تاقچه کوک و آن شب بلند
● من يک بار تمام دقايق شب را حس کردم. ثانيه ثانيه اونو شمردم تا صبح رسيد و هوا روشن شد . جاهايي بد تر از اون رو هم شده بود که توي ديواره ها مونده باشم و با شرايطي بدتر اما اون دفعه نه هوا بد بود نه محلي که من بودم . تازه جام خیلی هم راحت بود . گیرم که کوچک بود و زیر پام 100 متر خالی .
جاهاي ديگه گاهي از شدت سرما کرخ مي شدم و شايد چند لحظه اي مي خوابيدم . و بعد از خواب مي پريدم که بيدار شو نخواب .نبايد بخوابي.
ولي اون بار خيلي فرق داشت . نه اگه مي خواستم برگردم مشکلي بود نه هيچ شرايط سخت ديگه اي . نه خوابم مي اومد نه خسته بودم فقط دلم مي خواست بنشينم و ثانيه ها را بشمارم تا صبح برسه.
اون روز صبح از وقتي بيدار شده بودم دمغ بودم اصلا نمي دونستم چم شده . پنجشنبه بود و من تعطيل بودم. برنامه اي براي آخر هفته نداشتم . بيخودي دور خودم مي چرخيدم کتاب مي خوندم ولي باز بي حوصله بودم.
دلشوره بي خود و عجيبي داشتم که برام بيسابقه بود . دلم مي خواست يه کاري کنم که از اين اضطراب فرار کنم.
يهو ه فکر خوب به ذهنم اومد.
شروع کردم به بستن کوله ام . فهميده بودم چي مي خوام و چه چيزي دواي دردمه .
طناب و ابزاري که مي خواستم برداشتم لباس پوشيدم و گفتم خدا حافظ من مي رم تا جمعه شب.
پدرم گفت کجا؟ تنها . مگه نگفتي جائي نمي ري.
گفتم چرا ولي مي رم پل خواب . گفت با کي ؟
گفتم بچه ها هستند.
بيرون که اومدم به خودم گفتم خب نمي شد راست گفت . بزار فکر کنن کسي با من هست.
و رفتم به سمت تنهايي خود خواسته خودم .
از تهران تا پل خواب اگه ماشين خوب پيدا بشه دو ساعت طول مي کشه. ساعت سه بود که رسيدم پاي مسير. ديدم يه عده دارن روي ديواره صعود مي کنن. بالا که رفتم چند نفر از برو بچه ها بودن که گفتند چه خوب که اومدي بيا با هم کار کنيم.
من از همون اول آب پاکي رو ريختم رو دستاشون و گفتم ببينين من امروز خودم با خودم قهر هستم . و حوصله خودم رو ندارم . مي خوام تنها صعود کنم.
و چقدر ممنونشون شدم که حرفم را فهميدند. و منو تنها گذاشتند.
و آماده شدم براي صعود. حالت مريضي را داشتم که دواي دردش دستشه و مي دونه اگر سر بکشه خوب مي شه ولي يه آن باز به خودش مي گه :
نکنه خوب نشم.
سنگنوردي انفرادي براي من اوج آرامشه و فردیت . کاريه که خودتي و خودتي . ديگه کسي نيست که حمايتت کنه . خودت بايد هم صعود کني هم حمايت . هم حواست به مسير باشه که چه گيره اي را بگيري و هم اينکه حواست به ابزار خود حمايتت باشه.
انگار مي ري توي يک پيله. يک غشاي نيمه تراوا اطرافتو مي گره که همه چيز پشتش محو مي شن . و خودتي و خودتي و دنيايي که ديگه ازش جدا شدي .
چهل متر اول رو صعود کردم . رسيدم به تاقچه . روش نشستم و به مسير زير پام نگاه کردم.
ديواره پل خواب دقيقا به جاده مشرفه و ماشينهايي رو مي ديدم که دارن مي روند به سمت شمال . ازشون دور بودم . همون قدر که دلم مي خواست . و رودخانه هم اون پايين داشت مي رفت تا زمين تنشنه اي را سيراب کنه.
فرود آمدم پايين . توي صعود افرادي بايد هر قسمت مسير را دو بار صعود کرد و يک بار فرود امد تا ابزار کار گذاشته شده را جمع کرد.
دوباره رفتم بالا. ذهنم فقط معطوف يک چيز بود صعود. شروع طول دوم مسير مشکل مي شد .
يک کلاهک کوچک که بايد روش بلند مي شدم . بلند شدن از روي اون کلاهک در حاليکه بايد مواظب طناب حمايت هم مي بودم کار ساده نبود.
لبه بالايي کلاهک خيلي بدقلق بود . وقتي ازش بالا رفتم به حالت چهار زانو روش نشسته بودم. يک لبه باريک بود که اگر بلند نفس مي کشيدم تعادلم را از دست مي دادم. يه ميخ سمت چپم خورده بود و اگر دستم بهش مي رسيد مشکل حل مي شد .
ولي مي دست چپم گيره سنگ را گرفته بود و حالتم جوري بود که نمي تونستم ولش کنم.
آروم دست راستمو آوردم بالا . چرخوندم و هورا
ميخ رو گرفتم .
کارابين حمايتو زدم بهش و تموم شد. بقيه اين طول زياد مشکل نبود . رسيدم به کار گاه دوم و فرود و باز صعود که دفعه دوم چون با ابزار بالاروي از طنابه خيلي راحت تره.
و طول سوم طول سوم مسير خيلي زيبا بود. يک شکاف صاف ممتد که وسط يک کتيبه است و يه خورده اومده تو فضا وقتي نوک پاهامو نگاه مي کردم فقط زمين توي هشتاد متر پايين تر را مي ديدم.
هوا حسابي خنک بود و خورشيد ديگه رفت بود و فقط سايه اش مونده بود. آخر طول سوم يک قسمت بود که چهار پنج متري نمي شد هيچ وسيله اي روش بزنم که خودمو حمايت کنم . دفعه اولي که اين مسير را صعود کردم حسابي اون تکه اذيتم کرده بود و براي راحتي و اطمينان يک طناب سه متر ي اونجا آويزون کرده بودم.
باد اون طنابو انداخته بود سمت چپ و من دستم به اون نمي رسيد.
تمام قد روي آخرين پله رکاب بلند شده بودم و دستم را دراز کرده بودم که به طناب برسه. فقط پنج سانت ناقابل
و گرفتمش. با گرفتن اون طناب انگار بازي داشت تموم مي شد. و چند متري بيشتر نمونده بود . رسيدم به کارگاه آخر مسير که يک تاقچه يک متر در نيم متره .
بالاي مسير بودم و آروم و راحت . باز بايد فرود مي رفتم . به خودم گفتم بجنب داره تاريک مي شه . فرود اومدم چهل متر پايين تر و کوله مو برداشتم و باز رفتم بالا.
آسمون ديگه نيمه تاريک بود که رسيدم بالا.
انگار به يک مهموني دعوت شده بودم و تازه رسيده بودم. اون دغدغه اون اضطراب اون ناراحتي همه و همه فراموش شده بود . آرام بودم
آرام به آرامي
بقدري احساس خوبي داشتم که شايد اگر اون موقع در يک کاخ با شکوه داشتن ازم پذيرايي مي شد اون قدر لذت نمي بردم.
وسايلم را مرتب کرم . خود حمايتم را چک کردم . پاهامو تو فضا تکون مي دادم و براي خودم مي خنديدم . ماشين ها اون پايين چراغاشون را روشن کرده بودن و انگار خطوط نور روي جاده کشيده شده بود .
جايي که بودم روش صاف بود و راحت . حالت يک کاناپه را داشت . انگار من مالک جهان بودم . اون بالا مالک اون همه آرامش و قشنگي بودم . خودم بودم و خودم . از همه دور بودم . اين صد وبيست متر منو به اندازه يک دنيا از هر چي دغدغه و شلوغيه دور کرده بود.
براي خودم اون بالا آواز مي خوندم . آهنگ گوش مي دادم و آسمون که ديگه پرشده بود از ستاره را نگاه مي کردم.
انگار يه پله به آسمون نزديک تر شده بودم . اون شب شهاب باران بود . هرآرزويي که داشتم کردم و باز شهاب بود که مي اومد . انگار آسمون در خودشو باز کرده و مي خواست اون شب هر کي آرزو داره آرزوهاش را بکنه.
داشتم با شب زندگي مي کردم . برام لذت بخش بود و عجيب بود که خواب به چشمم نمي اومد . انگار اون هم فهميده بود که بايد اون شب دست از سرم برداره.
ثانيه ثانيه شب را مي شمردم و حس مي کردم تا رفت.
دوست مهربوني بود که سفره رنگيني برام تدارک ديده بود ولي بايد مي رفت . با اومدن اولين شعاع خورشيد با نوازش بال هاي باد با من خدا حافظي کرد و رفت .
روز ديگه اي شروع شده بود و من کاري نداشتم جز فرود و برگشتن به خاک .
خاکي که دوستش دارم ولي نمي دونم چرا گاهي دلم ازش مي گيره و هوس اون بالاتر ها را مي کنه....