دو شنبه    28  مرداد

از وقتي که برام اون واقعيت رو تعريف کردي هميشه اين روزها هوس مي کنم برم  امامزاده عبداله .

..........

..........

يکسال از کودتا مي گذشت  و تو  و بقيه دوستات  که از اعدام ها جون سالم بدر برده بودند در زندان قصر زنداني بوديد .

و اون شب سالگرد  شب کودتا بود . شب شکست آرزوها .

بيرون جشن بود و اون داخل شما در بند و به ياد دوستاني بوديد که  نه گفتند  و جاودانه شدند .

حکم هاي اعدام به حالت تعليق در اومده بود و همه شما ها منتظر . انگار مي دونستتيد اون شب حادثه اي در دل خودش داره .

وقتي افسر نگهبان  اسامي اون چند نفر رو خوند همه فهميديد که تعليق اعدام ها فقط يک دل خوشي کاذب بود .

سربازها همه توي کريدور اصلي اسلحه بدست ايستاده بودند و منتظر کوچکترين نافرماني . و همه داشتتيد به اون  شير مردان نگاه مي کرديد که دست در دست هم مي رفتند به سوي انتخاب خود خواسته خودشون .

و برام گفتي که اون شب هيچکي نخوابيد و دم دماي سحر اول صدا شعار اومد

زنده باد ايران ....

.........

و بعد صداي تير جوخه اعدام و بعد صداي تير خلاص .

و گفتي که همه شما با هم فرياد زديد و سرود خوانديد و چطور سربازها با قنداق تنفگ به در سلول هاي شما مي کوفتند.

يادته ......

و حالا باز بعد از  اين همه   سال که از اون روز گذشته من دلم مي خواد برم امامزاده عبداله .

تو هم با من مي آيي ؟ با هم بريم

 

همين