مهر 1381
07دو شنبه 29مهر
امشب صداي تيشه از بيستون نيامد
گويا به خواب شيرين فرهاد رفته باشد
بار اولي که بيستون را ديدم عيد سال 67 بود . ساعت 4 صبح خواب آلود از ميني بوس پياده شدم . هوا تاريک بود . و نيمه ابري و سرد .
وسايل را گذاشتيم پايين و ميني بوس رفت و من ناگهان خودمو در برابر اون عظمت ديدم .
کوهي سنگي و بلند . آنقدر بلند که باورم نمي شد.
يکپارچه از زمين رفته بود تا آخر آسمون بالا .و ابرها در برابر ارتفاعش چقدر کوتاه بودن .
و چه روزگاري داشتم اون 14 روز ما با بيستون .
با مسير ها - عقاب هاي مغرورش و باران هاش . شب هاي دور آتش جمع شدن و شب هاي تا صبح ستاره ها را از روي ديواره ديدن .و اون آفتاب غروب هاي بي بديلش .
از شدت سرما روي ديواره همديگر را بغل کردن و چمباتمه زدن روي يک تاقچه کوچک .
کشف گيره به گيره اون دنياي بزرگ و بکر و بلند و زيبا .
و چه حکايتي داشتم من با بيستون که هر وقت دلتنگ بودم اگر نمي تونستم برم علم کوه مي خواستم برم بيستون و باهاش حرف بزنم .
مثل اون روز باروني ......
و چقدر خوب که آلان بعد از مدت ها باز دارم مي رم به زيارتش ....
همين
![]()
يک شنبه 28مهر
اينجاست و مي خواد بنويسه. صاحب قلمي که روزگـاري آزاد کوه را مي نوشت اينجاست و مي خواد حکايت خودش و آزاد کوه و خيلي چيز ها را بگويد .
قلمي که بودنش براي من حداقل بسيار مغتنم است .
که وراي بسياري از حرف ها شعار ها باز دل مشغولي ها و حکايات يک نفر را که فکر کنم خوب مي دانم هواي کجا را دارد بخوانم و بدانم .
حکايت آزاد کوه - حکايت آن نشريه زيراکسي که گاه و بيگاه تکثير مي شد و حرف هايي از جنس ديگر داشت .
حرف هايي که در جامعه تک صدايي آن روز کوهنوردي بسيار نو جسورانه و حتي سنت شکن بود .
در اين روزگار که حقيقت پشت کوهي از مصلحت انديشي و دروغ پنهان است حضور مجددش غنيمت است .
عباس خوش آمدي .
![]()
دو شنبه 22مهر
دلم از مرگ بي زار است .... ياد دو سفر کرده راه دور که ديگر هرگز چشم به آفتاب نخواهند دوخت گرامي باد . ياد آناني که در در اعماق غار پراو شعله حياتشان براي ابد خاموش شد. |
دو سال پيش آذر ماه - جبهه شمالي دماوند
دم دماي غروب بود . و هنوز کلي راه توي اون دشت پر برف تا برسيم ناندل .
يکي از کوله اش شکايت مي کرد که اذيتش مي کنه .
گفتم کوله خودتو رو بده من . کوله منو بگير . اين خوش بار تره .
گرفت و آخر برنامه چقدر تشکر کرد .
..............
.............
رسيدم خونه . عيد بود . صدايي روي پيامگير خونه خيلي بريده و کوتاه گفت :
سلام علي مي خواستم عيد رو تبريک بگم .
همون صدايي که هيچوقت باهاش صميمي نبودم ولي از اول علي صدا
مي کرد . چثه اي ضعيف و باريک داشت .
يه خورده فکر کردم و گفتم . چي شد . اون که ..... ولي وقتي ديدمش هم بروم نياوردم . ازش دلگير بودم .
..............
.............
هميشه وقتي به يادش مي افتادم با خودم مي گفتم نکنه کاري دست خودش بده . نمي دونم چرا فکر مي کردم بهتره بره دنبال همون چتر بازي و پرش .
فکر مي کردم کوه زياده از حد براش خطر داره .
و هر وقت مي شنيدم از برنامه اي سالم برگشته خوشحال مي شدم .
...........
...............
و حالا . اصلا نمي دونم نوشتن اين ها درسته يا نه .
بدترين سانحه در تاريخ غانوردي ايران - دو نفر در بدترين جاي ممکن در سخت ترين غار ايران توي يکي از سخت ترين غار هاي دنيا مردن . و هنوز جنازه شون رو نتونستن بيارن بالا .
آلان که دارم اين نوشته ها را مي نويسم نفر سوم هنوز اونجاست و تيم نجات داره کمک مي کنه بيارنش بيرون .
خيلي چيز ها توي ذهنمه . خيلي چيزها . فکرش هم آزارم مي ده .بايد توي غار رفته باشيد تا بدونيد چي مي گم .
چاه 18 غار پراو - سقوط - سرما - آب - نم - تاريکي مطلق ....
و اينکه چرا اين اتفاق افتاد. همين پارسال بود که اجازه ندادن اونا برن . گفتن هنوز خيلي زوده . پس امسال چي . چي فرق کرده بود .
غير اينکه اونايي که مي تونستن و جرات نه گفتن داشتن ديگه اونجا نبودن .
چي فرق کرده بود .
...............
...............
يکيشون يه دختر - هموني که کوله اش دو سال پيش سنگين بود - بر اٍثر اشتباه پرت مي شه پايين و چهار ساعت بعد مي ميره .
اوني که مي گفت به من علي چند ساعت بعد بر اثر شوک براي هميشه چشم هاشو مي بنده و ديگه باز نمي کنه .
تيم نجات به نفر سوم که در حال اغما بود مي رسن و هنوز بعد از شش روز که اين اتفاق افتاده اون توي غار مونده .
و اوني که هميشه نگرانش بودم و سرپرست تيم بود . چي بگم ....
خيلي چيز ها مي ه گفت .
خيلي چيز ها
مگه سرپرست نبايد هميشه با تيم ضعيف ترين نفرات بمونه .
پس تو چرا با تيم جلو رفتي .
چرا؟
چرا ؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
همين
![]()
| دلم از مرگ بي زار است ....
سکوت به احترام و به ياد دو سفر کرده راه دور که ديگر هرگز چشم به آفتاب نخواهند دوخت .
به ياد آناني که در در اعماق غار پراو شعله حياتشان براي ابد خاموش شد.
|
![]()
دوشنبه 15 مهر
![]()
يک شنبه 14 مهر
اين همه راه را بکوبي و بيايي و بعد هوا بقدري خراب بشه که بوران و برف تو رو بکوبه زمين که نتوني حتي مسير را ببيني .
و حتي نتوني يخچالي که به خاطرش اين همه را را اومدي درست و حسابي ببيني .
دقيقا مسير صعودتون توي کولاک باشه و پايين تر هوا خوب باشه .
انگار از 4000 متر به بالا توي جهنم منجمد باشي و پايين هيچ خبري از کولاک نباشه و مجبور بشي که برگردي و با خودت بگي دفعه ديگه .
و اين که توي اين همه روزمره گي و هياهوي شلوغ شهر کي بتوني دوباره 4 روز وقت آزاد پيدا کني . چيزيه که خودت هم نمي دوني .....
و وقتي که داري برمي گردي پايين يه آن هوا باز بشه و يک لحظه اون بلورهاي يخي را ببني که همين جور عمود رفتن تا سينه آسمون تا اوج قله بالا و تو از اين پايين با حسرت به اون اوج نگاه کني و برگردي ...
همين
شنبه 6 مهر
عجيبه .
خيلي هم عجيبه . نمي تونم احساسي که ديروز بعد از ديدن آرامگاه سربازان گمنام توي کلک چال به من دست داد را بيان کنم .
تا حالا اينجوري نشده بودم .
خيلي سخته ...
همين
![]()
چهار شنبه 3 مهر
گاهي اوقات يه اتفاق ذهن آدمو پر مي کنه از خاطراتي که دوست نداره هيچوقت مرورشون کنه . براي من شايد تنها راه فراموش کردن اين خاطرات نوشتنشون باشه ....
هوا حسابي آفتابي بود و بي وزش هيچ بادي . از اون روزها بود که کمتر توي علم چال پيش مي آد . آسمون بقدري آبي بود که برق مي زد و اون ديواره رويايي زير نور خورشيد به رنگ قهوه اي در اومده بود .
ديواره علم کوه هر ساعت روز يه رنگي داره نور خورشيد انگار مثل قلم موي يه نقاش هر ساعت رنگي به اون مي زنه .
ديواره اون ساعت خيلي شلوغ بود . اصلا منطقه شلوغ بود و همه به خاطر تعطيلي اون روزها را انتخاب کرده بودن .
من تنها نشسته بودم روي سکوي بنتي پناهگاه قديمي و داشتم از دنيا لذت مي بردم .
نه دغدغه صعود داشتم نه هيچ چيزي که بخواد ذهنمو ناراحت کنه . همه چيز بي دليل خوب بود .
يه تيم حدودا 10 نفره داشت به سمت ديواره مي رفت . براي آغاز صعود اون ساعت ديگه دير بود.
حدس زدم بايد بچه هاي همدان باشن . اونا خيلي سريع صعود مي کردن و احتمالا عمدا اون ساعت را انتخاب کرده بودن .
هر از چند گاهي از روي ديواره يکي داد مي زد سنگ .....
و اين خيلي خطر ناک بود . بدترين خطر صعود ديواره همين ريزش هاي سنگ از اونه . که در صورت ريزش مثل گلوله شتاب مي گيرن و به قسمت هاي پايني اصابت مي کنن . و خدا نکنه کسي سر راهشون باشه .
بچه هاي همدان رسيده بودن پاي گل سنگ .
پاي ديواره يه يخچاله بطول حدود 200 که در قسمت پاينش يه شکاف سراسري وجود داره و يه سنگ بزرگ اون وسط زده بيرون که براي رد شدن از شکاف بايد از روي اون سنگ که بهش مي گن گل سنگ عبور کرد .
اون سال طناب ثابتي روي گل سنگ ها نبود و رد شدن ازش خيلي مشکل بود .
خود من روز قبل با هزار دردسر ازش رفته بودم بالا .
يهو جنب و جوشي در بين اونايي که پاي ديواره بودن در گرفت و سر و صدا بلند شد.
کمک ...
کمک ...
بچه ها بياين ....
سنگ خورده .......
و يک نفر با سرعت شروع کرد به دويدن به سمت چادرها .....
من از جام بلند شدم و دويدم بطرفش وقتي رسيدم گفتم چي شده؟
داشت نفس نفس مي زد و رنگ به چهره نداشت .
گفت يه سنگ خورده تو سر يکي از بچه هاي ما . مي رم کمک بيارم .
ياد اسپريي افتادم که توي وسايل تيم ما بود و خونريزي را بند مي آورد . من هم شروع کردم به دويدن به سمت چادر خودمون . تا شايد بشه کاري کرد .
اسپري را برداشتم و برگشتم به سمت اونا.
نفرات بقيه تيم ها همه براي کمک رفته بودن . داشتن اونو روي يک پتو مي آوردن سمت پناهگاه .
وقتي رسيدم بهشون ديدم همه ساکتن .
خواستم چيزي بگم که يکي با چشم به من اشاره کرد :
تموم کرده . ديگه به چيزي احتياج نداره .
تنها کاري که از دستم بر مي اومد کمک به حمل پيکرش بود . برديمش سمت پناهگاه و گذاشتيمش روي سکوي پشت .
انگار غبار مرگ ريخته بودن کف علم چال .
همه ما ساکت بوديم . تمام تيم هايي که براي صعود اونجا بودن هر کدوم يه گوشه نشسته بودن و گريه مي کردن .
محمد رضا خداياري از بهترين سنگنوردان ايران و سواي اين بسيار محبوب بود . ياد ديروز افتادم که تازه رسيده بودن و مي خواستند چادر بزنن .
ياد برق کلاه کاسکي که روي کوله اش بسته بود افتادم . يه کلاه قرمز نو .
اون کلاه الان شکسته و خورد شده کنار بدنش افتاده بود .
اون خودش سرپرست تيم بود و حالا نفرات تيمش که اکثرا جوون بودن سر در گم داشتن وسايلشون رو جمع مي کردن .
تنها راه پايين بردن پيکر اون اين بود که بدنشو روي قاطر ببنديم وقتي چاروادارها اومدن بالا من حسن و يکي از بچه هاي کرمانشاه بلندش کرديم و گذاشتيم روي قاطر .
لباس قرمزي تنش بود . با شلوار گرمکن سورمه اي . و چهره خون آلودش هنوز در يادمه ....
افتادن اون سنگ تقصير هيچ کي نبود . تقصير خودش هم نبود که اون لحظه اونجا بود . کافي بود که فقط يک قدم فقط يک قدم اين طرف تر يا اون طرفتر باشه . همين کافي بود .
ولي اون لحظه اون جا جايي بود که مقدر بود .
نمي دونم شايد سرنوشتش اين جوري رقم خورده بود شايد هم فقط يک تصادف بود .
هر چي که بود فرق نمي کنه . همه ما روزي جايي با اين آخرين تقدير روبرو مي شويم .
چه وقت ؟
کجا ؟
هيچ کس نمي داند....
و از آن گريزي هم نيست .
فقط خاطره اي مي ماند
يادش شاد
همين
![]()
سه شنبه 2 مهر
ده روز بو د که توي کوه دنبال رضا مي گشتيم . ديگه نا اميد بوديم و مي دونستيم اميدي به پيدا کردنش نيست .
ده روز طولاني سرد و گزنده .....
ديگه حتي اميد کمرنگ روزهاي اول جاشو داده بود به تلخي باور نبودش .
ده روزي که مثل باد گذشت ولي به اندازه يک عمر ما را پير کرد .
مطمئن بوديم زير يکي از اون بهمن ها ديگه براي هميشه به خواب رفته .
و مي دونستيم اون بهمن ها بقدري بزرگ و عظيمند که اگر 100 نفر هم باشيم نمي تونيم بدنبالش بگرديم .
تازه هوا باز داشت خراب مي شد و باز بهمن هاي ديگه اي در راه بودند .
چاره اي نبود بايد برمي گشتيم . دست خالي .....
ده روز پيش وقتي خبر دار شدم و با بقيه رفتيم براي جستجو پدرش هم اونجا بود . و چقدر شوريده ...
پسرش اين بار از کوه برنگشته بود. همسر رضا هم اونجا بود . ما رو که ديد انگار با خودش مي گفت : همه هستن پس چرا رضا نيست .....
و ما قول داديم پيداش مي کنيم . اما پيداش نکرديم . دم دماي غروب روز اول حامد را سرمازده و خسته ديديم که با پاي خودش اومده بود پايين و گفت :
بهمن رضا را به خودش برد.....
راه را گم کرده بودن . رضا جلو بود . حامد بهش گفت : صبر کن من برم .
رضا گفت : حامد اين ديگه مرگ و زندگيه و رفت جلو
و بهمن شکست ......
و حالا ما بعد از ده روز خسته و با دست خالي بايد برمي گشتيم .
بي نشان از پيکرش حتي ....
و واي که کاش مي مردم و نمي رفتم خونه پدرش . همه ما با چهره هايي سوخته از سوز آفتاب و تازيانه سرما و برف بي رمق و خسته به اونجا رسيديم . و چه هنگامه اي بود . و چه هنگامه اي شد وقتي ما را ساکت و دست خالي ديدند...
همسر رضا انگار صد سال پير شده بود . بچه هاي کوچيکش مبهوت به ما نگاه مي کردند . پدرش انگار باري گرانتر از تمام کائنات را به دوش داشت .
ما دست خالي برگشته بوديم .
چي مي تونستيم بگيم .
بگيم پسرت اونجا موند....
تا بهار تا روزي که کوه او را پس بدهد ...
پدرش مي گفت : آخر شما را چه مي شود . در اين سرمادر اين کولاک چه گم کرده ايد . آن بالا چيست ؟ چه به شما مي دهند ......
چرا مي رويد ...
و مادرش فقط مي گفت : رضا........
و ملتمسانه از ما مي پرسيد : زياد درد کشيد .....
واي
واي
واي
رضا تو رفتي فردا نوبت ديگري است و بالاخره روزي هم نوبت همه ما ...
.......
........
همين