از شیر در که جاده سازی همه چیزشو بهم زده رد می شی و از کتار صف طولانی کافه ها عبود      می کنی هنوز حس توی کوه بودن بهت دست نمی ده . دلت می خواد تند تر بری بالا.

برسی به  ساختمون امداد ونجات . اول قسمت سنگی راه شیر پلا.

و اون سر پاینی رو که رد می شی  انگار داری پا می زاری توی کوه واقعی. گیرم که سیم بکسل ها و پله ها پاک مسیر را بیریخت کرده ولی فضا فضای کوهه .

با همه قشنگی و عدم قطعیتش.

 

نفرات کلاس  توی شیر پلا داشتن استراحت می کردن  برای کلاس عصر و من چقدر وقتی دیدمشون حسودیم شد. از اون بالا تهران دود گرفته هم پیدا بود.

باد یه خورده دود ها را کنار زاده بود و شهر معلوم بود.

شهر شلوغ و دود گرفته و کثیف .

و چقدر حسودیم می شد به اونها که سه روز اون بالا می موندن و فقط حرف کوه را می زدن .

......................

 هيچوقت چنين کساني رو نديده بودي . نه
 

 

 

 

Description: C:\Documents and Settings\parsa\My Documents\My Web Sites\b612\images\ope_bl.gif

شك

شك كن. به تو گفته بودم كه بايد شك كرد.شك كرد و شكوه كرد و شكايت كرد. 
مگر نمي بيني كه همه كس همه چيز را از ياد برده است؟ همه چيز كه انگار هيچ بوده است. هميشه اي كه انگار هرگز نبوده است. 
شك كن. ببين فرياد كه مي زني مي گويند فرياد نزن. فرياد ترس آور است.ترس خواهر مرگ است. با فريادت مي ميراني و مي كشي. ببين اگر سكوت كني مي گويند ساكت نباش. سكوت وحشت آور است. وحشت مرگ آفرين است. با سكوتت مي ميراني و مي كشي.
شك كن. به آن كه سنگ اول را پرت مي كند, به آن كه سنگهاي پراكنده را جمع مي كند, به آنكه سنگها را در جيب پنهان مي كند و شك كن به آن كه سنگ در دستش چنان ابريشم مي لغزد. به اين دستها كه نشانه مي روند با سنگي در مشت, به دستها شك كن.
شك كن. به نگاهي كه به سوي توست و تو را نمي بيند, به نگاهي كه از تو دزديده مي شود, به نگاهي كه به سوي توست و ديگري را مي كاود و شك كن به آن نگاهي كه از جنس سنگهايي است كه اين دستها نشانه مي روند.به اين چشمها كه نشانه مي روند با نگاهي سنگي, به چشمها شك كن.
شك كن.
اين راه كه پيش پاي توست, همين راه كه تا آخر جهان مي رود, سنگلاخ است.
زخمهاي آنها كه تا آخر جهان رفته اند را ديده اي؟ 
آنها زخمي همين سنگها و دستها و نگاه ها و چشمهايند.
شك كن

 

erted-s�.R"�� �/ /span>کردم  ولي اين کلمات کلمات جنگي هستند . به جاي قله کافيه سنگر را بگذاريم و انگار داريم به جملاتي از يک گزارش نظامي با که با مارش همراه گوش مي دهيم .

شايد اين کلمات از آن رو در کوهنوردي باب شد که اولين کتاب هاي کوهنوردي و آموزش دهنده هاي کوهنوردي در ايران نظامي بودند.

من اين کلمات را دوست ندارم .  بوي خون مي دهند و و باروت . مگر آنان که به کوه مي روند با کوه سر جنگ دارند که تسخير و فتحش کنند.

......

از قله که بر مي گردي پايين وقتي بر مي گردي و دوباره بهش نگاه مي کني گاهي باورش براي خودت هم سخته که اون بالا بودي. پس چه جوري سوداي فتحش را مي شه داشت.

.......

هيچ کوهي فتح شدني نيست .

هيچ کوهي را نمي شه تسخير کرد

هيچ کوهي فاتح نداره

و هيچ پرچمي براي  هميشه بالاي قله باقي نمي مونه .

 

همين

 

 

 

سه شنبه 18 شهريور

آقا اقبال خسته نباشي

سرپرست بردبار تيم گاشر بروم خسته نباشي .

 

اين روزها خيلي ها دارن دنبال مقصر مي گردن . خيلي خوب فرصتي پيدا کردن تا خرده حساب هاشون با فدراسيون تسويه کنند.

خيلي ها که تو عمرشوت از شير پلا بالا نرفتن شايد هم رفتن دارن فرضيه مي بافن  حکم صادر مي کنن.

کسايي که نمي دونم تا حالا از زير يه بهمن رد شدن  - رو طناب ثابتي که معلوم نيست به کجا بنده يومار زدن - توي چادري که طوفان داره پاره اش مي کنن تا صبح ثانيه شمردن يا نه زير ريزش سنگ از ديواره بودن ؟

اگه بودن و مي دونن پس اين حرف ها چيه ؟

اگه نبودن پس چي مي گن .

مگه نمي دونن تو کوه بايد رفت جلو . و هر چقدر احتياط باشه هر چقدر تجربه باشه باز اين شانس و تقديره که حرف آخر را مي زنه.

مگه کوکوشکا او دلاور بي بديل توي کوه نمرد؟

مگه بوکرايف اون ابر انسان دچار بهمن نشد؟

مگه پير بگين توي آناپورنا با بهمن نرفت؟

.....

..............

فهرستش خيلي بلنده - خيلي. تيم آلمان نانگاپاربات . چند تا کشته دادن؟

بهمن اين غول مهيب بسياري را با خودش برده و هيچکس هيچ کاري نمي تونه بکنه .

مي شه جوانب رو سنجيد - مي شه با حمايت رفت - مي شه يکي يکي رفت ولي هيچ وقت هيچ چيز نمي تونه جلوي اونو بگيره .

مگه زمستون بريم علم کوه تا سرچال بهمن ها را نمي بريم به اميد اينکه نريزن؟

زمستون يال شمال شرقي دماوند به سمت قله بهمن نداره ؟

بالاي پناهگاه دوم يال شمالي بهمن نيست؟

همين دره اوسون و مسير شير پلا بهمن نداره؟

مي دوني اقبال مشکل خيلي از تئوري باف ها اينه که فکر مي کنن کوه يعني همين چشم انداز خشک البرز در تابستون .

نمي دونن کوهنوردي واقعي چيه . تا حالا معني و بار سرپرستي در زمستون رو حس نکردن .

تا حالا هيچ تيم ي رو يراي صعود يک ديواره يک يخچال  سرپرستي نکرن و نمي دونن يعني چي ؟

اگر هم مي دونن خودشون را ندونستن مي زنن تا سنگ هاشون رو با تو و بقيه باز کنن .

حالا مي گن تو مقصري. روزگار غريبه . نه ؟

 اقبال مهم نيست .

يادته يه بار حرف خوبي زدي . اون موقع ها که هنوز کسي نمي اومد امجديه رو تراورس تمرين . اون موقع که بقول خودت زمستون فقط يه مشتري داشتي.

ما در حرف کثيرم و در عمل قليل.

هي هي هي

بيخيال اقبال . خسته نباشي . هيچ کي نمي تونه بفمه تو اون بالا در مقام سرپرست چي کشيدي . و حالا کسي هم نيايد تو رو متهم کنه .

سئوال مي تونن بکن ولي متهم نه؟

اقبال خيلي دلم مي خواد سرپرست تيم سال ديگه گاشر بروم تو باشي . تيم رو با موقيت برسوني قله .

و رو اون قله براي محمد دعا کنين.

نمي خوام بگم محکم باش چون هستي فقط مي تونم بگم صبور باش

فردا محمد مي آد بايد بريم پيشوازش.

پس صبور باش

 

باقي بقايت

 

يکشنبه 16 شهريور

 

 

گاشر بروم یک8067    متر

 

گروهي بر آنند که اين مرغ شيدا

 

کجا عاشقي کرد همانجا بميرد

 

....

....

 

سه هفته صبر - سه هفته اميد و سه هفته ترس از اينکه چي مي شه.

سه هفته گوش دادن به اخبار  - زنگ زدن به فدراسيون - سه هفته به خود اميدواري دادن و حالا تموم شد

اوراز به جاودانگي بيکران پيوست

مردن قشنگ نيست . مردن خوب نيست .

بخصوص که هنوز کلي راه نرفته مونده باشه.

کلي اميد

کلي عشق

 کلي  اميد به تحقق افسانه شخصي. خودت مي گفتي. نه؟

 

حالا حتما يه عکس با يک نوار سياه در کنارش  کنار عکس محمد داودي توي فدراسيون قرار مي گيره.

خيلي ها خيلي حرف ها مي زنن و روزها و ماه ها مي گذره و روي عکس ها رو غبار مي گيره و هر از چند گاهي وقتي دارن عکس ها را جا به جا مي کنن غبار روشون را پاک مي کنن .

 

هر از چند گاهي دوستات توي کوه ها گاه و بيگاه يادت مي کنن و مي گن : روحت شاد.

بالاخره يه تيم ديگه از ايران مي ره و گاشر بروم رو صعود مي کنن و  رو قله يادت مي کنن محمد.

 

ولي تو ديگه نيستي . فقط ازت يه خاطره مي مونه خاطره اي که رنگ مي بازه و شايد هم هميشه پر رنگ مي مونه. نمي دونم کردار تلخ روزگار را کسي نمي دونه.

 

تو راه خودتو  رفتي و انتخاب خودتو کردي. اصلا واسه همين زندگي مي کردي.

زندگي مي کردي که به دنياي کوه هاي بلند برگردي و حالا  روحت همون جا آروم گرفته . از يه جهت شايد تو يه استثنا باشي. کمتر کوهنوردي از زير بهمن بيرون کشيده شده .

نمي دونم چه سري در اين است که پيکرت توي کوه به امانت نموند.

حتما چند روز ديگه با يک هواپيما تو رو بر مي گردونن ايران و مي برن به همون روستايي که در اون متولد شدي و به خاک مي سپارند.

به همون خاکي که خيزگاه ماست و بي شک خفتگاه ما خواهد بود.

 

روانت انوشه باد

روحت شاد

 

همين

 

 

 

جانش از خاک بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

 

اسلام آباد ، ايرنا : ۱۶ شهريور۱۳۸۲ برابر با۷ سپتامبر۲۰۰۳ 
 

محمد اوراز" کوهنورد۳۲ ساله اهل نقده که از سه هفته پيش به علت

سقوط از ارتفاعات منطقه کوهستاني شمال پاکستان به نام "گاشر بروم" در حالت 
بي هوشي به سر مي برد، در اولين دقايق بامداد روز يکشنبه درگذشت . 
وى به همراه "مقبل هنرپژوه " کوهنورد۱۹ ساله بوکاني با سقوط بهمن از 
ارتفاع ۷۹۰۰ مترى به ارتفاع ۷۳۰۰ مترى پرت شده بود و در سه هفته گذشته در
بخش مراقبت هاى ويژه بيمارستان "شفا" شهر اسلام آباد بسترى بود. 
 

 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت اد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد

 

گاشر بروم 1 - پاکستان

کوهها نه قاتلند نه بيرحم . رفتن به کوه تلاش براي دست يابي به آن بالا ها انتخاب خود ماست .

انتخابي از روي شناخت و نه از روي اجبار.

گاهي مي دانيم در مسير بهمني به کمين نشسته - گيره اي شکننده است و حمايتي نامطمئن و تبر يخ   نا پايدار.

 اما باز  به جلو مي رويم که شايد بهمن نريزد و گيره نشکند و ميخ پايدار بماند و يخ نشکند و  اين انتخاب خود ماست .

کوه در اين ميانه بي تقصير است . کوه را بيرحم و قاتل نخوانيم .

همين

 راستي چرا يادم رفت نبايد به دوستي ديگران اعتماد کنم .....

گاهي اوقات نبايد به هيچ کس هيچ کس اعتماد کرد. کسي که همه چيز را به شوخي مي انگارد سزاوار دوستي نيست.

 

 

در عجبم زين مردم .....

 

همون روزي که بهمن به بچه ها زد عصرش رفته بودم دفتر کميته کوهنوردي فدراسيون . از يکي از بچه ها پرسيدم از تيم چه خبر يه جور خاصي گفت امروز حرکت کردن به سمت قله ولي مسير بهمن هاي بدي داره.

گفتم :خبر دقيق نداري . چيزي نگفت .

چند دقيقه بعد يکي از بچه اومد و گفت : سالمن !!!

گفتم : چي ؟ کي سالمه؟

گفت : مگه نمي دوني ؟ بچه ها رو صبح بهمن زده . آلان تماس گرفتن و گفتن از زير بهمن در آوردنشون . اوراز بيهوشه ولي همه سالم هستن .

 

کلمات بار معنايي وحشتناکي داشتن . بهمن - ارتفاع 7900  متري - طوفان و تنها دل خوشي من شنيدن خبر سالم بودنشون بود.

دوستم گفت: وقتي خبر به فدراسيون رسيد اونجا گوسفند کشتن که بچه ها سالمن.

.....

.......

تيمي که امسال براي صعود گاشر بروم اعزام شد تيم قوي و خوبي بود . ترکيبي بود از تجربه قديمي ها و توان نفرات جوان . گاشر بروم يک هم با توجه به تجارب تيم قله خيلي سختي در قياس با بقيه قله ها ي 8000 متري محسوب نمي شد. و بقول راينهولد مسنر  جزو هشت هزار متري هاي کوتاه بود.

چند بار خبر حرکت  تيم از کمپ آخر به سمت قله را از راديو شنيدم و  بعد هيچ خبري نبود. از فدراسيون هم  که خبر مي گرفتم مي گفتن هوا بده .

آخرين اطلاعيع فدراسيون هم مي گفت: که تيم به هواي بسيار بدي روبرو شده و آلان خيي از گروه هاي ديگه منطقه را ترک کردند ولي تيم ايران در تلاش و به انتظار هواي خوبه .

و در آخرين حمله و در ارتفاع 7900  اين اتفاق افتاد. ارتفاع خود گاشر بروم 8068 متر است . يعني تيم فقط 160 متر اختلاف ارتفاع عمودي تا قله داشت . يعني چيزي در حدود  نهايتا 2 ساعت شايد هم کمتر که اين اتفاق مي افته .

و خوشبختانه بچه ها زير بهمن نمي مونن . همين که بقيه تونستن اونا را از زير بهمن بيرون بکشن خودش در هيمالايا يک استثنا است . بهمني با اون عظمت و پيدا شدن نفرات از زير اون .....

اخبار اين اتفاق کم کم در ايران پخش شد. اون هم بيشتر در حد اخبار راديو يا تلويزيون . مطبوعات تا جايي که من ديدم تا دو سه روز پيش اين خبر زياد براشون مهم نبود..

خبر هايي که از وضع جسماني اون هم توي اينترنت و در سايت هاي خبر گزاري ها ديده مي شه چندان اميد بخش نيست . و فعلا فقط بايد منتظر بود و ديد آينده چه رقم خواهد زد.

فدراسيون کوهنوردي تمام توان خود را براي نجات جان او بکار برده .خلبان هاي نيروي هوايي پاکستان در انتقال او از ارتفاع 5900 متري براستي جانفشاني کردند.رئيس فدراسيون با يک آمبولانس هوايي به پاکستان رفت . يک پزشک بسيار حاذق براي معالجه اوبه اسلام آباد اعزام شد.سازمان تربيت بدني هزينه درماني او را تقبل کرده است .

و خوب مي دونم بيشتر از اين در توان فدراسيون نيست . اينکه اون هنوز به ايران يا اروپا اعزام نشده دليلش عدم اجازه پزشکان معالجش است .  کاش امروز در اين هياهو که بسياري از منتقدان فدراسيون مي خواهند  از اين اتفاق براي خودشون امتيازي کسب کنند و بازار شايعات داغه کمي هم انصاف باشه و نيم نگاهي به کارهاي انجام  شده براي سلامتي محمد مي انداختند.

 

□ شرايط اوراز بحراني است دكتر انصاري: فقط نسبت به روزهاي قبل بهبود يافته است(ايسنا - هيجده ساعت قبل)
□ 
لخته ي خوني ريه ي«اوراز» برطرف شد(ايسنا - دو روز قبل)
□ 
پزشكان به وضعيت اوراز اميدوار شده اند(ايسنا - سه روز قبل)
□ 
دو متخصص براي معالجه «اوراز» به پاكستان اعزام مي شود(ايسنا - سه روز قبل)
□ 
آخرين گزارشات از پاكستان **اوراز,هم چنان در بيهوشي به سر مي برد**(ايلنا - چهار روز قبل)
□ 
رييس مجلس پيگيري وضعيت «اوراز» را خواستار شد(ايسنا - چهار روز قبل)
□ 
رييس فدراسيون پزشكي ورزشي: يك متخصص مغز و اعصاب ايراني بر بالين اوراز(ايسنا - چهار روز قبل)
□ 
جانشين معاون ورزشي سازمان تربيت بدني: دكترعباسيون ماندن «اوراز» در پاكستان را تاييد كرد 500 ميليون تومان به حساب فدراسيون كوهنوردي واريز شد(ايسنا - چهار روز قبل)
□ 
دبير فدراسيون پزشكي ورزشي: انتقال اوراز به ايران ممكن نيست امروز آخرين تصميم اتخاذ مي شود(ايسنا - چهار روز قبل)
□ 
آخرين خبر از وضعيت قهرمان كوهنوردي ايران؛ پزشكان پاكستاني اجازه ي انتقال «اوراز» را به ايران نمي دهند(ايسنا - پنج روز قبل)
□ 
منتظر اجازه پزشكان براي انتقال اوراز به ايران هستيم(خبرگزاري مهر - ده روز قبل)
□ 
نايب رييس فدراسيون كوهنوردي : نبايد عدم صعود كوهنوردان ايراني به قله گاشربروم زير سوال رود در صورت موافقت پزشكان پاكستاني اوراز را به ايران (ايپنا - ده روز قبل)
□ 
ملاقات با محمد اوراز كوهنورد مصدوم تيم ملي/ رييس فدراسيون كوهنوردي امروز به پاكستان مي رود(ايپنا - يازده روز قبل)
 

من فقط اميدورام حال محمد خوب بشه برگرده ايران باز توي اطاق هاي فدراسيون ببينمش که ساکت و آروم نشسته و داره کارهاي خودشو انجام مي ده .

.....

........

محمد خوب شو . اين از صعود هايي که انجام دادي خيلي سخت تر نيست. يادته خودت مي گفتي : مي خواهم به افسانه شخصي زندگيم برسم .

هنوز راه زيادي مونده پس بلند شو

زود باش تو مي توني

 

......

.....

 

 

 

به کجا چنين شتابان

گون از نسيم پرسيد....

دل من گرفنه زين جا

......

هميشه فکر مي کردم چرا مردم مهاجرت مي کنند. چرا دست از ديار خودشون مي کشن و به اميد پيدا کردن افقي تازه بسوي ناشناخته ها مي رن .

 

آيا دور شدن از خانواده  از همه دل مشغولي ها از همه آنچه سال ها با آن زيستيم کار درستي است .

 

آلان فکر مي کنم شايد کار درستي باشه.

اينکه جرات رفتن داشته باشي

اينکه بخواهي بري و دنياهاي تازه اي را ببيني اينکه بفمي چون انساني حق داري مثل انسان ها زندگي کني.

اينکه باور کني زندگي همين روز مره گي ها نيست خودش يه تولد تازه است .

اميد به حرکت خودش معني زندگيه و زندگي مي تونه هر جايي جريان داشته باشه.

 

همين

 

 

 

اخترکِ پنجم چيز غريبي بود. از همه‌ي اخترک‌هاي ديگر کوچک‌تر بود، يعني فقط به اندازه‌ي يک فانوس پايه‌دار و يک فانوس‌بان جا داشت.

شهريار کوچولو از اين راز سر در نياورد که يک جا ميان آسمان خدا تو اخترکي که نه خانه‌اي روش هست نه آدمي، حکمت وجودي يک فانوس و يک فانوس‌بان چه مي‌تواند باشد. با وجود اين تو دلش گفت:
-خيلي احتمال دارد که اين بابا عقلش پاره‌سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپيشه و مسته کم عقل‌تر نيست. دست کم کاري که مي‌کند يک معنايي دارد. فانوسش را که روشن مي‌کند عين‌هو مثل اين است که يک ستاره‌ي ديگر يا يک گل به دنيا مي‌آورد و خاموشش که مي‌کند پنداري گل يا ستاره‌اي را مي‌خواباند. سرگرمي زيبايي است و چيزي که زيبا باشد بي گفت‌وگو مفيد هم هست.

وقتي رو اخترک پايين آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
-سلام. واسه چي فانوس را خاموش کردي؟
-دستور است. صبح به خير!
-دستور چيه؟
-اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردي باز؟
فانوس‌بان جواب داد: -خب دستور است ديگر.
شهريار کوچولو گفت: -اصلا سر در نميارم.
فانوس‌بان گفت: -چيز سر در آوردني‌يي توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجي قرمزي عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
-کار جان‌فرسايي دارم. پيش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش مي‌کردم و شب که مي‌شد روشنش مي‌کردم. باقي روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقي شب را هم مي‌توانستم بگيرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختي من هم از همين جاست: سياره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقي مانده است.
-خب؟
-حالا که سياره دقيقه‌اي يک بار دور خودش مي‌گردد ديگر من يک ثانيه هم فرصت استراحت ندارم: دقيقه‌اي يک بار فانوس را روشن مي‌کنم يک بار خاموش.
-چه عجيب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‌اش يک دقيقه طول مي‌کشد!
فانوس‌بان گفت: -هيچ هم عجيب نيست. الان يک ماه تمام است که ما داريم با هم اختلاط مي‌کنيم.
-يک ماه؟
-آره. سي دقيقه. سي روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.

شهريار کوچولو به فانوس‌بان نگاه کرد و حس کرد اين مرد را که تا اين حد به دستور وفادار است دوست مي‌دارد. يادِ آفتاب‌غروب‌هايي افتاد که آن وقت‌ها خودش با جابه‌جا کردن صندليش دنبال مي‌کرد. براي اين که دستي زير بال دوستش کرده باشد گفت:
-مي‌داني؟ يک راهي بلدم که مي‌تواني هر وقت دلت بخواهد استراحت کني.
فانوس‌بان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم مي‌تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلي کند.
شهريار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن مي‌تواني يک بار دور بزنيش. اگر آن اندازه که لازم است يواش راه بروي مي‌تواني کاري کني که مدام تو آفتاب بماني. پس هر وقت خواستي استراحت کني شروع مي‌کني به راه‌رفتن... به اين ترتيب روز هرقدر که بخواهي برايت کِش مي‌آيد.
فانوس‌بان گفت: -اين کار گرهي از بدبختي من وا نمي‌کند. تنها چيزي که تو زندگي آرزويش را دارم يک چرت خواب است.
شهريار کوچولو گفت: -اين يکي را ديگر بايد بگذاري در کوزه.
فانوس‌بان گفت: -آره. بايد بگذارمش در کوزه... صبح بخير!
و فانوس را خاموش کرد.

شهريار کوچولو ميان راه با خودش گفت: گرچه آن‌هاي ديگر، يعني خودپسنده و تاجره اگر اين را مي‌ديدند دستش مي‌انداختند و تحقيرش مي‌کردند، هر چه نباشد کار اين يکي به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بي‌معني و مضحک است. شايد به خاطر اين که دست کم اين يکي به چيزي جز خودش مشغول است.

از حسرت آهي کشيد و همان طور با خودش گفت:
-اين تنها کسي بود که من مي‌توانستم باش دوست بشوم. گيرم اخترکش راستي راستي خيلي کوچولو است و دو نفر روش جا نمي‌گيرند.

چيزي که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به اين اخترک کوچولويي که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بيست و چهار ساعت برکت پيدا کرده بود.


شهریور 1382

 شنبه 22 شهريور

 

چند روزه به بار معنايي بعضي از کلمات فکر مي کنم . کلماتي که در واژگان توصيفي اکثريت مردم در توصيف فعاليت هاي کوهنوردي  بيان مي شه.

 

فاتح قلل

تسخير قله

حمله به قله

شکست در فتح قله

زير پاي در آوردن کوه

زدن قله

به اهتراز در آوردن پرچم

و ....

فکر کنم خود من هم گاهي از اين کلمات استفاده مي کردم  ولي اين کلمات کلمات جنگي هستند . به جاي قله کافيه سنگر را بگذاريم و انگار داريم به جملاتي از يک گزارش نظامي با که با مارش همراه گوش مي دهيم .

شايد اين کلمات از آن رو در کوهنوردي باب شد که اولين کتاب هاي کوهنوردي و آموزش دهنده هاي کوهنوردي در ايران نظامي بودند.

من اين کلمات را دوست ندارم .  بوي خون مي دهند و و باروت . مگر آنان که به کوه مي روند با کوه سر جنگ دارند که تسخير و فتحش کنند.

......

از قله که بر مي گردي پايين وقتي بر مي گردي و دوباره بهش نگاه مي کني گاهي باورش براي خودت هم سخته که اون بالا بودي. پس چه جوري سوداي فتحش را مي شه داشت.

.......

هيچ کوهي فتح شدني نيست .

هيچ کوهي را نمي شه تسخير کرد

هيچ کوهي فاتح نداره

و هيچ پرچمي براي  هميشه بالاي قله باقي نمي مونه .

 

همين

 

 

 

سه شنبه 18 شهريور

آقا اقبال خسته نباشي

سرپرست بردبار تيم گاشر بروم خسته نباشي .

 

اين روزها خيلي ها دارن دنبال مقصر مي گردن . خيلي خوب فرصتي پيدا کردن تا خرده حساب هاشون با فدراسيون تسويه کنند.

خيلي ها که تو عمرشوت از شير پلا بالا نرفتن شايد هم رفتن دارن فرضيه مي بافن  حکم صادر مي کنن.

کسايي که نمي دونم تا حالا از زير يه بهمن رد شدن  - رو طناب ثابتي که معلوم نيست به کجا بنده يومار زدن - توي چادري که طوفان داره پاره اش مي کنن تا صبح ثانيه شمردن يا نه زير ريزش سنگ از ديواره بودن ؟

اگه بودن و مي دونن پس اين حرف ها چيه ؟

اگه نبودن پس چي مي گن .

مگه نمي دونن تو کوه بايد رفت جلو . و هر چقدر احتياط باشه هر چقدر تجربه باشه باز اين شانس و تقديره که حرف آخر را مي زنه.

مگه کوکوشکا او دلاور بي بديل توي کوه نمرد؟

مگه بوکرايف اون ابر انسان دچار بهمن نشد؟

مگه پير بگين توي آناپورنا با بهمن نرفت؟

.....

..............

فهرستش خيلي بلنده - خيلي. تيم آلمان نانگاپاربات . چند تا کشته دادن؟

بهمن اين غول مهيب بسياري را با خودش برده و هيچکس هيچ کاري نمي تونه بکنه .

مي شه جوانب رو سنجيد - مي شه با حمايت رفت - مي شه يکي يکي رفت ولي هيچ وقت هيچ چيز نمي تونه جلوي اونو بگيره .

مگه زمستون بريم علم کوه تا سرچال بهمن ها را نمي بريم به اميد اينکه نريزن؟

زمستون يال شمال شرقي دماوند به سمت قله بهمن نداره ؟

بالاي پناهگاه دوم يال شمالي بهمن نيست؟

همين دره اوسون و مسير شير پلا بهمن نداره؟

مي دوني اقبال مشکل خيلي از تئوري باف ها اينه که فکر مي کنن کوه يعني همين چشم انداز خشک البرز در تابستون .

نمي دونن کوهنوردي واقعي چيه . تا حالا معني و بار سرپرستي در زمستون رو حس نکردن .

تا حالا هيچ تيم ي رو يراي صعود يک ديواره يک يخچال  سرپرستي نکرن و نمي دونن يعني چي ؟

اگر هم مي دونن خودشون را ندونستن مي زنن تا سنگ هاشون رو با تو و بقيه باز کنن .

حالا مي گن تو مقصري. روزگار غريبه . نه ؟

 اقبال مهم نيست .

يادته يه بار حرف خوبي زدي . اون موقع ها که هنوز کسي نمي اومد امجديه رو تراورس تمرين . اون موقع که بقول خودت زمستون فقط يه مشتري داشتي.

ما در حرف کثيرم و در عمل قليل.

هي هي هي

بيخيال اقبال . خسته نباشي . هيچ کي نمي تونه بفمه تو اون بالا در مقام سرپرست چي کشيدي . و حالا کسي هم نيايد تو رو متهم کنه .

سئوال مي تونن بکن ولي متهم نه؟

اقبال خيلي دلم مي خواد سرپرست تيم سال ديگه گاشر بروم تو باشي . تيم رو با موقيت برسوني قله .

و رو اون قله براي محمد دعا کنين.

نمي خوام بگم محکم باش چون هستي فقط مي تونم بگم صبور باش

فردا محمد مي آد بايد بريم پيشوازش.

پس صبور باش

 

باقي بقايت

 

يکشنبه 16 شهريور

 

 

گاشر بروم یک8067    متر

 

گروهي بر آنند که اين مرغ شيدا

 

کجا عاشقي کرد همانجا بميرد

 

....

....

 

سه هفته صبر - سه هفته اميد و سه هفته ترس از اينکه چي مي شه.

سه هفته گوش دادن به اخبار  - زنگ زدن به فدراسيون - سه هفته به خود اميدواري دادن و حالا تموم شد

اوراز به جاودانگي بيکران پيوست

مردن قشنگ نيست . مردن خوب نيست .

بخصوص که هنوز کلي راه نرفته مونده باشه.

کلي اميد

کلي عشق

 کلي  اميد به تحقق افسانه شخصي. خودت مي گفتي. نه؟

 

حالا حتما يه عکس با يک نوار سياه در کنارش  کنار عکس محمد داودي توي فدراسيون قرار مي گيره.

خيلي ها خيلي حرف ها مي زنن و روزها و ماه ها مي گذره و روي عکس ها رو غبار مي گيره و هر از چند گاهي وقتي دارن عکس ها را جا به جا مي کنن غبار روشون را پاک مي کنن .

 

هر از چند گاهي دوستات توي کوه ها گاه و بيگاه يادت مي کنن و مي گن : روحت شاد.

بالاخره يه تيم ديگه از ايران مي ره و گاشر بروم رو صعود مي کنن و  رو قله يادت مي کنن محمد.

 

ولي تو ديگه نيستي . فقط ازت يه خاطره مي مونه خاطره اي که رنگ مي بازه و شايد هم هميشه پر رنگ مي مونه. نمي دونم کردار تلخ روزگار را کسي نمي دونه.

 

تو راه خودتو  رفتي و انتخاب خودتو کردي. اصلا واسه همين زندگي مي کردي.

زندگي مي کردي که به دنياي کوه هاي بلند برگردي و حالا  روحت همون جا آروم گرفته . از يه جهت شايد تو يه استثنا باشي. کمتر کوهنوردي از زير بهمن بيرون کشيده شده .

نمي دونم چه سري در اين است که پيکرت توي کوه به امانت نموند.

حتما چند روز ديگه با يک هواپيما تو رو بر مي گردونن ايران و مي برن به همون روستايي که در اون متولد شدي و به خاک مي سپارند.

به همون خاکي که خيزگاه ماست و بي شک خفتگاه ما خواهد بود.

 

روانت انوشه باد

روحت شاد

 

همين

 

 

 

جانش از خاک بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

 

اسلام آباد ، ايرنا : ۱۶ شهريور۱۳۸۲ برابر با۷ سپتامبر۲۰۰۳ 
 

محمد اوراز" کوهنورد۳۲ ساله اهل نقده که از سه هفته پيش به علت

سقوط از ارتفاعات منطقه کوهستاني شمال پاکستان به نام "گاشر بروم" در حالت 
بي هوشي به سر مي برد، در اولين دقايق بامداد روز يکشنبه درگذشت . 
وى به همراه "مقبل هنرپژوه " کوهنورد۱۹ ساله بوکاني با سقوط بهمن از 
ارتفاع ۷۹۰۰ مترى به ارتفاع ۷۳۰۰ مترى پرت شده بود و در سه هفته گذشته در
بخش مراقبت هاى ويژه بيمارستان "شفا" شهر اسلام آباد بسترى بود. 
 

 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت اد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
 
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد
محمد روحت شاد

 

گاشر بروم 1 - پاکستان

کوهها نه قاتلند نه بيرحم . رفتن به کوه تلاش براي دست يابي به آن بالا ها انتخاب خود ماست .

انتخابي از روي شناخت و نه از روي اجبار.

گاهي مي دانيم در مسير بهمني به کمين نشسته - گيره اي شکننده است و حمايتي نامطمئن و تبر يخ   نا پايدار.

 اما باز  به جلو مي رويم که شايد بهمن نريزد و گيره نشکند و ميخ پايدار بماند و يخ نشکند و  اين انتخاب خود ماست .

کوه در اين ميانه بي تقصير است . کوه را بيرحم و قاتل نخوانيم .

همين

 راستي چرا يادم رفت نبايد به دوستي ديگران اعتماد کنم .....

گاهي اوقات نبايد به هيچ کس هيچ کس اعتماد کرد. کسي که همه چيز را به شوخي مي انگارد سزاوار دوستي نيست.

 

 

در عجبم زين مردم .....

 

همون روزي که بهمن به بچه ها زد عصرش رفته بودم دفتر کميته کوهنوردي فدراسيون . از يکي از بچه ها پرسيدم از تيم چه خبر يه جور خاصي گفت امروز حرکت کردن به سمت قله ولي مسير بهمن هاي بدي داره.

گفتم :خبر دقيق نداري . چيزي نگفت .

چند دقيقه بعد يکي از بچه اومد و گفت : سالمن !!!

گفتم : چي ؟ کي سالمه؟

گفت : مگه نمي دوني ؟ بچه ها رو صبح بهمن زده . آلان تماس گرفتن و گفتن از زير بهمن در آوردنشون . اوراز بيهوشه ولي همه سالم هستن .

 

کلمات بار معنايي وحشتناکي داشتن . بهمن - ارتفاع 7900  متري - طوفان و تنها دل خوشي من شنيدن خبر سالم بودنشون بود.

دوستم گفت: وقتي خبر به فدراسيون رسيد اونجا گوسفند کشتن که بچه ها سالمن.

.....

.......

تيمي که امسال براي صعود گاشر بروم اعزام شد تيم قوي و خوبي بود . ترکيبي بود از تجربه قديمي ها و توان نفرات جوان . گاشر بروم يک هم با توجه به تجارب تيم قله خيلي سختي در قياس با بقيه قله ها ي 8000 متري محسوب نمي شد. و بقول راينهولد مسنر  جزو هشت هزار متري هاي کوتاه بود.

چند بار خبر حرکت  تيم از کمپ آخر به سمت قله را از راديو شنيدم و  بعد هيچ خبري نبود. از فدراسيون هم  که خبر مي گرفتم مي گفتن هوا بده .

آخرين اطلاعيع فدراسيون هم مي گفت: که تيم به هواي بسيار بدي روبرو شده و آلان خيي از گروه هاي ديگه منطقه را ترک کردند ولي تيم ايران در تلاش و به انتظار هواي خوبه .

و در آخرين حمله و در ارتفاع 7900  اين اتفاق افتاد. ارتفاع خود گاشر بروم 8068 متر است . يعني تيم فقط 160 متر اختلاف ارتفاع عمودي تا قله داشت . يعني چيزي در حدود  نهايتا 2 ساعت شايد هم کمتر که اين اتفاق مي افته .

و خوشبختانه بچه ها زير بهمن نمي مونن . همين که بقيه تونستن اونا را از زير بهمن بيرون بکشن خودش در هيمالايا يک استثنا است . بهمني با اون عظمت و پيدا شدن نفرات از زير اون .....

اخبار اين اتفاق کم کم در ايران پخش شد. اون هم بيشتر در حد اخبار راديو يا تلويزيون . مطبوعات تا جايي که من ديدم تا دو سه روز پيش اين خبر زياد براشون مهم نبود..

خبر هايي که از وضع جسماني اون هم توي اينترنت و در سايت هاي خبر گزاري ها ديده مي شه چندان اميد بخش نيست . و فعلا فقط بايد منتظر بود و ديد آينده چه رقم خواهد زد.

فدراسيون کوهنوردي تمام توان خود را براي نجات جان او بکار برده .خلبان هاي نيروي هوايي پاکستان در انتقال او از ارتفاع 5900 متري براستي جانفشاني کردند.رئيس فدراسيون با يک آمبولانس هوايي به پاکستان رفت . يک پزشک بسيار حاذق براي معالجه اوبه اسلام آباد اعزام شد.سازمان تربيت بدني هزينه درماني او را تقبل کرده است .

و خوب مي دونم بيشتر از اين در توان فدراسيون نيست . اينکه اون هنوز به ايران يا اروپا اعزام نشده دليلش عدم اجازه پزشکان معالجش است .  کاش امروز در اين هياهو که بسياري از منتقدان فدراسيون مي خواهند  از اين اتفاق براي خودشون امتيازي کسب کنند و بازار شايعات داغه کمي هم انصاف باشه و نيم نگاهي به کارهاي انجام  شده براي سلامتي محمد مي انداختند.

 

□ شرايط اوراز بحراني است دكتر انصاري: فقط نسبت به روزهاي قبل بهبود يافته است(ايسنا - هيجده ساعت قبل)
□ 
لخته ي خوني ريه ي«اوراز» برطرف شد(ايسنا - دو روز قبل)
□ 
پزشكان به وضعيت اوراز اميدوار شده اند(ايسنا - سه روز قبل)
□ 
دو متخصص براي معالجه «اوراز» به پاكستان اعزام مي شود(ايسنا - سه روز قبل)
□ 
آخرين گزارشات از پاكستان **اوراز,هم چنان در بيهوشي به سر مي برد**(ايلنا - چهار روز قبل)
□ 
رييس مجلس پيگيري وضعيت «اوراز» را خواستار شد(ايسنا - چهار روز قبل)
□ 
رييس فدراسيون پزشكي ورزشي: يك متخصص مغز و اعصاب ايراني بر بالين اوراز(ايسنا - چهار روز قبل)
□ 
جانشين معاون ورزشي سازمان تربيت بدني: دكترعباسيون ماندن «اوراز» در پاكستان را تاييد كرد 500 ميليون تومان به حساب فدراسيون كوهنوردي واريز شد(ايسنا - چهار روز قبل)
□ 
دبير فدراسيون پزشكي ورزشي: انتقال اوراز به ايران ممكن نيست امروز آخرين تصميم اتخاذ مي شود(ايسنا - چهار روز قبل)
□ 
آخرين خبر از وضعيت قهرمان كوهنوردي ايران؛ پزشكان پاكستاني اجازه ي انتقال «اوراز» را به ايران نمي دهند(ايسنا - پنج روز قبل)
□ 
منتظر اجازه پزشكان براي انتقال اوراز به ايران هستيم(خبرگزاري مهر - ده روز قبل)
□ 
نايب رييس فدراسيون كوهنوردي : نبايد عدم صعود كوهنوردان ايراني به قله گاشربروم زير سوال رود در صورت موافقت پزشكان پاكستاني اوراز را به ايران (ايپنا - ده روز قبل)
□ 
ملاقات با محمد اوراز كوهنورد مصدوم تيم ملي/ رييس فدراسيون كوهنوردي امروز به پاكستان مي رود(ايپنا - يازده روز قبل)
 

من فقط اميدورام حال محمد خوب بشه برگرده ايران باز توي اطاق هاي فدراسيون ببينمش که ساکت و آروم نشسته و داره کارهاي خودشو انجام مي ده .

.....

........

محمد خوب شو . اين از صعود هايي که انجام دادي خيلي سخت تر نيست. يادته خودت مي گفتي : مي خواهم به افسانه شخصي زندگيم برسم .

هنوز راه زيادي مونده پس بلند شو

زود باش تو مي توني

 

......

.....

 

 

 

به کجا چنين شتابان

گون از نسيم پرسيد....

دل من گرفنه زين جا

......

هميشه فکر مي کردم چرا مردم مهاجرت مي کنند. چرا دست از ديار خودشون مي کشن و به اميد پيدا کردن افقي تازه بسوي ناشناخته ها مي رن .

 

آيا دور شدن از خانواده  از همه دل مشغولي ها از همه آنچه سال ها با آن زيستيم کار درستي است .

 

آلان فکر مي کنم شايد کار درستي باشه.

اينکه جرات رفتن داشته باشي

اينکه بخواهي بري و دنياهاي تازه اي را ببيني اينکه بفمي چون انساني حق داري مثل انسان ها زندگي کني.

اينکه باور کني زندگي همين روز مره گي ها نيست خودش يه تولد تازه است .

اميد به حرکت خودش معني زندگيه و زندگي مي تونه هر جايي جريان داشته باشه.

 

همين

 

 

 

اخترکِ پنجم چيز غريبي بود. از همه‌ي اخترک‌هاي ديگر کوچک‌تر بود، يعني فقط به اندازه‌ي يک فانوس پايه‌دار و يک فانوس‌بان جا داشت.

شهريار کوچولو از اين راز سر در نياورد که يک جا ميان آسمان خدا تو اخترکي که نه خانه‌اي روش هست نه آدمي، حکمت وجودي يک فانوس و يک فانوس‌بان چه مي‌تواند باشد. با وجود اين تو دلش گفت:
-خيلي احتمال دارد که اين بابا عقلش پاره‌سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپيشه و مسته کم عقل‌تر نيست. دست کم کاري که مي‌کند يک معنايي دارد. فانوسش را که روشن مي‌کند عين‌هو مثل اين است که يک ستاره‌ي ديگر يا يک گل به دنيا مي‌آورد و خاموشش که مي‌کند پنداري گل يا ستاره‌اي را مي‌خواباند. سرگرمي زيبايي است و چيزي که زيبا باشد بي گفت‌وگو مفيد هم هست.

وقتي رو اخترک پايين آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
-سلام. واسه چي فانوس را خاموش کردي؟
-دستور است. صبح به خير!
-دستور چيه؟
-اين است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردي باز؟
فانوس‌بان جواب داد: -خب دستور است ديگر.
شهريار کوچولو گفت: -اصلا سر در نميارم.
فانوس‌بان گفت: -چيز سر در آوردني‌يي توش نيست که. دستور دستور است. روز بخير!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجي قرمزي عرق پيشانيش را خشکاند و گفت:
-کار جان‌فرسايي دارم. پيش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش مي‌کردم و شب که مي‌شد روشنش مي‌کردم. باقي روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقي شب را هم مي‌توانستم بگيرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختي من هم از همين جاست: سياره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقي مانده است.
-خب؟
-حالا که سياره دقيقه‌اي يک بار دور خودش مي‌گردد ديگر من يک ثانيه هم فرصت استراحت ندارم: دقيقه‌اي يک بار فانوس را روشن مي‌کنم يک بار خاموش.
-چه عجيب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‌اش يک دقيقه طول مي‌کشد!
فانوس‌بان گفت: -هيچ هم عجيب نيست. الان يک ماه تمام است که ما داريم با هم اختلاط مي‌کنيم.
-يک ماه؟
-آره. سي دقيقه. سي روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.

شهريار کوچولو به فانوس‌بان نگاه کرد و حس کرد اين مرد را که تا اين حد به دستور وفادار است دوست مي‌دارد. يادِ آفتاب‌غروب‌هايي افتاد که آن وقت‌ها خودش با جابه‌جا کردن صندليش دنبال مي‌کرد. براي اين که دستي زير بال دوستش کرده باشد گفت:
-مي‌داني؟ يک راهي بلدم که مي‌تواني هر وقت دلت بخواهد استراحت کني.
فانوس‌بان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم مي‌تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلي کند.
شهريار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن مي‌تواني يک بار دور بزنيش. اگر آن اندازه که لازم است يواش راه بروي مي‌تواني کاري کني که مدام تو آفتاب بماني. پس هر وقت خواستي استراحت کني شروع مي‌کني به راه‌رفتن... به اين ترتيب روز هرقدر که بخواهي برايت کِش مي‌آيد.
فانوس‌بان گفت: -اين کار گرهي از بدبختي من وا نمي‌کند. تنها چيزي که تو زندگي آرزويش را دارم يک چرت خواب است.
شهريار کوچولو گفت: -اين يکي را ديگر بايد بگذاري در کوزه.
فانوس‌بان گفت: -آره. بايد بگذارمش در کوزه... صبح بخير!
و فانوس را خاموش کرد.

شهريار کوچولو ميان راه با خودش گفت: گرچه آن‌هاي ديگر، يعني خودپسنده و تاجره اگر اين را مي‌ديدند دستش مي‌انداختند و تحقيرش مي‌کردند، هر چه نباشد کار اين يکي به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بي‌معني و مضحک است. شايد به خاطر اين که دست کم اين يکي به چيزي جز خودش مشغول است.

از حسرت آهي کشيد و همان طور با خودش گفت:
-اين تنها کسي بود که من مي‌توانستم باش دوست بشوم. گيرم اخترکش راستي راستي خيلي کوچولو است و دو نفر روش جا نمي‌گيرند.

چيزي که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به اين اخترک کوچولويي که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بيست و چهار ساعت برکت پيدا کرده بود.


تیر و مرداد 1382

 مسيرش خيلي سخته .

- کار هر کسي نيست .

- نمي شه صعودش کرد.

- ما خواستيم بريم هيچي تو مسير نبود . تا جايي که مي شد ديد هيچ ميخي نبود.

- نمي شه رفت.

- سخته

- فقط دو نفر صعودش کردن اونها هم مي گن کار آدم فضايي هاست .

- با با فللاني خداست تو چي مي گي فقط اون تونسته بره.

- مي گه بيست متر ريزشي داره بدوم  حمايت مياني .

- مي گه تو مسير فقط 4 يا 5  تا ميخ تک و توک خورده .

- بابا حتما يه چيزي هست الان کلي ساله که بعد از لهستانيها فقط دو نفر تونستن برن کار شما ها نيست .

.............

..................

...........................

اين ها بخشي از حرف هايي بود که هميشه در باره مسير مستقيم لهستانيها در ديواره علم کوه که در سال  52  صعود شده بود مي شنيدم .

مسيري که بد جوري تابو شده بود.

مسيري که بارها از کف علم چال بهش نگاه کردم و هر بار سنگيني اون حرف ها جرات رفتن به سمتش را از من تو اون وقتي هنوز به اون جا براي صعود ديواره مي رفتم را مي گرفت .

هر باز که از مسير ديگه از کنار اون رد مي شدم به فکرش مي افتادم ولي باز يه چيز ناخود آگاه تو ذهنم مي گفت : ولش کن. کار تو نيست.

 

امسال و همين يک ماه پيش اين مسير صعود شد. يکي از اونايي که صعودش کرد فرداي روز صعودخيلي صادقانه گفت:

مسير معمولي بود و پر از ميخ . يعني خيلي مسير شاقي نبود. از اون مسير هايي بود که صعودش لذت داشت و اصلا هم کار آدم فضايي ها نبود......

 

اين حرف رو وقتي شنيدم دوباره به ديواره و اون مسير نگاه کردم . ياد همه اون حرف ها افتادم .

حرف هايي که باعث شد تجربه صعود اون مسير را از دست بدم . حرف هايي که باعث شد از اون مسير براي خودم يک غول بسازم .

 

حرف ها ..

حرف ديگران ....

 گاهي نبايد به هيچ حرفي اعتماد کرد . گاهي بايد جرات داشت و رفت . اولش سخته ولي بعد....

 

همين

- قشنگه ؟

آره خيلي

 

- مي توني بگي چي اون قشنگه ؟

نه. اصلا نمي شه گفت . فقط بايد ديدش به توصيف در نمي آد.

.....

 

 

 

 

اول صبح از گردنه شانه کوه که  رد مي شي انگار رفتي اونطرف دنيا.

انگار از هياهوي شلوغ علم چال پرت مي شي به يک سرزمين دور. اول از همه باد خنک چال غربي مي خوره به صورتت و بعد قدم هات از توي نور خورشيد مي ره روي  سينه سرد و سايه پشت گردنه که هنوز خيلي مونده تا خورشيد گرمشون کنه .

 

اون پشت دنياي سنگه و يخ . فقط اون دور دورها دره سه هزار رو مي بيني که ابرها دارن جنگ هاشو نوازش مي کنن ولي جايي که ايستادي فقط سنگه و سنگ و سنگ و گاه به گاه بقاياي يخچال هايي که زماني نه چندان دور مي ديديشون و آلان آب شدند و انگار فقط يه رويا بودن .

بايدبا احتياط از روي سنگ هاي بزرگي که مثل چيني روي هم چيده شدن پايين آمد و رسيد به کف چال غربي .

به ميعادگاه سنگ و يخ .

....

................

.....................

صعود تموم شده بود و ازش فقط يه خاطره باقي مونده بود. بايد از همون شيب تند باز بالا مي رفتيم تا برسيم به گردنه شانه کوه  و علم چال و چادر خودمون که منتظر ما بود.

 

دو نفر جلوتر از من حرکت مي کردن تو اين دنيا که جزسنگ و يخ هيچي نيست ديدن اونا در اون مسير که معمولا کسي گذزش به اونطرف نمي افته جالب بود.

50 متري ازم جلو بودن . مسير جوري بود که بايد حواس آدم جمع اين باشه که پاشو کجا مي زاره . سنگ هاي درشت منتظر يه بي احتياطي بودن تا از زير پا در برن .

يهو جلوي متوجه چند تا گل کوهي شدم .  گل هاي زيباي " ادل وايز " .

ساکنين کوچک اين دنياي غريب که بودنشون رو پاک يادم رفته بود.   ادل وايز " ها در سخت ترين و وحشي ترين نقاط کوهستاني مي رويند . کافيه توي اون سرما و يخبندون باد يه گوشه يه مشت خاک رو جمع کنه . همون مشت خاک براي اين گل صبور و زيبا کافيه تا بساط سلطنت خودشو  پهن کنه .

 

من از  "ادل وايز " ها خاطره هاي قشنگ و زيبايي دارم و داشتم و ديدنشون انگار ديدن دوباره يه دوست برام بود. چند متر بالاتر باز انگار يه دسته ديگه بود .

اما اين دسته لگد مال شده بود.........

 

اون دو نفر جلويي لگدش کرده بودن و بي اعتنا رفته بودن . نمي شه گفت نديدنش چون اونجا بايد با دقت جلو پا رو نگاه کرد . مطمئنم که ديدنش ولي براشون اهميت نداشت .

بود و نبود " ادل وايز " براي  اونا هيچ چي نبود شايد براي هيچ کس چيزي نباشه شايد تو اين دنيا بزرگ و شلوغ  و پر هياهو لگد شدن يه گل اون هم پشت گردنه غربي هيچ اهميتي نداشته باشه .

 

اما مگه غير اينه که همه ما زندگي مي کنيم تا اون چيزي را که دوست داريم و بهمون آسودگي مي ده را بدست بياريم . شايد براي خيلي ها هم ديدن يه دسته گل " ادل وايز " همون چيزي باشه که مي خواهند.

 

کاش گاهي زير پاهامون رو هم نگاه کنيم . اتفاق خاصي نمي افته ولي شايد دنيا بهتر بشه .

 

همين

بريم ؟

بريم

طناب هم نمي بريم ..

باشه نمي بريم

 

پس  هر کي واسه خودش بره بالا..

باشه هر کي واسه خودش مي ره با فاصله  ده متر کنار هم تا بالاي يخچال . فقط با تبر يخ  و کرامپون.

 

-پس تا سه شنبه

تا سه شنبه

 

 

ما بي غمان مست دل از دست داده ايم

همراه و همنفس جام باده ايم

 

بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند

تا کار خود ز ابروي جانان گشاده ايم

خرداد 1382

شب غريبي بود . از اون شب هايي که هم دوست نداشت سحر بشه و هم با تمام وجودش منتظر صبح بود.

مي دونست اگه صبح طوفان تموم نشه همه اميدش همه آرزوهاش تمومه و بايد برگرده .

فقط چند ساعت هواي خوب مي خواست .  اين همه راه . اين همه وقت و اين همه زمان.

از روزي که پاشون رو گذاشته بودن توي کوه تمام مدت هوا بد بود. تا اينجا هم بقول خودشون با پررويي اومده بودن .

ولي چهار روز بود که اسير شده بودن توي چادر. هوا بقدري بسته بود و چنان برفي مي اومد که تو اين سه روز حتي با حمايت طناب از چادر بيرون مي رفتن.

و اون شب شب آخر هوا باز هم بد بود و طوفان و باد.

دلش مي خواست صبح بشه و خورشيد طلوع کنه .

از طرفي با خودش مي گفت اگه قراره فردا هم هوا اين جوري باشه بهتره که هيچوقت صبح نشه .

ساعت 11 شب بود و هنوز خيلي مونده بود تا صبح و باد همچنان سيلي مي زد به چادر ....

 


 بيرون چادر باد زوزه مي کشيد و هوا حسابي تاريک بود . ساعت سه صبح بود که ساعت زنگ زد .
چشماش را باز کرد . بخار نفسش توي هوا معلوم بود و سوز سردي از درزهاي چادر مي آمد تو .
توي کيسه خواب حسابي گرم بود . يه آن وسوسه شد که بخوابه و بي خيال صعود بشه .
با خودش مجسم کرد آلان راحت مي خوابه تا وقتي که از خواب خسته بشه . 
کسي که مجبورش نکرده تو اون هوا ي سرد بره بيرون .
نگاهي به دوستش کرد که اون هم توجهي به زنگ ساعت نداشت و فقط دماغش از کيسه خواب بيرون بود .
سرش رو تکون داد و به خودش گفت پاشو تنبل !
پاشو …
خواب را بزار براي خونه . اينجا جاي خواب نيست .
از کيسه خواب اومد بيرون . تا کت پر رو بپوشه احساس کرد تنش يخ زده باز وسوسه شد که برگرده تو کيسه خواب . اما دوستش را صدا کرد بيدار شو بايد حرکت کنيم .
ولي دوستش چرخي خورد و گفت بزار بخوابم . 
اصرار بيشتر هم فايده نکرد .
يه کم برف آب کرد و با اون يه نوشيدني داغ درست کرد . چند تکه اي شکولات خورد . 
دوستش هنوز خواب بود و نمي خواست بيدار بشه .
لباس بادگير رو پوشيد وسايل صعود را براشت و آماده شد . کفش ها رو هم همون تو پاش کرد و گفت من رفتم .
و از چادر زد بيرون .
بيرون آسمون صاف و سياه و ستاره بارون بود . و عجب بادي مي اومد . مسير قله مشخص بود .
چراغ پيشونيشو روشن کرد و راه افتاد .هوا اونقدر سرد و يخ بود که هر چي راه مي رفت گرم نمي شد. 
اما کم کم گرم شد . و سر حال اومد . خواب حسابي از سرش پريده بود .
از اينکه بيدار شده احساس خوشحالي مي کرد .
بعد از سه ساعت راه رفتن رسيد به اولين قسمتهاي سنگي مسير . با خودش گفت کاش دوستش هم مي اومد . 
هوا کاملا روشن شده بود اينجوري بيشتر احساس امنيت مي کرد . 
سنگ ها بلند و بودن و بلور يخ يخ آجينشون کرده بود . يه کم مردد بود .
برم ؟
برگردم ؟
نکنه چيزي بشه ...
که باز به خودش نهيب زد . اين همه راه اومدي و مي خواهي برگردي . 
روي سنگ يه طناب ثابت قديمي بود . شايد مال تيمي بود که سال پيش اونجا اومده بودن .
کلي خوشحال شد . خودشو به طناب متصل کرد و گيره به گيره از سنگ بالا رفت . سنگ حالت گرده اي داشت و طناب اطمينان خاطر زيادي به اون مي داد.
بعد از سي متر به آخر اون گرده رسيد . نفس راحتي کشيد و چقدر ممنون طناب ثابت بود .
به جايي که طناب متصل بود نگاه کرد ديد حسابي محکمه . با خودش خنديد و فکر اينکه طناب به کار گاه سستي متصل بود را از ذهنش بيرون کرد .
به بقيه مسير نگاه کرد .
انگار تازه راه از اونجا شروع مي شد. يک رگه يخي که تا زير قله کشيده شده بود . باز با خودش گفت :
خوبه که قله رو مي بينم . و باز شروع کرد به صعود . 
ديگه صعود داشت لذت بخش مي شد .
شيب مسير در حدود 60 درجه بود و با دو تا چکش يخ و کرامپون به راحتي مي شد صعودش کرد .
چکش هاي يخ با هر ضربه به خوبي توي يخ ها فرو مي رفتن به طوريکه مي شد حسابي بهشون اطمينان کرد.
هر 50 متر کمي مي ايستاد تا نفسي تازه کنه .
به پشت سرش نگاه کرد . چادر زرد رنگشون معلوم بود . مثل يه قوطي کبريت کوچک . و ديد دوستش بيرون ايستاده و داره براش دست تکون مي ده .
باز با خودش گفت کاش مي اومد .و باز به مسير ادامه داد.
شيب يخي زير تاج قله تموم شد .و فقط يک راه پيمايي ساده اونو به قله مي رسوند .

چقدر خوب بود که اونجا بود
چقدر خوب که بيدار شد 
چقدر خوب که بر نگشت 
و چه آرامشي توي هوا موج مي زد 

همين

خرداد 1382

تاريخ تکرارشد....

 

پنجاه سال پيش توي اين روز ها همه جا بين کوهنورد هاي دنيا صحبت از صعود قله اورست بود.

صحبت از اين بود که بالاخره بلند ترين کوه دنيا صعود شد. تيم انگليسي موفق شد دو نفر را بر بلنداي رفيع ترين نقطه دنيا برسونه.

کمتر کسي ه فکر تيم آلماني بود که در فاصله اي بسيار دور از اورست در کوه هاي قره قوروم پاکستان در جدال با کوه قاتل بود.جدال با کوه عريان    نانگا پاربات


کوهي که  تا اون موقع جان 31 نفر از بهترين کوهنوردان را گرفته بود. کوه سرسخت کوه تسليم ناشدني . کوه سرنوشت آلمانها.

نام اين کوه با فعاليت هاي کوهنوردان آلماني پيوند خورده اونا بيشترين تلاش را طي 30 سال براي صعود اين کوه داشتند و بيشترين تلفات را .

صعود اين کوه براي اون ها بيشتر حالت مبارزه را به خود گرفته بود هر چند اونا از اين کوه متنفر نبودند.

در يادداشت يکي از کوهنوردان که دقايقي قبل از ريزش بهمن و مرگش در چادر نوشته شده بود مي خونيم:

 

ما در حال جنگي نابرابر با اين کوه هستيم . کوهستان با تمامي سلاح هايش به مصاف ما آمده و عجيب است که باز ما او را دوست داريم . و به او عشق مي ورزيم .

 

هرمن بول50 سال پيش در چنين شبي يکي از بزرگترين حماسه هاي تاريخ کوهنوردي جهان شکل گرفت .

دو کوهنورد تيم در آخرين چادر مستقر شده بودند. هرمن بول و اتو کمپتر.

ساعت 12 نيمه شب بول به هم چادريش گفت که آماده شود. کمپتر آمادگي نداشت و حاضر نبود از کيسه خواب بيرون بيايد.

جاي تعلل نبود . بول به تنهايي به مسير ادامه داد.

مسيري که تا کنون پاي هيچ انساني به آن نرسيده بود. او از ساعت 2 بامداد صعود خود را آغاز کرد و پيش از تاريک هوا  در ساعت 6 بعد از ظهر براي اولين بار پا بر فراز ارتفاع 8125 متري نانگاپاربات گذاشت .

 

عکسي که او از کلنگش بر فراز قله گرفته است .

 

فشار صعود چندان زياد بود که او بعد ها گفت : اخرين قدم ها را سينه خيز  به سمت قله مي رفت .

توصيف پايداري و سرسختي اين کوهنورد افسانه اي از عهده کلمات و بيان من خارج است .

تنها در ارتفاع مرگ بر روي سرسخت ترين کوه دنيا بدون اميدي به پشتباني باشي و باز به برگشت فکر نکني.

بازگشتي که آسان است . حريم امن چادر - گرماي سکر آور کيسه خواب - دره هاي سرسبز .

و در روبرو خستگي - تيغه هاي يخ زده - سنگهاي صيقلي - اما باز بروي و بروي.....

بعد از صعود قله  و در تاريکي  بول بايد  مسير را بر مي گشت . تنها - بدون ابزار و هيچ وسيله اي .

او مجبور شد  شب در ارتفاع بالاي 8000 متري بدون هيچ ابزاري و و سيله گرم کننده اي سپري کند و صبح باز به برگشت ادامه بدهد .

بعد ها مي گفت : در آنجا روح کوهنوردان کشته شده را مي ديدم که در کنارم راه مي رفتند و مرا به باز گشت ترغيب مي کردند.

اعضاي تيم از برگشت او نا اميد بودند. با خراب شدن هوا هيچ گونه اميدي به زنده بودن او نبود. اما او بازگشت .

چشم ها چيزي را که مي ديد باور نداشت . اما او بازگشت . تنها و پيروز.

هرمن بول و تيم او بر کوه عريان پيروز شدند.

 

هر چند صعود نانگاپاربات در هياهوي صعود اورست گم شد. و بسياري از کوته نظران به بول خرده گرفتند که اقدام خطر ناکي انجام داده اما از سوي ديگر اين صعود سر آغازي بود بر تبيين نگره صعود هاي آلپي در کوه هاي بلند.

 

چهره بول بعد از بازگشت خود گواه رنجي است که بر او رفته ....

 

بول چند سال بعد باز به هيمالايا بازگشت او همراهانش اولين صعود آلپي کامل يک هشت هزار متري يعني قله  قله براد پيک را انجام دادند. اما چند روز بعد از اين صعود او در قله چوگوليزا بر اثر شکست نقاب برفي براي هميشه به کوه هايي پيوست که عاشقانه دوستشان داشت.

 

يادش گرامي

 

و امروز در ايران همه از اورست مي گويند و پنجاهمين سال صعودش . قبول دارم که صعود اورست کاري بود کارستان از همه نظر.

 

اما حماسه نانگاپاربات .............

 

همين

خرداد 1382

 اون سال نه به قصد صعود که به قصد بودن پيش چند نفر داشتم مي رفتم علم کوه . اون بچه ها دو سه روزي زودتر راه افتاده بودن و من تنها از تهران حرکت کردم .

جاده چالوس رو وقتي تنها باشي و رانندگي کني و به آهنگ گوش بدي مي شه يک رويا.شب رسيدم رودبارک و فردا صبح راه افتادم که برم تا علم چال.

هيچ کسي توي راه نبود. معمولا تک و توک کوهنوردا تو اون فصل توي راه سرچال يا علم چال ديده مي شدن ولي اون روز هيچ کسي نبود.

من هم براي خودم خوش خوشک مي رفتم . کوله پشتي و بارهايم رو داده بودم عين اله که با قاطر ببره بالا و برام راه رفتن با يک کوله سبک در کوهستاني  از صميم قلب دوستش دارم بسيار لذت بخش بود.

اون روز مي دونستم بچه ها بايد برن روي ديواره . يه کم براي همه اونا دل نگران بودم .

تيمي بودن بسيار جوان . صعود ديواره براي همشون بار اول بود بي تجربه هم نبودن و حسابي هم تمرين داشتند. ولي باز ته دلم مي ترسيد.

سرپرست اون تيم يک پسر 22 ساله بود.

 سرپرستي تيم هاي صعود ديواره براي آدم هاي استخوان خورد کرده هم  کاريه سخت و طاقت  فرسا.

وقتي خودت توي تيم يک عضو باشي مسئوليت يک عضو رو و خيلي راحتي داري ولي وقتي سرپرست باشي  تمام فشار هاي روحي تيم روي شونه هاته و من دلم مي خواست اون بتونه به خوبي از پس از کار بزرگ بر بياد.

اون بچه ها عضو يک از قديمي ترين  و به نظر من ( باستاني ترين ) تشکيلات کوهنوردي ايران بودند. باستاني رو از نظر جمود فکري حاکم بر اون تشکيلات مي گم . و خوب مي دونستم چقدر در اون تشکيلات عده اي آرزوي مرگ در اين برنامه را براي اونا داشتند.

باور مي کنيد عده اي راضي بودند اونا دچار سانحه شوند حتي بميرند تا اينکه اونا برن پشت تريبون سينه جلو بدن که بله ما گفته بوديم  اونا اين کاره نيستند...

روزگار غريبي است....

......

 

رسيدم سر پيچ ميان سه چال . از جايي که مي شه ديواره رو با تمام زيبائيش از پايين تا بالا ديد.

هميشه دوست داشتم اونجا بشينم و چند دقيقه اي اون ميعادگاه  اون ديواره رويا  را نگاه کنم.

چقدر اونجا را دوست دارم ....

 

ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود. با خودم مي گفتم بايد ديگه اونا رسيده باشن توي قيف و يا طول هاي آخر کار باشن .

هر چي بالاي ديواره رو نگاه کردم چيزي نديدم . کمي با نگاه اومدم پايين تر.

يعني چي اين ساعت روز اونا توي گربه رو هاي مسير ا چيکار مي کردن!!! بايد چند ساعت پيش از اونجا رد مي شدند.

چهار نفر هم روي مسير لهستاني ها بودن دو نفر اونا تازه بالاي کلاهک بودن و دو نفر ديگه داشتن از رول هاي بقل کلاهک صعود مي کردن . خيلي از زمان صعود عقب بودن .

قدم هامو سريعتر کردم تا زودتر به سکوي علم چال برسم . وقتي رسيدم دو نفر ديگه اونجا بودم . سلام و احوال پرسي کرديم .

گفتن: اونا قراره فردا صبح حرکت کنن. و بچه هاي تيم ديواره امروز خيلي دير حرکت کردند.

دو نفر مسير فرانسوي ها  رسيده بودن به اول قيف . ساعت رو نگاه کردم . 3 ساعت روشني داشتن .

از جايي که بودن بايد 4 طول صعود مي کردن تا از ديواره در بيان .

اون چهار نفر پايني رو مطمئن بودم شب روي تاقچه قمقمه مي مونن ولي اين دوتا ؟

اگه مي رفتن تو قيف توي تاريکي به ريزشي ها آخر مسير مي خوردن.

يا خودم و بار اول همين مسير افتادم . همين موقع ها بود که من هم رسيده بودم به اول قيف ديواره. و رفتم بالا. هر چند با لجبازي ولي رفتم بالا.

هوا چنان سريع تاريک شد که احساس کردم مثل فيلم ها دارم گذر زمان را دور تند مي بينم .

دو طول آخر رو توي تاريک مطلق صعود مي کردم . هيچ جا رو نمي ديدم . آسمون هم تاريک بود. دريغ از از مهتاب و حتي روشني ستاره ها.

نمي دونم چه جوري صعود مي کردم مثل آدم هاي نابينا سعي مي کردم گيره ها رو حس کنم و اين حسم بود که جهت مسير رو نشون مي داد. از حمايت مياني ها  يا ميخ هاي ثابت هم خبري نبود البته اگر چيري هم بود من نمي تونستم ببينم . حتي چراغ پيشوني من هم اون جا خراب شده بود.

رد شدن از اون ستگ هايي که مثل بشقاب چيني رو هم چيده شده بودن و منتظر کوچکترين اشاره بودن تا بشکنن توي اون تاريکي کار وحشتناکي بود.

باد شکستن  گير ها افتادم وقتي فقط يک متر با آخر مسير فاصله داشتم . ياد صداي ريزش سنگ هايي که از پام در مي رفت و مي ر فت توي فضا و 700 متر صاف مي رفت تا کف يخچال .

.....

.............

و حالا اونا اول قيف بودن . دلم مي خواست داد بزنم  و بگم :

 

برين بالا آفـــــــــــــــــــــــــرِيـــــــــــــــــــــــــــــــــــن کار تمومه

آفـــــــــــــــــــــــــــــريـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 

ولي مي ترسيدم . مي ترسيدم به تاريکي بخورن مي ترسيدم اتفاقي بيفته مي ترسيدم آرزوي اون برج عاج نشين هاي باشگاه باستاني اونا محقق بشه ......

 

داد زدم :

 

برگرديـــــــــــــــــــــــــن  رو طــــــــــــــــــــــــــــــاقچـــــــــــــــــــــــــــــه

برگرديـــــــــــــــــــــــــن  رو طــــــــــــــــــــــــــــــاقچـــــــــــــــــــــــــــــه

برگرديـــــــــــــــــــــــــن  رو طــــــــــــــــــــــــــــــاقچـــــــــــــــــــــــــــــه

 

نمي دونستم حرفم رو گوش مي دن يا نه وقتي رو ديواره باشي دنياي زير پات خيلي برات بي اهميت مي شه و اينکه يکي از اون پايين ها بهت بگه برگرد شايد خيلي بي معني باشه.

ولي اونا برگشتن . برگشن و شب رو تا صبح روي تاقچه قمقمه چمباتمه زدن. شب روي ديواره با اون سرما توي ارتفاع بالاي 4600 متر يعني آخر عذاب .

اونا اون عذاب رو کشيدن و فردا زير نور خورشيد ديواره رو صعود کردن . سالم و آسوده.

..................

..........................

...............................

هنوز نمي دونم کارم درست بود يا نه . اينکه شب رو ديواره بخوابي هيچ اشکالي نداره ولي اونا شايد مي تونستن . شايد که نه حتما مي تونستن از ديواره بيان بيرون. و براي اولن صعودشون خاطره يک صعود يک روزه را همراه داشته باشن .

 

ولي ترس من از اتفاق - ترس من تاريکي قيف - گم بودن مسير  ترس از نيشخند هاي اون آدم هاي پايين ترس من از ريزش سنگ باعث شد که از شون بخوام که نرن بالا و شب رو ديواره بمونن.

 

همين

 


از بعضي ها تو ذهن آدم فقط يک خاطره باقي مي مونه . يکي از اين خاطره ها ياد مرديه که بار اولي که ديدمش باورم نمي شد بتونه حتي دو قدم راه بره . وقتي فهميدم اون چهره تکيده همون سنگنورد بزرگه  که کارهاش پهلو به افسانه مي زد جا خوردم .

بعد فهميدم تازه از بستر بيماري بلند شده . بيماري سخت و مهلکي که کسي باور به بهبودش نداشت ولي خودش گفت : دلم مي خواست باز سکوت کوهستان را ببنم پس سعي کردم خوب بشم .

 

خيلي سال پيش بود و هيچگاه خاطره اون روزهايي که با او داشتيم آن ديواره بلند را صعود مي کرديم رو فراموش نکردم .

سال ها ازش خبري نداشتم . دست بر قضا باز گذارم به ديارش افتاد 0 از دوستي سراغش را گرفتم 

انگار دوست نداشت جوابي به من بدهد.

به افق هاي دور نگاه کرد و آروم گفت :

هر کسي سرنوشتي داره. کاش اون آدم اينجوري نمي شد.

چهره ام بهت زده بود . گفت : مي دوني شيطان سفيد چيه .

و من مي دونستم و کاش نمي دونستم و کاش هيچوقت نمي پرسدم.

.....

...............

کاش هوز سکوت کوهستان و زيبايي آفتاب غروب ها برايش کافي بود .

نه اون رخوت کاذب دام شيطان سفيد

روزگار غريبي است و هر کس تا جايي حد مقاومت و پايداري دارد.

 

همين

 

 

وقتي سنگنوردي مي کنيم دو جور حمايت  داريم . يه جور از بالا يه جور از پايين .

وقتي از بالا حمايت مي شي سقوطي وجود نداره. فوقش خسته که شدي خودتو  مي دي تو فشا و طناب تو رو نگه مي داره.

گاهي هم که زورت نمي رسه و دست هات خسته مي شن به حمايت چي مي گي :

طناب رو فيکس کن و اون با کشيدن طناب  به تو کمک مي کنه که از اون تکه رد بشي .

 

ولي وقتي از پايي حمايت مي شي از اين خبر ها نيست . خودتي و خودت . هر جا خسته بشي و بيفتي  کم کم دو برابر فاصله ات از آخرين حمايتي که زدي رو مسير پرت مي شي پايين .

سريع و ناگهاني.

اين ترس از سقوط هم چيز غريبي است . مي دوني سقوط حتي يک ثانيه طول نمي کشه و همه چيز تموم مي شه و هيچ اتفاقي برات نمي افته ولي ....

ولي ترس همون ترس از سقوط ناگهاني روي صعودت مي تونه اثر بزاره . خيلي ها رو ديدم که مسير ها را با حمايت از بالا خيلي نرم و راحت صعود مي کنن ولي وقتي صحبت از حمايت از پايين مي شه  صعودشون خراب مي شه .

 

بنظر من صعود واقعي همون صعود حمايت از پايينه . صعوديه با تمام حس و  شناختش از مسير.

و احساس گنگ ترس . احساسي که وقتي مسير را کامل کني تبديل مي شه به شادي غريبي که بايد حسش کرد.

 

 


نشسته بود روي مبل و به آئينه نگاه مي کرد. خونه خالي بود و هيچ صدايي نمي اومد. تنها بود. قرار نبود کسي بياد و مي دونست کسي هم باهاش کاري نداره .

تنهايي ....

گاهي اوقات تنهايي خود خواسته مي شه . داشت به آئينه نگاه مي کرد.

.....

.......

صبح  خيلي زود بود که بيدار شد . شايد اصلا صبح نبود ساعت 2 بعد از نصفه شب رو که نمي شه گفت صبح .

کوله پشتي شو از ديشب آماده کرده بود. اونو برداشت و رفت تو پارکينگ . ماشين را روشن کرد و راه افتاد. ذهنش آروم بود بدور از هر واگويه .بدور از هر فکر و خيالي و اين براش خيلي خوب بود.

 

هوا تاريک بود و اون داشت به سمت مقصدش مي رفت .  رسيدبه اتوبان . اتوبان شب و صبح نمي شناخت و هميشه توش ماشين ها در حال رفت و آمدند با آدم هايي که از جايي به جايي مي روند.دو طرف اتوبان کوير بود. کوير خشک . کوير مرموز کوير زيبا . ولي مقصد اون جاي ديگه اي بود.

ساعت 5 اتوبان تموم شد و اينبار جاده بود . مي دونست داره به سمت چالشي خود خواسته مي ره و خوشحال بود. فضاي ماشين  پر بود از ترانه

 

زهي عشق زهي عشق که ما راست خدايا
چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا
فتاديم فتاديم بدانسان که نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
زهي ماه زهي ماه ، زهي باده ء حمرا
که جان را و جهان را بياراست خدايا
نه داميست نه زنجير ، همه بسته چرائيم
چه بند است و چه زنجير که بر پاست خدايا
چو سيليم و چو جوئيم ، همه سوي تو پوئيم
که منزلگه هر سيل به درياست خدايا
خموشيم خموشيم که تا فاش نگرديم
که اغيار گرفتست چپ و راست خدايا

 

و ساعت 8 صبح بود که داشت مي رسيد به آخر راه .تا پيچ آخر مي دونست چشمش به ميعادگاه نمي افته . هر چنداون با  کسي ميعادي نداشت . و بالاخره رسيد. ديواره ساکت و مغرور اون دور ها تنها ايستاده بود.

مثل يک شير تنها.  نه نمي شد به چيزي تشبيهش کنه . ديواره مثل ديواره بود نه هيچ چيز ديگه.

يادش اومد هميشه اينجا با کساني بود . هميشه با ديگران اينجا را صعود کرده بود. ولي اينبار تنها بود.

و چه خوب بود که تنها بود.

جاده خاکي به سمت سراب و درياچه کوچک امتداد داشت . بغل درياچه ماشينش رو پارک کرد.  از اهالي محلي هم هيچکي اونجا نبود.

تو ماشين نشسته بود و به ديواره نگاه مي کرد. و به قله و به مسير . يه کم چايي با بيسکوت خورد و راه افتاد.

از دامنه مسير آروم آروم بالا رفت . کم کم از دشت دور و برش ارتفاع گرفت و هر قدم انگار داشت اونو مي برد به جايي که بي تابانه منتظرش بود.

با هر قدم انگار ديوار ه بالاي سرش عمودي تر مي شد و بيشتر به آسمون نزديک مي شد.

رسيد پاي مسير کوله پشتي شود گذاشت رو زمين و ب دست زد به ديواره و داد زد : سلام

صداش پيچيد:   سلام    سلام     سلام

 

ديواره قهوه اي رنگ و ساکت انگار بهش چشم دوخته بود. وسايل شو ريخت از کوله بيرون . کلي وسيله بود. دو حلقه طناب - کارابين - ابزار حمايت مياني و ......

با حوصله همه را آماده کرد. طناب ها را خودش بست و کوله پشتي رو که آلان خيلي سبک بود گذاشت يه گوشه . فقط با خودش يه کيف کمري برد که توش آب و کمي غذا بود.

اينجوري بيشتر صعود به دلش مي نشست. . طول اول را مي خواست بطور آزاد صعود کنه . و از وسيله ها و طناب استفاده نکنه . اونا را براي ادامه مسير مي خواست .

به دستش پودر زد گيره اول را گرفت و شروع کرد. صعود براش بسان يک رقص موزون بود با تمام  ظرافت و زيبائيش.

انگار با گرفتن هر گيره  دست در دست يک موجود اثيري داشت در فضا چرخ مي خورد.

و چرخ مي خورد و تمام روحش رهايي را حس مي کرد.

گيره به گيره بالا  مي رفت و سرمست بود. . ارتفاع زير پاش انگار هيچ نمودي براش نداشت . و زمين و زمان براش يکي بود.

در همين حالت خلسه مانند رسيد به کارگاه اول . 50  متر بالا اومده بود. خواست باز هم بي طناب ادامه بده ولي عقل نهيبش زد. نه . اينجا نه ....

طناب را به کارگاه گره  زد و شروع کرد بصورت کلاسيک صعود انفرادي . خودش حمايت چي خودش بود و اين خوب بود. ديگه جونشو به جون کسي پيوند نمي زد. فقط  خودش بود و روياي سرمستي صعود.

 

رسيد کارگاه دوم  مي دونست مي تونه باز ادامه بده و بره تا بالاي کارگاه بعدي. اين طول يه کم بد قلق بود ولي اينبار خيلي راحت تر از دفعاتي که با بقيه بود صعودش کرد.  و رسيد بالا.

حالا بايد فرود مي اومد و ابزار را جمع مي کرد. آروم و سر خوش فرود رفت تا کار گاه اول و باز صعود.

مثل بازي هاي دوران بچگي که هيچوقت ازش سير نمي شد.

ادامه مسير يک گذر عرضي آسون بود و بعد 50 متر صعود آسون . به مسير نگاه کرد و به خودش گفت : نه طناب نمي خواد . و باز آزاد با لذت گيره ها را گرفت و رفت و رفت و رفت .

 

رسيد زير مشکلترين طول مسير. نشست . يه کم آب خورد . نمي دونست ساعت چنده  ساعت نبسته بود .  زياد هم مهم نبود . خورشيد تازه رسيده بود وسط آسمون . از اون جا نشسته بود روبروش فقط دشت بود و دشت . و اون خيلي دورها باز رشته اي کوه . و اون تنها روي ديواره. با خودش گفت : آلان اگه کسي از اون دشت هاي دور به ديواره نگاه کنه اصلا کسي رو مي بينه .....

چه فرقي براش داشت . اين هنوز نشونه وابستگي ذهنش بود به .....

 

باز به بالا نگاه کرد. دوباره طناب را به کارگاه متصل کرد و آروم آروم شروع کرد به صعود.  هر گيره را به  دقت مي گرفت و سعي مي کرد کنترل شده و با حساب صعود کنه . گيره ها گم کم ريز مي شدن ولي هنوز کار براش راحت بود.

کاربين ها را داخل ميخ هاي ثابت مسير  مي انداخت  و بعد طناب و بعدمي رفت بالا. آخر مسير حالت کنج بسته داشت . پاهاش را زد به دو طرف و از کنج بيرون اومد.

از بالا پايين را نگاه کرد و لبخند زد. تموم شد. سختي کار تموم شد.

رسيد کارگاه . طناب فرود را آماده کرد و  با لذت فرود رفت. حتي نيايستاد تا نفسي تازه کنه . شوق صعود بدون مشکل اين طول بهش نيروي مضاعفي داده بود.

و باز اينبار در حمايت طناب از بالا رو طناب يومار زد و مسير را جمع کرد.

 

توي کارگاه يه کم به بالا نگاه کرد. بعد طناب ها را جمع کرد و بست پشت بدنش . وسايل را هم مرتب کرد و گفت تا آخر بدون طناب مي رم . اين بار ديگه عقل ساکت بود . مي دونست که ديگه مشکلي نيست.

شيب مسير از اينجا مي خوايد. و به حالت پلکاني در مي اومد. 50 متر صعود کرد و رسيد به تاج زيري قله.

بايد 50 متر مي رفت دست چپ و باز روي گرده صعود مي کرد.

دشت هاي زير پاش سبز بودن و نور خورشيد توي هوا مي درخشيد. و عين نيزه هاي زرين تا زمين امتداد داشت .

حدس زد ساعت بايد حدود 4 يا  5 عصر باشه  . اين ساعت  روز را خيلي دوست داشت . توي کوه هميشه اين ساعت هوا لطافت خاصي براش داشت . ساعت عشق ورزي خورشيد با کوه ها.

رسيد به يک سکوي بزرگ و آخرين کنج بالاي سرش . 15 متر صعود. مي دونست وقتي آخرين گيره را بگيره مي  رسه دقيقا 3 متري قله . يه کم هيجان زده بود. از اون بالا جاده مثل يک خط باريک بود و ماشين ها مثل اسباب بازي در حال حرکت . ده توره اون طرف تر بود و هيچکس جز اون اون بالا نبود.

 

گيره آخر مسير را گرفت . قله را ديد. جلوش بود. سنگ هايي که قله نام داشتند. سنگ هايي که براش هيچ فرقي با بقيه سنگ ها نداشتند ولي معني ديگري را ياد آور بودند.

اتمام راه

پايان خلوت خود خواسته ......

 

و رسيد بالا رو به آسمون نگاه کرد و از ته دلش داد زد: آهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاااااااااي....

به کي مي گفت خودش نمي دونست . شايد به خودش و شاد بود.

 

و نشست . احساس غريبي داشت . اينکه اون جا کسي نبود تا بزنن به پشت هم و خسته نباشين بگن  اينکه تنها بود همه و همه براش غريب بود ولي غربتي شاد

 دراز کشيده بود و به آسمون نگاه مي کرد . به خورشيد به زيبائي دشت ها و ذهنش آروم بود.

 

دم دماي آفتاب غروب شروع کرد به برگشت . وقتي به کوله اش رسد ديگه هوا گرگ و ميش بود وسايل را ريخت توي کوله و برگشت پايين . اونجا که ماشينش پارک شده بود. همه چيز مثل صبح بود . همه چيز.

ولي انگار روح اون آروم تر شده بود. توي آئينه ماشين به خوش نگاه مي کرد . ....

 

......................

............................

......................................

هنوز داشت توي آينه نگاه مي کرد ديگه  شب شده  بود . به صورت خودش نگاه کرد و يه آن متعجب شد که چطور  اين خاطره اون سال هاي دور باين حد براش ملموس شده بود. بلند شد و چراغ خونه را روش کرد.

تا صبح هنوز خيلي مونده بود.

 

 

همين

 

اسفند 1381

سه شنبه 27  اسفند

 

بهاران خجسته باد

 

هميشه فكر مي كردم و البته هنوز هم فكر مي كنم روز نو روز ما ايراني ها بهترين انتخاب براي جشن تحويل ساله .

روز اول فروردين روز تعادل بهاره  روزي كه روزش 12 ساعته و شب هم   12 ساعت و همه چيز در حالت تعادل . هميشه روزهاي آخر سال رنگ و بوي خودشو داره . گيرم كه بعضي سال ها كم رنگ تر و بعضي سال ها پر رنگ تر.

روز هاي آخر سال  هميشه  من به فكر راه هاي نرفته مي افتم و كارهاي انجام نداده  . و فكر مي كنم به 365 روز آينده كه  دور روزگار چه خواهد كرد .

 

آينده اين مبهم ترين راز زندگي هميشه در برابر ماست و گاهي روزها بيشتر به ياد اون مي افتيم .

آينده رو هميشه مثل مثل كوهي بلند سركش و زيبا مي بينم كه ابرها دور تا دورش را پر كردن .

آينده گاهي پر اميده و گاهي به نظر غمگين مي آد ولي هر چه هست هميشه مي آد و هيچ چيز نمي تونه  از رسيدنش جلو گيري كنه .

 تازه وقتي باز به قله اون كوه بلند مي رسي باز كوه هاي زيباتري جلو روي تو هستند.

.....

......

فكر كنم سال پيش هم همين شعر را نوشتم . هميشه عيد دوست دارم اين شهر را زمزمه كنم :

 

به گل بانگ عيد

گل شادي بر دميد

خوشا چهره پاك و شاد اميد

 

به هنگام عيد سلامي به ياران خوش است

شكست غم روزگاران خوش است

.........

......

.....

باقي بقايتان

 

چهار شنبه 21  اسفند

 

دوست عزيزي لطف كرد و برام نوشته  به نظر او معني درست vertical limit  انتهاي صعود است و اين كلمه چنين معنايي دارد .

براي بسياري از كوهنوردان اين اططلاح بسيار آشنا است .  اصطلاحي كه در باره دشوار ترين و سخت ترين كار بكار مي رود. و قله K2 هم  براي بسياري از كوهنوردان چنين معنايي دارد.

k2 ا لحاظ ارتفاع  دومين قله مرتفع دنيا محسوب مي شود. و 237  متر از اورست كوتاه تر است ولي از ديد خيل

ها دشواري صعود آن از اورست به مراتب بيشتر است .

نام محلي k2   چوگوري است . به معني شاه كوه ها - يا كوه بزرگ .

از ديد ساكنين محلي قره قوروم اين كوه بر تمام ديگر كوه ها سلطنت مي كند. و لفظ بزرگ فقط شايسته آن است. شكل ظاهري اين كوه هم بسيار هيبت آور است . هرمي سنگي به ارتفاع  3000 متر كه با يخ آجين شده است .

 

و هيچگاه براي صعود كنندگانش  كوه آساني به شمار نمي آيد.  اولين تلاش  موفق براي صعود اين قله داستان غريبي دارد .

تيمي متشكل از بهترين كوهنوردان ايتاليايي عازم منطقه مي شود كه در بين آنها والتر بوناتي  افسانه اي ترين كوهنورد آن زمان آلپ حضور داشت . همگان بي هيچ شكي  او را يكي از  صعود كنندگان قله مي دانستند.

تيم مسير خود را به سوي قله  باز مي كند و همه چيز براي صعود نهايي آماده مي شود. بوناتي به همراه شرپاي پاكستاني خود براي تسهيل كار صعود كپسول هاي اكسيژن را تا ارتفاع 8200 متري بالا مي برد. در راه بازگشت به سمت چادر هوا طوفاني و مه آلود مي شود.

آن دو در  تاريكي به اميد دوستانشان كه در آخرين كمپ بودند و قرار بود فردا با هم به قله بروند پايين مي آيند و با فرياد از آنها جهت صحيح را مي پرسند .

ولي جز سكوت هيچ پاسخي نمي شوند.

تاريكي هوا باعث مي شود آن دو براي زنده ماندن در گوشه اي بدون هيچ وسيله اي بيتوته كنند.

در نيمه هاي شب هوا  صاف مي شود. بطوريكه آنها به وضوح صداي نفراتي كه در چادر بودند را مي شوند.

نفرات چادر در ساعات آغازين صبح به سمت قله حركت مي كنند. تا افتخار اولين صعود قله K2 را به نام خود ثبت كنند!!!  البته با مدد گرفتن از كپسول هايي كه روز قبل توسط اون دو نفر  در مسير قرار داده شده بود . اگه اون دو نفر مي خواستند روز قبل به جاي خسته كردن خودشون و حمل اكسيژن اضافي مي تونستند به سمت قله بروند و با استفاده از هواي خوب به قله برسند ولي اينكار را نكردند.

چون قرار بود چهار نفري با هم صعود كنند.

....

بوناتي و همراهش يخ زده و خسته خود را به كمپ هاي پايين تر مي رسانند.

بوناتي سال ها اين واقعه را هيچ جا بازگو نكرد. شايد نمي خواست از ارزش صعود ايتاليا ئيها به اين قله بكاهد و صعود را تحت الشعاع مسائل ديگر قرار دهد.

اجازه داد آن دو قهرمان شوند و دسته هاي گل بر گردنشان بيندازند و خود تنها سكوت مي كرد. در برابر همه پرس هايي كه از او مي شد فقط سكوت مي كرد.

و سال ها بعد    35 سال بعد  در كتابي حقيقت را نوشت .

 

همين

 

 

دو شنبه 19  اسفند

 

ديدن فيلم vertical limit  به فارسي برايم جالب بود . قبلا اين فيلم را شايد چند دفعه ديده بودم .

نسخه كوتاه شده فارسي هر چند با كاستي هاي زيادي همراه بود ولي باز لطف خودش را داشت .

كوتاه شدن چند تكه از فيلم كه براي معرفي روحيات نفراتي كه براي امداد رساني داوطلب مي شوند بسيار مهم بود  به نظر من ضربه سنگيني بر كليت فبلم وارد كرده .

به خصوص قسمت هاي مربوط به آن دو برادر اسپانيايي و  همچنين  صحبت هاي يكي از آنها با كريم كوهنورد پاكستاني .

حد عمود با وجود تمام اغراق ها كه براي جلب تماشاگر عادي در آن بكار رفته از ظرافت هاي دنياي واقعي كوهنوردي بي بهره نيست .

انتخاب پوشاك ابزار و لوازم  كه با مشاوره فني يكي از بهترين هيمالا نوردان امريكا صورت گرفته است هر  ببينده آشنا به كوهستان را بسرعت با خود همراه مي كند.

بيشك كوهنورداني كه در برنامه هاي بلند شركت كرده اند وقتي نماي داخل چادر  " مونتگمري " را مي بينند بسرعت به ياد فضاي داخل چادر خود با همان لوازم آشنا مي افتند.

نقطه قوت ديگر فيلم  حقيقي بودن شخصيت هاي آن است :

در دنياي واقعي كوهنوردي هم هستند كساني كه از صعود تنها به شهرت آن مي انديشند و مي خواهند صعود هر چه زودتر تمام شود تا آنها با داستانهايي پر از هيجان به جمع دوستان خود برگردند و  آنها را متعجب سازند.

و هستند كساني كه در زماني كه هيچكس حاضر نيست پا پيش گذارد پيش قدم مي شوند  تا در مشكلي  چاره گشا باشند و بعد آرام و بيصدا كنار مي روند .

و هستند كساني كه  .....   

بگذريم .

كاش كساني كه حد عمود را به صورت ناقص ديدند مي توانستند نسخه كامل فيلم را ببيند . مطمئن هستم  در آن صورت از ديدن آن لذت بيشتري مي بردند.

 

 

 

شنبه 17  اسفند

 

من در يكي از قديمي ترين تشكل هاي كوهنوردي ايران كوهنوردي را بصورت جدي شروع كردم منظورم از آوردن قيد قديمي ترين  نشونگر تمايز و دادن برتري اونجا  نيست بلكه نشاندهنده  تفكر قديمي  حاكم بر اونجا است .

هر چند امروز هيچ تعلق خاطري به اونجا دارم ولي 17 سال در اونجا خيلي چيز ها را برام روشن كرد از اين به بعد هر از  چند گاهي مي خوام خاطره اي از اونجا بنويسم :

 

ده دوازده سال پيش بود. و اولين باري بود كه مي خواستم برم ديواره علم كوه . براي برنامه بيشتر از 20 نفر اسم نويسي كرده بودن ولي هر چه به روز اجراي برنامه نزديكتر مي شديم ليست نفرات آب مي رفت . تا رسيد به شبي كه فرداش مي خواستيم راه بيفتيم و فقط  چهار نفر مونده بوديم !!

انبار لوازم  گروه در اون سال ها بين همه گروه هاي كوهنرودي ضرب المثل بود كه چقدر طناب و ابزار داره ولي وقتي براي گرفتن وسايل رفتيم گفتند طناب كه نمي ديم !!! كلاه هاي ايمني هم خونه آقاي  .... است حالا چرا اونجا بماند.

رفتيم اونجا و گفتيم كلاه مي خواهيم . جوابي كه شنيدم خيلي برام  جالب بود:

اگه اين كلاه هاي تازه را به شما بدهم كه استفاده كنيد اگر فردا روزي قرار شد ما يك نمايشگاه بزنيم  بعد كلاه نو نداشته باشيم كه اونجا بزاريم توي ويترين مردم ببينن در باره ما چي فكر مي كنن . نمي گن اينا با اين سابقشون حتي يك كلاه نو ندارند!!!

 

و حتي يك آن فكر نكرد اگر ما بدون كلاه برويم و سنگ بسرمان بخوره چه خواهد شد.

 

همين

 

 

دو شنبه  12  اسفند

 

از دور كه نگاهش مي كني باورت نمي شه همين چند ساعت قبل اون جا بودي و ازش بالا رفتي .

و هر چه بيشتر نگاه مي كني باز كمتر باورت مي شه .

حتي اگه هم طنابت همون كه زبونش با تو خيلي فرق داره  بزنه پشتت و بهت بخنده و بگه  :

چه صعود خوبي.

راستي چه فرقي مي كهنه كه زبونش با تو يكي نيست . هر دو تاي شما از يك تباريد. تبار شوريدگان.

و به يك چيز عشق مي ورزيد. گيرم كه تو راه خيلي دوري را اومدي .

و چه واژگان مشتركي داريد . يادت مي آد كه مي گفت : ايستادن روي قله هيچگاه معني پيروزي نيست . مي شه برگشت و پيروز بود و مي شه رفت و شكست خورد .

 

و صعود چه زيبا بود . مثل يك رويا مثل يك خواب .  و باورت نمي شه كه اينجايي و اين  همه راه اومدي  تا اين كوه يخ زده .   كوه يخ زده اي كه اصلا سرد نيست . حتي وقتي كه بادش مي خواد تو رو بكوبه زمين .حتي وقتي كه چشم چشم را نمي بينه . باز گرمه

حتي وقتي بالا سرت تا آسمون سنگه و يخ  كافيه سرت را بلند كني و چشمات بيفته به اون صورت هايي  كه لبخند و مهرباني پرشون كرده .

و دلت قرص بشه و فكرت آزاد . و لذت ببري از اون مسير بلند . و اون كوه يخ زده و زيبا.

 

همين

 

بهمن 1381

روز  خوبي بود و مثل همه روزهاي خوب ديگه داشت تموم مي شد . كم كم بايد به فكر برگشت مي بوديم و جمع كردن لوازم از روي مسير.

گفتم :‌من مي رم  لوازم را از روي مسير بر مي دارم از اونطرف فرود مي آم  پايين.

قرار شد يكي حمايتم بكنه تا من صعود كنم .

آبشار يخي  از بس كه ما از صبح ازش رفته بوديم بالا و پايين حسابي خورد شده بود.به اين نتيجه رسيده  بوديم  كه هفته ديگه بريم يه آبشار ديگه براي صعود پيدا كنيم . از آبشار سمت راست رفتم بالا . بايد از روي يك لبه تراورس مي كردمسمت  چپ تا به اون يكي كارگاه برسم . با طناب اون كارگاه خورمو حمايت كردم و پيچ يخ ها رو در بيارم .

جام خيلي راحت نبود . يعني با يه دست يه تبر رو كوبيده بودم توي يخ و وزنم روي اون بود. و با دست ديگه پيچ  يخ ها را باز مي  كردم .

يه منقار سنگي بود كه بايد طناب را مي انداختم دورش و از اون فرود مي رفتم پايين . طناب را انداختم دور منقار و داشتم طناب را به وسيله فرود مي انداختم كه يهو طنابي كه من متصل بود محكم كشيده پايين.

يه آن داشتم مي افتادم پايين....

 

موقع صعود يا وقتي آدم بالاي مسيره نفري حمايت چي از پايين هيچوقت نبايد طناب را بكشه .چون نفر بالا ممكنه پرت بشه .

داد زدم طناب رو چرا مي كشي . و نگاه كردم پايين .

 

اين شوك ناگهاني خيلي بده  آدم يهود داره كار خودش رو مي كنه كه يهو بي خبر كشيده مي شه و تعادلش رو از دست مي ده.

 

ديدم پاي دوستم توي برف فرو رفته و ليز خورده و طناب نا خود آگاه كشيده شده .گفتم : حواست كجاست ؟ و قضيه به خير گذشت .

 

همون موقع به ياد يه مسئله افتادم .

آدم ممكنه وقتي خودش  بدون طناب حتي از يك مسير بلند صعود كنه دغدغه سقوط را نداشته باشه ولي وقتي طناب به خودش مي بنده با وجود اينكه مي دونه اگه بيفته چيزيش نمي شه با ته دلش گاهي احساس غريبي داره .

- نكنه حمايت چي حواس نباشه .

نكنه سقوط كنم و اون نتونه منو نگه داره .

 

جالبه نه ؟

همين

 

دو شنبه  7 بهمن

 

 

 

قله  ليلا   - پاكستان

 

هميشه آسمان زيبايي هست ...

هميشه كوه بلندي هست....

هميشه يخچال هاي با شكوهي هستند .

جايي هستند  جايي همين دور و بر .

و  همه اين  سكوت و  آرامش در انتظار  است . شايد به فاصله اي نه چندان دور . يك روز  دو روز شايد هم يك هفته .

اما اين فاصله را فقط خواستن پر مي كند.

اينكه بخواهي بروي

اينكه حسابگر نباشي.

 اينكه قدم در راه بگذاري و بروي. بروي تا آن بالا تا انجا كه مي شود بالا رفت .

و بعد ....

 

حتما كوه ديگري آسمان ديگري  هم است كه تو را صدا كند. جايي كه دلت هوايش را بكند و با خود بگويي:

ببار  .... آسمان

ببار

 

همين

 

  شنبه  5 بهمن

 

 

 

 

گاهي آن بالا ها تنها مي شوي. خودت مي ماني و مسير.

خودت مي ماني و يك دهليز يخ زده كه هيچ تصوري از چند گام بالاترش نداري .

و بايد اطمينان كني به خودت و به يخ و از آن بالا بروي.

آنجا آرام مي گيري به اين فكر نمي كني اگر تبري در برود  اگر پايي بلغزد چه خواهد شد . فقط مي خواهي به آن بالا برسي و آن بالا وقتي به پايين نگاه مي كني گوشه ذهنت آرام مي گيرد.

 

آن بالا آن جا كه اگر تبرت در برود يا پايت بلغزد هيچ چيز فرق نمي كند دوست داري بنشيني و به پايين نگاه كني و آرزو كني كاش زمان هيچگاه جلو نمي رفت .

 

همين

 

دی 1381

دوشنبه  30  دي

 

 

 

 

 

يكشنبه  29  دي

 

ابرها داشتند مي آمدند . گاه صبر نبود . بايد بر مي گشتيم . تمناي دشت هاي خشك  آن پايين ها برآورده شده بود و ابر ها در راه بودند تا سيرابشان كنند. ما دو نفر آن بالا دور از همه هياهوي دنيا دور از همه   روز مره گي با هم و با خود بوديم .

يادت هست : تو طناب را جمع مي كردي . رشته حياتمان را. صعود تمام شده بود. آنقدر سريع كه در باور خود ما نمي گنجيد.

يادت هست صبح وقتي كه ديديم هوا دارد مي گيرد به چشمان هم نگاه كرديم و گفتيم :

مي رويم .

و رفتيم .

14 طول طناب . 14 كارگاه و آن قله ساكت و نوازش باد.

همه بسان رويا بود.

يادت هست چند سال پيش بود؟

باور مي كني اين همه سال گذشته باشد.

 

همين

 

شنبه  28  دي

 

 گاهي اون بالا ها چند لحظه اي وقت هست. زماني كه مي دوني محدوده

مي دوني ابرها دارن مي آن سراغت . مي دوني هوا داره تاريك داره مي شه ولي چشم انداز كوه هاي دور تو رو به ايستادن و تماشا فرا مي خونه .

چشم اندازي كه از اون پايين اينجوري نيست .

اون بالا يه جور ديگه است ديدن كوه هايي كه از تو دورند ولي نزديك ....

و يادت مي مونه  وسوسه رسيدن به بلندي ها بعد از هر صعود باز جان تازه اي مي گيره .

و فكر مي كني اون دور ها اون بالا ها اون بالاتر ها  چيزي است كه  مي خواهي پيداش كني

بايد پيداش كني ...

همين

 

 

 ا حالا شده دلت بخواد سرتو بزاري روي شونه  يه  نفر و براش حرف بزني . اونقدر كه هر چي تو دلته تموم بشه ...

 

دو شنبه   23 دي

 

سلام شروين

 پس كه اينطور: پهلوان زنده را عشق است ؟

جدي اومده بود پيش تو و اون حرف را زد. جدا تا اين حد آدم مي تونه مغرور بشه . من كه باور نمي كنم .

نه اينكه تو دروغ گي . نه ...

اينكه يه نفر اينقدر مي تونه مغرور بشه .

آخه به چي مي نازه ....

به من ربطي نداره . خيلي وقته كه ديگه به من ربط نداره .

حتي نمي خوام اسم اون جا و اسم اون آدم ها رابشنوم .

ولي تقصير اين دل نا ماندگار بي صاحبه .

مي دوني باور نمي كنم . نمي تونم ولي حقيقته و حقيقت را بايد باور كرد .

اين ديگه داستان نيست .

حقيقته . حقيقت تلخ روزگار و آدم هاش و همه بدي هاش .

نه ؟

بقول اوني كه من وتو مي شناسيمش :

كردار تلخ روزگار

اميدوارم امروز بتوني و بزارن همه اون بغض فرو خفته تو گلوت را داد بزني . هر چند كو گوش شنوا  ..

ولي اميدوارم زود بفهمي و باور كني كه اين عمر توست كه داره تو اين حوادث تلف مي شه .

لحظاتيه كه ديكه بر نمي گرده و حيفه .

مي دونم  مي گي : اين يكي ارزش داره . راست هم مي گي .

ولي چيزي كه بر نمي گرده روز هاي زندگيه . كاش من اينو سال 63  فهميده بودم. 63 تا 80  چند سال مي شه؟

باقي بقايت

 

همين

 

 

يك شنبه   22 دي

 

تازگي ها  خيلي دلم مي خواد مي تونستم نقاشي كنم .

علتش هم خيلي ساده است . چند تا عكس گم كردم . چند تا عكسي كه هيچوقت دوباره نمي شه اونا رو گرفت . نمي دونم كجا گذاشتمشون و هر چقدر مي گردم پيداشون نمي كنم .

بخصوص يكيشونو خيلي دلم مي خواد دوباره ببينم .

هر چند مي تونم چشمامو ببندم و مجسمش كنم .

ولي دلم مي خواد اونو دوباره گيرم توي دستام و نگاهش كنم .

عكسيه كه فقط خودم مي فهمم كجاست و چيه ...

كاش نقاشي بلد بودم و براي خودم دوباره مي كشيدمش .

شايد اين جوري باور مي كردم كه اون روز بلند حقيقت داشت و خواب نبود.

 

همين

 

 

 

 

 

شنبه   14 دي

 

 

كاش ديروز هيچوقت تموم نمي شد.  

تازه مي خواستم به خودم اطمينان كنم. تازه داشتم زيونشو  دو باره  مي فهميدم

صعود از يخ خيلي با صعود از سنگ فرق داره.

سنگ رو حس مي كني مي فهمي . وقتي دستت رو مي گذاري روي گيره گيره خودش با توحرف

 مي زنه .

اما يخ فرق داره . خيلي . قلق خودشو داره . اينجا حرفي از احساس با پوست نيست.

تبر بخ رو مي زني روي بخ . و تا بخواهي زبونشو ياد بگيري و به بي اعتمادي  خودت غلبه كني خيلي طول مي كشه .

كاش ديروز تموم نمي شد.

 

همين

 

چهار شنبه   11 دي

 

 

جبهه شمالي دماوند برام حالت عجيبي داره كه با هيچ كوه ديگه اي قابل مقايسه نيست .

هر وقت مي رسم اون بالا ها بالاي 5200  متر و پايين رو نگاه مي كنم با خودم مي گم من اين همه راه رو اومدم بالا.

و براي خودم اين قابل قبول نيست كه اين همه راه از ده ناندل اومده باشم  اون دشت طولاني و اون يال تيز رو.

دو تا جانپناه مسير از اون بالا مثل قوطي كبريت بچشم مي خورن و همه چيز از اون بالا كوچيك بنظر مي آد.

اين عظمت رو هيچ  وقتي كه از پايين نگاه مي كنم  حس نكردم .

 

 

بعضي از كارها اين جوري هستن بايد انجامشون داد تا بشه باور كرد.

چه جوريش  هم مهم نيست فقط بايد انجام داد.

 

 همين

 

يك شنبه   8  دي

 

ساعت نزديك هاي 6.30 عصر بود. و اين يعني آخر كلاس. منتظر بوديم كه مربي بگه خوب خسته نباشيد و برگرديم طرف چادرها.

كه گفت :  دو نفر دونفر طناب ببندين اين مسير پشت سر رو صعود مي كنيم.

حرفش براي همه غير منتظره بود. چي رو صعود كنيم ؟

برگشتيم و با دقت خيره شديم به مسير. نزديك به 150 متر شيب  65 تا 70 درجه يخ زده بود.  يه شكاف هم وسط هاش به چشم مي خورد.

چاره اي نبود . عين بچه هايي بوديم كه معلم آخرين لحظه يادش افتاه كه بايد مشق بهشون بده.

مربيمون خودش تكي و بدون طناب جلو افتاد. و ما هم دو تا دو تا هر كدوم  مسيري را انتخاب كرديم .  اون مسير جوري توي دره واقع شده بود كه اصلا آفتاب بهش نمي خورد. و حالا هم كه حسابي سايه بود.ولي خوشبختانه حالت برف آلپاين  بود و صعودش لذت بخش.

گرم صعود شده بودم  و تبر ها با هر ضربه خوب و عالي فرو مي رفت توي برف يخ زده  و ناراحتي اوليه رو فراموش كرده بودم.

 ولي يه چيزي تو ذهنم درست جور در نمي اومد. چي نمي دونم !

رسيديم به پيشوني مسير كه شيب تندي داشت . با صعود اون مسير تموم شد و ما رسيديم بالا . خيلي سريع صعود كرده بوديم . تبر هاي يخ رو فرو كردم بالاي مسير و نشستم .

دور و برم را نگاه كردم و ديدم راهي براي برگشت نيست . سنگ هاي بالاي مسير حسابي خورد بودن و ريزشي و جاي مطمئني كه بشه كارگاه زد و فرود رفت نبود. با خودم گفتم: حالا حتما بايد از همين مسير برگرديم . و فهميدم دل نگران چي بودم.

فرود و كارگاه زدن  تو يخ كلي  طول مي كشيد. هوا هم داشت تاريك مي شد و چيزي كه اصلا دلم نمي خواست فرود توي تاريكي اون هم روي يخ بود.

همه سر خوشي صعود جاشو داد به دورنماي يك فرود وقت گير.

آفتاب قشنگ غروب كرده بود و چقدر دلم مي خواست اون موقع تو چادرم بودم  و يك ليوان چايي مي خوردم.

با خودم گفتم كاش اين پشت يه راهي بود. ولي بعيد به نظر مي اومد. بنابراين همونجور نشستم و منتظر تا بقيه برسند بالا.

مربي گفت :‌خب بلند بشين از روي سنگها بريم دست راست.

 يه كم چپ چپ نگاهش كردم . اون دست راستي كه مي گفت چندان جاي آسون و خوبي بنظر نمي رسيد ولي چاره اي نبود.

 چند متر صعود كرديم و بعد منظره اي كه جلوم مي ديدم رو باور نمي كردم.

يه شيب ملايم كه تا كف دره مي رفت . انگار تمام استرس چه خواهد شد و آيا مسير فرود پيدا مي شه يا نه جاي خودشو داد به آرامشي عميق و جادويي.

چقدر جالب بود . كافي بود چند متر صعود كنيم تا آروم بشيم .

كافي بود كه به حرف مربيمون اطمينان مي كرديم .

شاد و سرخوش حركت كرديم به سمت پايين.

همين

 

 

 

چهار شنبه 4 دي

برف روي ديواره رو پوشونده بود. دره هم حسابي پر برف بود. از اون روزهاي اوليه بعد از بارش بود كه هنوز مسير ها برف كوبي نشده بود .

مجبور بود به خاطر سنگيني كوله اش آروم تر راه بره

يكمي  هم  دو دل بود نمي دونست مي ترسه يا نه ؟

شايد ترس واژه درستي نبود . يه كم دنبال اعتماد بنفس مي گشت.  اون مسير را خيلي صعود كرده بود . ولي اينجوري تو اين شرايط برفي و اون هم تنها خيلي چيز ها فرق مي كرد .

هميشه وقتي مي اومد پاي اين ديواره حد اقل دو نفر بودن. حرف مي زدن و با هم بودند. ولي اين بار كسي نبود .

خودش بود. كوله اش و همه ديواره.

شيب زير مسير تند بود و برف تا بالاي زانوهاش مي رسيد. بالاخره رسيد پاي مسير .

كوله اش را گذاشت زمين و شروع كرد به در آوردن وسايل .

دهليز اول مسير پر برف بود و انگار  توش يخ  بسته بود. روي سطح ديواره هم حسابي پر برف بود.

صندلي صعود را پوشيد . كارابين هاو بقيه ابزار و وسايل صعود رو

به خودش وصل كرد.

بايد  15 متر مي رفت بالا تا به جايي مي رسيد كه مي دونست مي شه يه كارگاه خوب بزنه.

با خودش گفت : فكر نكنم يخ تنوره زياد باشه . كرامپون نمي خواد ببندم . فقط چكش يخ مي برم.

طناب ها رو گره زد به خودش و كلاه كاسكش رو گذاشت سرش.

هوا ابري بود و يه كم سرد. شيب اول مسير خفته بود با گيره هاي بزرگ. در حقيقت حالت پله داشت . فقط برف كار را مشكل كرده بود .

5 متري كه رفت توي تنوره را ديد.  توش يه قتديل يخي  بزرگ بسته شده بود.

مردد شد . گفت برگردم كرامپون را ببندم . بعد گفت نه . پا گستري صعودش مي كنم . نمي خواد .

باز صعود كرد تا رسيد به كارگاه . ميخ ها را محكم با چكش كوبيد. خودش هم دو تا ابزار اضافه كرد و گفت :‌اين شد يه كارگاه خوب .

طناب را انداخت تو كارگاه و بعد خودشو متصل كرد به طناب .

اين جوري  اطمينان كار بيشتر بود . فقط خودش بايد خودشو حمايت مي كرد.

اطراف تنوره حسابي يخ زده بود . و قنديل هم كاملا مسير اصلي را پر كرده بود .

از اينكه كرامپون را نبسته پشيمون شد. ولي لج بازي كرد و گفت :  ‌مي تونم صعودش كنم .

پاهاش را زد دو طرف تنوره . فقط كافي بود سه متر بره بالا.

يه متر رفت . يه حمات مياني زد . يه متر ديگه هم رفت كه ......

پاش رو يخ ليز خورد  و پرت شد پايين .

 

سقوط هميشه تو كوه خيلي سريع اتفاق مي افته .

معمولا وقتي مي فهمي كه تموم شده . ولي اين دفعه فرق مي كرد.

حالت مسير جوري بود كه تا ابزار حمايتش بخواد قفل كنه دو بار خورد رو سنگ .

يه بار سرش محكم خورد به سنگ .

يه بار دستش  كوبيده شد به سنگ .

وقتي متوقف شد انگار همه چيز متوقف شده بود .

به طنابش نگاه كرد كه از آخرين كارابين رد شده و كشيده شده .

و به كارگاه كه محكم بود و نگاهش داشت .

دستش بدجوري درد مي كرد.

و همه جا ساكت بود .

سرش هم سنگين شده بود. با خودش گفت : خوبه كلاه كاسك سرم بود. به خودش طناب داد و برگشت پيش كارگاه .

مي دونست اگه كرامپون مي بست نمي افتاد. به خودش گفت : با خودت لج كردي . اين هم نتيجه اش.

عادت داشت با خودش حرف بزنه .

دستش كبود شده بود و نمي تونست ديگه صعود كنه .

باز به خودش گفت : نه تو رو خدا برو صع كن .

طناب را كشيد و ريخت پايين و فرود رفت كف مسير. وسايل رو هم جا گذاشت . مي دونست هيچكي اونجا نمي آد .

حد اقل تا هقته ديگه كه شايد دستش خوب بشه .

با باند دستش را بست .وسايل را ريخت تو كوله و برگشت سمت كف دره . هوا آفتابي شده بود .

كف دره بغل رودخونه نشست رو يه سنگ بزرگ و نگاه كرد به ديواره.

ديواره باز هم ساكت بود و انگار نه انگار .

باد دونه هاي برف رو تو هوا مي رقصوند و اونا چرخ مي زدن و برق مي زدن .

با خودش گفت :‌گاهي از كف دره هم مي شه قشنگي ها را ديد . ولي مي دونست اون بالا يه جور ديگه است .

 

همين

 

 

 

دو شنبه 2 دي

 

رسيد لب كلاهك . سرشو كه بلند كرد بوران كوبيد به صورتش. برف زمين و زمان  را به هم دوخته  بود.

دو تا رول مونده بود. فقط دوتا تا برسه بالا و مسير رو تموم كنه .

هميشه صعود از كلاهك هاي بلند رو دوست داشت . جاهاي زير خالي و سقف هاي بلند. اين احساس معلق بودن تو فضا براش جالب بود .تا اونجا رو خوب صعود كرده بودن . هر چند مسير خيلي بلند نبود . و اين تكه آخر مسير  بود .

دوستاش  10  متر پايين تر داشتن نگاهش مي كردن . بينشون فقط 10 متر اختلاف ارتفاع عمودي بود و كمتر از 20 متر فاصله .

ولي اين فاصله رو سقف  كلاهك بزرگ مسير پر مي كرد.

موقع صعود احساس مي كرد انگار داره روي سقف يه سالن بزرگ جلو مي ره .

و ديدن   فضاي خالي بين پاهاش تا اون پايين ها براش جالب بود. گاهي باد مي چرخوندش و اين هم خوب  بود .

گفت : بلند كه شدم آروم طناب بدين.

و حركت كرد. كارابين را انداخت به رول  و گيره گرفت. گيره ها رو برف پوشونده بود. كارگاه درست جلوي چشمش بود .

يك گيره  گيره بعدي سر بود. و يخ زده. تبريخ رو گرفت تو دست نوكش رو گذاشت رو سنگ و فشار داد  و  رسيد بالا.

خوشحال بود ولي سرما و باد امان نمي داد زياد لذت ببره . كلاه بادگيرشو كشيد روي كلاه كاسك خودشو حمايت كرد   و داد زد . حمايت آزاد.

و بعد گفت :‌صعود كنين.

چند دقيقه اي گذشت . هيچ خبري نشد. طناب همچنان بيحركت و شل بود.

باز داد زد .انگار صداش تو طوفان گم شده بود .

چرا صعود نمي كنين .

و باز سكوت  و بعد زمزمه اي مبهم: نمي تونيم !!!

چي ! يعني چي!

چرا نمي تونن.

شوخي تون گرفته ؟

نه . تو برگرد...

گفتنش ساده بود . ولي چه جوري؟ به بيست تا كارابيني كه تو مسير بود فكر كرد و حالت كلاهكي مسير.

فرود كه نمي شد رفت . بايد عين صعود پله په بعقب برمي گشت .

خارجكيش چي مي شد؟Climbing Down

خنده اش گرفت . تو اين حال و احوال ياد انگليسي حرف زدن افتادي.

جاي معطل كردن هم نبودهوا هم داشت بدتر مي شد گفت : طناب را جمع كنيد. بر مي گردم .

و شروع كرد به معكوس برگشتن....

وقتي رسيد به جائيكه مي تونست اون دو تا رو ببينه پرسيد چي شده؟

جوابي ندادن. خودش جوابش رو گرفت و ديگه چيزي نگفت .

جوابش خيلي ساده بود. اونا هم تقصيري نداشتند گاهي آدم كم

مي آره. اون دو تا هم تو اون شرايط كم آوردن. ولي حد اقل حمايت چي خوبي بودن .

اين بده كه آدم وقتي كم مي آره حتي نتونه حمايت كنه .

 

همين

 

آذر 1381

سه   شنبه 26 آذر

 

نمي دونم شب قبلش خوابم برد يا نه  . حتي يادم نيست كي بيدار شدم .

نمي ترسيدم ولي دلهره داشتم . انگار اون روز صبح پاياني بود بر همه انتظار ها و خواسته هام .

آلان كه به اون موقع فكر مي كنم مي بينم چقدر شيفته بودم و چقدر با تمام وجود مي خواستم اون كار را انجام بدم .

صعود ديواره علم كوه .

اين صعود همه چيزم همه فكرم و همه نهايت خواسته هام از دنيا بود.

و اون صبح بعد از پشت سر گذاشتن اون همه وقت و تلاش گاه ميعاد بود.

هوا كم كم گرگ و ميش شده بود كه از پناهگاه زديم بيرون . قرار بود من و  عباس مسير هاري روست را صعود كنيم و بعد فرود بيائيم .

چند تا تيم ديگه هم مي خواستن اون روز ديواره را صعود كنن و چند تيم هم روي ديواره مونده بودن . ما تقريبا از همه جلو تر بوديم .

عباس افتاده بود جلو و تند و تند راه مي رفت و من هم پشت سرش .

براي عباس اين بار چندم بود ولي براي من بار اول.

بار اول با تمام دغدغه ها و نادانسته ها .

رسيديم كف يخچال علم چال . ديواره با تمام ابهتش داشت از اون بالا به ما نگاه مي كرد .

800 متر بالاي سر ايستاده  بود . دنيايي از يخ و سنگ  عمودي . سعي كردم به بالا نگاه نكنم . هنوز برام خيلي دور بود . چشمامو دوختم به گل سنگ ها  اول يخچال . به خودم گفتم . بعدا به بقيه اش فكر مي كنم .

اون سال وضع شكاف پاي گل سنگ ها خيلي  بد بود . و هيچ پل برفي وجود نداشت . ازطناب ثابت هم گويا خبري نبود .

با خودم گفتم : كاش ديروز اينجا طناب ثابت مي كشيديم .

چند متر جلو تر  ديدم انگار يه طناب  تازه روي شكاف تا بالاي گل سنگ ها كشيده شده  . اين جدي جدي يه هديه ناگهاني بود .

عين دسته گلي كه كه وقتي فكر ميكني هيچكي به يادت نيست يهو بهت داده مي شه  .

عباس گفت :‌اول تو برو  .

يومار را زدم رو طناب و رفتم بالا .  همون موقع تازه اوليه بارقه هاي نور خورشيد خورد روي قله  و خط الرس . و چند ثانيه بعد با گرم شدن سنگ ها كوهي از يخ و سنگ از دهليز سمت چپ ديواره ريخت پايين .

يه آبشار 700 متري از سنگ و يخ  . صداي تركيدن سنگ ها  و اصابت اونها با كف يخچال  انگار نهيب بيداري مي زد . و بدجوري سكوت مطلق اونجا را مي شكست .

مي دونستم اين ريزش ها طبيعيه و به ما كاري نداري و تو مسير ما نيست . ولي در هر حال اين ريزش بدجوري پر هيبت بود .

عباس گفت : بجنب . چي رو داري نگاه مي كني .

و من با عجله باز شروع كردم به بالا رفتن  .

بالاي گل سنگ ها  كه رسيدم آفتاب قشنگ پهن شده بود روي  ديواره  .

ديواره خاكستري به نظر مي رسيد . نه قهوه اي بود .انگار با تابش نورخورشيد هر لحظه به رنگي در مي اومد .

از اون جايي كه من بودم ديگه  بالاي ديواره ديده نمي شد .  اون بالاها فقط  ميعاد سنگ بود با آسمون .

از روي يخچال خيلي سريع بالا رفتيم تا رسيديم اول مسير .

من حسابي نفس نفس مي زد م  . و فكر كنم بيشتر به خاطر هيجان بود .

اين وادي وادي غريبي بود و چقدر فرق مي كرد حس حال اونجا با  اون پايين .

با كف علم چال كه چادرها با آدم هاشون  تك و توك توش بچشم مي خودن .

كفش هامو عوض كردم . و كفش هاي صعود  را پوشيدم .

و كفش هاي راه پيمايم رو آويزون كردم به اولين ميخ مسير .عباس گفت : طول اول رو تو برو .

از  نظر ذهني آماده اين كار نبودم .

گفتم : مي شه تو بري. هيچي نگفت :‌طناب را بست به خودش و صعود كرد .

مطمئن بودم توي بقيه  مسير كم  نمي آرم . ولي طول اول رو احتياج داشتم كه من سر طناب نرم .

تا عباس برسه كارگاه اول قشنگ دور و برم را نگاه كردم . به خودم مي گفتم ‌  بيا اين  ديواره رويا.

حالا ازش لذت ببر . چقدر در آرزوي اين لحظه  بودي .

پس لذت ببر  و نترس . صداي عباس منو به خودش آورد .  بيا بالا .

و شروع كردم به صعود . مسير زياد مشكل نبود . رسيدم به عباس و بقيه مسير را ادامه دادم .

لحظه اي كه از كارگاه اون رد شدم  خيلي برام خاص بود .

اولين گيره هايي بود كه داشتم روي ديواره علم كوه  سر طناب مي رفتم . ديواره اي كه خيلي با بيستون و پل خواب و لجور و همه ديواره ها برام فرق داشت . چرايش رو نمي دونستم . برام بت نبود . بلكه يك آرزو بود  .

كاري بود كه با تمام وجوم  مصمم به انجامش بود م و اون لحظه  گاه پيكار بود.

رسيدم به كارگاه بعدي .خورشيد حسابي ديواره را گرم كرده بود و نگاه كردن به اون چشم انداز دره هاي دور چه لذت بخش بود .

و عباس رسيد و طول بعد را رفت  . همه چيز خوب بود .

سر و صداي يه تيم از پايين و اول مسير مي اومد . عباس گفت: بايد سريعتر حركت كنيم .

طول بعدي كلاهك مسير بود .  اينفدر در باره نحوه صعودش از بقيه پرسيده بودم كه فكر مي كردم همه اونو حفظ شدم . ولي كلاهك خيلي ساده تر از اوني بود كه فكر مي كردم . بيشتر يه نوع صعود مصنوعي ( با ركاب ) تعادلي بود . و كارگاه بالا كه انگار توش يه صندلي تراشيده بودن براي حمايت چي  .

كلاهك بعدي در طول بالايي رو عباس سرطناب رفت .

وقتي مي رسيم به كلاهك ديدم كه اين هم خيلي معمولي تر از چيزيه كه منتظرش بودم.

ته دلم خيلي خوشحال بودم . بگي نگي از اين دوتا كلاهك مي ترسيدم .

بالاي كلاهك دوم رو انگار با الماس تراش داده بودم .  سنگك هايي صيقلي و بسيار زيبا . كه صعودشون خيلي لذت داشت .

اينقدر زيبا كه احساس كردم همه اون زيبايي كه از صعود مي خواستم ببينم اونجا جمع بود .

چقدر گرفتن گيره و صعود از اونا لذت بهش بود . دلم نمي خواست اصلا اون تيكه تموم بشه .

طول بعدي مي رسيديم به دو راهي بايد دقت مي كردم كه مسير را اشتباه نرم . جلوم يه تنوره بود .

مي د ونستم مسير سمت چپ  مشكل تره  . ولي با ديدن چند تا ميخ با خودم گفتم : در هر حال مطمئن تره . از اون ور مي رم .

سمت چپ از حمايت مياني چيزي ديده نمي شد. از تنوره رفتم بالا . رسيدم به  ميخ اول   دوم و بعد سوم . ديگه هيچي نبود . .

سمت راست را نگاه كردم و فهميدم چه اشتباهي كردم .

اونور خيلي راحت تر بود و ميخ هم داشت ولي از پايين معلوم نبود .

يه ميخ سه متر بالاي سرم بود .

نمي شد معطل بشم . چاره اي هم نبود . دو تا گيره ريز گرفتم . پاهامو آوردم بالاتر . دست راستم رو بردم بالا .

يه گيره ديگه .

پاي چيم رو گذاشتم بغل دست چپ . گيره رو فشار دادم كه شكست ....

بصورت آونگ اومدم تو فضا . كوبيده شدم به سنگ . طناب محكم كشيده بود .

عباس با نگراني به من نگاه مي كرد .

به خودم اجازه ندادم كه بترسم . گفتم چيزي نيست . و سريع  اين بار از سمت راست گيره گرفتم و رفتم بالا  و رسيدم به كارگاه .

كارگاه حسابي يخ زده بود .

داشتم عباس رو حمايت مي كردم كه حس كردم دست هام خيسه .

وقتي نگاه كردم ديدم پوست دستم حسابي كنده شده . دست هام كشيده شد بود روي سنگ و حسابي هم داغون شده بود  و خالا خون خالي بود .

عباس گفت چيه :‌

گفتم هيچي . پوستم كنده شده عين مرغ  . عباس گفت : عين خروس مرغ چيه ! و كلي خنديدم .

من يك اسپري داشتم كه خونريزي را بند مي آورد . زدم به دست هام و گفتم برو بالا . من حالم خوبه .

اين اسپري رو خيلي تصادفي چند وقت قبل  خريده بودم . چيز عجيبي بود . هر  خونريزي رو به سرعت بند مي آورد . انگار نه انگار ...

عباس چند متري رفت و بعد گفت : اه اين چيه ديگه .

گفتم چي شده . چيزي نمي گفت فقط از بالا يخ مي ريخت رو سر من . و بعد باز ادامه داد .

وقتي گفت بيا و من رفتم بالا ديدم يه كوله درب و داغون اونجا افتاده  تو يخ ها.

رسيدم بهش ديدم چند تا كارابين  جديد همراهشه . گفت توي كوله چند تا كارابين بود و يه عينك و خودكار . ولي خودكاره حيف كار نمي كنه .

كلي خنديديم  گفتم : مي خواستي اين بالا به كي نامه بنويسي ؟

مسير بصورت مستقيم همينجوري توي يه كنج امتداد داشت . و كاملا ميخ كوبي شده بود . به طناب ثابت سفيد   هم ديده مي شد .

صعود بسيار لذت بحشي بود و من با خوشحالي باز شروع كردم به بالا رفتن .

حالت مسير جوري بود كه زير پامون رو نمي ديديم . و همينطور بالا سرمون رو. فقط اون بالا ها سنگ بود و اين پايين سنگ.

علم چال و چادرها هم شده بودن عين قوطي كبريت . اصلا حواسمون به زمان نيود .

طول بعدي مسير نوبت عباس بود . توي مسير هيچ ميخي ديده نيم شد و خيلي بدقلق بود.

با خودم گفتم :‌چقدر خوب كه نوبت عباسه .

شكاف بد هيبتي كه بايد عباس صعود مي كرد درست بالاي سر من بود.

بهش مي گفتم  نيفتي .

اگه بيفتي مي خوري تو سر من . اون هم هيچي نمي گفت . بالاخره از شكاف رد شد و رسيد بالا . طول بعدي رو باز من رفتم .

مسير كم كم داشت خورد مي شد و ريزشي . دو طول آخر مسير هاري رست بشدت ريزشي بود و خطر ناك و به همين علت قرار بود از مسير فرود بيائيم .

عباس طول آخر را رفت و وقتي داشتم بهش مي رسيدم  انگار داشتم از روي يك  عالمه ظرف چيني  كه روي هم چيده شده بودن بالا مي رفتم .

يعني تموم  شده بود .

عباس زد به پشتم و گفت : تبريك . اين هم از ديواره علم كوه .

بالاي سرمون مسير ريزش ها و بالاترش خط الرسي كه ديده نمي شد.

شاخك علم رو مي ديدم . ته دل هنوز باور نمي كردم كه تموم شده . دلم مي خواست باز هم صعود مي كردم و مي رسيدم به اون بالا . اين جوري انگار هنوز يه تيكه كار نا تموم مونده بود . ولي بايد برگشتيم .

اين همه راه و فقط 80 متر مونده بود تا اول آسمون ....

خيلي مختصر يه بيسكويت و كمي  آب خورديم  و آماده فرود شديم .

هم خوشحال بودم و هم ناراحت . خوشحال از اين كه  ديواره را صعود كردم  و حالا دارم ازش فرود هم مي آم . و ناراحت از اينكه  خيلي دلم مي خواست  اون هشتاد متر را هم صعود كنم و برسم بالاي بالا .

فرود هم لذن بخش بود و هم دلهره آور . اينكه فرود بري در حالي كه 800 متر زير پات خاليه  كمي آدم رو مي ترسونه . ولي احساس خوبيه كه ببيني داري به چه راحتي از اون راهي كه با هزار زحمت ازش اومدي بالا به راحــــــتي مي ري پايين .

فرود مورد خاصي نداشت . فقط جا اون هم سر تراورس طنابمون گير كرد . كه عباس آزادش كرد .

دو تا كلاهك را با يك مرحله  فرود پايين اومديم  و خيلي جالب بود . و رسيديم اول مسير . همون جايي كه هنوز كفش هاي راهپيمايم را آويزون كرده بود م .

يه كم سرم گيج مي رفت . عباس گفت چيه . گفتم چيزي نيست . فكر كنم بايد يه چير قندي بخورم . خوردم و خوب شدم . عباس يه كم جلو تر رفت .

از روي يخچال اومديم پاييم .  گل سنگ ها را فرود رفتيم .

شيب زير گل سنگ ها دويديم و رسيديم كف مسير . همه چير  تموم شد .

به همين سادگي .  عباس رو بغل كردم . و زديم پشت هم .

نمي دونم چه حسي داشتم هنوز هم نمي دونم.

با خودم گفتم :‌پس همين بود . يه آن احساس خلا كردم .

اون همه صبر كردي و منتظر بودي و تمرين كردي براي همين لحظه .

حالا كه تموم شده ساكتي . مگه همين رو نمي خواستي .

برگشتم و باز به ديواره نگاه كردم به بقيه مسير هاش .

هنوز اونا صدام مي كردن  و انگار دوباره پر شده بودم . باز خوشحال بودم .

بايد برگشتيم به سمت چادرها .

فردايي هم بود .

هنوز 6 روز ار برنامه باقي بود .

 

همين

 

هميشه در كوه عدم قطعيتي وجود دارد كه به تلاش معني مي بخشد .

وقتي به سمتش مي روي مي بينيش ساكت به تو نگاه مي كند . و گاه

وقتي تو نگاهش مي كني و از خودت هيچ نمي پرسي سكوتي در جانت مي خلد كه فرا تر از هر فرياد است .

 

مرا چگونه پذيرا خواهي بود . گاه صعود چه خواهد شد ....

اين سكوت را هر آن كه وسوسه آن بالا ها را در جان دارد تجربه كرده .

وقتي زير بار فشار سنگيني كوله به روبرويت خيره

مي شو ي . و راه را مي بيني كه تا آن بالا كشيده شده  .

وقتي شب صعود در چادر لوازم را آماده مي كني  و به انتظار فردا گوش به صداي سكوت مي دهي .

اين آرامش مرموز  سكوت را حس مي كني كه در فضا شناور است .

قنديل هاي آويزان يخ  را ديده اي . در كنج كوه ها در جايي كه هرگز نور آفتاب را نمي بيند تشكيل مي شوند و معني واقعي سكوتند .

حتي آن گاه صعودشان مي كني  ساكتند .

حتي وقتي با تبر يخ بر آن مي كوبي و گام به گام از آن بالا مي روي باز ساكتند.

و حتي وقتي بر فرازشان مي رسي باز همه جا ساكت است .

آن گاه  همه چيز خوب است . مي نشيني و باز همه جا سكوت است .

و گاه برگشت  كوه ساكت به تو مي نگرد و باز سكوت است .

 

همين

 

 

شازده كوچولو گفت :‌اگه من 53   دقيقه وقت اضافي داشتم خوش خوشك   .مي رفتم پاي يه چشمه

و اگه من 53 دقيقه كه نه 35  روز وقت داشتم و روز مره گي ها اجازه مي داد خوش خوشك  مي رفتم اينجا .

 

 

 

كه كم از بهشت نيستند .

 

همين

آبان 1381


يادته اصلا ؟

چند سال پيش بود؟

 

گيره آخر را كه مي گرفتي مسير تموم مي شد و يهو جلوي خودت قله را مي ديدي. كه فقط پنج قدم از تو دورتر خاموش و آروم نشسته .

و انگار دنياي عموي باز افقي مي شد . و افق دوباره مي رفت اون دورها .

و همه چيز تموم مي شد. و تو همونجا مي  شستي به حمايت نفر دوم كه بياد كه دست بندازين رو شونه هم

كه اون پنج قدم را با هم بردارين

كه برسين رو قله و بعد تو دو سه قدم باز بري جلو

و رو به ابرها فرياد بزني ....

 

چند سال پيش بود .

يادته اصلا كي بود؟

 

 

يکشنبه 19  آبان

 

خورشيد خيلي وقت بود که غروب کرده بود .  و هوا اون حالت سايه روشن بين روشنايي و تاريکي را داشت . همه جا برف بود و يخ .

آسمون هم از باريدن خسته شده بود . و ابرها تکه تکه شده بودن . ديگه برف نمي اومد .

ابرها  هر تکه شون به رنگي در اومده بود . سياه -  سپيد - نارنجي - خاکستري . و گاهي رعدي سمون را روشن مي کرد .

کوه هاي روبرو که سر  بلند ترينشون هنوز خيلي مونده بود تا شونه  اين کوه برسه انگار در خواب بودن . و من تنها از اون بالا داشتم به آغاز نمايش حضور ستاره ها در آسمون نگاه مي کردم .

برگشتم و قله را نگاه کردم . هنوز روشن بود . اونقدر بلند بود که هنوز آخرين بارقه هاي روشني را در خودش داشت .

پايين شيب يخي نشستم تا  مش علي محمد به من برسد .

مي دونستم که خيلي خسته شده . خيلي خسته . ولي آرام و صبور داره راه مي آد . از محدوده خطر گذشته بوديم . چادرها اون پايين 500  متر پايين تر بود و فاصله بين ما و چادر را فقط صبوري ما پر مي کرد .

بايد صبور بوديم و راه مي رفتيم .

به يه تکه سنگ تکيه دادم و چشم دوختم به اون دره هاي دور که ديگه شب روشون چتر انداخته . دره هايي که مردم توش به زندگي مشغولند .

بي خبر از غوغاي اين بالا .

روبرو م تا چشم کار مي کرد کوه بود و کوه و يخچال . کوه هايي که هر چند با سرزمينشون غريبه بودم ولي انگار هزارساله خودشون را مي شناسم .

و اينجا من تنها به انتظار .

تنها که نه دنيايي با من بود . زندگي از اينجا شروع مي شد . نبض زندگي توي اون يخ چال هاي زير پاي من بود که مي چرخيد و پايين مي رفت و به خاک مي رسيد .

به خاک .

آب به خاک

و اين يعني زندگي

 

 

و من تنها اونجا به انتظار گام هاي همراهم بودم . آرام بودم و نمي خواستم  اون ساعات تموم بشه . چه روزي بود . اون راه طولاني تا اون قله بلند .

اون مه وحشتناک اون طوفان اون بوران . اون شکاف هاي يخي . همه و همه تمام شده بودن .اما اين سکوت يادم مي انداخت :

براي زندگي بايد جنگيد .

آره بايد زندگي کرد  و زنده بود  جنگيد زندگي کرد و زنده بود .....

 

 

و گاهي چقدر اين جنگ در کوه آسونتره از جنگ هايي که آدم در شهر بخاطر خود خواهي هاي خودش مي کنه .

 

 

همين

 

امروز يک سال است  که عادت کردم به نوشتن  و ديدن افکارم از پشت اين  لوح شيشه اي .

يک سال - 365  روز - صدها  فکر و حاصلش علائمي بر اين لوح و نقشي از خاطره .

و گاه بي گاه کلامي يا نامه اي از دوستي از دوستاني  ناديده که گوشه اي از ذهن و پاره اي از زمانشان  را صرف تقسيم  مهرباني با من مي کرد ند.

 

وامدار مهرتان هستم .

باقي بقايتان .

 

راستی کسی می داند اخترک ب-612  کجاست ؟

 

 

 

 

گاهي اتفاقي مي افته که هيچ ربطي به آدم نداره . فقط از اون متاثر مي شه و بعد به خودش شايد هم بگه چقدر خوب که من اونجا نبودم .

اما بعد سر همون موضوع ازت نظر مي خوان . و نظر دادن در جايي که ممکنه بهش استناد کنن کار آسوني نيست .

حداقلش اينه که آدم بايد خوب موضوع را بدونه . خيلي خوب و احساس را در اون راه نده و سعي کنه بيطرف باشه .

و اين کار سخته .

 

خيلي

 

همين

 

سه شنبه 14  آبان

امروز سالگرد انتشار راهنماي  تهيه  weblog  فارسي توسط حسين درخشان است .

کاري جالب و ماندگار .

يادمه گفته بود مي شه اين روز رو روز وب لاگ نويسي در نظر گرفت و اميدوار بود در سال آينده همين موقع ( يعني آلان )  تعداد وب لاگ هاي فارسي به 100 برسه !!!

اين هم از اون اظهار نظر هايي که جاوداني مي شه . ;)

بررسي و نظر  دادن در باره تاثير وب لاگ ها در اجتماع ما بسيار فراتر از دانسته هاي من است ولي بسيار خوشحالم که اين موج فراگير شد ....

حجم  اطلاعات و متون فارسي در موتورهاي جستجوي اينترنت با سال هاي قبل مقايسه نيست .

و خود وب لاگ شهر گويي که يک سال که نه عمري است بوجود آمده .

با ارتباط ها و آشنائي هاي عميق

هر چند يک سال در دنياي اعجاب آور ديجيتال براستي يک عمر است . روزهايي که ليست ساير وب لاگ ها به 15 يا 20  عنوان هم نمي رسيد .

و وقت  بود براي خواندن همه آن ها .

و چه صاحبان روح هاي بزرگي را در  آن جمع کوچک و فرقي نمي کند در جمع بزرگ فعلي شناختم .

عمرش دراز و پشتکارش مدام ....

 

همين

 

 

 

ديشب يک نفر حرف بسيار جالبي زد :

 

يادمون باشه هر قدر از کوه ها بالابريم باز براي زندگي بايد به زمين برگرديم ...

 

اولي بيشتر که فکر کردم  ديدم بهتره اينو گفت :

 

براي روزمره گي بايد به زمين برگرديم .

 

 

همين

  

 دو شنبه 13  آبان

 

به نظر همه تنهاست . شايد هم ديوانه ....

 

ديوانه نيست اما شوريده اي  است  از تبار شوريده گان .

و تنها نيست چون با خود است .

با خويشتن خويش ....

خلوتش خود خواسته است . و چه پر هياهو  .

هياهويي که تنها خود مي شنود .

 دنيايش همه آنچه براي بودن به آن نياز دارد خلاصه مي شود به همين ابزار . آن تاقچه کوچک برايش بزرگتر از پهنه و قلمرو هزار هزار حکمران است .

و ديواره برايش کاخ آرزوها .

آرام بي شتاب به دنبال معني خواستن است ...

به دور از همه هياهوي شهر دود زده و پر دود .

همين

 

 

 

   يک شنبه  پنجم  آبان

 

نگاهش کنيد چقدر زيباست . چقدر آرامش و زيبايي در آن موج مي زند ...

 

سينه سبز دره  کوه هاي عمودي و خاکستري و ابرهاي مرموز آن دورها

وسوسه انگيز و فريبنده .

زيبا و مهربان

و گاه خشن و بيرحم ...

انگار مي گويند بيا بيا و از هر چه دود است و شلوغي و فريب رها شو .

هر چند هشدارت هم مي دهند که به ديار ما بي غرور پا بگذار .

بي تکبر باش . چشمايت را آنچنان که براي ديدن زيبائي ها باز مي کني براي محافظت از خود نيز باز نگاه دار .

اينجا سرزمين باد و سنگ و آسمان و برف است .

بهوش باش که وسوسه آن اوج تو را به قعر دره ها هدايت نکند.

انتخاب با توست .

بيا

 

 از کرمانشاه که راه مي افتيم  دست چپ جاده فقط کوه است و ديواره .

قله پراو - سوزني هاي سه کل - بيستون زاد و آخر از همه خود بيستون پر شکوه .

شايد به چشم ديگران فقط يک کوه باشه ولي براي من ...

براي ما تبار  بي دلان .....

 

نمي خوام نگاهم را  از او بردارم . هزار و دويست متر سينه سنگي که تا سقف آسمون رفته بالا .

يک بار جايي خواندم که عبور عقاب از آسمان و انسان از سنگ و ماهي از آب هيچ ردي از خود به جاي نمي گذارند . پس چرا من در دل اين کوه بلند فقط ردپا مي ديدم و حکايت و افسانه .

جان پناه يال سخت مثل نگين در دسينه ديواره برق مي زد .

آنطرف تر لول سخت بود که نيمه کاره ماند و اجل به غدير مهلت پايانش را نداد .

مسير منصور   جلوي چشمانم بودند .

يال عقابها ....

محمد يادت مي آيد  ... همراهم شدي تا در آن مسير بلند غم را به آسمان فرياد کنم .

مسير قوش و برف هاي سوزنده زمستانش .

يا آن آفتاب غروب بالاي ديواره و عقاب هاي مغرور بيستون  .

ماشين همچنان حرکت مي کند و فراتاش هويدا مي شود . يادگار عشق فرهاد به شيرين .

درست بالاي کتيبه  مسير جان پناه ها است . چه شب هايي را در آن به صبح رسانديم . مبهوت از آن هم بلندي .

 چند سال گذشته .  يادتان هست بالاي مسير چگونه همديگر را به آغوش کشيديم .

اشک امانمان نمي داد ....

 

نقش کنده داريوش بر بيستون .

که ما را به راستي و درستي و وفا به پيمان فرا مي خواند .....

دره سنقر آباد که بارها هنگام برگشت از ديواره از آن پايين آمديم .

ديواره با شکوه زنهان  که خود حکايتي ديگر است 

کم کم داريم  از کوه دور مي شويم و بيستون را پشت سر مي گذاريم و  دشت آغاز مي شود .

به ياد همه دوستان و عاشقان کوه مي افتم . نفس هاي گرمي که سرماي  زمستان را گرم مي کردند و مي کنند .

دستان مهرباني که طناب ها را مي فشرند و روح هاي بزرگي که دوستان خود را ترک نمي کنند .

 

و نمي خواهم فکر کنم به آنان که دوستان خود را وا مي نهند...

آنان که مي خواهد در هر حادثه براي خود شهرت بيابند .

آنها که با غرور خود شعله گرم جان عاشقان را در معرض باد بلا وا مي نهند....

نمي خواهم به دروغ ها به منيت ها به افتخار کاذب نيم قرنه فکر کنم .

مي خواهم ذهنم فقط همراه عقاب هاي بيستون از آن بالا تنها زيبائي ها را ببيند .

 

همين

     شنبه    چهارم  آبان

 

 

وسايلم را توي پارک طاق بستان جا گذاشته بودم . يکي از بچه هاي کرمانشاه لطف کرد گفت با من مي آد تا شايد  اون وسايل هنوز اونجا مونده باشه و پيداش کنيم .

لباس سياه پوشيده بود ..به احترام آن دو نفر .

دو نفري که در اعماق غار پراو در کنار هم خوابيده بودند و هيچوقت نور آفتاب را نمي ديدند . اولين کسي بود که بعد از سانحه خودشو به اونا رسونده بود.

و مي دونستم چقدر تحت فشار بود و اين چند روز چقدر زحمت کشيده .

نمي خواستم در باره  اتفاق چيزي ازش بپرسم . ولي مگه مي شد . همه در باره اين اتفاق حرف مي زدند .

اتفاقي که به مرگ دلخراش دو نفر منجر شد. و آلان دو پيکر بيجان در چاه هيجدهم غار به امانت گذاشته شده بودند .

وقتي فهميدند که نمي شه اونا را بيرون آورد . خانواده هاشون موافقت کردن تا اونا را همون جا در گوشه اي به امانت بگذارند تا شايد وقتي ديگر .....

 

خواستم موضوع صحبت را عوض کنم . پرسيدم : اون قله بلند همون سوزني هاي سه کله ؟

گفت : نه

اون قله پراو است . و غار حدود 150  متر پايين تره از قله است  .

انگار يک آن در چشمانم اون کوه بلند تبديل شد به  يک آرامگاه . انگار دروازه يک گورستان بود .

گفتم غار تو دل اين کوه اومده پايين ؟

گفت : آره ...

توي ذهنم اعداد بالا و پايين مي شد. چاه 18  عمق 380  متر .

يعني چقدر پايين تر از قله .

انگار مي شد از دل کوه اون حفره را را که درشو با سيمان بسته بودن را ديد .

ساکت شدم . بد جور ساکت شدم .

 

نمي دونم بايد دنبال مقصر گشت يا نه ؟

و نمي دونم گردانند گان اون باشگاه که ادعاي 49  سال فعاليت درخشانشون گوش فلک را پاره کرده چه توجيهي دارند . براي اين  دو جسم بيجان ...

آيا باز هم  .......

 

همين

مهر 1381

07دو شنبه      29مهر

امشب صداي تيشه از بيستون نيامد

گويا به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

 

بار اولي که بيستون را ديدم عيد سال 67 بود . ساعت 4 صبح خواب آلود از ميني بوس پياده شدم . هوا تاريک بود . و نيمه ابري و سرد .

وسايل را گذاشتيم پايين و ميني بوس رفت و من ناگهان خودمو در برابر اون عظمت ديدم .

کوهي سنگي و  بلند  . آنقدر بلند که باورم نمي شد.

يکپارچه از زمين رفته بود تا آخر آسمون بالا .و ابرها در برابر ارتفاعش چقدر کوتاه بودن .

و چه روزگاري داشتم اون 14 روز ما با بيستون . با مسير ها - عقاب هاي مغرورش و باران هاش . شب هاي دور آتش  جمع شدن و شب هاي تا صبح ستاره ها را از روي ديواره ديدن .و اون آفتاب غروب هاي بي بديلش .

از شدت سرما روي ديواره همديگر را بغل کردن و چمباتمه زدن روي يک تاقچه کوچک .

کشف گيره به گيره اون دنياي بزرگ و بکر و بلند و زيبا .

و چه حکايتي داشتم من با بيستون که هر وقت دلتنگ بودم اگر نمي تونستم برم علم کوه  مي خواستم  برم بيستون و باهاش حرف بزنم .

مثل اون روز باروني ......

 

و چقدر خوب که آلان بعد از مدت ها باز دارم مي رم به زيارتش ....

 

همين

  يک شنبه      28مهر

اينجاست و مي خواد بنويسه. صاحب قلمي که روزگـاري آزاد کوه را مي نوشت اينجاست و مي خواد  حکايت خودش و آزاد کوه و خيلي چيز ها را بگويد . 

قلمي که بودنش براي من حداقل بسيار مغتنم است .

که وراي بسياري از حرف ها شعار ها باز دل مشغولي ها و  حکايات  يک نفر را که فکر کنم خوب مي دانم هواي کجا را دارد بخوانم و بدانم .

حکايت آزاد کوه - حکايت آن نشريه زيراکسي که گاه و بيگاه  تکثير مي شد و  حرف هايي از جنس ديگر داشت .

حرف هايي که در جامعه تک صدايي آن روز کوهنوردي بسيار نو جسورانه و حتي سنت شکن بود .

در اين روزگار که حقيقت پشت کوهي از مصلحت انديشي و دروغ پنهان است حضور مجددش  غنيمت است .

 

عباس خوش آمدي .

 

 دو شنبه      22مهر

دلم از مرگ بي زار است ....

ياد دو سفر کرده راه دور که  ديگر هرگز چشم به آفتاب نخواهند دوخت  گرامي باد .

 ياد آناني که در در اعماق غار پراو  شعله حياتشان براي ابد خاموش شد.

 

دو سال پيش آذر ماه  - جبهه شمالي دماوند

دم دماي غروب بود . و هنوز کلي راه توي اون دشت پر برف تا برسيم ناندل .

يکي از کوله اش شکايت مي کرد که اذيتش مي کنه .

گفتم کوله خودتو رو بده من . کوله منو بگير . اين خوش بار تره .

گرفت و آخر برنامه چقدر تشکر کرد .

..............

.............

رسيدم خونه . عيد بود . صدايي روي پيامگير خونه خيلي بريده و کوتاه گفت :

سلام علي  مي خواستم عيد رو تبريک بگم .

همون صدايي که هيچوقت باهاش صميمي نبودم ولي از اول  علي صدا

مي کرد . چثه اي ضعيف و باريک داشت .

يه خورده فکر کردم و گفتم . چي شد . اون که ..... ولي وقتي ديدمش هم بروم نياوردم . ازش  دلگير بودم .

..............

.............

هميشه وقتي به يادش مي افتادم با خودم مي گفتم نکنه کاري دست خودش بده . نمي دونم چرا فکر مي کردم بهتره بره دنبال همون چتر بازي و پرش .

فکر مي کردم کوه زياده از حد براش خطر داره .

و هر وقت مي شنيدم از برنامه اي سالم برگشته خوشحال مي شدم .

...........

...............

و حالا . اصلا نمي دونم نوشتن اين ها درسته يا نه .

بدترين سانحه در تاريخ غانوردي ايران  -  دو نفر در بدترين جاي ممکن در سخت ترين غار ايران توي يکي از سخت ترين غار هاي دنيا  مردن . و هنوز جنازه شون رو نتونستن بيارن بالا .

آلان که  دارم اين نوشته ها را مي نويسم نفر سوم هنوز اونجاست و تيم نجات داره کمک مي کنه بيارنش بيرون .

 

خيلي چيز ها توي ذهنمه . خيلي چيزها . فکرش هم آزارم مي ده .بايد توي غار رفته باشيد تا بدونيد چي مي گم .

چاه 18 غار پراو - سقوط - سرما - آب - نم - تاريکي مطلق ....

و اينکه چرا اين اتفاق افتاد. همين پارسال بود که اجازه ندادن اونا برن . گفتن هنوز خيلي زوده . پس امسال چي . چي فرق کرده بود .

غير اينکه اونايي که مي تونستن و جرات نه گفتن داشتن  ديگه اونجا نبودن .

چي فرق  کرده بود .

...............

...............

 

يکيشون  يه دختر - هموني که کوله اش دو سال پيش سنگين بود - بر اٍثر اشتباه پرت مي شه  پايين و چهار ساعت بعد مي ميره .

اوني که مي گفت به من علي  چند ساعت بعد بر اثر شوک براي هميشه چشم هاشو مي بنده و ديگه باز نمي کنه .

تيم نجات به نفر سوم که در حال اغما بود مي رسن و هنوز بعد از شش روز که اين اتفاق افتاده اون توي غار مونده .

و اوني که هميشه نگرانش بودم و سرپرست  تيم بود . چي بگم ....

خيلي چيز ها مي ه گفت .

خيلي چيز ها

 

مگه سرپرست نبايد هميشه با تيم ضعيف ترين نفرات بمونه .

پس تو چرا با تيم جلو رفتي .

چرا؟

چرا ؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

 

 

همين

 

 

 

دلم از مرگ بي زار است ....

 

سکوت به احترام و به ياد  دو سفر کرده راه دور که  ديگر هرگز چشم به آفتاب نخواهند دوخت .

 

به ياد آناني که در در اعماق غار پراو  شعله حياتشان براي ابد خاموش شد.

 

 

 

 

 

دوشنبه    15 مهر

 

من به آن مي گويم پيله . هنگام صعود گاهي بدورم تنيده مي شود . آن وقت نه دغدغه زمان را دارم نه مکان .نوعي شناور بودن در هيچ است . توصيفش برايم سخت است . بسيار و بيش از حد .
وقتي مي آيد که نمي دانم کي و چگونه آدم را غرق خودش مي کند و بيخيال هر چه  خطر .
و آنچه مي ماند سرمستي است و شوق
ولي واي به حال آنکه در حين صعود باشم و بسراغم نيايد....
ديگر دنيا تيره و تا و سرد و دل آزار
رفته بوديم براي صعود يخچال شمالي سبلان . که هوا يار نبود وسرد بود و کولاک و برف .
تا پاي يخچال رفتيم ولي هوا بدتر از آن بود که ريسک صعود را بپذيريم .
تا لب جو رفته بوديم و تشنه بايد برمي گشتيم.....
چاره اي هم نبود
هوا چند لحظه اي باز شد . يکي از دوستان گفت تا اينجا آمديم حيف است  تبر را بر يخ نکوبيم و برگرديم .
يخ هاي ابتداي مسير  به سبزي مي زدند . يخ  هميشه سفيد نيست  . هر چه متراکم تر مي شود رنگي ديگري به خود مي گيرد  سبز آبي سياه .
و سهم ما رنگ سبزش بود .
نوک تبر فقط چند سانت در آن فرو مي رفت و نوک کفش يخ هم همانقدر و هر ضربه ما را بالاتر مي برد. و بالاتر ....
هر چند مي دانستيم اوجي در کار نيست .
و بايد چند متر ديگر برگرديم .
رسيدم بالاي قسمت عمودي . جايي که شيب مي شکست . يک ضربه ديگر . بر روي تبر فشار آوردم  آخرين ضربه را با کفش يخ  به سطح مسير زدم .
فقط نيش هاي جلو فرو رفت و  بايد بلند مي شدم و به آن اعتماد مي کردم .
پيله تشکيل شده بود .
و بلند شدم .
و رسيدم بالا .
هنوز بالاي سرم  صدها متر مسير باقي مانده بود و من تنها بايد نظاره گر مي بودم ولي چاره اي نبود  بايد برمي گشتم ....
 گاهي هيچوقت نمي خواهم برگردم به اين شهر دود زده که پر است از انسانهاي بي قلب .
   
همين

 

يک شنبه    14 مهر

 

اين همه راه را بکوبي و بيايي  و بعد هوا بقدري خراب بشه که بوران و برف تو رو بکوبه زمين که نتوني  حتي مسير را ببيني .

و حتي نتوني يخچالي که به خاطرش اين همه را را اومدي درست و حسابي ببيني .

دقيقا مسير صعودتون توي کولاک باشه  و پايين تر هوا خوب باشه .

انگار از  4000 متر به بالا توي جهنم منجمد باشي و پايين هيچ خبري از کولاک نباشه و مجبور بشي که برگردي و با خودت بگي دفعه ديگه .

و اين که توي اين همه روزمره گي و هياهوي شلوغ شهر کي بتوني دوباره 4 روز وقت آزاد پيدا کني . چيزيه که خودت هم نمي دوني .....

و وقتي که داري برمي گردي پايين يه آن هوا باز بشه و يک لحظه اون بلورهاي يخي را ببني که همين جور عمود رفتن تا سينه آسمون تا اوج قله بالا و تو  از اين پايين با حسرت به اون اوج نگاه کني و برگردي ...

 

همين

   

 

 

شنبه   6 مهر

عجيبه .

خيلي هم عجيبه . نمي تونم احساسي که ديروز بعد از ديدن آرامگاه سربازان گمنام توي کلک چال به من دست داد را بيان کنم .

تا حالا اينجوري نشده بودم .

 

خيلي سخته ...

 

همين

 

 

چهار شنبه    3 مهر

 

 گاهي اوقات يه اتفاق ذهن آدمو پر مي کنه از خاطراتي که دوست نداره هيچوقت مرورشون کنه . براي من شايد تنها راه فراموش کردن اين خاطرات نوشتنشون باشه ....

 

هوا حسابي آفتابي بود و بي وزش هيچ بادي . از اون روزها بود که کمتر توي علم چال پيش مي آد . آسمون بقدري آبي بود که برق مي زد و اون ديواره رويايي زير نور خورشيد به رنگ قهوه اي در اومده بود .

ديواره علم کوه هر ساعت روز يه رنگي داره نور خورشيد انگار مثل قلم موي يه نقاش هر ساعت رنگي به اون مي زنه .

ديواره اون ساعت خيلي شلوغ بود . اصلا منطقه شلوغ بود و همه به خاطر تعطيلي اون روزها را انتخاب کرده بودن .

من تنها نشسته بودم روي سکوي بنتي پناهگاه قديمي و داشتم از دنيا لذت مي بردم .

نه دغدغه صعود داشتم نه هيچ چيزي که بخواد ذهنمو ناراحت کنه . همه چيز بي دليل خوب بود .

يه تيم حدودا 10 نفره داشت به سمت ديواره مي رفت . براي آغاز صعود اون ساعت  ديگه دير بود.

حدس زدم بايد بچه هاي همدان باشن . اونا خيلي سريع صعود مي کردن و احتمالا عمدا اون ساعت را انتخاب کرده بودن .

هر از چند گاهي از روي ديواره يکي داد مي زد سنگ .....

و اين خيلي خطر ناک بود . بدترين خطر صعود ديواره همين ريزش هاي سنگ از اونه . که در صورت ريزش مثل گلوله شتاب مي گيرن و به قسمت هاي پايني اصابت مي کنن . و خدا نکنه کسي سر راهشون باشه .

بچه هاي همدان رسيده بودن پاي گل سنگ .

پاي ديواره يه يخچاله بطول حدود 200 که در قسمت پاينش يه شکاف سراسري وجود داره  و يه سنگ بزرگ اون وسط زده بيرون که براي رد شدن از شکاف بايد از روي اون سنگ که بهش مي گن گل سنگ عبور کرد .

اون سال طناب ثابتي روي گل سنگ ها نبود و رد شدن ازش خيلي مشکل بود .

خود من روز قبل با هزار دردسر ازش رفته بودم بالا .

يهو جنب و جوشي در بين اونايي که پاي ديواره بودن در گرفت و سر و صدا بلند شد.

کمک ...

کمک ...

بچه ها بياين ....

سنگ خورده .......

و يک نفر با سرعت شروع کرد به دويدن به سمت چادرها .....

من از جام بلند شدم و دويدم بطرفش وقتي رسيدم گفتم چي شده؟

داشت نفس نفس مي زد و رنگ به چهره نداشت .

گفت يه سنگ خورده تو سر يکي از بچه هاي ما . مي رم کمک بيارم .

ياد اسپريي افتادم که توي وسايل تيم ما بود و خونريزي را بند مي آورد . من هم شروع کردم به دويدن به سمت چادر خودمون . تا شايد بشه کاري کرد .

اسپري را برداشتم و برگشتم به سمت اونا.

نفرات بقيه تيم ها همه براي کمک رفته بودن . داشتن اونو روي يک پتو مي آوردن سمت پناهگاه .

وقتي رسيدم بهشون ديدم همه ساکتن .

خواستم چيزي بگم که يکي با چشم به من اشاره کرد :

تموم کرده . ديگه به چيزي احتياج نداره .

 

تنها کاري که از دستم بر مي اومد کمک به حمل پيکرش بود . برديمش سمت پناهگاه و گذاشتيمش روي سکوي پشت .

انگار غبار مرگ ريخته بودن کف علم چال .

همه ما ساکت بوديم . تمام تيم هايي که براي صعود اونجا بودن  هر کدوم يه گوشه نشسته بودن و گريه مي کردن .

محمد رضا خداياري از بهترين سنگنوردان ايران و سواي اين بسيار محبوب بود . ياد ديروز افتادم که تازه رسيده بودن و مي خواستند چادر بزنن .

ياد برق کلاه کاسکي که روي کوله اش بسته بود افتادم . يه کلاه قرمز نو .

اون کلاه الان شکسته و خورد شده کنار بدنش افتاده بود .

اون خودش سرپرست تيم بود و حالا نفرات تيمش که اکثرا جوون بودن سر در گم داشتن وسايلشون رو جمع مي کردن .

تنها راه پايين بردن پيکر اون اين بود که بدنشو روي قاطر ببنديم وقتي  چاروادارها اومدن بالا من  حسن و يکي از بچه هاي کرمانشاه بلندش کرديم و گذاشتيم روي قاطر .

لباس قرمزي تنش بود . با شلوار گرمکن سورمه اي . و چهره خون آلودش هنوز در يادمه ....

 

افتادن اون سنگ تقصير هيچ کي نبود . تقصير خودش هم نبود که اون لحظه اونجا بود . کافي بود که فقط يک قدم فقط يک قدم اين طرف تر يا اون طرفتر باشه . همين کافي بود .

ولي اون لحظه اون جا  جايي بود که مقدر بود .

نمي دونم شايد  سرنوشتش  اين جوري رقم خورده بود شايد هم فقط يک تصادف بود .

هر چي که بود فرق نمي کنه . همه ما روزي جايي با اين آخرين تقدير روبرو مي شويم .

چه وقت  ؟

کجا ؟

 هيچ کس نمي داند....

و از آن گريزي هم نيست .

 

فقط خاطره اي مي ماند

يادش شاد

همين

سه شنبه    2 مهر

 

ده روز بو د که  توي کوه  دنبال رضا مي گشتيم . ديگه نا اميد بوديم و مي دونستيم اميدي به پيدا کردنش نيست .

ده روز طولاني سرد و گزنده .....

ديگه حتي اميد کمرنگ روزهاي اول جاشو داده بود به تلخي باور نبودش .

ده روزي که مثل باد گذشت ولي به اندازه يک عمر ما را پير کرد .

مطمئن بوديم زير يکي از اون بهمن ها ديگه براي هميشه به خواب رفته .

و مي دونستيم اون بهمن ها بقدري بزرگ و عظيمند که اگر 100 نفر هم باشيم نمي تونيم  بدنبالش بگرديم .

تازه هوا باز داشت خراب مي شد و باز بهمن هاي ديگه اي در راه بودند .

چاره اي نبود بايد برمي گشتيم . دست خالي .....

ده روز پيش وقتي خبر دار شدم و با بقيه رفتيم براي جستجو پدرش هم اونجا بود . و چقدر شوريده ...

پسرش اين بار از کوه برنگشته بود. همسر رضا هم اونجا بود . ما رو که ديد انگار با خودش مي گفت :  همه هستن پس چرا رضا نيست .....

و ما قول داديم پيداش مي کنيم . اما پيداش نکرديم . دم دماي غروب روز اول  حامد را سرمازده و خسته ديديم که با پاي خودش اومده بود پايين و گفت :

بهمن رضا را به خودش برد.....

 

راه را گم کرده بودن . رضا جلو بود . حامد بهش گفت : صبر کن من برم .

رضا گفت : حامد اين ديگه مرگ و زندگيه و رفت جلو

و بهمن شکست ......

 

و حالا ما بعد از ده روز خسته و با دست خالي بايد برمي گشتيم .

بي نشان از پيکرش حتي ....

و واي که کاش مي مردم و نمي رفتم خونه پدرش . همه ما با چهره هايي سوخته از سوز آفتاب و تازيانه سرما و برف  بي رمق و خسته به اونجا رسيديم . و چه هنگامه اي بود . و چه هنگامه اي شد وقتي ما را ساکت و دست خالي ديدند...

همسر رضا انگار صد سال پير شده بود . بچه هاي کوچيکش مبهوت به ما نگاه مي کردند . پدرش انگار باري گرانتر از تمام کائنات را به دوش داشت .

ما دست خالي برگشته بوديم .

چي مي تونستيم بگيم .

بگيم پسرت اونجا موند....

تا بهار تا روزي که کوه او را پس بدهد ...

 

پدرش مي گفت : آخر شما را چه مي شود . در اين سرمادر اين کولاک چه گم کرده ايد . آن بالا چيست ؟ چه به شما مي دهند ......

چرا مي رويد ...

و مادرش فقط مي گفت : رضا........

و ملتمسانه از ما مي پرسيد :  زياد درد کشيد .....

واي

واي

واي

رضا تو رفتي فردا نوبت ديگري است  و بالاخره روزي هم نوبت همه ما ...

.......

........

 

همين

شهریور 1381

پس آشنا بود ......

همه ما به نوعي با هم آشنا هستم . همه ما .

چه فرقي مي کند از نزديک مي شناختمش يا نه . چه فرقي مي کند مطالبش را مي خواندم يا نه . او هم شوريده اي بود بسان تمام ديگر شوريده گان عالم .

مانند همه ما پيمايشگران اين راه دور . راه زندگي .

راهي که غافليم در هر گوشه اش در هر مکانش مرگ به سراغمان مي آيد به کيمنمان نشسته . آرام و صبور تا در لحظه اي که نمي دانيم  در جايي که فکرش را  نمي کنيم رشته حياتمان را پاره کند .

 

بيخبر از چند ساعت بعد با دوستاني همزبان به کوه  رفته بود . سر خوش از زندگي و بعد يک سنگ و بعد مرگ ....

به همين سادگي .

مي شد يک گام آنطرف تر به ايستد. مي شد اصلا آنجا نرفت و هزارن مي شد ديگر مي توان گفت  اما اين  هيچ چيز را عوض نمي کند

.

مگر کامران نمي توانست چکشي بر آن ميخ بکوبد ...

مگر رضا نمي توانست آن يک گام را بر ندارد ....

مگر شهريار نمي توانست انتهاي طناب را گره بزند....

مگر محمدرضا نمي توانست فقط يک گام آنطرف تر بايستد....

 

مرگ در کنار ما با ما زندگي مي کند و منتظر است .  هر چند اين سفر کرده راه دور اين آشنا نا آشنا از تيره ما کوهنوردان نبود . او بدنبال آن چيزي که در آن بالاها هستيم نبود .

اما چه فرقي مي کند

هر کدام ما به دنبال گم گشته خود هستيم . يکي آن بالاها يکي در جاي ديگر . حديث شوق و رفتن و رفتن مکرر است در اين دنيا .

او به دنبال  آرامش بود . گم گشته همه ما ....

چه مي دانم روحش اکنون در کدام افق کدام ديار سير مي کند .

 راه زندگي به آني به گامي به صدايي به پايان مي رسد . هيچکس از چند لحظه بعد خود خبري ندارد .

پس کاري نکنيم که اگر به پايانش رسيديم افسوس نکرده ها و راه هاي نرفته را بخوريم .

 

روانش شاد

روحش انوشه باد ...

 

دو شنبه    25شهريور

 

 

 

اون بالاها دنيا يه رنگ ديگه است .

اونجا که حتي يک جا پا هم پيدا نمي شه و بالاي سرت فقط تلاقي سنگه و آسمون

اونجا هوا هم يه جور ديگه است .

پاک و صاف

اون جا که فقط همه زندگيت خلاصه مي شه توي يک چادر - توي يک کوله پشتي اون جا که بايد به هم طنابت به خودت اطمينان کني . و خبري از دروغ و نفرت و رنگ هاي بيرنگ نيست .

 

اون بالاها دنيا يه جور ديگه است ....

همين

 

 

پنج  شنبه    21شهريور

 

امروز ياد غدير افتاده بودم . که عباس را توي اين دنياي مجازي ديدم و برام نوشته اي را فرستاد . و چه دلنشين گفته ....

هر چند تلخ  ....

 

نفرين به روزگاري که مارا مرثيه خوان همراهانمان مي کند !

 

ريسماني پاره شد . صدائي گنگ آمد . يکي پرسيد چه بود؟

صدائي خفه گفت . غدير افتاد.

- صدا صداي سقوط است . مي شنوي ؟

 

ديدمت  در سرازير هاي کوه خسته نشسته بودي با گرد زرد مرگ

برجبينت . در نگاهت همه چراغ ها خاموش بود !

به طعنه !   بي آنکه غير بشنود گفتمت :

  کفاره شراب خوري هاي بي حساب ......

زهر خندي زدي خسته  و بردنت !

 

 

غدير !

تو از ياد مي روي . همچون محمد که از ياد رفت . يا خيلي کسان ديگر . ما همه از ياد مي رويم خيل کوهنوردان از ياد افتاده و گمنام . آدم هاي کوه يکي يکي از ياد مي روند. کردار روزگار چرخ لنگ روزگار مي چرخد و آسياب زمان ياد ها را ياد رفته ها را خرد ني کند بر باد مي دهد . تکه هاي بزرگ ...

ياد آدم هاي بزرگ با جثه هايي کوچک و با چشماني عميق آدم هايي که با قلب گرمشان کيسه خواب هاي يخ زده را چادرهاي سرد و حتي طوفان را گرم مي کردند .

ما همه به ريسمان زندگي آويخته ايم . هر يک به کارگاهي پايدار يا ناپايدار يکي به سنگي بسته است ديگري به ميخي يا که منقاري . آري همه ما با ريسماني از منقار زندگي آويزانيم . تا کي ؟ خدا مي داند.

غدير ديروز افتاد.

محمد و مجيد  و جواد . آن يکي ديروزها و فردا نوبت  که باشد ؟ که مي داند فردا کدام صخره . کدام بهمن . کدام ريسمان  وا بهلد ؟!

صدا صداي سقوط است مي شنوي !

غدير!

يادت هست اين آخري؟ پيش از آنکه زمين گيرشوي . اينجا نشسته بودي با محمد ! سه تايي از محفل عباس مي آمديم . داغ حرف و برف و شب که از نيمه هايش هم نيمي گذشته بود. ما را به هم پيوند مي داد.

رندان نيمه شب را ...! به خيابان زده بوديم که راننده خواب آلود تاکسي ترس برش داشت .

نه دزد نيستيم . اما خوب بلديم از  ديوار ها بالا بخزيم ! دزد نيستيم . اما نه چيزي از ما دزديده بودند از هر سه ما از همه تبار ما. قرارمان را  از ما دزديده بودند و اينک ما چنين بي قرار از ديوار بودن خويش بالا مي خزيديم . به نيمه شب ها يا که صبح هاي زود آن وقت که پاسبان هاي پست پلک هاي خواب زده شان را به هم چسبانده بودند.

ما به کوه مي زديم آن پايين در تنگناي دره ها هنوز مزد بگيران و مواجب خورها لش سنگينشان زمين گير بود و ما آس و پاس هاي پاره جيب چه سبکبار اين بالاها در اين پهنه پر برف خدايي مي کرديم . هر کداممان بسان پيامبري که امتش تنها خودمان بوديم / يکي / آنهم يخ زده و برف آلود.

سر در گريبان خويش از سوز بيرون . بي چشم داشت مريدي و هر کداممان از اين بالا يال قله خويش را پيش گرفته بوديم / قله اي که بر فرازش فانوس خيال و روياي شخصي مان فروتنانه يا جاه طلبانه سوسو مي زد !

رفتيم  هر کداممان رو به قله خويش همه جا بوران همه جا يخ !

همه جا سرد دل به گرماي بودن آن ديگري بر ستيغي دور دست - صعو دهاي انفرادي اما دلگرم به هم  از آن دورها براي هم کلاهمان را باد داديم . يادت هست !؟

غدير ما در جدايي همراه بوديم . روزگار چنين مي خواست . آري ما در جدايي ها همراه بوديم . راه جدا قله جدا عشق جدا ....

تنهاياني که هر کدام به راه خويش مي رفتيم . سواره  تند پياده کند ! و آنچه ما بي همان را همراه مي کرد همان سوداي سر بالائي ها بود .

همان سودايي که ما را بر باد مي داد!!

 

عباس جعفري

اسفند 80

 

 

  چهار شنبه    20شهريور

 

 

زير نور مهتابي که آسمون را  مثل روز روشن کردهتنها

کنار کوه هاي سپيدي که ساکت هستند و مغرور

روي سنگ هاي سرد و يخ زده

در انتظار پيکار فردا

آرام نشستن و نوشتن و  نگاه کردن به ستاره ها عالمي داره ...

 

 

  دو شنبه    18شهريور

 

يک ساعت بود که با مجيد نشسته بوديم روي طاقچه قمقمه . وسط ديواره علم کوه و منتظر بوديم تا تيم پايين به ما برسه . قرار بود با هم صعود کنيم .

سر و کله بچه هاي تيم پايين که پيدا شد . من گفتم : مجيد حمايت کن . من مي رم .  مسير جلوم يک تراورس ( صعود از يک نقطه به نقطه اي ديگر بدون تغيير  زياد ارتفاع) بود.

توي سنگنوردي چيزي هست که بهش مي گن کارگاه .

اين کارگاه محکم ترين بخش حمايت سنگنورده . محليه که بيشترين و يا  مطمئمنترين ابزار در اون کار گذاشته مي شه تا در حين صعود جايي باشه براي استقرار و حمايت صعود کننده .

سنگنوردي که از يک مسير مي ره بالا ممکنه ابزاري که توي مسير کار مي زاره خوب نباشن يا مسير اجازه نده ميخ ها خوب کوبيده بشن  - شکاف مناسب نباشه و ....

ولي در نهايت دلش به استحکام کارگاه قرصه . مي دونه اگه کارگاه محکم باش و درست حتي اگر بدترين سقوط رو بکنه باز طنابي که بدنشه و به کارگاه متصله اونو نگه مي داره .

اما واي به روزي که کارگاه تاب سقوط را نداشته باشه  و يا اون اطمينان به کارگاه نداشته باشه .

گاهي هم سنگنوردي که داره مي ره بالا نمي دونه ولي هم طنابش که داره حمايتش مي کنه مي دونه اگه اون سقوط کنه هر دو کنده مي شن و پـــــرت مي شن به پايين .

اون موقع چي ؟ گاهي نمي شه چيزي گفت ....

بايد ساکت بود و اميدوار تا نفر اول برسه به کارگاه بعد .

اون موقع زمان خيلي کند مي گذره . خيلي .

اما .....

 

بايد چهل متر مي رفتم سمت راست تا به اول قيف ديواره برسم . آدم اگه توي صعود هاي تراورسي  سقوط کنه خيلي بده .

چون حالت آونگ يا پاندول ساعت را پيدا مي کنه . تو مسير جز دو سه تا ميخ کهنه چيزي نبود . و تازه جايي براي نصب حمايت نداشتم .

دو متر مونده بوده به کارگاه . بايد يه گيره رو مي گرفتم و بلند مي شدم تا برسم به تاقچه اول قيف .

جلوم يه شکاف بود . با حودم گفتم : واسه خنده بد نيست يه چيزي اينجا بزنم .

يه کيل گذاشتم و طناب را از کارابينش رد کردم .

رو گيره که فشار آوردم . تکون خورد. شل بود . ولي در نرفت . گيره بعدي رو گرفتم و گفتم : شانس آوردي ها !!!

بعد ياد مياني افتادم و گفتم مهم هم نبود فوقش دو متر مي افتادم پايين .

رسيدم به کارگاه و به مجيد گفتم بيا .

وقتي اومد يه کم رنگ پريده بود ولي چيزي نگفت . و مسير را ادامه داديم .

 

بالاي ديواره مجيد گفت : وقتي داشتم حمايتت مي کردم ديدم ميخ هاي کارگاه لق لق هستند . تو جهت فشار به سمت پايين خوب بودند ولي اگه تو مي افتادي کارگاه کنده مي شد.

تو هم وسط مسير تو بد جايي بودي نمي شد بهت چيزي بگم . تا رسيدي کارگاه انگار يه قرن گذشت ....

خب مجيد اونجا حق داشت ؟

نه ؟

هيچوقت بهش نگفتم . ....

ولي اون بايد همون موقع به من مي گفت . اونقدر منو مي شناخت که بهم بگه  اگه مي گفت : خيلي بهتر بود .

اگه مي گفت آلان گاهي کابوس بسراغم نمي آمدکه اگه مي افتادم چي ؟

 

نه؟

همين

میعاد

  

دارم مي رم به مهموني خورشيد . مي خوام طلوع خورشيد را از روي دماوند ببينم  . چه خوب .

ميعاد با  خورشيد زيبا

آرام به آرامي

........

........

برآ تا جان شود سيراب ....